747

دردا فراموش میشن ولی اونایی ک باعث شدن درد بکشیم هرگز.....

746

تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم!
سکوت و سکوت و سکوت...
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر!
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را...
 

745

‏نکند دل نکنی دل بکند بهر تو دل دل نکند؟
‏برود در بر یار دگری، صبح‌که بیدار شوی...!

744

 

بچم این وبلاگ بود

باید فردا مدرسه میفرستادمش

کلاس۷

742

بعد مدتها سلام

 

741

آدم ها اصلا عجیب غریب نیستند فقط گاهی عشقشان تمام میشود مثل سوی چشم هایشان، مثل شنواییشان، مثل اشتهایشان، مثل اعصاب و حوصله شان.
گاهی عشقشان تمام میشود. آدم وقتی عشقش ته میکشد کمتر عصبانی میشود، کمتر غصه میخورد،کمتر شب ها بی خواب میشود،کمتر راه گلویش بسته میشود،کمتر زیر چشم هایش گود می افتاد، کمتر میبوسد، کمتر پیش می آید دلش برای کسی برای صدایی برای حرکتی ضعف برود.
آدم بعد از رفتن ِ بعضی ها تمام میشود....

740


پاییز جان؛
مهرت که به ما نرسید
آبانت هم به غم گذشت
دوست داری
آذرت را
چگونه ببارم ...؟!

739


هر شب قبل از خواب
بى انكه با خبر باشى
جولان ميدهى در خيالم
گاه با لبخندى گوشه ى لب
گاه با اشكى سرازير از گونه
به هر جان كندنى شده،
خودت را نه
خيالت را حبس ميكنم در خوابم!

738


چرا مرا بند نمی کنی به خودت؟
من بند شدن میخواهم
من مال کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مال کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت، حوالی ان نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد..

737


امروز را در خانه می‌ مانم و در به روی کس نمی‌گشایم ، اما بی در و پیکر است خانه ذهنم !
می‌ایند و می‌روند 
دوستان ناموافق ...
اشنایان ناسازگار ...

 

736


فصل عوض می‌شود
جای الو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی...

 

735


برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصد نا معلوم
عزيز جانم؛ سلام!
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرور تمام خاطراتى كه
اى كاش از ذهنت پاك نشده باشد!
همين!
دلتنگه "تو"
"من"

734


مدت‌هاست
ایستاده‌ام بر فراز
اتفاقی که
نمی‌افتد …

 

733

سالهای اول مبتلا شدن به دیابتم بود که برای کلاس های اموزش تزریق و... به انجمن دیابت میرفتم.اونجا خهنوم تقریبا 50ساله ای بود که تعریف میکرد :

کم سن و سال بودم و عاشق پسر عموم اون عاشق من  بدون هم میمردیم چندوقت قبل عقد متوجه شدیم که دیابتیم.از اون موقع دیگه به خواست خوانوادش و میل خودش منو فراموش کرد از اون به بعد هم کسی با دیابت منو نه قبول کرد نه خواست مجرد موندم.

اون موقع یکم نگران اینده خودم شدم ولی فوری با خودم گفتم:  الان خیلی فرق کرده با دوران نوجوونی زینب خانوم مردم تغیر میکنن .تا سن ازدواج منم برسه کلی عوض شده زمونه و فکر ادما

....

ولی زینب خانوم الان 20سال از روزیکه شما رو دیدم گذشته و من متوجه شدم مردم هیچ تغیری در این مورد نکردن 

الان نمیدونم هنوز زنده ای یا به رحمت خدا رفتی

ولی خوب میدونم الان خیلی خیلی تنهایی 

732

خوبم ها..!!
‎نگران نشوی جانم....
‎فقط از وقتی رفته ای..
‎هرکسی به قربانم می رود..
‎یک قطره اشک گوشه چشمم قلمبه می شود..
‎تا حالا دلت محبت دیگران را پس زده؟

731


شايد سهم هم نشويم
شايد"قسمت"كار خودش را بكند
"دل"بدهيم "تن"ندهد
من اما كاري با اين حرف ها ندارم جانا
من جز يك "تو"
نه چيزي ميشنوم
نه ميبينم
و نه ميدانم قسمت چيست...
ميخواهم سخت در اغوشت جان بدهم
يادم برود سهم هم نيستيم
خدارا چه دیده ای...
شايد قسمت دلش به حالمان سوخت...
ما هم"قسمت"هم شديم

730


میخواهم
عاشقت کنم و این
مانند ان است که بخواهم
کوه یخ را با " ها " کردن اب کنم ...

729


اولین بار که دیدمت نه شبیه اسطوره ی داستانهایی که مادرم از بچگی در گوشم میخواند بودی،
نه شبیه مردهای هنرمند ساز به دوش...
تو فقط شبیه خودت بودی و همین شبیه خودت بودن،تو را خاص کرده بود..

728

" بیا ببینمت " کلی حرف با خودش دارد ...
اگر کسی برایت ان را می نویسد ، تو بخوان : یار جانم ، بی تو حتی هوا را هم ، کم اورده ام !
و اگر نفس کشیدن معمولی را می توانست با یکی دیگر تجربه کند ، باور داشته باش که برای " تو " نمی نوشت . چون میداند اگر اشتیاقت بیشتر بود ، هرگز کار به اینجا نمیرسید که برایت بنویسد و دیدنت بشود محال ترین ارزویش ..!
برو و به رویش نیاور که غرور تو بیشتر است ، باشد ؟
عاشقی و دوست داشتن ، خودش را از یاد" او " برده که اینگونه فقط برای تو نوشته ...
" بیا ببینمت " تنها یک جمله نیست ،
مثنوی هفتاد من است ...
کسی که این دو واژه را می نویسد ، هزاران لحظه و ثانیه با خودش کلنجار رفته و در پیکار با قلبش ، کم آورده . دلتنگی ، کلافه اش کرده که اینگونه ساده ، در دو کلمه ، نهایت ارزویش را برایت فرستاده است ...
" بیا ببینمت " عاشقانه ترین جمله ی دستوری ادبیات است . نکند نروی ...
اردیبهشت ، فصل باران های بی بهانه است .
برو و همه بهانه ها را از چشمهایش بگیر ...
بی قراری هایش زیادی بزرگ شده اند ...

727

ماییم و
شب تار و
غم یار و
دگر هیچ...