بازگشت به وطن


خیلی دلم برای اینجا تنگ شده ولی این روز ها کمتر وقت میکنم سری بزنم. سفر و اقامتمون در اروپا به اتمام رسید.دوره خوبی بود. مثل یک خواب، یک رویا، نمیدونم اسمش چی بذارم شاید به قول یکی از دوستام بشه گفت یه دوره بیخیالی. دوره ای که استرس و غصه ها رو فراموش کرده بودیم.سعی می کردیم به چیزهایی که آزارمون میده فکرنکنیم. ولی تموم شد خواب زمستونی تموم شد و برگشتیم. روزهای آخر برای وطن پرپر میزدم. برای خانواده، برای دستپخت مامانم و قورمه سبزیای مادرجونم.  البته جدایی از دوستایی که تو غربت همه کسم شده بودند برام سخت بود ولی شوق اومدن آروم و قرارم رو گرفته بود. 

ولی ....

وارد ایران که شدم یه چیزایی بدجور تو ذوقم زد. یه برخوردایی، یه نگاههایی، هوایی آلوده ای  که نفس کشیدن رو برام سخت میکرد، همش از خودم می پرسیدم دلیل این همه تفاوت چیه؟ شاید خود ما ملت هم بی تقصیر نیستیم. تو کشور ما دروغ به اسم دروغ مصلحتی شده آب خوردن، همه مشغولیم، مشغول کلاه گذاشتن سرهم، هر کسی تو جیب اون یکی داره دنبال سهمش می گرده، هر کسی از کوچیک تا بزرگ  میخواد به یک طریقی بارش رو ببنده و در بره. انگار هیچکی دلش برای ایران نمی سوزه ، هیچ کس براش مهم نیست تو پستی که داره بهترین باشه، هیچ کس به عاقبت کاری که میکنه فکر نمیکنه از کارگر بتن ریز ساختمون گرفته تا...

هیچکی به فکر موندن نیست، همه دارن تلاش میکنن جا پاشون رو اون ورمحکم کنن و خداحافظ...همه میخوان صورت مسئله رو پاک کنن به جای حل مسئله.البته لایقانی رو هم داریم که می خوان بمونن ولی...

خلاصه دلم خیلی پره. زشتیها رو خیلی پر رنگ تر ازقدیم میبینم و آه از نهادم بر میاد! این روزها روزهای خوبی رو سپری نمیکنم، استرس یه سری مسائل رهام نمیکنه.یه سری مسائل چرک کف دستی!

تنها فکری که آرومم میکنه دیدین سلامتی خانوادمه که از هر چیزتو دنیا برام با ارزشتره.

دوستای خوبم برای این روزهایم دعا کنید. احساس میکنم صدام به اون بالاها نمیرسه...

آغاز سال 2014 میلادی

دو سال پیش که شایعه شده بود دنیا داره تموم میشه و دل تو دلم نبود که آیا سال 2013 رو میبینم یا نه؟! نمیدونستم تقدیر اینگونه رقم خورده بود که آغاز سال 2014 رو تو کشوری با تقویم میلادی جشن بگیرم!

امسال بیشتر از همیشه این اعیاد رو درک کردم و از نزدیک در جریانش بودم.

 تقریبا از دو هفته قبل از 25 دسامبر سطح شهر چراغون شد و بازارچه های کریسمس شروع به کار کردند. 

جمعیت زیادی در خیابانها و لابه لای بازارچه ها موج میزد

همه جا غرق نور و موسیقی بود

  


بازارچه های کریسمس




روز پایان کار بازارچه


و اما عصر روز 24 دسامبر همه به کلیسا رفته و با خواندن سرودی متولد شدن پیامبرشان را به هم تبریک می گویند

روزهای پایانی دسامبر همه در حال خرید وسایل آتش بازی که خیلی هم ارزان نیستند، بودند. در روز 31 دسامبر از همه جا صدای ترقه میامد، تا اینکه ساعت 12 شب در محل مشخص شده همه جمع شدند و آتش بازی اصلی که توسط شهرداری تدارک دیده شده بود، آغاز شد.

یه جورایی چهارشنبه سوری نسل جدید خودمون بود، منتها قانونیش!


و اینگونه وارد سال 2014 میلادی شدیم.






سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همه آرزومندم.آمین!


