به خودمو کاظم جونم تبریک میگم خونه نومون مباااااارک
ساخته شد بلاخره.، بعد از ۱سال سختی و بناییو خرید،دیشب توخونه خودمون خوابیدیم اسباب کشیش ۲هفته طول کشید و من تواین مدت هم سرکاربود هم جمع کردن وسایلارو هندل میکردم وواقعا الان از خستگی هلاکم ولی دلنشینترین لحظه اس برام
اینکه چقد تلاش کردیم چقد ذوق کردیم چقد اشک ریختیمو فقط خودمو عشقم واون بالاسری میدونه ولی خداروشکرمیکنیم که به بهترین شکل تونسیم بسازیمش
پنجره های تمام قد و شیشه ایش با ویو روبروش که کوه و چراغای شهرو نشون میده
یه بالکن کوچولو که برای عصرونه و خواب شب بهترین کنج خونمونه
سینک جلوی پنجره با نمای کل شهر که همیشه ارزوم بود
اتاقاش با کمدای شیک و نمای پارک روبروی خونه
ازهممممه مهمتر اتاق کار گوگولیم با تم رنگی مشکی طوسی که همیشه جزوهدفام برای کاربود اینجوری تمام تمرکزمو میتونم برای کار بزارم
واخریش اتاق نی نی کوچولوم که قراره خونه رو پراز حس خوب کنه
اینا همممممش حالمو عالی میکنه
واقعا جون کندیم تا بهترینارو برای خونه تهیه کردیم ولی از خودمو عشق همیشگیم راضیم باورمون نمیشد بتونیم به این زودی خونه داربشیم اونم از صفربسازیم ولی ششششد چون خواستیم چون ۲تایی بازم تلاش کردیم ازبین سختیا غموغصه رد شدیم تاحس خوب شادیو ارامشو بلاخره بعد ۱سال چشیدیم
دیگه یه ادم حرفه ای شدم توشغلم بهترین عکسارومیگیرم از ادمای عاشق وفیلمبرداریمم خیلی پیشرفت کرده توحوضه کاریم اکثرحرفه ای ها منو میشناسن وباهاشون همکاری میکنم؛حتی خودمم مراسمات قبول میکنم وتنها میرم.اره بلاخره تاحدودی به اونجای که میخاستم رسیدم اما هنوزم جای پیشرفت دارم
حالا غیر از قضیه کاری توخیلی چیزای دیگه تغییرکردم....
زندگیم کاملا عوض شده دیگه عشق نیست دیگه بااتفاقای که واسم تواین مدت افتاده به کسی وابسته نیستم حتی عزیزترین ادم زندگیم کاظم. حتی تامرز رهایی ازشم رفتم حس میکنم زیادی قوی شدم...قوی شدنِ زیاد تنهایی میاره و وقتی ادم بتونه باتنهایی کنار بیاد دیگه موندن ونمودن ادما براش خیلی اذیت کننده نیست
این حسا هم ترسناکن هم خطرناک چون دیگه سعی نمیکنی برا موندن طرفت تلاش کنی چون دیگه توان نداری بخای چیزیو درست کنی میگذری ازهمه چی
وقتی میام وبلاگ و نوشته ها و خاطرات قدیمیمو میخونم فقط اشک میریزم بخاطر احساسات پاکم بخاطر اون شور و عشقی که تو قلبم بود یه زمانی.
مرور میکنم تموم زندگیمو باخودم میگم چققققدر سرد شدم نسبت به همه چیشد که به اینجا رسیدم و مبهوت به دیوار اتاقم زل میزنم جوابی ندارم قشنگ باتموم وجودم خالی شدن احساساتم و بی روح شدنمو حس میکنم از همه ادمای دوروبرم بدم میاد باهمشون خوبم میخندما ولی بعد چند دیقع یادم میاد چیکارا باهام کردنو بعدحالم بهم میخوره ازشون همین دیشب بود داشتم فکرمیکردم کاش ما ادم نبودیم چقدر ادم بودن سخته....
