پیام من ...
تنها می نویسم تا عشق از یادم نرود ...
... به وبلاگم خوش اومدی ...
تنها می نویسم تا عشق از یادم نرود ...
... به وبلاگم خوش اومدی ...
و نه هیچ یک از مردم این ابادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز ...
گفتم تو شیرین منی ...
گفتی تو فرهادی مگر ؟
گفتم خرابت میشوم
گفتی تو ابادی مگر ؟
گفتم ندادی دل به من
گفتی تو جان دادی مگر ؟
گفتم زکویت میروم
گفتی تو ازادی مگر ؟
گفتم فراموشم نکن
گفتی تو در یادی مگر ؟
کتاب زندگی چاپ دوم ندارد ...
پس تا می شود عاشقانه زندگی کن ...
ولنتاین مبارک
یادمان باشد
وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم
در برابرش مسئولیم...
در برابر اشکهایش
شکستن غرورش
لحظه های شکستنش در تنهایی
و لحظه های بی قراریش
و اگر یادمان برود
در جایی دیگر
سرنوشت یادمان خواهد آورد
و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
دیشب خدارو دیدم...
گوشه ای آرام میگریست...
من هم کنارش رفتم و گریستم...
هر دو یک درد داشتیم ...
" آدم ها...."
حافظ واسه چشمان قشنگت غزلی ساخت ...
هرکس که تو را دید به چشمان تو دل باخت ...
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت ...
دیوانه شد از برق نگاهت قلم انداخت ...
بدرقه اش کن ...
شاید با دیگری خوش تر باشد ...
مگر خوشحالیش ارزویت نبود ؟؟؟
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکرد ...
دوباره آمدی ...
این بار شیرین تر از قبل دروغ میبافی ...
زیرکانه تر لبخند میزنی و دلبرانه تر ناز میکنی ...
اما نازنین ...
بعداز رفتنت دلم مرد ...
مدتهاست که دیگر مغزم تصمیم میگیرد نه دلم ...
پس لوند و دلبرانه که هیچ ...
عاشقانه و صادقانه هم که بیایی ...
من دیگر نیستم ...