رمان خانوم، مسعود بهنود

تاریخ برایم تنها درسی بود مانند ریاضی، علوم، اجتماعی.... باید می خواندمش و بعد امتحان همه چیز تمام میشد!

یک چهارچوب کلی در ذهن داشتم ولی نه همراه با جزئیات. دیدن فیلمهایی چون "شیخ بهایی" ، " تبریز در مه" ، " امیر کبیر" ، " در چشم باد"  ... کمکم می کرد تا بهتر بتوانم سرگذشت کشورم را به خاطر بسپارم. 

ولی این بار از چشم یک شاهزاده وارد دربار شاهنشاهی قاجار شدم. این بار از نزدیک لمس کردم آن چه را که بر آخرین شاهان این مرز و بوم گذشت. حالا میدانم چه بر سر محمد علی شاه و احمد شاه و خاندان سلطنت قاجار بعد از مخلوع شدن آمده. اینها را نه از زبان یک تاریخ دان و محقق، که از زبان نوه دختری فتحعلیشاه شنیدم. 

در این رمان میتوان داستان سرنگونی تزارهای روسیه، سرنگونی حکومت عثمانی، برکناری قاجارها در ایران، جنگهای جهانی، جنگ ایران و عراق، حادثه یازده سپتامبر امریکا، را بخوبی لمس کرد. اصلا انگار هر جا این دختر حضور دارد، باید مهمترین وقایع تاریخ آن کشور رقم بخورد!

البته نباید قدرت قلم مسعود بهنود را نادیده گرفت.توصیفات کتاب، پستی و بلندیهایش، نوع نگارش به گونه ایست که چاره ای جز خواندن ادامه داستان نداری. از آن دسته کتابهاییست که در هیچ قسمتش دلزده و پشیمان نمیشوی ولی در پایان اندوهگین از تمام شدنش!از آنهایی که توان این را دارد که برایش شب تا صبح پلک روی هم ننهی و محوش شوی.

خواندن این رمان را حتی اگر فقط به دلیل ارزش تاریخیش هم که باشد، به همه دوستان توصیه میکنم.

************************

خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم. اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هر روز را سالی کنم. وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ظریفی که آدمیزاد باشد، چقدر حقیرند دانستم که زمان را انسان می سازد.من خودم را شناختم.

"خانوم" مسعود بهنود  



مقدمه

ده، یازده سالم بود که با خوندن رمان "پیمان" اثر دانیل استیل وارد دنیای شیرین رمان خوانی شدم. چه دوران شیرینی بود، روزهای نوجوانی و غرق شدن تو دنیای شخصیت های داستان. هر بار که کتابی رو دست میگرفتم، طوری با نویسنده همراه میشدم که خودم رو فراموش می کردم.
 بارها عاشق شدم و بارها نفرت تمام وجودم رو می گرفت. گاهی در خانواده ای فقیردر " پرنده خارزار" طعم گرسنگی را می چشیدم و دلباخته کشیشی میشدم، گاهی همراه "شبح اپرا" در پستوهای سالن اپرا مخفی میشدم. با خواندن " کویر" دکتر شریعتی از دنیای زمینی جدا میشدم و با خواندن "بامداد خمار" خشم به رحیم تمام وجودم را فرا میگرفت!

روزهایی در لباس دختران روسی در مراسم شادی "غرور و تعصب" دلبری می کردم و روزی همراه "آنا کارنینا" در زیر چرخهای قطار جان می سپردم!


به راستی چه چیزی بهتر از رمانهای زیبا برای گذراندن روزهای گرم و طولانی تابستان مناسب تر بود؟

از وقتی وارد دنیای جوانی شدم به دلیل مشغله های درسی و کاری، کتاب داستان خواندن را تقریبا فراموش کرده بودم. تا اینکه به کمک پیجی در یکی از صفحه های اجتماعی این رسم دیرین دوباره به خاطرم آمد و الان مشغول خواندن سومین رمان در این سه ماهه هستم.

تقریبا همه رمانهایی که در نوجوانی خواندم،به جز " کلیدر" محمود دولت آبادی یا بامداد خمار، خارجی بودند ولی حالا سعی میکنم از قلم نویسنده های وطنی بی بهره نمانم. 

در دفترچه کوچکی که به دلیل جابجایی های زیاد! نمیدونم الان کجاست، اسم و نویسنده کتابهایی رو که میخوندم یادداشت میکردم. ولی حالا میخوام اینجا بنویسم تا هم ماندگارتر باشد و هم شاید معرفی کتاب محسوب شود.

