این یک یادداشت سراسر سوزناکه. من نوشتم تا یک احساس رو جاودانه کنم اما شما نخونید.
بهداد جان همین مقداری که نوشتم جانم به لب آمد...
فرصتی دست بده ویراستش میکنم :)
لیلی میمشک بوی در دست
مجنون نه ز می، ز بوی وی مست «نظامی»
عطاالله به لقاءالله پیوست
30 تیر 1392
11 بهمن 1402
نشستن در این شب تاریک بر خاکی سرد بر مزار کسی که سی تیر ۱۳۹۲ از آمدنش به وجد آمده بودم و اینجا کلمه شدم حالا از رفتنش به بهت و سوگ نشستم اما از کلمه شدن ناتوانم.
می دانم که اینجا نیستی تو پرنده شدی پریدی به آسمان، به باغ زیبای زیبای زیبای خدا...
بر مزار بهداد تنهایی، سرد و تاریک ساعت ۱۱:۳۰
روحت شاد است عزیزم می دانم نیازی به دعای من و ما نداری...
اما اما پدرت حسین، مادرت تایماز محتاجند به دعا و دعا و دعا به صبر و صبر و صبر
شعر
شمشیر را قلم
خون را مرکب
و از جنازه دفتر میسازد گاهی
شعر
همیشه معجزه نیست
گاهی شعبده است
شاید هم
همیشه شعبده نیست
گاهی
و تنها گاهی معجزه است
پ ن: در رویارویی با شاعری که شعر را معجزه می دانست ناساز اندیشیدم سازگار نوشتم...
دیروز داشتم به خانم جوانی درباره آزمون وکالت به خواهش دوستی مشاوره می دادم، دنبال منابع مفید بود و برنامه یک سال و نیمی داشت، وقتی به او میگفتم روزها و ماهها و آینده ی نیامده آبستن اتفاقات غیر مترقبه است، با قصدی مستعد به سویی میروی اما با قصدی دیکر از سویی دیگر سر برون میکنی، به قول جناب حافظ «سر فروبُردم در آن جا تا کجا سر بَرکُنم»، ناخودآگاه خاطرات سالهای گذشته و اتفاقاتش در ذهنم مرور شد...
یکباره پایتخت با آن همه جذابیت دلت را بزند و دانشگاه و رشته محبوبت را رها کنی، به کنجی بخزی و سر رشتهای دیگر بگیری و سودای راه دگر کنی...
سال 96 آغاز به خواندن رشته حقوق کنی اما تلویحاً رهایش کنی و و تا دوسال بعدش دست به نقدهای ادبی آلوده کنی و چوب در لانه نویسندگان فقید کنی، سپس یکباره دوباره فیلت بنشیند پای درس و مشق و سال99 لباس وکالت به تن کنی در سال00 هم ازدواج کنی هم به شهری دیگر کوچ کنی...
ادمی در یافتن سبب و دلیل رخ دادن برخی اتفاقات وامیماند اما آنچه، یا بهتر بگویم آنکه، مرا در پیش گرفتن راهی چنین که گمانم هرگز به آمدنش نبود یک دوست بود یک دوست خوب و مهربان یک دوست نازنین و نجیب، دانا و ادیب کسی که بودن در کنارش بسیار بسیار بیش از تنها بودن برای من میارزید. البته میدانم و میدانید که حکمت و مشیت خداوند در راس رخداد امور است «...و هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر اینکه از آن آگاه است...»...
باری! آنچه مسلم است ما از آینده و دامی که برای ما گسترده است بی اطلاعیم و همین جذابیت زندگی است،جذابیتِ شدن. ما همواره در زندگی بدون آنکه بدانیم دل به دریا میزنیم چه بسا که اگر وقوف مدام به دریاهایی که در زندگیمان در آنها غوطه خوردیم میداشتیم هرگز قدم از قدم بر نمیداشتیم...
آری! آینده یک شعبدهباز قهّار است.
« دوستانم، همانهایی که اگر برای سرم هم وزنش طلا جایزه بگذارند، باز هم پناهم می دهند، و برای مخفی کردنم هر خطری را به جان می خرند فقط از یک بابت مدیونم هستند: امید اندوهباری که به آنها پیشکش میکنم» آندره برتون
هر کسی در مواجهه با «چیزی» برداشت و گاهی تعبیر و تفسیر خود را خواهد داشت. این «چیز» هر چیزی می تواند باشد؛ عالَم تا آدم، مصنوعی و طبیعی، منطوق و مفهوم، واقع یا غیر واقع
حکایت فیل در تاریکی مولایمعنا را شنیده اید آن یک مواجهه بود که هر کس برداشت خود را داشت. آن فیل در تاریکی تمثیلی است از هر آن چیزی که با آن روبرو می شویم؛ فیل نماد شیئیت و موضوع و مکان و چیز، تاریکی نماد شرایط و زمان و تجربه و چیز، و فیل در تاریکی می شود «چیز»، اینجا یعنی یک وضعیت.
