دغدغه

دغدغه شما چیست؟

هر کسی در زندگی اش دغدغه هایی داره یعنی زندگی بدون دغدغه محاله.

حالا شما بگین....................



رنگ عشق

 

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 [تصویر: deborah-mihanblog-com_cheshm_mot_7fbs94bcpw8_5.gif]

دیگه به آخر جاده رسیدم...

هدیه ی آشنا

فردی عادت داشت در باد و بوران با خودش دو چتر ببرد که ابتدای نامش بر دسته های چوبی آن کنده کاری شده بود. اکثر مواقع چتر دوم به کارش نمی آمد تا اینکه یک روز بارانی مرد مسنی را دید که خیس شده و زیر طاقی منتظر ایستاده است که باران بند بیاید. بی درنگ جلو رفت و یکی از چتر ها را به او داد. مرد مسن تشکر کرد و گفت :چطور می توانم آن را به شما پس بدهم؟آدرستان را به من بگویید تا آنرا باز گردانم .او لبخندی زد وگفت:نیازی به باز گرداندن نیست فقط در موقع لزوم آن را به کسی هدیه کنید. سال ها گذشت و زمستان سختی از راه رسید یک روز آن فرد به قصد رفتن به سر کار از خانه بیرون آمد وفراموش کرد با خود چتر بردارد. باران تندی در گرفت ومجبور شد در پناه سقفی باستد.ناگهان یک مرد جوان با دو چتر به سمتش آمد ویکی از چترها را به او داد.چتر آشنا بود.روی دستهی چوبیش اول اسم او کنده کاری شده بود. پیش از ان که مرد جوان چیزی بگوید لبخندی زد وگفت:متشکرم دوست من مي دانم به شما هديه شده!به خواست خدا من هم آن را هديه خواهم كرد در يك روز باراني...)

زندگي

من با اينكه تجربه ي زيادي از زندگي ندارم ولي تو اين مدت هم خيلي چيزا ياد گرفتم مثلا اينكه:

 بايد خوب وبد دنيا را پذيرفت.وقتي ناراحتيم لبخند بزنيم.به داشته هامون عشق بورزيم وآنها يي را كه رفته اند به خاطر بسپاريم...هميشه ببخشيم ولي هرگز چيزي را فراموش نكنيم.از اشتباهاتمان درس بگيريماما هرگز افسوس نخوريم.آدمهاتغيير مي كنند.مشكلات به وجود مي آيند اما يادمون باشد زندگي مي گذرد...


زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی ، بند لطیفی ست که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم ،
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را ، دریابیم



قمار عشق

 

شعر فریدون مشیری (کوچه)

 بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره بد نبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد ازجام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
*** يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم ودران خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته دراب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواي شب آهنگ
*** يادم آمد تو بمن گفتي" از اين عشق حذركن

ادامه نوشته

داستان می خواستم عملکردم را بسنجم

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

درخت سیب

حمید مصدق:

تو به من خندیدی ونمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان ازپی من تند دوید

سیب را دست تو دید                  غضب آلود به من کرد نگاه

ادامه نوشته

love is enough

when you have nothing left

but love,then for the first time

you become aware that love is

enough.