اگر شما هم علاقه مند به این یار مهربان هستید، همراهم شوید.

                                              ************************** 

 هرکس که باشی یا هر کاری که انجام دهی وقتی واقعاً از صمیم قلب چیزی را بخواهی، آنگاه این خواسته ی تو از روح جهان سرچشمه می گیرد و تو مأمور انجام آن بر روی زمین می شوی.

کیمیاگر- پائولو کوئیلو

روز دوم، کلیسا ساگرادا فامیلیا

صبح روز دوم به سمت نماد بارسلونا، بزرگترین کلیسای کاتولیک شهر، ساگرادا فامیلیا راه افتادیم. کلیسایی که آغاز ساختش به 1882 برمیگردد. یک سال بعد با ورود معمار نام آشنای کاتولیک، سرنوشت دیگری برای کلیسا رقم خورد. آنتونی گائودی در سن 31 سالگی، با استفاده از سبک گوتیک و منحنی های مخصوص به خودش، فضای عرفانی کلیسا را دو چندان نمود.

او که سالهای پایانی عمرش را در این پروژه گذرانده بود، در هنگام مرگ فقط شاهد اتمام یک چهارم کلیسایش بود. پس از گائودی به دلیل کمبود بودجه و جنگ های داخلی، سرعت ساخت و ساز تا اواسط 1950 به طور چشم گیری کاهش یافت.

در سال 2000 که شبستان اصلی مسقف شد، برآورد میشد تا پایان پروزه حداقل به 100 سال وقت نیاز باشد . اما ورود تکنولوژی و کامپیوتر به دنیای مهندسی بود که این جرات را به معماران داد تا سال 2026، صدمین سالگرد فوت گائودی را سال اتمام پروژه اعلام کنند.

اولین نمای تکمیل شده، نمای شرقی یا Nativity در زمان حیات گائودی به پایان رسید. نمایی پر از رمز و راز، پر از مجسمه و نقوش انسان، حیوان و گیاه که پشت هر کدام داستانی خفته است. این نما به ماجرای تولد مسیح اختصاص دارد. 




در بالای یک درخت سرو که خود نماد زندگیست، کبوترانی سفید رنگ به نشانه صلح در روی سرو پناه گرفته اند.

نمای غربی، passio، که ورودی کلیسا نیز هست، در 1954 آغاز شد و در پایان مورد هجوم منتقدان که سبک نما را متفاوت از سبک گائودی میدانستند، واقع شد.در این جبهه شاهد دردها و مصائب مسیح هستیم. 



نمای اصلی یا Glory که ساختش در سال 2002 آغاز شده هنوز به پایان نرسیده و قرار است دوران شکوه و عظمت پیامبرشان را به نمایش بگذارد.

به راستی چه چیزی بالاتر و موثرتر از هنر می تواند این گونه به یاری مبلغان دینی بشتابد؟

درب ورودی

وقتی قدم به کلیسا می گذاری لحظاتی گنگ و لال میشوی. چرا که نمای خاکی رنگ از تو توان تصور این همه رنگ و نور را گرفته است.


ستونهای زاویه دار با پنجره هایی تعبیه شده در سقف مجالت می دهند تا خود را در جنگلی بدانی با انبوهی از درخت با رقص تلالو خورشید از لابلای شاخ و برگشان.

کاش می توانستم دو رکعت نماز بخوانم...


اینجا همان جاست که می توانی لحظه ای به پرواز درآیی. لحظه ای به بالا نگاه کنی و از این زمین خاکی فاصله بگیری. می توانی خدا را ببینی...

حیف که این شیشه های رنگی جایگاهشان را در معماری ایرانی از دست داده اند!


به اتاقی که الهامات گائودی از طبیعت را نشانمان میدهد میرویم و با دیدن این همه خلاقیت محبوبیتش در ذهنمان دو چندان میشود.ببینید:





گل های روی تصویر را می بینید؟


هنگامی که تصمیم به ساخت تونل زیرزمینی جهت عبور مترو در نزدیکی ساگرادا گرفته شد، مهندسان پروژه به شدت مخالف و نگران بودند. ولی استفاده از ماده ای الاستیک در ریلها جهت تعدیل ارتعاشات، باعث شد تا به امروز آسیبی به کلیسا گزارش نشود.

