دوستت دارم
مثلا وقتي ميخواهي طرز تهيه ژله نار را بگويي ، يكبار كه بگويي كافيست ، گيج كه نيستم ، ميفهمم . اما وقتي ميخواهي بگويي " دوستت دارم " فرض كن گيجم ، احمقم ، خنگم .... . بگو ، بازم بگو .. هميشه بگو ....
مصائب مسيح
ميگويند روز آخر مسيح را كشان كشان تا ميدان شهر بردند ، بر سرش تاجي از تيغ گذاشته و بدنش را زخمي كرده بودند . دستانش را با ميخ به صليب چسباندند و زنده زنده در آتش سوزاندند ...
رنج هاي مسيح ...
ساده لوحي ست اگر همه مصائب مسيح را اينها بدانيم ، اتفاقاتي كه چهار يا پنج ساعت بيشتر طول نكشيد . اتفاقاتي كه هيچگاه نميتواند يك مرد را از پا دربياورد . پشت اين درد جسماني مسيح درد بزرگتري داشت . فراموش كرده اند شب قبلش را كه مسيح چه دردي كشيد شبي كه ماموران حكومتي به حواريون حمله كردند و همه شان پا به فرار گذاشتند و پطرس كه همه چه چيز را انكار كرد . حواريوني كه مسيح سالها برايشان حرف زده بود ، سالها با هم زندگي كرده بودند اما هيچكدام منظورش را نفهميده بودند . همه شان تركش كردند و مسيح تنها ماند ...
تنهاي تنها ...
اين بايد رنجي وحشتناك باشد . تنها شدن آنهم زماني كه آدم به كسي نياز دارد تا به آن تكيه كند ...پهلوان پنبه
پسر بچه ده ساله ای را تصور کن که یک پدر سیبیلو دارد ، پدری که به گمانش قوی ترین مرد دنیاست ، پدری که کافیست اراده کند تا یک درخت تنومند را از زمین در بیاورد ، پدری که همه مردم شهر را حریف است ، حتی اگه ده نفره سرش بریزند . پدری که همیشه تکیه گاهش است ، پدری که همیشه مایه افتخارش بین دوستانش هست .
تصور کن روزی را که این پسر بچه از مدرسه برمیگردد و درست سرکوچه صحنه یک دعوا و کتک کاری را میبیند . صحنه ای را که یک جوان کوتاه قد و لاغر اندام پدرش را کتک میزند و پدر روی زمین افتاده و به جوان التماس میکند که دیگر کتکش نزند .
فقط تصور کن حس همان پسر بچه را که گوشه دیوار قایم شده و دارد این صحنه را میبیند ....
چاهي براي فرياد زدن
آن قديمها وقتي كسي ميمرد همراهش وسايل قيمتي اش را هم خاك ميكردند ، كنارش سكه ميگذاشتند ، شمشير ميگذاشتند ، آب ميگذاشتند ... . اما اينروزها همه چيز عوض شده ، اينروزها آدم وقتي ميميرد با خودش حرفهاي نگفته اش را به گور ميبرد ، حرفهايي كه يك عمر ته دلش سنگيني ميكند ، حرفهايي كه هيچوقت نتوانسته به مخاطبش بگويد ، حرفهايي كه آنقدر در گلويش ميماند تا يك روز خفه اش كند و از اين عذاب خلاصش كند .
اينروزها آدمها فقط حرفهاي نگفته اشان را با خود به گور ميبرند ...
به هر آن كجا كه باشد ، بجز اين سرا سرايم
هربار كه گلها و كاكتوسهايم را كه آب ميدهم محو تماشايشان ميشوم ، چقدر زيبا هستند ! چقدر مهربانند ! چه راحت و بي منت وجودشان را به تو ميبخشند ! هيچكدامشان دروغ نميگويند ، هيچكدامشان دزدي نميكنند ، خيانت نميكنند ، غيبت نميكنند ، قتل نميكنند ، دل نميشكنند ...