این نوشته توروزی نوشته شده که بعدیه عالمه اتفاقات بد که کاملا نابودم کردو اعتمادم نسبت به همه ادمای دورم صفر شد اجازه دادم عشقم ازم دوربشه و من بعدسالها تنهایی توخونه موندم شاید ازنظرخیلیا این یه چیزعادی باشه ولی برای منی که عاشقانه زندگیمو طرفمو دوستداشتم همیشه یه ترس بودمنی که همیشه کلی رفیق دورم بود باخودم میگفتم نه نمیتونم نمیتونم کاظم بره سفرمن توخونه تک وتنها بمونم! شب کجابرم؟خونه تنها بمونم؟عمرا دق میکنم همیشه میرفتم خونه دوست و رفیقام یا برنامه و از تنهایی فرارمیکردم..ولی اینسری دق نکردم 😄تنها هم موندم تنهای تنها شام خوردم تنهای تنها خوابم برد وتنها زندگی کردم بدون ترس بدون دلتنگ شدن ومن حتی از این حسامم میترسم چون نشون میده عوض شدم ومن فقط دلم تنگه برای اون دخترکی که یه روزی باتموم وجودش عاشق لحظه هاش بودودلش زندگی عاشقانه واروم میخواست😞
ممنونم ازت پرویز عزیز تو بهم ثابت کردی ادمای باقلب پاک وجود دارن بااینکه ساعتها مسیرامون ازهم دوربوده ولی هروقت به کمکت احتیاج داشتم برام کم نزاشتی چه وقتی اومدم تهران چه وقتی از دور به کمکت احتیاج داشتم.خداروشکرمیکنم از داشتنت حیف بود تووبلاگم از تو نگم توموندگارترین وبامعرفت ترین بودی برام بعداینهمه سال هنوزم هوادارمی مرسی🥰❤️🩹
تازه الان از سرکار برگشتم و دارم شام میخورم....چندشب پشت سرهم مراسم داریم و بشدت خسته میشم چون اول کاره و هزارویک تکنیک که هنوز برام جانیوفتاده دلم گرفته امشب نمیدونم چرا شاید ازخستگی.دوستدارم اینجا یکم با خدا دردودل کنم
خداجونم خیلی دارم روزای سختیو سپری میکنم فشار کار زیاده و فکرای تو سرم واقعا اذیتم میکنه بعضی وقتا از دست خودم دلخورم میشم که چرا زرنگ بازی درنمیارم مثل بقیه ادما یا چرا جوری برخوردنمیکنم تا اونجورکه حقمه هوامو داشته باشن اما تو که داری تلاشمو میبینی درسته!سختیارو برام اسون کن بهم قدرت بده بیشتر هوای خودمو داشته باشم خودتم هوامو داشته باش چون هیچکس غیر ازتو هوامو نداره و من به این باورخیلی وقته رسیدم
♥ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۱ ساعت 1:29 AM توسط hani
باورم نمیشه بعد یه غم بزرگ یه دلخوشی نصیبم بشه شاید از دعای مادربزرگمه 🥲
منی که از دیدن مرده خیییلی ترس داشتم اما برای خوندن قران بالای سرمادربزرگم تو غصال خونه وایستادم و تنهایی قران خوندم و اشک ریختم بدون حتی یه ذره ترس و ارامشی که اون لحظه داشتم وصف نشدنی بود مطمئنم مادربزرگم برام دعا کرده که خدا روی خوششو بهم نشون داده 🥲🥲🥲
بعد ۱۵بار ثبت نام تو ایران خودرو اسمم دقیقا روز سوم مراسم ختم مادربزرگم جز برنده شدگان بود 😍
حالا اینکه به دلیل تایم کم برای بدست اوردن پول خرید ماشین نتونستیم ماشینو بخریم ناراحتم ولی حواله ماشینو فروختم ودارم به ارزوم خیلی نزدیکتر میشم اونم خرید دوربین عکاسیه برنامه ریختیم یه سفر تا تهران بریم تا دوربین عکاسی مورد علاقمو بخرم همه اینارو مدیون خدا و دعاهای مامانبزرگمم. طعم شیرین این حس خوب هیچوقت ازخاطرم نمیره🥰🥲
ممنونم خدا جون