 مخارج کلیسا توسط دولت یا منابع رسمی تامین نمیگردد، بلکه از ابتدا به همراهی کمکهای مردمی پیش رفته و اکنون درآمد ناشی از فروش بلیط ها نیز به یاری پیشرفت ساگرادا فامیلیا شتافته.

در طبقه زیرزمین همین کلیسا آنتونی گائودی بزرگ آرام خفته است.


پی نوشت:

 1-در سفر کارت دانشجویی خودتون رو همراه داشته باشید، بعضی مکانها برای تخفیف بلیط ورودی قبولش می کنند!

2-به دلیل اثر انگشت افتاده روی لنز دوربین، کیفیت عکسها دچار مشکل شده که من از همه عزیزان عذر خواهی میکنم.



دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم...

حدودا دو سال پیش فیلمی دیدیم به نام It's a Wonderful Life که هنوز تاثیرش در من باقی مانده و نمیتوانم فراموشش کنم. موضوع فیلم دلیل آفرینش انسانها و اثری که شخص اول فیلم روی زندگی اطرافیانش دارد، بود.

تا حالا شده با خودتون فکر کنید که چه کار مفیدی تو زندگیتون کردین که اگه تو این دنیا نبودین، نبودتون حس میشد؟

بعد از دیدن این فیلم همیشه به این قضیه فکر میکنم. ولی هنوز نتوانستم جوابی برای این سوالم پیدا بکنم! همیشه از خدا خواستم فرصتی سر راهم قرار بده تا لحظه مرگ وقتی خواستم توقفی کنم، به پشت سرم نگاهی بیندازم از خودم و خدای خودم خجالت نکشم! وقتی در برابرش قرار گرفتم وقتی از من پرسید در فرصتی که به تو دادیم چه کردی؟ پاسخی جز خواب و خوراک داشته باشم!

نمیدانم چرا؟ولی به اینگونه زندگی رضایت ندارم.شک ندارم هدف از خلقتم چند روز خوردن و خوابیدن، تفریح و اشک ریختن نیست. روزهایی که به شغلی مشغول میشوم، بیشتر از خودم رضایت دارم نه فقط به دلیل چندرغازی که آخر ماه کف دستم میگذارند، هر چند انگیزه ایست برای کار کردن، به این دلیل که اندکی از خودم احساس رضایت میکنم. شاید یکی از دلایلی که زندگی در وطن خودم را ترجیح میدهم همین است، اگر هم به فرض اینجا کار و درآمدی پیدا کنم این احساس را دارم که به جای اینکه مفید باشم جایگاه شغل یک اینجایی را گرفته ام. ولی در کشور خودم این گونه نیست!

 شاید هم نباید منتظر فرصت باشم، شاید خودم باید فرصت بسازم. ولی چگونه؟

همیشه به حال انسانهایی که این فرصت را برای خود فراهم ساختند و از زندگی دو روزه دنیاییشان کمال بهره را برده اند، غبطه خوردم! یکی از این انسانها شخصیست که چند روز پیش با رفتنش دنیایی را یتیم ساخت. کسی که شاید خودش از زندگیش لذتی نبرد، نخواست که ببرد. هدفش بالاتر از آن بود که عمرش را مانند خیلی های دیگر در لذایذ زودگذر دنیوی بگذراند. نلسون ماندلا بزرگ مردی که نامش را برای همیشه در اذهان ماندگار کرد و با وجدانی آسوده و چنته ای پر به پیشگاه معبودش شتافت. روحش شاد...


