کوچه
رفته از ظلمت شب ،آن شب وشبهای دگرهم....
نگرفتی از عاشق آذرده خبر هم...
نکنی دگر از آن گوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
پست موقته اگه دوست داشته باشین کاملشو میزارم براتون
به دنبال رویاها![]()
رفته از ظلمت شب ،آن شب وشبهای دگرهم....
نگرفتی از عاشق آذرده خبر هم...
نکنی دگر از آن گوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
پست موقته اگه دوست داشته باشین کاملشو میزارم براتون
به دنبال رویاها![]()
همگی سلام
خوبین؟ خوشین؟ روزگار بروقف مراد هست یانه؟
امیدوارم یهووویی همونجوری بشه که دوست دارین
بچه ها یه پنج ماهی نمیام وب میخوام بخونم واسه کنکور
میدونم دیره ولی خب....دوستان واسم دعا کنین همونی که میخوام بشه
خیلی دوست دارم روان شناس بشم
+ تیکه هم ممنوع
خلاصه آرزوی بهترین ها رو برای یکایکتون دارم
تا پنج ماه دیگه خداحافظ همتون باشه
به دنبال رویاها
گاهی...
دلت "روبه راه" نیست؛ ولی "سربه راهی"
خودتو میزنی به "اون راه" ومیری...
وهمه خوش باورانه فکر میکنند
که تو "روبه راهی"...
به دنبال رویاها
بالاخره....
یه چیزی تو دنیا
باید باشه که خوبت کنه...
قرصی،
دارویی،
آدمی،آخ آدمی
. . . آدمی... به دنبال رویاها
نمی دونم چه اسمی براش انتخاب کنم....
چمدانم راکشان کشان باخودم به داخل سالن انتظارفرودگاه میبرم؛امروزقراراست
برای اولین باربه ایران،به دیدن خانواده مادری ام بروم؛تنهایادگارمادرم برای من همین
است .احساسات ضدونقیض من رابه استرس وهیجان دعوت میکنند،یعنی بامن چه
برخوردی خواهندداشت؟درحین خود درگیری یه جای دنج پیدامیکنم ومنتظرمیشوم تا
پروازم رااعلام کنند،سفارش قهوه ام درهمین حین میرسد،همانطورکه شکر را درون
فنجان حل میکنم ؛خودم هم باافکاراتم درآمیخته می شوم؛وبه چندماه پیش فکر
میکنم؛همان شب زمستونی..همان شبی که مادرم بیحال روی تخت بیمارستان
افتاده بود،بدنش زیادی برای 38 ساله بودن نحیف ورنجور بود؛عمیق به چشمانم نگاه
کردوعاجزانه درخواست زدن حرفای چندین وچندساله اش که درقلبش پنهان کرده
بود راداشت،همان حرف هایی که بخاطرش تا نیم ساعت به فکر فرومیرفت و
آخرسرهم قهوه اش راسردشده وتلخ میخورد؛ازگذشته اش برایم گفت، از اینکه
چجوری به قصد درس خواندن به لندن آمده و اتفاقی با پدرم آشناشده،ازاینکه
چجوری خانواده اش آن را طردمی کنند....
هنوزآن نگاه آخرمادرم را ازیاد نمی برم،آن آخرین درخواستش را...
مانیا، بله مامان جان؟ مادرم دست هایم رادر دستان نحیف ورنجورش می فشاردو
میگوید:دخترم ،دلم میخواهد بعداز مرگم به ایران بروی وازخانواده ام حلالیت من را
بطلبی وقطرات اشک پی درپی راه خودشان راپیدا می کنندوصورتش راخیس میکنند،
باعطش زیادی مادرم رادرآغوش میگیرم ولب برمی چینم..چشمانم را محکم میبندم
تااشک هایم نریزند،تا مادرم صدای بغض آلودم را نشنود..،صدای خانمی که شماره
پرواز رااعلام میکرد،رشته افکارم راپاره کرد.