♥ جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 12:59 PM توسط hani
وقتی حرف از خاطره میاد یعنی بی تابی یعنی نبودن چیزی که خییییلی دوسشداریو نداریش یعنی بی کس بودن . خاطره قشنگاش ادمو نابود میکنه 😔🖤
♥ سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 11:18 AM توسط hani
مامانبزرگ عزیزم از دنیا رفت و غم بزرگی رو به دلمون گذاشت حالا فقط خاطره های قشنگش همراهمونه چقددددد تو دلم غمه امشب و چقد داغونم 😭دیگه نداریمش که باخاطرات و لبخندش اروممون کنه😭حالا به امید دیون کی بریم روستا😔دیگه دل کیو اونجوری راضی کنم تا بیارمش خونمو کنارش بشین تا داستان برام تعریف کنه؟خیلی دلم برات تنگ میشه مهربونم خییییلی😔😔😔ممنون میشم برای ارامش روحش فاتحه بخونین🙏
نمیدونم چی شد که دوباره هوای نوشتن زده به سرم گفتم به همین بهونه بیام عیدم تبریک بگم الان دیگه تعطیلات عید تموم شده البته که امسال عید من کلا درگیر اتلیه و مراسمات بودم ولی خدامو شکر میکنم چون به خیلی از هدفام رسیدم🙏💣. دارم تلاش میکنم برلی خرید دوربین عکاسی مورد علاقم🥰
الانم ماه مبارک رمضان شروع شده و منم روزه ام و امیدوارم خدا ازم قبول کنه بااینکه سرکارم و سخته برام ولی یه حس دلنشینی داره که به سختیش می ارزه
بعد مدت طولانی تصمیم گرفتیم یه سفر بریم اولین سفرمون بدون خانواده بود ولی چون تجربه اول بود ومیخواسیم با ماشینه خودمون بریم تصمیم گرفتیم یه همراه هم باخودمون ببریم( امیر و مهناز )یکی از دوستای کاظمن که خیلی باهم راحتیم و مطمئن بودیم با وجود اونا خوشیامون چند برابر میشه مقصدمون شمال بود ۱هفته مرخصی گرفتم و تو این مدت خیلی بهم خوش گذشت دوستدارم هرروز اونروزارو مرور کنم و حال دلم خوب بشه☺️کلی خندیدیم و جاهای تفریحی رفتیم از تلکابین بگیر و رفتن به بام رامسر تا والیبال کنارساحل و رقصیدنو شنا کردن وتماشای دریا تو نورشبوآرامشش همینطور جوج زدن تو جنگل نمک آبرود که یکی از باصفاترین جاها بود وخرید کردن از پاساژا جز بهترین خاطره های عمرم شد.تواین سفر کاظم خیلی باهام همدل بود مثله یه رفیق اصلا دلیل اصلی این خوش گذشتنا مهربونیای اون بود 💋معنی واقعی همسفر خوبو بهم نشون دادی عشقم امیدوارم سفرای زیادیو باهم بریم و همینقد بهمون خوش بگذره❤🥰
سال۱۴۰۰ شروع شد و کلی قراره تواین سال تلاش کنم تا خواسته هامو به داشته هام تبدیل کنم زندگی ازقبل خیلی برام سختترشده ولی منم روز به روز قوی تر میشم.
اولین عیدیه که توی خونه خودمم وبرای اولین بارکلی مهمون داره میاد عید دیدنیه منو کاظم حس خوبیه هم قشنگه هم سخت😓😄بااینکه کرونای لعنتی ازبین نرفته ولی همگی دور همیم فقط دعامیکنم اتفاقی برامون نیوفته😑
یه احساسه عجیبی دارم انگار همش داریم بدوبدو میکنیم که این روزا بگذره وبرسیم به روزای اینده همش یه غم تودلم میشینه که اینقدعجله واسه چیه!! اما مجبوریم....برای چرخوندن زندگی و رسیدن به پول و خونه و فرزند، این دویدنا لازمه امیدوارم لابلای این عجله ها یه روزای اینقد شاد بگذره که با یاداوریش حاله قلبمون خوب بشه.