*************************************

قرن بیستم، انقلاب‌های زیادی به خود دید اما از میان همه آنها نام یک انقلابیِ آفریقایی به نام «نلسون‌ماندلا» استثنا شد. مستثنی شدن ماندلا نه به واسطه 27 سال زندانی‌شدنش، که بسیاری از انقلابیون دیگر هم سالها در زندان بودند؛ نه به واسطهٔ اهداف والا و بشردوستانه‌اش، که بسیاری از انقلابیون دیگر هم اهداف آرمان‌گرایانهٔ والایی دارند؛ نه به واسطهٔ عزم راسخش در جهت مبارزه علیه ظلم و بی‌عدالتی، که انقلابیون دیگر هم در مبارزه ثابت قدم‌ هستند؛ حتی نه به واسطهٔ پایبندی‌اش به اهدافی که برای آن‌ها انقلاب کرده‌بود، که بسیاری دیگر از انقلابیون هم بعد از پیروزی به اهداف و آرمان‌هایی که برای آنها انقلاب کرده‌بودند وفادار ماندند. نه؛ ارزش و جایگاه «نلسون‌ماندلا» به واسطه یک خصوصیت دیگر بود، خصوصیتی که در هیچ انقلابی دیگر هم دیده نشد: «عفو و بخشش مخالفین بعد از پیروزی». «نلسون‌ماندلا» پس از پیروزی و به قدرت‌ رسیدن در تصمیمی بی‌نظیر که دنیا را شگفت‌زده کرد، همه عوامل سرکوبِ رژیم قبلی را بخشید. او نه‌تنها همه شکنجه‌گران، بازجویان، زندانبانان، مامورین امنیتی، نیروهای ضد شورش و شبه‌نظامی که بارها سیاه‌پوستان و مبارزین را به گلوله بسته و از بین برده‌بودند، بلکه رهبران و مسئولینِ حکومتِ سفید‌پوستِ نژادپرست و در یک کلام همه عواملِ رژیمِ پیشین را بخشید. او حتی دادستانی را که برای وی تقاضای اعدام کرده و او را 27 سال در زندان نگه‌داشته بود را بخشید و به عنوان رهبر انقلاب او را به ناهار دعوت کرد. اصرار او بر عفو و ایجاد جامعه‌ای جدید بر اساس صلح، دوستی و عدالت به جای انتقام‌گیری و مجازات دیگران، دنیا را مبهوت و این انقلابی را بدل به یک اسطوره نمود.

"صادق زیباکلام"


روز اول، خیابان لارامبلا La Rambla

شهرت لارامبلا اگر از شانزالیزه بیشتر نباشد، کمتر نیست و این شهرت را مدیون هنرمندان خلاقیست که به ازای ارائه هنرشان به رهگذران روزگار می گذرانند.هر چند نوع هنر ارائه شده کمی متفاوت است!

عکس از سایت vacation-rentals

خیابان Les Rambles (در زبان کاتالان)، Las Ramblas (در زبان اسپانیولی) و در نهایت La Rambla حد فاصل میدانهای کاتولیک و کریستف کلمب بوده و در پایان پیاده روی لذت بخش در پرجنب و جوش ترین خیابان مرکز شهر، ساحل دریاست که شما را به خود می خواند. 

یکی از مزایای سفر درتابستان طولانی بودن روزها و داشتن زمان بیشتر برای استفاده از دیدنی های سفر است. نزدیک غروب به لارامبلا رسیدیم. همانطور که حتما قبلا خوانده و شنیده اید، در میانه خیابان راهرویی محصور بین درختان به طول 1.2 کیلومتر از رهگذران پیاده، پذیرایی می کند. و البته شما از راهروی داخلی تری عبور میکنید که این بار توسط هنرمندان بوجود آمده است. حال این هنرمندان شامل  نقاشان طبیعت  و چهره و کاریکاتوریست می شوند تا گدایان خلاق.


فریدریکو گارسیا، شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیولی در وصف این خیابان گفته است: لا رامبلا تنها خیابان در جهان است که دوست دارم هیچ وقت پایانی نداشته باشد.


وقتی به میدان کریستف کلمب، کاشف آمریکا میرسیم، هوا تاریک شده و در آن تاریکی کریستف را می بینیم که با دستش سرزمین مکشوفش را نشانمان میدهد.

 بالاخره به ساحل میرسیم. کشتی های کوچک و بزرگی را می بینیم که لنگر انداختند و انعکاس نورهایشان در تیرگی بی کران مدیترانه نقاشی بی بدیلی را قلم میزنند.

باید دقایقی نشست و گوش به صدای کوبیدن امواج به دیواره های بتنی ساحل  سپرد. باید نشست و خیره شد به رقص نورهای تابیده شده در سیاهی آب. باید چشمها را بست، نفس عمیقی کشید و خدای را سپاس گفت برای خلق این همه زیبایی! 

به طرف ساختمانهای بزرگی که از دور نمایان هستند و جمعیت زیادی به سمتشان راهی، میرویم. پاساژ بزرگیست با انبوه رستوران در اطرافش. رستورانهای بدون حصار که به شما اجازه میدهد شامتان را در حالی میل نمایید که نسیم دریا صورتتان را نوازش می کند.

