مادر جانم، من تو را در هر شب خود حس می کنم. تو اولین و آخرین و مقدس
ترین عشق زندگی من هستی. کفر است اما می گویم، تو قبله ی من هستی. من
هر کجای دنیا که باشم سجاده ام را رو به تو می اندازم و دست بوست هستم.
اینک در روز تولدم به تو روی می آورم و بوسه ی عشق و بندگی بر دستانت
می زنم. دستانی که مرا به این رسانده و برای زندگی ام زحمت ها کشیده است
مثل تولد یک ستاره و شروع نور افشانی
مثل تولد یک شکوفه و دادن زیبایی به درخت
مثل تولد یک پروانه و پرواز بر گلها
مثل تولد یک صدا، صدایی که دوباره خدا را بخواند
مثل تولد یک امید در دل دنیایی از ناامیدی
که برای خانوده اش مثل یک ستاره، یک شکوفه یک پروانه یک صدای خدایی
در روز تولدم عهد می بندم، بهترین خودم باشم.
وقتی برای نخستین بار گرسنه شدم با زاری صدایت کردم ، آن موقع ها شاید
درست نمی توانستم صدایت کنم اما تو آنقدر مهربان بودی که از بغض من
فهمیدی گرسنه هستم و با مهری که خداوند در وجودت نهاده بود مرا در آغوش
کشید و شیره ی جانت به من خوراندی کمی که بزرگتر شدم وقتی برای
نخستین بار بر زمین خوردم صدایت کردم ، آن موقع می توانستم صدایت بزنم
اما قبل از اینکه صدایت بزنم به سویم شتافتی و دستم را گرفتی و بلندم کردی و
مرا درآغوش پرمهرت کشیدی اندکی بعد زمان مدرسه رفتن من فرا رسیده بود
روز اول رو خوب یادمه وقتی دو پام رو کردم توی یک پاچه ی شلوار و زمین
خوردم توآمدی شلوار را گرفتی و من دستان کوچکم را بر روی شانه های پر
مهرت که جلوی پای من دلا شده بودی گذاشتم و با آسودگی خاطر شلوارم را
پوشیدم ، موقع رفتن بود که مقتعه م رو صاف کردی و باری دیگر مرا در
آغوش گرمت که بدجوری بهم آرامش می داد کشیدی و بر سرم بوسه ای از جنس عشق نهادی
حالا من دیگه بزرگ شده بودم و تو هر وقت مرا می دیدی پر از شوق می
شدی که چگونه بزرگ شدم ، اما افسوس که من آنروز بر سرت داد زدم و دلت را شکستم
دلت را پر از غصه کردم انگاری تمام دورانی که مرا بزرگ کرده بودی به یکباره از جلوی چشمانت
گذشت که آنگونه اشک ریختی و من سوختم ...
مادرم دوستت دارم ، بوسه می زنم بر دستان مهربانت مرا ببخش مادر به خاطر همه ی بدی هام
منو ببخش ...
دوســـــــــــــــــتــــــ♥ــــــــــــــــــت دارم مــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــادر
گفتم گرسنه ام!...گفت:بخور از سهم نانم
گفتم کجا بخوابم!...گفت:روی چشمانم
مــــــــــــ♥ــــــــــادرم دوستـــــ♥ـــت دارم

مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی
همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان
مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو
زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف
خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری
من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم.
مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛
بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا
بهشتش را به زیر پای تو می بخشد.
♥ تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی ♥
معذرت میخوام فیثاغورس ....چرا که مادر من سخت ترین معادلات است!
معذرت میخوام نیوتن ...چرا که مادر من راز جاذبه است!
معذرت میخوام ادیسون ...چرا که مادر من اولین چراغ زندگی من است!
معذرت میخوام افلاطون ...چرا که این مادر من است که شهر فاصله قلب من است!
معذرت میخوام رومیو... چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم میشود...!
معذرت میخوام ژولیت ...چرا که مادرم عشق من است
مادر یعنی زندگی ،
مادر یعنی عشق ،
مادر یعنی مهر ،
مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه ،
با خنده هات می خنده ،
مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...
مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ،
مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ،
مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ،
مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مرض بشه یا پیر بشه ، چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...
مادر یعنی همه زندگی
دستانت رامیبوسم مادر
تقدیم به مـــــــــــ♥ـــــــــــادران