براتون توی این سال آرزو میکنم به هرچی دلتون میخاد برسین امیدوارم قلبتون شادیروبیشترازپیش حس کنه ومشکلاتتون تموم بشه🥰❤
پریشب بابابزرگ تموم کرد😔ظهر خواب بودم وتوخواب داشتم مجلس ختمیو میدیدم مامانم با چادره مشکی میومد به سمتم و منو بغل کرد.یدفعه گوشی کاظم زنگ خورد و مامانم با گریه داشت به کاظم میگفت که بابابزرگم ازپیشمون رفته منم یدفعه با صدای کاظم که میگفت خدارحمت کنه الان میایم ازخواب پریدم وحشتناک شکه شده بودم.کاظم منو بغلش گرفتو گفت تسلیت میگم عزیزم یه عالمه توبغلش گریه کردم ووقتی رسیدیم پیشه مامانم اشکم بند نمیومد بااینکه سنشون بالا بود ولی خیلی سخت بود که دیگه ندارمشون بهترینو مهربونترین بودن خییییلییی دلم براشون تنگ میشه همیشه حس میکنم این قدیمیا اگه نباشن دنیا خیلی تاریکتر میشه کاش خدا آدم خوبارو ازمون نمیگرفت...بابابزرگه عزیزم خیلی دوستداشتم روحت شاد باشه 😔🖤🖤خدایا به مامانبزرگم صبر بده و سالم نگهش بدار...الهی آمین🙏
منو نبردن مجلس خاکسپاری چون میگفتن شئون نداره زندگیمو باغمو غصه شروع کنم یا بیام تو مجلس الان ۳روزه داره از مرگشون میگذره و من تو خونه خودم براشون قرآن میخونم 🖤
بلاخره عروسیمونو گرفتیم درسته تالارها بسته شده بودو مجبور بودیم توخونه بگیریم اما واقعا جلسمون چیزی کم نداشت.ساعت ۹ صبح روز پنجشنبه بیدارشدیم کاظم منو رسوند آرایشگاه و خودشم رفت کارای دیگه رو انجام بده تاساعت ۲ظهر آرایشم تموم شد خیلی عالی شده بود هرکی وارد آرایشگاه میشد ازم تعریف میکرد منم یه لبخند میزدمو تشکر میکردم🥰🥰تا ساعت ۵ منتظر فیلمبردارو عشقم بودم تا اون ساعت دلهره عجیبی داشتم و همش ناراحت بودم اما وقتی همسرم اومد دمه دره آرایشگاه دنبالم حالم خیلی خوب شد یه نگاهه قشنگی بهم کرد و گفت واو چه خوشگل شدی عشقم منم قندتو دلم آب شدو کلا غصه هارو فراموش کردم رفتیم سواره ماشین شدیم و به سمت عمارت راه افتادیم برای فیلمبرداری کلی عکسای قشنگ گرفتیم😍بعدرازمشخص شدنه عکس شاسی فیلمبردار گفت میتونیم بریم دور بزنیم ماهم تو خیابونا کلی گشتیمو لایو گذاشتیم از دوستامون که نتونستیم اینارو دعوت کنیم جلسمون کلی معذرت خواهی کردیم وقول دادیم که خونمون دعوتشون کنیم بعد جلسه.داخل مجلسم که یه عالمه رقصیدیم و کلی خوش گذشت فقط نبودیه نفر بود که خیلی کنارم حس میشد اونم دوست عزیزم پریسا بود که بخاطر حاله بدش نتونست بیاد🥺شبه به یاد موندنی بود وحالمون خیییلییی خوب بود 💗💗💗💗از شب عروسی تاالانم هرروز خونه مادرشوهر برای ناهارو شام دعوتیم.فرداشبم قراره دوستای شوهرمو برای صرف شیرینی دعوت کنیم وکلی خوش بگذرونیم😍😍
دیدی بعضی وقتا تویه دوراهی میمونی یاتویه مشکل وحشتناک ولی نمیدونی چطورحلش کنی هرچقدرم راه حل میچینی بازم نمیشه که نمیشه من همیشه مشکلاتموحل میکردم همیشه بین راه حلام یکیو انتخاب میکردم اما الان نمیشه هرکارمیکنم راه حل خوبی به ذهنم نمیرسه و از یه طرف دیگه چون کاظمو درکنارم دارم باید اونم با راه حل من موافق باشه واسه همین همش بحث میشه و کلافگی اصلا حالم خوب نیست😔
