الهی


خدایا

سرده این پایین، ببین دستامو میلرزه،

دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه ! 

بگو گاهی که دلتنگم، از اون بالا میبینی 

بگو گاهی که غمگینم، تو هم دلتنگ و غمگینی ! 

کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته، یه عمر 

یادمون رفته، زمین دار مکافاته !

 

دلم گرفته هم نفس





آموخته ام که خداعشق است

وعشق تنهاخداست

آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم

خداباتمام عظمتش

 عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم

آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته

آموخته ام که زندگی دشواراست

ولی من ازاوسخت ترم...



گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!

ماه من




ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد کشيد

ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت ،

تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داري و من

هر شب و روز ،

آرزويم ، همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

دوری و دلتنگی


سلامتی تویی که کم بودی، کم موندی.... اما عمیق بودی.

سلامتی تویی که خوشی بی من، کمم بی تو... تنهام بی تو...

سلامتی تویی که دیگه برگشتنی نیستی، مال من نیستی... .. برگشتنی

نیستم... مال تو نیستم.....



به سلامتی ﺭﻓﻘﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﺩﻋﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﻧﻴﺎﻳﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ...
ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺣﻴﺎﺩﺍﺭﻧﺪ...
ﺭﻳﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﺳﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ..



عکس و شعر عاشقانه, تصاویر شعر, عکس و شعر, کاغذ دیواری, کارت پستال


خدایا

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

فکری کن

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .




من...

من یک دختـــــــر ایــــرانـــیـــــم

بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود

تنهاییم را با کسی قسمت نـمی کنم که روزی تنهایم بگذارد

روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته

ارزان نمی فروشمش!!!

دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد

بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و

به هــر کس نمی سپارمش




خـــــــدایا

خواستم بگویم تــنهایم

اما
نــــگاه خندانت،مرا شــرمگین کرد

چه کسی بـــــــهتر از تو

ولی عجیب دلتنگم



نگاهت را نگیر از من...


من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم...!

  

نگاهت رانگیر از من که من سیرت نخواهم شد

       ز اوج عشق چشمانت٬ سرازیرنخواهم شد

     مرا در جنت قلبت بده باغی که مدهوشم

         اگررستم زندتیرم٬ زمین گیرت نخواهم شد

    اگر ازعشق تو بگریزم ببرحکم ابد بر من

           تمام عمر روحم را ز زنجیرت نخواهم شد

    من ازحالم چه میدانم که فردا هم نفس دارم

               که از جان بگذرم امازتصویرت نخواهم شد

     همه عمرم همان دانم که من چیزی نمیدانم

                                ولی دل خوب میدانداسیر زخم شمشیرت نخواهم شد

     شبانگاهان که میخوابم به خوابم نیز میبینم

                  فدای چهره ماهت٬بدان پیرت نخواهم شد

       قلم برخیز ازشوقت٬که اکنون روزموعد شد

                    تبرهم بردلم زن باز٬درگیرت نخواهم شد

ياد من باشد...




یاد من باشد که فــردا دم صبح

به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...

 

يا صاحب الزمان





عصر یک جمعه ي دلگیر


دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ي باران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است

و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید،

بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟


چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد،

گل زخم نمک خورد،

زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد،

زمین مرد، زمین مرد ،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،

و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،

برسد کاش صدایم به صدایی...

ادامه نوشته

عشق خدایی...



عشق آن نگاهیست که خدا بر بنده اش میکند و آن سجده ایست که ما


بر زمین میگذاریم نه آن نگاه های آلوده و هرزه ای که امروزه اسمش را



عشق میگذارند.



روزي مجنون از سجاده شخصي عبور كرد، مرد نماز را شكست و گفت:مرد ! در حال راز و

نياز با خدا بودم تو چگونه اين رشته را بريدي ؟ مجنون لبخندي زد و گفت: عاشق بنده

اي هستم و تو را نديدم ،چگونه تو عاشق خدايی و مرا ديدي؟!


 التماس به خدا شجاعت است ، اگر برآورده شد رحمت است، اگر برآورده نشد حكمت است ،

التماس به خلق ذلت است ، اگر برآورده شد منت است، اگر برآورده نشد خفت است!!!!!!!

چه بگويم؟



شیشه ی پنجره را باران شست


از دل من اما


چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟


چه بگویم با تو ؟


دلم از سنگ که نیست


گریه در خلوت دل ، ننگ که نیست


چه بگویم با تو ؟


که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست


سخت در سینه به تنگ آمده بود؟؟؟!!!