می آیم ...
اما کی نمی دانم!
ﺑـﺒـﯿـﻦ
ﺩﺧـﺘـﺮ ﺧـﺎﻧـﻮﻡ ﺗـﻮ ﻫـﺮﭼـﻘـﺪﺭ ﻫـﻢ ﺗـﻮ ﺯﻧـﺪﮔـﯿـﺖ ﻣـﻐـﺮﻭﺭ ﺑـﺎﺷـﯽ ﺑـﻪ ﯾـﻪ
ﻧـﻔـﺮ ﺍﺣـﺘـﯿـﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼ ﯾـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﻣـﺘـﻮﺟـﻪ ﺑـﺸـﻪ ﺩﺳـﺘـﺖ ﺭﻭ ﻣـﻮﻗـﻊ ﺁﺷـﭙـﺰﯼ
ﺑـﺮﯾـﺪﯼ ﻭ ﻧـﮕـﺮﺍﻥ ﻧـﮕـﺎﺕ ﮐـﻨـﻪ ! ﯾـﮑﯽ ﮐـﻪ ﺍﺟـﺎﺯﻩ ﯼ ﭘـﻮﺷـﯿـﺪﻥ ﯾـﻪ ﺳـﺮﯼ
ﻟـﺒـﺎﺳـﻬـﺎﺭﻭ ﺑـﻬـﺖ ﻧـﺪﻩ ! ﯾـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﺭﻓـﺘـﻦ ﺑـﻪ ﯾـﻪ ﺳـﺮﯼ ﺟـﺎﻫـﺎﺭﻭ ﺑـﺮﺍﺕ
ﻗـﺪﻏـﻦ ﮐـﻨـﻪ ! ﯾـﻪ ﻣـــــﺮﺩ ﺑـﺒـﯿـﻦ ﺁﻗـﺎ ﭘـﺴـﺮ ﯾـﻪ ﻗـﺎﻧـﻮﻧـﯽ ﻫـﺴـﺖ ﮐـﻪ
ﻣـﯿـﮕـﻪ : ﺗـﻮ ﻫـﺮﭼـﻘـﺪﺭ ﻫـﻢ ﮐـﻪ ﻗـﻮﯼ ﺑـﺎﺷـﯽ
ﺑـﻪ ﯾـﻪ ﻧـﻔـﺮ ﺍﺣـﺘـﯿـﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼ . ﯾـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﻭﻗـﺘـﯽ ﺍﺯ ﺧـﺴـﺘـﮕـﯽ ﺑـﺎ ﺟـﻮﺭﺍﺏ
ﺧـﻮﺍﺑـﺖ ﻣـﯿـﺒـﺮﻩ ﺍﻭﻧـﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﭘـﺎﺕ ﺩﺭ ﺑـﯿـﺎﺭﻩ ! ﯾـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﺗـﻮ ﻣـﻬـﻤـﻮﻧـﯽ
ﺑـﺮﺍﺕ ﻣـﯿـﻮﻩ ﭘـﻮﺳـﺖ ﺑـﮕـﯿـﺮﻩ ! ﯾـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﺑـﻬـﺎﻧـﻪ ﯼ ﺍﺯ ﺧـﻮﺍﺏ ﺑـﯿـﺪﺍﺭ
ﺷـﺪﻧـﺖ ﺑـﺎﺷـﻪ ! ﯾـــــــﻪ ﺯﻥ ﭘـــﺲ ﺧﻮﺍﻫـــﺸﺎ ﺍﻧﻘــﺪﺭ ﺑﻬـــﻢ ﺗﻮﻫﯿــــﻦ
ﻧﮑﻨﯿـــﺪ ﻭ ﺑﻬــﻢ ﺍﺣﺘــﺮﺍﻡ ﺑﺰﺍﺭﯾــﺪ ،ﻣــﺎ ﻣــﮑﻤﻞ ﻫــﻢ ﻫﺴﺘـــﯿﻢ ،ﻣـــﺎ
ﺑـــﺎﻫــﻢ ﮐﺎﻣــﻞ ﻣﯿﺸــﯿﻢ ﺑﻪ ﻗــﻮﻝ ﺷـــﺎﺯﺩﻩ
ﮐﻮﭼـــﻮﻟﻮﺷــﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟـــﺖ ﺍﻫﻠﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﺷﺪ!
