بعد 2 سال....
سلام...
سپیده اومده بعد دوسال..
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود!!
چه خاطراتی داشتممم😍😍
اونموقع 15 بودم الان17 👌😆
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت توسط سپیده
|
سپیده اومده بعد دوسال..
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود!!
چه خاطراتی داشتممم😍😍
اونموقع 15 بودم الان17 👌😆
ﯾﻪ ﯾﻮﯾﻮﯼِ ﯾﻪ ﯾﻮﺭﻭﯾﯽ* چه ژست زشتی * کانال کولر تالار تونل * قوری گل قرمزی * لورل روی ریل راه میرفت * رالی لاری * اگه تونستی 5 بار بگی معلومه خیییلی باهوشی! باهوشا بیان جلوووو
.
.
.
ای کاش همیشه داشتمش!!!
.
.
.
.
.
.
*صرف فعل نشستن به گویش غضنفر: مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن!! *از غضنفر میپرسن: بلدی پیانو بزنی؟ میگه: نه ولی یه داداش دارم....اونم نه!! *از یارو میپرسن: تو چرا ریش نداری؟ میگه من ب مامانم رفتم! *به بزه میگن چرا زنگولت صدا نمیکنه؟ میگه گذاشتمش تو ویبره!! *به یارو میگن: اگه دنیا رو بهت بدن چی کار میکنی؟ میگه خفه شو! من خودم زن دارم! *به خسیسه میگن: تاحالا شیرین تراز عسل چی خوردی؟ میگه:ترشی مجانی!! *یارو میره پلی استیشن بگیره پول کم میاره تلویزیونش رو میفروشه!! *به غضنفر میگن: طرفدار کدوم تیمی؟ میگه: قربون جدش برم آسد میلان! *به غضنفر میگن: شنیدیم آدم شدی؟؟ میگه: نامردا شایعه کردن!! *به یارو میگن: دخترتو به کی دادی؟ میگه غریبه نیست دامادمونه! *به غضنفر میگن: اگه دنیا رو بهت بدن چی کار میکنی؟ میگه میفروشم میرم خارج! خخخخخخخ......جالب بود
توماس ادیسون 2000 آلیاژ مختلف را برای اختراع لامپ روشنایی آزمایش کرد. وقتی هیچ کدام از این مواد درآزمایش درست جواب ندادند، دستیار او با ناراحتی گفت: بیهوده است، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم! ولی ادیسون با اطمینان جواب داد: ((نه، ما پیشرفت کردیم و خیلی چیزها یاد گرفتیم. ما اکنون می دانیم که دوهزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجاد کنند!!))
یه داستان واقعا غم انگیز حتما بخونین! ((سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود.گرسنه بود.... با خودش فکر کرد، یادش نمیاد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر میتواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نباید بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث می شد انرژی اش زود تموم شود. دیگر نتوانست تحمل کند... به سختی بلند شد، پاهایش یخ بود. وقتی دقایقی گذشت.....آه....کولر را خاموش کرد و پتو را از زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!!!)) پایان