دلم ميخواست انسان نبودم . دلم ميخواست گياه بودم ، يك درخت ، يك كاكتوس ، يك بوته ...
دنياي گياهان خيلي دوستداشتني تر از دنياي آدمهاست ...
اگر بعد از مرگم در همان هامون ( دشت ) بر روي قبرم درختي بكارند حتما ريشه هايش در من نفوذ ميكنند ، از من تغذيه ميكند و من ميشوم جزئي از درخت ، بعد از مدتي ميشوم خود درخت و از انسان بودن رها ميشوم .
يك درخت توت ، دوست دارم يك درخت توت تنومند باشم ...

اين دنياي آدمها
چند دقيقه اي همانجا روي زمين نشستم تا درد پايم ساكت شد و توانستم بلند شوم و لنگان لنگان خودم را به اداره برسانم .
آقا رسول
اونموقع نمیدونستم آقا رسول خود منم ، نمیدونستم دارم داستان زندگی خودم رو مینویسم . نمیدونستم یه روزی یكی میاد آلبوم عكسها و يادداشتهامو نگاه میكنه و تا میاد ازم سوالی بپرسه حرفشو ناتموم میذاره و ...
آقا رسول ، دنیا اصلا جای بدی نیست ، خیلی هم جای قشنگیه ، منتها برای من و تو ساخته نشده . خدا براي من و تو جايي تو اين دنيا در نظر نگرفته ...
-------------------------------------
پ ن : نمیشد به مامان و بابا بگم ، اما به سیامك گفتم ، وصیت كردم منو تو قبرستون آدمها خاك نكنند ، ببرن تو یه دشت وسیع ( هامون ) زیر یه درخت دفن كنند . بدون هیچ مراسمی .
مثل وقتی که میگویی " خسته ام " و معنی اش فقط این میشود که کلی بار جابجا کرده ای ...
وقتي عكسها حرف ميزنند ...
چهل سالي دارد اما هنوز ازدواج نكرده و هميشه از پاسخ به چرايش طفره رفته .
آقا رسول را ميگويم ، همان پير پسر دوست داشتني كه خانه اشان از كودكي پاتوق من بوده . آلبوم عكسش را ورق ميزنم و عكسهاي 18 سال پيشش در دانشگاه را مي بينم . منصور ، سيامك ، مريم ، محسن ، افسانه و امير ، شش نفري كه به همراه آقا رسول پاي ثابت همه عكسهاي دانشگاه هستند ، همه شان را ميشناسم ، همه شان ازدواج كرده اند بجز همين آقا رسول خودمان . امير و افسانه حالا زن و شوهر هستند و مريم و منصور هم با هم ازدواج كردند اما ...
اما انگار عكسها حكايت ديگري در دل دارند ، مريم در همه جا كنار آقا رسول ايستاده ، حتي در بعضي از عكسها دستشان را در دست يكديگر گذاشتند اما منصور همه جا تنهاست !
مي پرسم : آقا رسول چرا مريم كه اينقدر ....
سوالم را ناتمام ميگذارم ، حالا ميشود حدس زد كه چرا از همان موقع منصور و مريم ديگر در عكسها نيستند و چرا هيچكدام از اين پنج نفر دل خوشي از منصور ندارند ..
آقا رسول دود سيگارش را از پنجره بيرون ميدهد و صداي آهنگ را بلندتر ميكند .
آن كس كه دست من را
در دستش مي فشرد
مرا به دست غم داد
به فراموشي سپرد
اي دريغ از هرچه دادم به پاي دوست
اسب خوبم ، اسب خوبم رفيقم اوست *
پ ن : آقا رسول بيشتر از تو دلم به حال مريم ميسوزد كه ....
پ ن 3 : اين پست رو چند سال پيش تو همين وبلاگ نوشته بودم ، ولي انگار اينجا جاش مناسبتره ...
* : شعر از فروغ فرخزاد.