ساعت 10 روی سکویی در کنار دریا نشسته بودیم و پاهایمان به سمت دریا آویزان، که صدایی نظرمان را جلب کرد.گفته بودم آن هفته، فستیوال شهر بارسلون بود، و آن ساعت نوبت آتش بازی فرا رسیده بود و لذت سفر را برایمان دو چندان نمود...




از همه جا صدای خنده و شادی می آید،هر طرف که نظر می اندازی عاشقان را میابی در حالی که رو به دریا و پشت به جمعیت نشسته، و یکی از شبهای زیبای زندگیشان را رقم میزنند.اسپانیا تبار عاشقان است...


**********************************************

بی عشق ، خانه حقیر است ، محله خاموش است ، شهر افسرده است ، فضا تنگ است ، دنیا

تاریک . 

بی عشق ، در هیچ سنگری سرباز نیست ، در هیچ نبردی ، فتحی.

دوست داشتن خوب است ، عشق ، اما ، عالی ست.

دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست.

دوست داشتن دریاست ،عشق ، آتشفشان همیشه زنده ی روح.

بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالی خالی ، باغی بوته هایش، درخت هایش

همهخشکیده و پژمرده .

بی عشق چشمه بی آب است ،قلب ، بدون راز

باز گردیم به سوی عاشقانه زیستن ، اما عشق را همه میل تن به تن ندیدن.

از نگاه به نگاه ، رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می توان یافت ، از ضربه های آهنگرانه یی که

بر سندان قلب می کوبند....

آتش،بدون دود / نادر ابراهیمی

به پیشواز کریسمس

یکی از کارهای خوبی که دانشگاه درسدن انجام داده برگزاری یه سری کلاسهای هنریست برای خانومهای اینترنشنال که یا خودشون اینجا دانشجو هستن یا همسرانشون. از این طریق هم افرادی که در این کشور غریبند دوستان جدید پیدا می کنند، هم به یک کار هنری مشغول میشن. 

همانطور که ما قبل از نوروز درگیر مقدمات سفره هفت سین و مراسمات عید هستیم،  این روزها در این دیار هم از جنب و جوش مردم میتوان بوی سال نو را حس کرد. 

و هر دفعه با خود میگویم چه خوب که آغاز سال نو در وطنم مصادف با آمدن بهار و عطر یاس است نه در سرما و زیر برف...

امروز قصد دارم یکی از مراسمی که مردم  قبل از آمدن سال نو انجام میدهند را برایتان شرح بدهم.

 هفته گذشته بعد از کلاس نقاشی، دیدیم بساط حلقه های کاج روی میز پهن شد و هر کس مشغول درست کردن حلقه ای برای خانواده خودش. ما هم که دلمان ضعف می رفت برای آشنایی با رسم و رسوم جدید، به تماشا نشستیم.

ابتدا حلقه هایی از جنس حصیر را برداشته دور تا دورش را به کمک سیم، برگ کاج پیچیدند.

بعد با کمک جا شمعی چهار شمع را در چهار طرف حلقه قرار دادند. 

در آخر به کمک وسایل تزئینی که هر کس همراه خود آورده بود، رویش را تزئین کردند.


طریقه استفاده هم به این صورت است که شنبه یک ماه قبل از کریسمس( شنبه ای که گذشت) همه به کلیسا رفته بعد از مراسم دعا یکی از شمع ها را روشن میکنند.

 از فردای آن روز هر یکشنبه نوبت یک شمع است. در طول این یک ماه هر وقت اعضای خانه درو هم جمع میشوند،مثل هنگام غذا خوردن، شمعها روشن میشوند.هفته اول اولین شمع، هفته دوم دو شمع، هفته سوم سومین و در نهایت روز کزیسمس هر 4 شمع سو سو کنان و چشمک زنان آغاز سال نو میلادی را تبریک میگویند.


روز اول، کازا میلا Casa Milà

پس از خارج شدن از پارک گوئل به سمت اولین ایستگاه مترو راه افتادیم.فاصله داشتن از مترو فرصتمان داد تا بار دیگر همراه نوازش خورشید در خیابانهای بارسلون جاری شویم. 


فروشگاههای مادرید را به خاطر دارید؟!