ﺭﻗﯿﺐ عشقی ﺧﺮ است!
رفیق ﺑﺪ ﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﺩﻣﺪﻣﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
تنهایی ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺟﻤﻠﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺑﺮﺳﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺲ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ ﺧﺮ
ﺍﺳﺖ!
ﮐﻠﯽ ﻏﻢ ﺗﻮﯼ ﺩﻝتو همیشه خنده ی مصنوعی رو لبت ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !!!
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ..
ﺁﺩﻡ ﺟﻮ ﮔﯿﺮ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﻓﻠﺸﯽ ﮎ ﻭﯾﺮﻭﺳﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺧﺮ
ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﻍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﺎﺯ ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻓﺎﻣﯿﻞِ رو مخ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﮐﻨﺶ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﻧﮏ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ : "ﻟﻄﻔﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ
ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ" ﺩﯾﺮﯾﻨﮓ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ. ﺧﺮﺍﺳﺖ !
.نخــــــــــــــــند به ...
نخند!
_______________
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده....
نخند!
...به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،..........
....نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!
آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بارمی برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جارمی زنند
سرما و گرما می کشند،
وگاهی خجالت هم می کشند،.......
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق
و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشهاي خواهد گرفت
و رنگي خواهي شد
اما كاش چندان هم محتاط نباشي
شاد باش و بي پروا بگذر
كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباساش رنگيتر است
اینقدر "تعویض" نکن ...
به خدا گاهی می توان رابطه ها را "تعمیر" کرد
حتی با یک لبخند عاشقانه (!)
نمیدونم چرا چند وقته نمی تونم پست بزارم...
می خوام اینبار کمکم کنید
هرکی جمله ای روکه دوس داره برام بذاره
می خوام این پست به کمک همه ی خواننده های وبلاگم باشه
پس لطفا دریغ نکنید :)
جمله ها تا روزیکه وب آپ شه نمایش داده نمی شن.
صندلی کنارِ صندلی ام بگذار...
همنشینی با تو یعنی
تعطیلیِ رسمی ِ تمامِ دردهـــا...
خواهر
من در کانادا پرستار سالمندان است. برای رفتار با یهودیان بازمانده از
اردوگاه های آلمان نازی؛ کلاس جداگانه ای گذرانده است.در کلاس به پرستاران
گوشزد می کنند که اگر متوجه شدید زیر تخت هایشان نان قایم کرده اند؛ نان
شان را برندارید. عادت زمان قحطی است. هرگز کفش پاشنه بلند [نپوشید]. زنان
نظامی آلمانی آن زمان با کفش پاشنه بلند در راهروها راه می رفتند. هرگز از
آنها نپرسید که مریض هستند یا نه؛ حتما انکار می کنند. چرا که در زمان
کشتار، مریض ها و لاجون ها را قبل از همه می کشتند. با آنکه یهودی هستند
ولی از ستاره داوود هراس دارند؛ چرا که محض سهولت در شناسایی؛ روی بدنشان
علامت ستاره داوود را داغی می کرده اند.
دست کم بیش از 90 سال دارند...
هرچیزی فراموش ِ آدم بشود، ترس و تحقیر همیشه ماندگار است.
"اونایی که تو خیابون راه میرن و یهو با خودشون میخندن...
آدمایی هستند که با خاطراتشون زندن!
دیوونه نیستن...
فقط خستن!...
از ذهن تا دهن ...
فقط یک نقطه ...
فاصله است ...
تا ذهنت رو باز نکردی ...
دهنت ... رو باز نکن ...!!!
"مــــن" بـــه " تــــو" بستـــگــــی دارم ...
حــــال مــــن را از خـــــودت بپـــــرس !
اتفاق عجیبی وسط زندگی ات بودم
و تو
معمولی می مانی از فردا
حرف های معمولی
عشق های معمولی
زنان معمولی
...
معمولا
اتفاق ها
هر روز نمی افتند!
شهریور است !
من '' بهمن '' میکشم . . .
دلم '' تیر '' . . . !!
عادت میکنم:
به داشتن چیزی و سپس نداشتنش...
به بودن کسی و سپس نبودنش...
تنها عادت میکنم... اما فراموش نه...