نمی دونم ساعت چنده ، فقط میدونم ، بامداد جمعه مون بخیر ...
توی اتاقم، دراز کشیدمو برگه سیاه می کنم ...
تا حالا این موقع بامداد شربت اب لیمو خوردی ؟ من خوردم.
چسبید ...
با صبام! حرف می زنه، حرف میزنم . چی می گیم ؟!
مرور خاطرات... با هم می خندیم ، با هم ناراحت می شیم و با
هم سکوت می کنیم ...
صبا : ( لیوان دوم ) شربت می خوری ؟ می گم : نه ...
صبا : ترش شده ؟ من ، سکوت...
قلبم گاهی واسه گذشته می گیره ، اما فایده ای نداره ...
( صبا: کتابت کو ؟ من : کتاب چی ؟! ) صبا می خونه : ( قلب منی ،
چه جوری یه روز ازت جدا شم ... ) منو شوخی شوخی زد !
خندید ! می گه فاز داد ! )
........ قلبم گاهی واسه گذشته می گیره ! اما فایده ای نداره ...
دلم واسه اون روزا تنگ می شه ! یه احساس درونی ، غیر قابل
نوشتن ... ( یعنی نمی دونم چطوری بگم ) ....
دلم می سوزه .... چه حال و روزی داشتم ....
چرا اینو می نویسم ؟! قلبم به حرف اومده ؟!!
سکوت بابا ! چه خبرته ..... هیسسسسسس !
دلم به حال قلبم سوخت ...
چی میگم !!! شاید لازم بود ....
چه ضرورتی داشت ؟!
شاید ، شاید نه، حتما واسه الان ات که درست فکر کنی و منطقی
باشی !!!
من که الان نه دلم تنگه ،
نه قلبم می زنه ،
نه دلم می سوزه ،
نه قلبم می گیره ، پس چرا می نویسم ! همش الکیه !!!!
پس تمومش کن .... همین ...
من : صبا ، ساعت چنده ؟ ساعت : ۱:۱۱
صبا : چی نوشتی ؟ من : بنویسم ، بعدا بخون ...
اخه ، چیزی ندارم واسه نوشتن !!!!
فقط ، خیلی وقته گذشته مو پاک کردم !
چه نسیم خنکی ...
خدا ! شکرت ...