نامم را میدانی ؟ من هامون هستم .

میدانی ، بزرگترین دارایی آدم شخصیت اش هست و شخصی اتش . باید مواظبش باشی ، مبادا بخاطر کسی خودت را تغییر بدهی ، مبادا شخصیتت را فراموش کنی  که اگر کردی ... . روزی میرسد که 70 کیلو گوشت و استخوان برایت میماند که نامش شبیه نام توست .

دوستت دارم

ميداني ... گاهي بين جملات خيلي فرق هست ...

مثلا وقتي ميخواهي طرز تهيه ژله نار را بگويي ، يكبار كه بگويي كافيست ، گيج كه نيستم ، ميفهمم . اما وقتي ميخواهي بگويي " دوستت دارم " فرض كن گيجم ، احمقم ، خنگم .... . بگو ، بازم بگو .. هميشه بگو ....

مصائب مسيح

ميگويند روز آخر مسيح را كشان كشان تا ميدان شهر بردند ، بر سرش تاجي از تيغ گذاشته و بدنش را زخمي كرده بودند . دستانش را با ميخ به صليب چسباندند و زنده زنده در آتش سوزاندند ...

رنج هاي مسيح ...

ساده لوحي ست اگر همه مصائب مسيح را اينها بدانيم ، اتفاقاتي كه چهار يا پنج ساعت بيشتر طول نكشيد . اتفاقاتي كه هيچگاه نميتواند يك مرد را از پا دربياورد . پشت اين درد جسماني مسيح درد بزرگتري داشت .  فراموش كرده اند شب قبلش را كه مسيح چه دردي كشيد شبي كه ماموران حكومتي به حواريون حمله كردند و همه شان پا به فرار گذاشتند و پطرس كه همه چه چيز را انكار كرد . حواريوني كه مسيح سالها برايشان حرف زده بود ، سالها با هم زندگي كرده بودند اما هيچكدام منظورش را نفهميده بودند . همه شان تركش كردند و مسيح تنها ماند ...

تنهاي تنها ...

اين بايد رنجي وحشتناك باشد . تنها شدن آنهم زماني كه آدم به كسي نياز دارد تا به آن تكيه كند ...

پهلوان پنبه

پسر بچه ده ساله ای را تصور کن که یک پدر سیبیلو دارد ، پدری که به گمانش قوی ترین مرد دنیاست ، پدری که کافیست اراده کند تا یک درخت تنومند را از زمین در بیاورد ، پدری که همه مردم شهر را حریف است ، حتی اگه ده نفره سرش بریزند . پدری که همیشه تکیه گاهش است ، پدری که همیشه مایه افتخارش بین دوستانش هست .

تصور کن روزی را که این پسر بچه از مدرسه برمیگردد و درست سرکوچه صحنه یک دعوا و کتک کاری را میبیند . صحنه ای را که یک جوان کوتاه قد و  لاغر اندام پدرش را کتک میزند و پدر روی زمین افتاده و به جوان التماس میکند که دیگر کتکش نزند .

فقط تصور کن حس همان پسر بچه را که گوشه دیوار قایم شده و دارد این صحنه را میبیند ....

چاهي براي فرياد زدن

آن قديمها وقتي كسي ميمرد همراهش وسايل قيمتي اش را هم خاك ميكردند ، كنارش سكه ميگذاشتند ، شمشير ميگذاشتند ، آب ميگذاشتند ... . اما اينروزها همه چيز عوض شده ، اينروزها آدم وقتي ميميرد با خودش حرفهاي نگفته اش را به گور ميبرد ، حرفهايي كه يك عمر ته دلش سنگيني ميكند ، حرفهايي كه هيچوقت نتوانسته به مخاطبش بگويد ، حرفهايي كه آنقدر در گلويش ميماند تا يك روز خفه اش كند و از اين عذاب خلاصش كند .

اينروزها آدمها فقط حرفهاي نگفته اشان را با خود به گور ميبرند ...

به هر آن كجا كه باشد ، بجز اين سرا سرايم

هربار كه گلها و كاكتوسهايم را كه آب ميدهم محو تماشايشان ميشوم ، چقدر زيبا هستند ! چقدر مهربانند ! چه راحت و بي منت وجودشان را به تو ميبخشند ! هيچكدامشان دروغ نميگويند ، هيچكدامشان دزدي نميكنند ، خيانت نميكنند ، غيبت نميكنند ، قتل نميكنند ، دل نميشكنند ...

دلم ميخواست انسان نبودم . دلم ميخواست گياه بودم ، يك درخت ، يك كاكتوس ، يك بوته ...

دنياي گياهان خيلي دوستداشتني تر از دنياي آدمهاست ...

اگر بعد از مرگم در همان هامون ( دشت ) بر روي قبرم درختي بكارند حتما ريشه هايش در من نفوذ ميكنند ، از من تغذيه ميكند و من ميشوم جزئي از درخت ، بعد از مدتي ميشوم خود درخت و از انسان بودن رها ميشوم .

يك درخت توت ، دوست دارم يك درخت توت تنومند باشم ...