این مصرع شیخ سخن سعدی: « بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» نوید نیکویی رویارویی با جهان ممکنات است و مصرع دیگر این بیت « صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی» مژدهی معین رویارویی با جهان ناممکنات است. کدام جام است چون کتاب که آدمی را با هرآنچه ممکن و ناممکن رویارو کند با باده کهناش آنچنانی که خواجه شیرازی شعر، مقام «فراغتی و کتابی و گوشه چمنی» را به دنیا و آخرت نمی دهد...
باری این همه نبشتیم تا بگوییم که «چیز» در مقال مقدمه جناب کتاب عالی مقام بود. اما در متن مشروح که شاید از کتاب به مقدار اندکتر باشد (هنوز نمی دانم) مفهوم متعالی دوستی است و این آن «چیز» در نظر ماست...
پ ن: اگر به این فکر میکنید که اگر تاکید متن بر دوستی است چرا در مقدمه اش به کتاب پرداخته ای و مایلید دلیلش را بدانید،
دلیلش اینه که اولندش دوست داشتم :) دومندش معلممون گفته، یعنی از دبستان یادمون داد کتاب بهترین دوست ماست (البته نگفت اگر از روی همون بهترین دوست یعنی کتاب قرار باشه مشق شب بنویسیم میشه بدترین دشمن ما، اینو خودمون فهمیدیم) سومندش دوسترحمان هم سرایید و ما هم به زور دگنک حفظ کردیم که کتاب خودش میگه من یار مهربانم... اگر قانع شدی و به همین ادله قناعت کردی که خیر و برکت اگر نه بدون چشم طماع رو « یا قناعت پر کند یا خاک گور»... هه :)
حالا نوشت: تاریخ تحریر این رقیمه به ماه پیش یا پیش تر از آن برمی گردد، آن زمان راقم را بنا بر آن بود تا مطلب مبسوطی من باب مهابت رفاقت و سعادت دوست انشا کند که در سَطوَت و همهمهی مشغله ها این قصد محجور افتاد. حالا این مقدمه بدون متن یا پیشگفتار بدون کفتار خود جای متن و گفتار را ستانده است تا روزی که قلم دوباره راه به غنایم معنا برد و با نوشتن در باب دوست و دوستی «دوستی» کند...
با چشمان بسته به افق خیره می شوم، افقی در انتهای رنگ، آنسوی دریاها، دور از قیل و قال دور از همهمه و دورتر از سکوت حتی. جایی که صدا ابر است و کلام باران...
انگاه تو دیگر تنها تو نیستی تو آنی می شوی که هرگز هیچ کس نبوده است؛ نیستی...؛ همه ی هستی...
این اعجاز موسیقی است؛ رفتن به فراسوی خیال؛ بازگشت به حقیقت از پستوی واقعیت
با سپاس از زبیگنیو پرایزنر
کنار ثانیه ها ایستاده ام
دقیقه ها را ساعت ها می شمارم
تا روزها بگذرند
هفته ها را ماه ها دنبال میکنم
و میدانم تمام این سالها سوال خواهند شد
و پاسخشان...
پاسخشان اکنون
کنار ثانیه ها ایستاده است
همین ماه مرداد بود
از دندانپزشکی بیرون زده بودم و به سمت خانه حرکت می کردم یادم آمد که یک کتابفروشی آن حوالی بود و کتابی چندجلدی درباره تاریخ فلسفه اسلامی با قیمت قبل، خیلی قبل، داشت که سال گذشته از خریدش چشم پوشیده بودم و حالا با خودم گفتم می روم اگرش داشت اینبار میستانمش. داخل کتابفروشی شدم و سروقت قفسه مربوطه رفتم فقط دوجلدش بود از فروشنده پرسیدم در رایانه ش چنتا کلید زد و
گفت همه ش را داریم
گفتم گشتم نبود
گفت الان خودم میام
آمد و گشت
گفتم اینجاها نیست اگر انباری، جایی دارید شاید آنجا باشد
با نگاهی که انگار بگوید درست ندیدی دستش را برد سمت تاریخ فلسفه کاپلستون، پیش از آنکه چیزی بگوید گفتم خانم این مال کاپلستونه اون تاریخ فلسفه اسلامی اسمشه نوشته ی لیمن و نصر. چیزی نگفت و به گشتنش ادامه داد. می دانستم که اینجاها نیست او نمی دانست من کتاب ها را بو می کشم مثل یک سگ شکاری و او مثل گربه ای بازیگوش با کتابهای توی قفسه ها کلنجار می رفت. رهایش کردم. سراغ قفسه های دیگر رفتم. هربار، هرجا روبروی قفسه ی کتابهای شعر می ایستم احساس شاعر بودن می کنم اگر می توانستم خانه ام را روبروی یک قفسه کتاب شعر در یک کتابفروشی بنا کنم احتمالا شاعر خوبی می شدم.