امسال خیلی ساله بدیه خیییلییی یعنی وقتی ازسال۹۸ میگی یکمی میشد تحملش کرد اما این ۹۹ لعنتی واقععععا غیر قابل تحمله کاش این بیماری نمیومدتوکشورمون کاش هیچکس بخاطر این بیماری عزیزشو از دست نمیداد کاااااش هیچکدوم از این اتفاقای ناراحت کننده واسه ادما نمیوفتاد دلم برای تموم مردم کشورم میسوزه خدایا کی تموم میشه؟؟کی یکم میتونیم باخیال راحت نفس بکشیم کی خداجون؟؟کیییییی؟
عروسیم که فروردین بود کنسل شد درصورتی که تموم جهیزیمو چیده بودم اول بخاطر کرونا دوم بخاطر فوت عمویه کاظم شرایطه سختی بود اما گذشت بعد اینکه وضعیت کرونا یکم بهتر شد وتالارارو بازکردن بهمون اجازه ندادن جلسمونو زودتر بگیریم به دلیل اینکه عموش جوون بودوخیلی زوده و مردم حرف میزننو کلی حرف دیگه تاریخ جلسه رو کلی انداختیم عقب و حالاهم تالارارو بستن واقعا موندیم چیکارکنیم بابابزرگم سکته کرده و گوشه بیمارستانه سنش بالاست وهرلحظه ممکنه دیگه کنارمون نباشه به شددددت ناراحتونگرانم.با کلی صحبت و راه حل چیدن کاظم تصمیم گرفته هفته اینده جلسمونو تو خونه برگزار کنیم و فقط اقوام درجه ۱ باشن ولی وحححححشتناک میترسم که توی این مراسم اتفاقی بیوفته برای خودمون یا اطرافیان از یه طرفم میگیم ارزوش همیشه به دلمون میمونه و حسرت میخوریم کاظمم میگه به دلت بد راه نده اگرم همش بخایم دست دست کنیم شاید بابابزرگمو از دست بدم و دوباره غم و غصه میادهمه چی کنسل میشه بخدا اینققققد خسته و داغونم که نمیدونم باید چیکارکنم شبا هم که فکرو خیالات اینقد زیاد میشه که خوابم نمیبره اگه وسایلامو نمیچیدم مسلما ۱سال دیگه صبر میکردم تو این مدت اینقداتفاقای وحشتناک افتاده که اززندگی کردن ناامید شدم کاش یکی بیاد حال همه رو خوب کنه یا کاش حداقل این بیماری ازبین بره یه ذره بتونیم ارامشو حس کنیم....دلم بدجورگرفته امشب اصلا نمیدونم این اینده پیش روم برام خوبه یا خراب بعضی وقتا دارم به خودموزندگیم نگاه میکنم یه آه میکشمو میگم چی بود چی شد چرا این شد!اخه چجوری اینقد کم آوردم!!خدایا کمکم کن مثل همیشه چون من فقط تورو دارم یه راه جلو پام بزار😔😔😔خواهش میکنم😞🙏
خب بیاین بعد یه مدت طولانی یه خاطره قشنگ دیگه براتون بگم 🙃🙃پریشب هوا خیییلییی قشنگ بود بعد شام من و کاظم ، هاشم و فاطمه (خانومش)و خواهر شوهرم باهم رفتیم بیرون ساعت ۱۱نیم شب بود و قصدمون پیاده روی😉 خیلی خوش گذشت تمام بلوارو دویدیم و باهم توپ در دایره بازی کردم اخرشم منو اقاییم بردیم😍😍😁 اینقد خندیدیم که شکم درد شدم بچه ها زودتر راه افتادن به سمت ماشین منو کاظمم پشت سرشون باتوپ پاس کاری میکردیم من عاشق فوتبالم و کاظمم یه فوتسالیست عالیه تموم راه برگشتو روپایی میرفت و منم ذوق میکردم که اینقد خوبه😌😌 خلاصه شب خیلی خوبی بود همه رفتیم خونه پدرشوهرم و شبو اونجا موندیم اخه صبحش برنامه داشتیم که بریم خارج از شهر منو جاریم بساط فردارو آماده میکردیم و هاشم و کاظمم جلو تلویزیون پلی استیشن بازی میکردن بعد از آماده شدن وسایلا رفتیم بخوابیم اما اینقد خسته شده بودم که خوابم نمیبرد از خستگی فکر کنم فقط۲ساعت خوابیدم صبحش همه ساعت ۸بیدارشدیم و راه افتادیم ایننننقد هوا خوب بود که دوستداشتم پرواز کنم یه جای خیلی سرسبز بهمراه ابشار کنار اب سفره رو پهن کردیمو صبحونه خوردیم خیلی چسبید بعد کلی صحبت و مسخره بازی چند تا عکس گرفتیمو برگشتیم طبق معمول کاظم رفت مغازش و ماهم رفتیم خونه مادرشوهرم.خدایا روزای خوبو از ما نگیر❤🙏