مقصد بعد کازا میلا، اثری دیگر از گائودی بود. قبل از آن باید فکری به حال شکم های گرسنه مان می کردیم. پس به تماشای منوی رستوران هایی که در مسیر بودند پرداختیم. 90 درصد صاحب رستورانها را آسیای شرقی ها تشکیل میدادند و متاسفانه خیلی هایشان انگلیسی نمیدانستند. بالاخره غذایی که به ظاهر به مزاجمان خوش می آمد را انتخاب کردیم. که پس از شروع به خوردن فهمیدیم همان کوکو سیب زمینی خودمان است کمی قطورتر! 

و اما کازا میلا یا لاپدررا. در سال 1906 تاجر پولداری به نام پدور میلا، تحت تاثیر خانه ای طراحی شده توسط گائودی در همان خیابان (casa Batllo) از همان معمار می خواهد تا خانه ای که قرار است هدیه ای باشد به همسرش، روساریو، را طراحی کند.

گائودی خلاق در طراحی این اثر هم هنرش را به رخ جهانیان کشید. در طراحی این خانه نه در ظاهر و نه در داخل ساختمان از هیچ خط مستقیم خبری نیست.  استفاده از فولاد است که به معمارمان اجازه ساخت این منحنی ها را داده و سبب شده تا نمای ساختمان، موج دریا را تداعی کند. در این خانه نه دیوارها، که ستونها و طاقها سنگینی بار سقف ها را میزبان هستند. حتی ارتفاع سقف ها و ستونها در همه جا یکسان نیستند.

خانه در هنگامه ساخت برای رهگذران به دلیل فرو رفتگی و برجستگی هایش به مانند غاری مینموده و سبب می گردد تا نامش را غار یا معدن که معادل کاتولیکش "لاپدررا" ست، بنهند.

یکی از اقدامات جالب و مفید گائودی طراحی به سبکیست تا ورود نور و تهویه به تمام اتاق های خانه امکان پذیر باشد. این امکان با طراحی ساختمان به دور دو حیاط مرکزی، یکی دایروی و دیگری بیضی شکل، محقق می شود.

در ابتدا بعد از ورود با آسانسور به طبقه زیر سقف هدایت شدیم. در اینجا امکان مشاهده بعضی آثار و ماکت کارهای گائودی وجود دارد.

این هم یک روش جالب. ابتدا زنجیرها را به هم متصل می کرده، سپس با کمک آینه ای زیرش عکسش را عمل می کرده!


به بخش جذاب خانه میرسیم که یکی از دلایل شهرت این بناست؛ آری در پشت بام، خرپشته و سقف فوق العاده ای در انتظار ویزیتورهاست. مجسمه های بزرگ روی بام یکی از دلایلی بوده که دولت محلی، ساختمان را مغایر با قوانین ساخت و ساز میدانسته. 

تعدادی از مجسمه ها، رزمندگان یک فیلم تخیلی را به خاطر می آورند و دیگری طبق یادداشتهای گائودی "گایا" نماینده زمین کهن می باشد.

پس از بازدید از پشت بام به دیدن طبقه ششم که مبله شده با وسایل قدیمیست میرویم.در طبقات دیگر دفاتر و اداراتی قرار دارند که هنوز برخی از آنها توسط اعضای خانواده کاتالان مورد استفاده قرار می گیرند.  

اتاق پذیرایی

یکی از اتاق خوابها

چوب لباسی

این پروژه که محصول سالهای 1906-1912 است، به عنوان یکی از آثار گائودی ثبت در میراث جهانی یونسکوست. 



روز اول ، پارک گوئل Park Güell

بارسلونا اغلب صنعت توریستش را مدیون هنرمندی بزرگ است. اصلا نمی شود نام بارسلونا را آورد و یادی از گائودی نکرد.

آنتونی گائودی متولد 25 ژوئن 1852 در شهر رئوس در نزدیکی بارسلوناست. تولد او در خانواده ای که جد اندر جد مسگر بودند، سبب شد تا به گفته خودش بتواند اشکال را در فضا ببیند و نیازی به رسم نقشه هایش در کاغذ نداشته باشد. 

در سال 1878 بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه معماری، دفتر کاری در بارسلونا تاسیس و رسما آغاز به کار نمود. در همان سال نقشه نمایشگاه بین المللی ماتارو در پاریس را طراحی کرد. شهرت گائودی به خاطر اشکال و طراحی های خارج از عرف و الهام گرفتن از طبیعت در معماری هایش است.