به سمت در خروجی به راه افتادم؛والان بعداز چندین ساعت به ایران رسیدم وآدرس
خانه پدربزرگ رابه راننده دادم،بعداز40دقیقه به آدرس موردنظررسیدم کرایه راحساب
کردم ؛بااحساس ترس واظطراب پیاده شدم به طرف در رفتم؛ دست بلند کردم تا
ایفنشان رابزنم ..وسط راه منصرف شدم،به خودم دلداری میدم،نه مانیا تااینجا
اومدی نباید پا پس بکشی،و دوباره دستم را بطرف ایفن دراز میکنم ولی وسط راه
دستم خشک می شود، اه لعنتی چرااینقدر سخته؟و دوباره اینکارار انجام می دهم،
چرا ازانجام دادن این کار عاجزم ،یهویی صدایی ازپشت سرم شندیم که گفت:
باورکن کار آسونیه ها..! وپشت بندآن دستی ایفون رازد، وباز صداگفت:عا..عا ببین
انگشتتو اینجوری میزاری اینجوری صدا میده!!!به طرف صدا برگشتم پسری
حدود24 ساله رادیدم که با آنچشمان قهوه ای شیطونش به من نگاه میکرد که یهو
گفت: ببخشید میشه بپرسم با کی کار دارین؟ حول میشم ولی تاجایی که میتوانم
سعی میکنم فارسی را روان صحبت کنم ، اوه ببخشید من مانیا جونزهستم،ازلندن
آمده ام تاخانواده مادری ام راببینم؛ پسرک با حالت مشکوک و متفکری به من
زل میزند ومن رابه داخل عمارت راهنمایی میکند.....
وارد پذیرایی که میشوم چندمرد وزن پیرو جوانی را میبینم که با تعجب به من زل
زده اند،در همان حال قلبم گرومپ گرومپ میزندوآن مرد که موهای جو گندمی دارد رو
به آن پسرشیطون میکندو می گوید که این دختر کیست؟ امان نمی دهم و خودم به
حرف می آیم و روبه آن مرد مو جو گندمی، می گویم:سلام، من مانیاجونز هستم
از لندن آمده ام تا شمارا ببینم، شما باید دایی مهران باشید؟ مامان عکس شمارا
به من نشان داده، ناگهان دایی مهران من رادر آغوش میکشدو می گوید تو
دختر مریم هستی؟ تو باید دختر مریم باشی درسته؟ چندثانیه طول می کشد تا
از شک این حرکت بیرون بیایم وبا طمانینه جواب میدهم: بله من دختر مریم هستم،
مریم سپهری ؛و بعدبا تک تک اعضای خانواده آشنا می شوم،و به آنها تمام جریان را
بازگو میکنم،که بر مادر عزیزم چه گذشته...ودرآخر حرف هایم ؛ مادربزرگم را میبینم
که چطور خون گریه میکند...رو به مادر بزرگ می گویم : مادرم را میبخشی؟مادربزرگ
مرا درآغوش میکشدو می گوید : الهی قربونت برم، مگه مادری هست که بچش رو
نبخشه؟؟ من فقط ازاین دلخورم که چرا به حرف من گوش نداد، که چرا به دیدنم
نیومد؟، چرا من پیرزن رو چشم به راه گذاشت؟ میدونی پدربزرگت از دوری مریم از
فکر و دلتنگی مریم دق کردو مرد؛ همان لحظه آستانه تحملم پرمی شودوگریه
سرمی دهم واز پشیمونی و عذاب وجدان مادرم میگویم که در تمام این سالها با چه
حسرتی به عکس های خانوادگیشان نگاه میکرد...
به دنبال رویاها...
امروزمیخوام یکی ازبلاهایی که سر،سرپرست بیچارمون
درآوردم بگم؛
باگذشت 4سال وقتی یاداون فاجعه می افتم حالم دگرگون
میشه
یادمه سال هشتم(دوم راهنمایی)بودم که تصمیم گرفتم برم خوابگاه
اونجادوتاسرپرست داشتیم که یکیشون بنده خداخیلی ساده و
زودباوربودخلاصه اتاق ما 4نفره واولین اتاق تو طبقه دوم بود
یه شب که ساعت از10گذشته بودوبه قول سرپرستاساعت خاموشی!
من وسه تاازهم اتاقیام یواشکی بیدارمونده بودیم داشتیم برایکی ازبچه ها
(مریم) تولدمیگرفتیم خلاصه بعدکلی بریزوبپاش وریختن کلی ماست رو
سروصورت وکثیف کاری...رفتیم طبقه پایین تادست وصورتمونو بشوریم
آخه کلاماستی شده بودیم..
یواشکی داشتیم ازجلوی درسرپرستی ردمیشیدیم که یهوسرپرستمون
مثل جن بوداده ازاتاقش زدبیرون...