امروز شنبه است.. همان شنبه ای که همیشه بد بود. همان شنبه بعد از سیزده بدر که هر وقت می رسید دلمان می گرفت که تعطیلات باز تمام شد و دوباره باید صبح زود از خواب بیدار شویم و کار و درس و کلاس و...از سر بگیریم و چقدر می نالیدیم که وای باز روز از نو و روزی از نو... امروز شنبه است و من چقدر دلم میخواست صبح زود بیدار می شدم و لباس می پوشیدم و پا به کوچه و خیابان می گذاشتم و راهی محل کارم می شدم و .... امروز اولین روز کاری در سال جدید است ولی حیف که حس اش نخواهیم کرد همانطور که آمدن عید و بهار را حس نکردیم و هنوز باور نداریم که درختان به شکوفه نشسته اند و ...
خب اینم از وضعیت منه ..😑عروسیمون لغو شد متاسفانه عموی کاظم فوت کردن و ماهم تو بلاتکلیفیم البته منکه از این لغو شدن جلسه ناراضی نیستم چون کارا خیلی باعجله داشت پیش میرفت منم خیلی استرس گرفته بودم اماحالا یه نفس راحت میکشیمو کارارو پیش میبریم انشاالله تو تابستون با خیال راحت جلسمونو میگیریم
دیشب تصادف کردم باماشین خیلی وحشتناک بود هنوز تو شکشم نزدیک بود بمیرم.دوتا در ماشینمون داغون شد وضعیت بدی بود کلا دست و پام میلرزید و گریه میکردم خداروشکر مامانم کنارم بود وگرنه نمیدونستم چه اتفاقی میوفتاد برام😞 به بابام زنگیدم خارج از شهربود برای کار کاظمم خارج از شهربود برا فوتسال کلا تنها بودم بین یه عالمه پسر و مرد حال خیلی بدی بود مقصر خودم بودم میدونستم پلیسم بیاد میگه مقصر منم اما پلیس اومد کروکی کشید منتظرموندم بابامم اومد و همه چی تموم شد پریشب خیلی حالم بد بود اما بقول مامان بخیر گذشت 😔😔
تاریخ عروسیمون مشخص شده۱۳۹۹.۱.۴خیییلییی خوشحالم 😍😍
این مدت کلا درگیر خریدیم خیلی داره خوش میگذره خونه داره کم کم تکمیل میشه و تا اخر این هفته احتمالا اسباب کشون انجام بشه🤩.راسی ازشرکتم دیگه استفاء دادم وتصمیم گرفتم این مدت یکم به خودمو کارام برسم که برای مراسم استرس نداشته باشم🙂روزا داره اییینقد زود میره که نگو😐برام دعا کنید مشکلی تو این مدت پیش نیاد مطمئنم خیلی دلم واسه این روزاتنگ میشه ❤❤😍😍😍
دوستای قدیمی اونای که میومدن وبلاگ و میشناسمشون اگه دوستدارن توی اینستا منو فالو کنن بیان خودشونو معرفی کنن بگن کین ! تا ایدیمو بدم بهشون چون اینجا خیلی کم میام دلمم براتون خیییلی تنگشده مرسییی که هنوز پیگیرم هستین
کاظم دیشب بهم خیانت کرد اصلا حالم خوب نیس اصلا..دیشب تا نزدیک صبح زیربارون توخیابونا پرسه میزدم دنیاروسرم خراب شد حالم بهم میخوره ازاین دنیاوقانوناش متنفرم از این دنیا
(..')/♥ ♥('..) .\♥/. = .\█/. _| |_ ♥ _| |_.....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ...I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ...I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ...I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you