گائودی که مسیر زندگی کاریش را درست انتخاب کرده بود، تا پایان عمر مجرد باقی ماند و زندگیش را صرف معماری نمود.

در سال 1911 بیماری تب مالت گائودی طوری پیشرفت کرد که هم کیشان کاتولیکش مراسم نان و شراب که مراسمی ویژه افراد رو به موت است، گرفتند. ولی تقدیر این بود که زنده بماند و بارسلونا را شایسته شهری در بردارنده این چنین هنرمندی سازد. بالاخره در هفتم ژوئن 1926 در سن 73 سالگی، پنج روز پس از تصادف با تراموا در بیمارستان در گذشت.

اولین بازدیدمان در باسلونا پارک گوئل واقع در تپه ال کارامل با ورودی رایگان بود. در این مکان نیز مانند دیگر نقاط شهر شور و سرزندگی موج می زد.

بعد از پیاده شدن از مترو، 10 دقیقه ای پیاده زیر آفتاب دلچسب راه رفتیم. به ابتدای کوچه با سراشیبی نسبتا تندی رسیدیم که پارک در انتهایش واقع شده بود.

 پارک با وسعت حدود 18 هکتار، به عنوان بخشی از کارهای گائودی به عنوان میراث جهانی یونسکو ثبت  گردیده است. در این مکان ابتدا تپه ای سنگی با پوشش گیاهی و درختان کم قرار داشته که شخصی به نام گوئل از گائودی می خواهد تا مجموعه ای مجلل شامل 60 خانه سه گوش برایش فراهم سازد. که متاسفانه فقط 2 عدد از خانه ها به اتمام میرسند.

یکی از خانه ها که در سال 1904 برای فروش گذاشته شد، بعد از به فروش نرفتن، به پیشنهاد گوئل توسط گائودی از محل پس اندازش خریداری میشود. وی در سال 1906 همراه با خانواده و پدرش به خانه جدید نقل مکان کرده و تا سال 1926(سال فوتش) در آنجا زندگی می کند. 

هدف انتخاب این مکان توسط گوئل، هوای پاک و چشم انداز زیبای شهر بوده است. این ویژگی هنوز قابل لمس است و با ساعاتی توقف و گشت در پارک، آرامش و طراوت را به شما هدیه میدهد.

در ورودی پارک با سوسمار رنگینی که به یکی از نمادهای بارسلونا هم تبدیل شده مواجه می شویم. انسانهای زیادی در تلاش برای گرفتن عکس یادگاری با این آب نما هستند.

بالای پله ها به زیر سقفی با ستونهای بسیار میرسیم، سر را که بالا گرفته و به زیر سقف بنگریم، طرح هایی ساخته شده از تکه های سرامیک ها و شیشه های رنگی دیده می شود.در زیر این سقف موزیسین ها می نشینند و می نوازند.


بالاتر که رفتیم موسیقی زیبا و آشنایی نظرمان را جلب کرد. نوازنده ای سازی سنتور مانند، را زیبا مینواخت و جمعیتی که دورش حلقه زده بودند، تاییدی بر گوشنوازی هنرش محسوب می شدند.

موج دریا را به خاطر می آورد


به روی سقف همان ستونها رسیدیم. خلاقیتی دیگر از گائودی! جان پناه بام طوری طراحی شده که مانند صندلی راحتی عمل می کند. گردی پشت صندلی همانند قالبی مسافران را در خود گرفته و گرد خستگی تن هایشان  را به جان می خرد.

به گروه موسیقی دیگری رسیدیم که همزمان با دادن کارتهایی کنسرتشان را نیز تبلیغ می کردند. بر عکس نوازنده قبلی، موسیقی این گروه وحشی و زمخت و در عین حال زیبا بود.



با بالا رفتن از جاده های پیچ در پیچ پارک و رسیدن به بالای تپه، پارک با نشان دادن منظره ای بی نظیر از شما پذیرایی می کند. پشت خانه های بارسلونا آبی بیکرانی مسحورتان می کند. آری دریای مدیترانه است که از دور با قایق هایش، چشمک زنان برای دیدنش بی تابتان می نماید.


و کودکی بی خبر از زشتیها و زیباییهای دنیا به دنبال پرنده ای می دوید...


***********************************

همیشه گفته ام و باز می گویم، عزیز من، کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه ، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی، چه بی خیالی بیمه کننده ای هست، و چه نترسیدنی از فردا..

"نادر ابراهیمی"