تا
بمیرد
شاید
محکوم شده بود
به
جرم
"رابعه " بودن!!!
تا
بمیرد
شاید
محکوم شده بود
به
جرم
"رابعه " بودن!!!
امروز . روز صلح است یک دام یک موسیچه
رفته پدر بزرگم تا بیشتر بمیرد
دستار خونی او مرده درون جویچه
با دست های بسته رفته که در بکارد
یک در بسوی امید یک باغ پر دریچه
رفته تفنگ خود را با صد تفنگ دیگر
محکوم به مرگ سازد این یک خیال پوچه
یک انفجار دیگر از راه رسید و بعدن
یک جفت چشم دوید تا انتهای کوچه
تنم آماج یاس و رنج و درد است
دلم زین گونه زیستن سرد سرد است
کجایش میتوان گفت داد و انصاف ؟
که مرد هم مرد و نامرد هم مرد است
دیگر نمیدهند فریبم سراب ها
زیرا که بار٬بار
درجستجوی آب
بی اختیار٬سوی سرابی خزیده ام.
اکنون
به آب نیز مرا نیست باوری
زیرا که آب در نظر آید مرا سراب
زینرو دیگر بسوی چشمهء آبی نمیروم.
دیشب
ستاره ها عهد بستن
که به مهمانی مهتاب برقصند
و
من مهر را از پشت آیینه شکسته چشمانت
منکسر احساس میکنم...