رنگ خاک
دنیام رو دارم با رنگِ خاک میبینم تا شاید عاشق بشم .
خدایا عاشقم کن ، ای عاشق ترین عاشق که معشوقت بی وفاست .
رنگ خاک هم عجب زیباست .
خدایا شکرت که عاشقی بی همتا هستی .
دنیام رو دارم با رنگِ خاک میبینم تا شاید عاشق بشم .
خدایا عاشقم کن ، ای عاشق ترین عاشق که معشوقت بی وفاست .
رنگ خاک هم عجب زیباست .
خدایا شکرت که عاشقی بی همتا هستی .
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع
خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما
به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟
اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود
داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از
مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح
نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به
نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان
موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس
مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما
مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او
مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!
وقتی 15 سالت بود و من بهت
گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات
گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو
بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره
دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی
دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که
بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می
بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو
به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی
صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من
نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
------------------------------
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻱ
ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺗﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ
ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ
ﻧﺸﺴﺘﻦ ... ﺩﺧﺘﺮﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﮕﻪ ، ﻭﻟﻲ ﺭﻭﺵ
ﻧﻤﻴﺸﺪ !...
ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ
ﺑﮕﻮﻳﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺴﺮ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ
ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻣﻴﺸﻪ،
ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ . ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺑﺸﻪ ﻭ
ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻪ ... ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ، ﺑﻪ
ﺍﻭﻥ ﮔﻔﺖ : ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ، ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺜﻞ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﺍ ﻧﺴﺒﺖ
ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﭘﺴﺮی ﭘﻴﺪﺍ
ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻪ !.. ﭘﺴﺮ ﺩﺭ
ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮﻱ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺑﺎ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ............ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﺷﻴﻨﻲ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ
ﻭ ﭘﺴﺮﺩﺭﺟﺎ ﻣــُـﺮﺩ ... ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﻮﺩ ، ﻳﺎﺩ
ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ! ﻭﻗﺘﻲ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﭘﺴﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺑﻮﺩ :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﮔــﻪ ﻳــﻪ ﺭﻭﺯ ﺗــﺮﮐــﻢ ﮐـﻨــﻲ ﻣﻴــﻤﻴــﺮﻡ
برای خودت غذاي خوب بپز !
خودت را به صرف قهوه ای در يک خلوت دنج ميهمان کن !
براي خودت گاهی هديه ای بخر !
وقتی به روح احترام می گذاری .. احساس سربلندی می
کند
آنوقت ديگر از تنهايي به ديگران
پناه نمی برد
و اگر قرار است انتخاب کند .. کمتر به اشتباه اعتماد می کند
يادت باشد ....
عزت نفس غوغا ميکند!
این بار
که عاشــق شــدم
دوســـتت دارم رو
اصــلأ به زبــون نــمیــآرم
قربون صدقه رفتن که
هیــچـی !
نگرانیامــم بـــروز
نــمیـدم
وقتی حالش خوب نبود
باهاش صحبت نمیکنم و آرومش نمیکنم،بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی..
باهــاش زیاد بیرون نمیرم تا
اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن
به چشماش خیره نمیشم تا دلم گیر چشماش نشن
سعی میکنم وقتی داره خودشو برام لوس میکنه بحثُ عوض کنم تا صداش که یادم
اومد دیوونه نشم
وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیذاره،انگشتمو میذارم رو لبش و میگم لازم
نیست قسم بخوری ،حرمت خدارو نشکون
خلاصه اصن بهش گیر نمیدم و پاپیچه کاراش نمیشم
انگار ن انگار
من تجربه کردم
تاوان اعتماد به بعضیا یه عمر پشیمونیه.......
حق الناس همیشه پول نیست …
گاهی دل است ؛
دلی که باید میدادی و ندادی …
با تنهایی ام مچ انداختم...
بد باختم...
نامرد خیلی قوی شده بود...
مردانگی ات را
با شکستن دل دختری
که دیوانه ی توست
ثابت نکن …
مردانگی ات را
با غرور بی اندازه ات
به دختری که عاشق توست
ثابت نکن …
مردانگی را
زمانی میتوانی نشان دهی
که دختری
با تمام تنهایی اش
به تو تکیه کرده …
دختری که
با تکیه به قدرت تو
در این دنیای پر ازنامردی
قدم بر میدارد..
بهلول پاسخ داد : سبک بودن اندیشه، و هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر گردد
یاد دارم در غروبی سرد سرد، می گذشت از کوچه ما دوره گرد،
دادمیزد: کهنه قالی میخرم،دسته دوم جنس عالی می خرم،کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه هست و نان در سفره نیست!
ای خدا شکرت .ولی این زندگیست؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود.
خواهرم بی روسری بیرون دوید.گفت:آقا سفره خالی میخری؟؟
این جمله رو هر کی نوشته باید قلمش رو طلا بگیری
میـدونی بن بست زندگی کـجاست؟
جـایـی که
نـه حـق خواستن داری
نـه تـوانـایی فـرامـوش کـردن
ولي برگشت گفت : " ر ف ي ق " عشقه
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
فراموش نشد
خدا می دونه می مونم تو پیری عشق آسونه
http://f-book.ir/index.php?do=/1583-1604-1605-1578-1606-1711-1578-1607/comment-id_54/