ماهم فرارررررفتیم سمت اتاقمون که یهوگفت:ایسست
مغزمن یکی که همونجا استپ کرد به همین برکت
بازصداشوبلندکردوگفت:جونورای دوپا!!داشتین چیکارمیکردین
مارومیگی هیچکدوممون جرعت نداشتیم برگردیم مخصوصابا
اون صورت ماستیمون 
اومدجلوگفت این چه وضعیه !!شماروبایدببرن دارلمجانی
منم که هیچ موقعه نمیشه جلوی زبونموبگیرم گفتم(
دارلمجانی چیه دیگه خانم این یه نوع ماسکه روصورتامون...
***خیر سرم میخواستم قضیه روماس مالی کنما
اونم نه گذاشت ونه برداشت گفت خب.. حالاتاثیرهم داره؟
گفتم اره خیلی خوبه..
لامصب پاشوکردتویه کفش که منم
ازاین ماسکامیخوام بهش گفتم باشه شمابرین میاریم واستون
هیچی دیگه رفتیم تواتاق باقاشق ماستایی روکه روموکت ریخته بودرو
ریختیم توکاسه وباچیپس له شده قاطیش کردیم دادیم بهش
اونم مالیدبه صورتش بنده خدا...
حال مارومیگی: منکه می خواستم اون کاسه روازپهنا بکنم توحلقم
بقیه بچه هاهم قصدداشتن سرشونوبکوبن به دیوارمستراح
براساس واقعیت
عصری داشتم میرفتم لباسارو
مرتب کنم دیدم ازتو شلواربابام
چندتا چک پول اومده بیرون
رفتم دست برد بزنم به شلوارش
خوشحال پول های سرقت شده روبرداشتم
زدم ازاتاق بیرون
یهو خواهرم داشت صدام میزد اونم چی((((
پاشوبرو سرکلاست مگه امروزامتحان نداری
به همین برکت ینی اسفالت کردحالمو
هیچی دیگه میخواستی چی بشه
سرجلسه همش تونخ پولا بودم
لامصب هزارتانقشه کشیده بودم براشا
نان راازمن بگیراگرمیخواهی،
هواراازمن بگیر،اما
خنده ات رانه.
گل سرخ راازمن مگیر
سوسنی راکه میکاری...
ازپس نبردی سخت بازمیگردم
باچشمانی خسته
که دنیارادیده است
بی هیچ دگرگونی،
اماخنده ات که رهامیشود
وپروازکنان مرادرآسمان می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید،
عشق من،خنده تو
درتاریک ترین لحظه هامی شکفد
واگردیدی،به ناگاه
خون من برسنگ فرش خیابان جاریست،
بخند،زیرا خنده تو
برای دستان من،
شمشیری است ،آخته
خنده تو،درپاییز
درکناره دریا
موج کف آلودش را
بایدبرفرازد
ودربهاران،عشق من،
خنده ات رامی خواهم
چون گلی که درانتظارش بودم
گل آبی،گل سرخ کشورم که مرامی خواند.
بخندبرشب
برروز،برماه؛
بخندبرپیچاپیچ خیابان های جزیره،
اماآنگاه که چشم می گشایم ومی بندم،
آنگاه که پاهایم میروندوبازمی گردند؛
نان را،هوارا،
روشنی را، بهاررا،
ازمن بگیر
اما خنده ات راهرگز
تاچشم ازدنیا نبندم....
پابلونرودا
کنار دریا..
عاشق باشی_عاشق ترمیشوی
واگردیوانه ..دیوانه تر
این خاصیت دریاست
به همه چیزوسعتی ازجنس جنون می بخشد. احمد شاملو
******
زندگی جیره مختصریست ،
مثل یک فنجان چای،
وکنارش عشق است،
مثل یک حبه قند.
زندگی راباعشق،
نوش جان باید کرد
سهراب سپهری
******
دوست داشتن نم نم باران ست
کم کم می آید وبه درازا می کشد
بارانی دوستت دارم...
******
زندگی زیباست...
برای کسانی که عشق رامی پذیرندوبرای لدت بردن از
زندگی ماجراجویی میکنند
پنج رازخوشبختی:
کمتراخم کن،بیشترلبخندبزن
کمترفکرکن،بیشتراحساس کن
کمترحرف بزن،بیشترگوش کن
کمترقضاوت کن،بیشتربپدیر
کمترتماشاکن،بیشترانجام بده