اين دنياي آدمها

اول صبح بود و خيابان خلوت و مني كه قدم زنان به سمت اداره ميرفتم . جلوتر جواني نان بدست جلوي مغازه اش ايستاده بود ، دنبال جايي ميگشت تا نان را آنجا بگذارد و  كركره مغازه را بالا بزند . اما نميتوانست . جايي نبود تا بارش را آنجا بگذارد . سرعتم را بيشتر كردم تا نانها را از دستش بگيرم و كمكش كنم در مغازه اش را باز كند . آنقدر هول بودم كه چاله توي پياده رو را نديدم و پايم پيچ خورد و افتادم گوشه پياده رو . درست يك قدم مانده به جوانك نان بدست . جوانك من را ديد اما با خونسردي نان را زمين گذاشت و در مغازه را باز كرد و رفت داخل و ....
چند دقيقه اي همانجا روي زمين نشستم تا درد پايم ساكت شد و توانستم بلند شوم و لنگان لنگان خودم را به اداره برسانم .
 
حالا ديگر خبري از درد پايم نيست اما هنوز جاي تركهاي روي دل شكسته ام بدجور درد ميكند ...


آقا رسول

تو یكی از پست های همين وبلاگ از آقا رسول نوشته بودم ، همان پیر پسری كه كنار پنجره سیگار میكشید و به موسیقی همیشگی گوش میداد . تو یه پست دیگه نوشته بودم ، ما آدمها گاهی میخوایم قصه زندگی كسي رو بنویسیم كه  میبینیم قصه زندگی خودمون از آب دراومد و ... 

اونموقع نمیدونستم آقا رسول خود منم ، نمیدونستم دارم داستان زندگی خودم رو مینویسم . نمیدونستم یه روزی یكی میاد آلبوم عكسها و يادداشتهامو نگاه میكنه و تا میاد ازم سوالی بپرسه حرفشو ناتموم میذاره و ...

آقا رسول ، دنیا اصلا جای بدی نیست ، خیلی هم جای قشنگیه ،‌ منتها برای من و تو ساخته نشده . خدا براي من و تو جايي تو اين دنيا در نظر نگرفته ...


-------------------------------------

پ ن : نمیشد به مامان و بابا بگم ، اما به سیامك گفتم ، وصیت كردم منو تو قبرستون آدمها خاك نكنند ، ببرن تو یه دشت وسیع ( هامون ) زیر یه درخت  دفن كنند . بدون هیچ مراسمی .

گاهی زبان برای بیان بعضی چیزها کم میآورد . حس میکنی این زبان را کارگران و بساز بفروشها و دلالان ساخته اند که انقدر بکارشان میآید و در استفاده از آن تبهر دارند . این زبان و این کلمات به کار ما نمیآیند ، هیچکدامشان آنچیزی را نمیگویند که تو میخواهی ،

مثل وقتی که میگویی " خسته ام " و معنی اش فقط این میشود که کلی بار جابجا کرده ای ...

وقتي عكسها حرف ميزنند ...

چهل سالي دارد اما هنوز ازدواج نكرده و هميشه از پاسخ به چرايش طفره رفته .

آقا رسول را ميگويم ، همان پير پسر دوست داشتني كه خانه اشان از كودكي پاتوق من بوده . آلبوم عكسش را ورق ميزنم و عكسهاي 18 سال پيشش در دانشگاه را مي بينم . منصور ، سيامك ، مريم ، محسن ، افسانه و امير ، شش نفري كه به همراه آقا رسول پاي ثابت همه عكسهاي دانشگاه هستند ، همه شان را ميشناسم ، همه شان ازدواج كرده اند بجز همين آقا رسول خودمان . امير و افسانه حالا زن و شوهر هستند و مريم و منصور هم با هم ازدواج كردند اما ...

اما انگار عكسها حكايت ديگري در دل دارند ، مريم در همه جا كنار آقا رسول ايستاده ، حتي در بعضي از عكسها دستشان را در دست يكديگر گذاشتند اما منصور همه جا تنهاست !

مي پرسم : آقا رسول چرا مريم كه اينقدر ....

سوالم را ناتمام ميگذارم ، حالا ميشود حدس زد كه چرا از همان موقع منصور و مريم ديگر در عكسها نيستند و چرا هيچكدام از اين پنج نفر دل خوشي از منصور ندارند ..

آقا رسول دود سيگارش را از پنجره بيرون ميدهد و صداي آهنگ را بلندتر ميكند .

 

آن كس كه دست من را

در دستش مي فشرد

مرا به دست غم داد

به فراموشي سپرد

اي دريغ از هرچه دادم به پاي دوست

اسب خوبم ، اسب خوبم رفيقم اوست *

 


پ ن : آقا رسول بيشتر از تو دلم به حال مريم ميسوزد كه ....

پ ن 3 : اين پست رو چند سال پيش تو همين وبلاگ نوشته بودم ، ولي انگار اينجا جاش مناسبتره ...

* : شعر از فروغ فرخزاد.