چشمم به نزار قبانی افتاد. یقه اش را گرفتم و بیرونش کشیدم "کلیدها"؛ مصاحبه های قبانی بود مترجم را نمی شناختم اما قلمش بد نبود. کتاب را تورق کردم ازش خوشم آمد.
وقتی شاعری بخواهد معمولی حرف بزند چگونه حرف می زند؟
شعر را دوست دارم آنقدر که نمی خواهم از شاعر چیز بیشتری از نامش را بدانم. هرچند گاهی بیشتر دانستن از شاعرانی گریزناپذیر می شود. احساس می کنم شناخت شاعر مثل یک تیغ دو دم است اگر از شاعر خوشت بیاید شعرش را بیشتر دوست خواهی داشت اگر خوشت نیاید دیگر شعرش را دنبال نخواهی کرد و این می تواند تو را از لحظاتی زیبا مثل طلوع بوسه ای بر بال یک پروانه یا غروب یک برگ بر شانه یک شاعر محروم کند.
"کلیدها" را مثل یک شکار تازه به دندان گرفتم و رفتم آنسوتر دیدم گربه بازیگوش دارد با دقت عنوان کتابهای تاریخ فلسفه کاپلستون را نگاه می کند. حق داشت هیچ گربه ای حرف یک سگ شکاری را باور نمی کند.
آنچه در ادامه می آید تاثیری است که یکی از سخنرانی های قبانی بر من گذاشت و نظرم را نسبت به او تا حدودی تغییر داد؛
"چُنین است رسم جَهان ِ جَهان
که کردار خویش از تودارد نهان
همی با تو در پرده بازی کند
ز تیزی ّ و از بی نیازی کند
به رنج درازیم و در چنگ آز
ندانیم ما آشکارا ز راز"
حکیم فردوسی [برگرفته از گنجور]
دانایی مهمتر است یا نادانی؟
جوابت هرچه باشد
دانایی یا نادانی را با کدام یک از وضعیتهای زیر نزدیک می دانی؟
نور و تاریکی
صدا و سکوت
پر و خالی
خنده و گریه
... و ...
تذکر؛
مصداقی فکر نکن
به درست و غلط انتخاب یا جواب فکر نکن
یکم بعد نوشت؛ متن رو با عنوان گرداب تفلسف ثبت کردم اما فقط گرداب آمد نمیدانم کی تفلسفش که مهمتر از گرداب بود را حذف کردم:/
وقتی نه حرفی برای گفتن داری نه دلیلی برای بودن ... این پرسش لایب نیتس؛
"چرا موجودات اصولا هستند به جای عدم" جان می گیرد و فلسفیدن آغاز، به تعبیر هایدگر؛
"فلسفیدن، همانا پرسیدن درباره نامتعارف هاست"
و...
اینهم شاید دلیلی باشد برای بودن اگر آخرین نباشد؛ پرسیدن برای پاسخ نگرفتن...
آبان 99 دوستی کتابی رو بهم داد تا بخونم و نظرم رو درباره ش بدم با دیدن حجم 900 صفحه ای کتاب بهش گفتم فعلا برای مدتی تمرکز مطالعاتی م رو گذاشته ام روی حقوق در اولین فرصت این کتاب رو خواهمش خواند. به دلیل سابقه خوب این دوست در معرفی دو کتاب خوبی که قبلا بهم معرفی کرده بود برای خوندنش اشتیاق داشتم. اولین فرصت دیروز برام پیش اومد.
کتاب "نماد گمشده" از دن براون ترجمه حسین شهرابی با این ترکیب نویسنده و مترجم بواسطه کتاب مشهور "راز داوینچی" آشنا بودم (البته راز داوینچی دومترجمه بود سمیه گنجی و شهرابی)
باری دیروز چند صفحه اول کتاب رو خوندم چندان جذاب نبود. تلاش (زور زدن) نویسنده برای جذاب کردن در آغاز داستان توی ذوقم زد. به خصوص اینکه نویسنده در ورود به روایت با تاکید روی واقعی بودن وجود سازمان ها و مناسک و بناها گویا سعی در واقعی جلوه دادن کل مطالب کتاب داره تا به این وسیله حفره ها و ضعف های احتمالی داستان رو بپوشونه (میگم احتمالی چون هنوز نخوندم ببینم آیا ضعف قابل توجه داره یا نه اما این حرکت نویسنده در واقع نوعی محکم کاری به نظر میاد). ناگفته نماند مترجم در ابتدای کتاب تذکر به جایی داده که ادعاهای این کتاب مستند تاریخی ندارند پس از داستان لذت ببرید.
