بعد 2 سال....

سلام...

 

سپیده اومده بعد دوسال..

 

چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود!!

 

چه خاطراتی داشتممم😍😍

 

اونموقع 15 بودم الان17 👌😆

آخه به من چه؟؟!

داداش گودزیلای من 8سالشه انقد مامانمو اذیت کرد مامانم عصبانی شد گفت : اگه بیام انقد میزنمت که به خر بگی داداشی!! من :-| داداشم :-))

خوش اومدی عزیزم

تابستون کوچولو خوش اومدی!! البته باید بگم تابستون برفی....دمت گرم واقعا گل کاشتی! این چن روز اصن حوصله مدرسه رفتنو نداشتم که تو اومدیو مشکل منو حل کردی....باور کن تو این چن روز پنج شیش تا امتحان داشتم! معلما هم سختگیر شده بودن بدجور امتحان میگرفتن!! خلاصه با وجود این تعطیلی های پی درپی فک کنم خبری از امتحانا نیس....یووووهوووو تو بهترین تابستون کوچولوی برفی هستی ک تاحالا دیدم!! خداییش ایولللللللل

4 بار گفتی شاهکار کردی!!

ﯾﻪ ﯾﻮﯾﻮﯼِ ﯾﻪ ﯾﻮﺭﻭﯾﯽ* چه ژست زشتی * کانال کولر تالار تونل * قوری گل قرمزی * لورل روی ریل راه میرفت * رالی لاری * اگه تونستی 5 بار بگی معلومه خیییلی باهوشی! باهوشا بیان جلوووو

فونت جدید

عجب فونتیهههههه

.

.

.

ای کاش همیشه داشتمش!!!

.

.

.

.

.

.

خداحافظ فونت جدید!

جکای بامزه ی بامزه ی بامزه ی بامزه

*صرف فعل نشستن به گویش غضنفر: مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن!! *از غضنفر میپرسن: بلدی پیانو بزنی؟ میگه: نه ولی یه داداش دارم....اونم نه!! *از یارو میپرسن: تو چرا ریش نداری؟ میگه من ب مامانم رفتم! *به بزه میگن چرا زنگولت صدا نمیکنه؟ میگه گذاشتمش تو ویبره!! *به یارو میگن: اگه دنیا رو بهت بدن چی کار میکنی؟ میگه خفه شو! من خودم زن دارم! *به خسیسه میگن: تاحالا شیرین تراز عسل چی خوردی؟ میگه:ترشی مجانی!! *یارو میره پلی استیشن بگیره پول کم میاره تلویزیونش رو میفروشه!! *به غضنفر میگن: طرفدار کدوم تیمی؟ میگه: قربون جدش برم آسد میلان! *به غضنفر میگن: شنیدیم آدم شدی؟؟ میگه: نامردا شایعه کردن!! *به یارو میگن: دخترتو به کی دادی؟ میگه غریبه نیست دامادمونه! *به غضنفر میگن: اگه دنیا رو بهت بدن چی کار میکنی؟ میگه میفروشم میرم خارج! خخخخخخخ......جالب بود

پایان خوش امتحانا

یووووهوووو امتحانا به پایان رسید! ولی خب زیاد مطمئن نیستم که معدلم 20 شه چون بیشتر نمره هامو 19/5 گرفتم! :( عجججب بدشانسی....حالا وللش همین که به پایان رسیده خدارو صدهزار مرتبه شکر! شاید این چند روز به همتون سر بزنم و مطلب بذارم....بای گوگولیا

داستان جالب

توماس ادیسون 2000 آلیاژ مختلف را برای اختراع لامپ روشنایی آزمایش کرد. وقتی هیچ کدام از این مواد درآزمایش درست جواب ندادند، دستیار او با ناراحتی گفت: بیهوده است، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم! ولی ادیسون با اطمینان جواب داد: ((نه، ما پیشرفت کردیم و خیلی چیزها یاد گرفتیم. ما اکنون می دانیم که دوهزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجاد کنند!!))

شب یلدا

دو قدم مانده به رقصیدن برف یک نفس مانده به سرما و به یخ چشم در چشم زمستانی دگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه تقدیم شما ***یلداتون مبارک! ***

حقشون بود

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس ازاینکه او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یه راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعداز چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را رو سر راننده خالی کرد و بازهم راننده سکوت کرد. وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران رو پرداخت کنه، نفر سوم به پشت پای او زد و راننده محکم به زمین خورد؛ ولی باز هم ساکت ماند! دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوونا به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!! رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی هم بلد نبود، چون وقتی داشت میرفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین رو له کررررد و رفت!! هاهاهاها حقشون بووووود!!!

دانشجویی به زرنگی انیشتین

یه روزی یه استادی با صندلی وارد کلاس شد و صندلی رو وسط کلاس گذاشت و برای اینکه هوش دانشجو ها رو بسنجه یه معمایی هوشی رو توی یه ورقه نوشت و به همه ی دانشجوها داد! سوال این بود: وانمود کنید این صندلی اینجا وجود نداره! همه دانشجوها فکر کردن و سپس پاسخشون رو تو برگه نوشتن و به استاد دادن. همه ی اساتید برگه هارو چک کردند و به جوابی باورنکردنی و فوق العاده ای رسیدند که حتی خود اساتید هم همچین جوابی به ذهنشون نیومده بود......فرض کنید جواب آن دانشجو چه بود؟؟؟!. .............او پاسخ داده بود: کدام صندلی؟؟!!! فک کنم خود انیشتین بود!!! :-))

به یاد داشته باش

به خدایت نگو چقدر مشکلاتت بزرگ است به مشکلاتت بگو چقدر خدایت بزرگ است

بهترین کمک

پیرمردی تنها در روستایش زندگی میکرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را ازدست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را داشت. من برای کار درمزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد. من می دانم اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای شخم میزدی. دوستدارتو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن! من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!! 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران محلی دیده شدند. و تمام مزرعه را شخم زدند بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری برای پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد:پدر برو سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کمکی بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام دهم!

داستان واااااااقعا غم انگیز!

یه داستان واقعا غم انگیز حتما بخونین! ((سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود.گرسنه بود.... با خودش فکر کرد، یادش نمیاد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر میتواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نباید بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث می شد انرژی اش زود تموم شود. دیگر نتوانست تحمل کند... به سختی بلند شد، پاهایش یخ بود. وقتی دقایقی گذشت.....آه....کولر را خاموش کرد و پتو را از زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!!!)) پایان

عجب کارمندی بوده این بابا

ساختمان قدیمی کتابخانه ی ملی انگلستان دیگر قابل تعمیر نبود. قرار بر این شد تا کتابخانه ی جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات زیادی شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه برای انجام دادن این کار، پانصد هزار پوند درخواست کرد ولی بدلیل فقدان بودجه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. ازطرفی فصل پاییز در راه بود؛ اگر کتاب ها هرچه سریعتر جابجا نمی شدند، مطمئنا باران، خسارات غیرقابل جبرانی از لحاظ فرهنگی و مادی وارد میکرد. رئیس کتابخانه به علت نگرانی شدید بیمار شد! روزی یکی از کارمندان جوان کتابخانه برحسب اتفاق گذرش به دفتر رئیس کتابخانه افتاد. بادیدن صورت سفید و رنگ پریده ی رئیس، بسیار تعجب کرد و ازاو علت ناراحتی اش را جویا شد. رئیس مشکل را برای کارمند جوان تعریف کرد. برخلاف توقع رئیس، کارمند جوان پاسخ داد:سعی خودم را در حل این مشکل میکنم! فردای آن روز، درهمه ی شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها یک آگهی با این مضمون منتشر شد: ((همه ی شهروندان میتوانند به رایگان و بدون محدودیت، کتاب های کتابخانه ی ملی انگلستان را به امانت ببرند و مطالعه کنند و بعد به نشانی زیر تحویل دهند.))  خداییش عجب کارمند تیزهوشی بوده ها.....

خوب شناختمت خانوم به صلاح محترم.....!

معرفی= روزی لئو تولستوی در خیابانی مشغول راه رفتن بود که ناآگاهانه به یه خانم تنه زد. آن زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بدوبیراه گفتن کرد! بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل، من لئو تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت:چرا خودتان را زودتر معرفی نکردید؟؟! تولستوی درجواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید....!!

تسلیت

ایام محرم رو به شما تسلیت میگم! تو این ایام برای ما هم دعا کنین..... ببخشید من این چند روز نبودم اینترنتمون خراب بود! مطالبمو گذاشتم***بازم معذرت!!

جوووووک

* حیف نون ادعای پیغمبری میکرده. بهش میگن: بابا اینطوری که نمیشه. باید بری غاری صحرایی تا ازطرف خدا برات وحی بیاد! حیف نون میره غار و چند روزی بعد خونین و مالی و زخمی برمیگرده.....میگن: چی شده؟؟ میگه: من.رفتم تو غار، یهو جبرئیل باقطار اومد!! بقی ادامه.....
ادامه نوشته

سوال شرعی

سوال شرعی: باعرض سلام و خسته نباشید خدمت علمای محترم! در یک روز کاری ساعت 7صبح میخواستم اتومبیلم را از پارکینگ بیرون بیاورم.دیدم ماشینی جلوی درب منزل راه را بر من بسته......در همین لحظه یک مرد ساده لوحی به کمکم آمد و با راهنمایی او 19بار با عقب و جلو کردن ماشین، آن را از پارکینگ خارج کردم .واز آنجا که خسته اش کرده بودم در راه خدا 5هزار تومن به او دادم! مشکل اینجاست زمانی که داشتم حرکت میکردم، همان مردی که به کمکم آمده بود،سوار همان اتومبیلی شد که مانع عبور من شده بود!!! سوال این است که آیا کشتن این شخص جایز است یا خیر؟؟! خنده=حتما نظر بدین!!

یه روش ریاضی بسیار جالب

تو ادامه مطلب یه روشی هست که ضرب اعداد دو رقمی از 10 تا 19 رو واست آسون میکنه! باور کن راست میگم
ادامه نوشته