حالا باید بخوانم تا بدانم
اتفاقات غالبا ساده رقم می خورند و غیرقابل بازگشتند چه با اهمیت چه بی اهمیت، این دو مولفه تنها موثر در غبطه ای هستند که ما می خوریم یا نمی خوریم در هر صورت این صدایی ست که می گوید خیالی نیست
"زندگی خالی نیست: مهربانی هست/ سیب هست/ ایمان هست/ آری تا شقایق هست زندگی باید کرد"
مثل همینکه توی تاریخ مطالب این وبلاگ هیچ مطلبی در سال 1399 درج نشده و تا ابد خالی خواهد بود؛ یک اتفاق ساده غیرقابل بازگشت و بی اهمیت
"من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
...
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ ...
ای کاش
میتوانستم!"
من کیم؟
شاید شاعرم
نه مطمین نیستم
قلم روح من، جز این کلمه عجیب، چیزی نمی نویسد:
《دیوانگی》
پس شاید نقاشم
نه، این هم نیستم
تخته شستی روح من، جز یک رنگ ندارد:
《شوریدگی》
پس لابد نوازنده ام
اینهم نه!
بر شستیهای پیانو روح من، جز یک نت نیست:
《دلبستگی》
پس چیم من؟
ذره بینی بر دلم می نهم
تا به مردم نشانش دهم
کیم من؟
- دلقک روح خودم!
"آلدو پالاتسسکی"
این نوشته تنها برخواسته از ذهن کنجکاو و علاقه تحلیلی من است تا یادم باشد کی، چگونه می اندیشیدم و هیچ اعتبار دیگری ندارد...
"به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
شیشه ی نازک تنهایی من"
سهراب سپهری
" ترحم انگیزترین مترسک جهان
آدم است
بنگرش
با بازوانی گشوده اما
انبوه پر هم همه ی پرندگان بر کلاهش نشسته
ترحم انگیزترین پرنده جهان
آدم است
ساکن
دست به پهلو
لمیده
و خشکی رق
خش خش می کند
در برگ های افرای پاییزی
به درهم لرزان زلف
پاییزی ترین افرای جهان
آدم است
که زر می ریزد"
هالینا پوشویاتووسکا
هر از گاهی توی بلاگرها ی مخاطب از دوستانم رو هدف می گیرم و روش کاوش می کنم. کسی که باهاش هیچ گونه رابطه کلامی نداشتم. این بار کسی بود که در نگاه اول معقول بود اما ... بگذریم این نوشته حاکی از تجسس و کنجکاوی من بود و چه بسا از بن بر خطا بوده باشه فقط میتونم بگم؛ باید مراقب برخی آدمها بود تا به ما صدمه نزنند و برایشان دل سوزاند چرا که ممکن است به خودشان صدمه بزنند
"ترحم انگیزترین مترسک جهان آدم است"
افکار اصیل اند یا اتفاقات؟
اتفاقات ما را به فکر وا می دارند؟ یا افکار اتفاقات را رقم رغم می زنند؟
در ادامه مطلب پاسخی نیست. پاسخ یا درون شماست یا در پیرامون شما :)
ادامه مطلب رخدادنوشتی شخصی ست که برای من تلنگری برای طرح این پرسشها بود.
گفتم
نمی ترسم از جنگ و فقر و خانه خرابی
باری نگران دل تنگ تو ام، و آواز قناری
گفت
با من از آغوش مدهوش شقایق ها بگو
از حلول آفتاب در سینه گلها بگو
گفتم
من مستم و شاد و سرخوش عیاری
باز هم اما
نگران دل تنگ تو ام، و آواز قناری
گفت
من کجا می نگرم و تو کجا
تو به "آخر" می نگری، من "حالا"
گفتم آری
من غمین "آخر"نگرم
تو به "حالا" می نگری خوشحالی
باری چه تفاوت دارد
"اول" "آخر" تو در چشم و دلم جا داری
"حالا" اما
نگران دل تنگ تو ام، و آواز قناری :)
قهقاه بخندید و به طنازی گفت
بیگمان که تو از جرگه مجنونانی
گفتم آری آری
من نگران دل تنگ تو ام، و آواز قناری :)
آری!
برای هیچ و همه