|
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست |
|
|
همه ی ما چیزهایی توی وجودمون داریم که ممکنه دوست داشتنی نباشن...
+
تاریخ | دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۱ساعت | 16:10 نویسنده | ضحی
|
میگه: فکر نمیکنی دلش بشکنه که اصلا بهش توجه نمیکنی؟ دختر در حالیکه روی صندلی لم داده و پاهاشو گذاشته لبه ی تراس و آب نبات چوبی توی دهنشو میچرخونه،آب دهنشو قورت میده و میگه : بشکنه،مهمه مگه؟حتی واسم مهم نیست که چه حسی رو ممکنه تجربه کنه. بعد همونجور آزاد و رها خیره میشه به دور دست و آب نبات رو توی دهنش میچرخونه و با خودش فکر میکنه چه قدر نیاز داشته به این رهایی،به این نگران چیزی و کسی نبودن.چه تاوانی داده واسه رسیدن به این لحظه،اما مهم اینه که رسیده.نسیم خنک از روی پاهاش رد میشه و دامنش رو تکون میده،دختر چشماشو میبنده و با خودش فکر میکنه اصلا کاش واقعا دلش بشکنه،آره این راضیم میکنه.
+
تاریخ | سه شنبه پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت | 12:17 نویسنده | ضحی
|
امسال اینجا چیزی ننوشتم،این اولین نوشته ی منه توی روزای سال ۱۴۰۰ توی وبلاگم. نوروز امسال با کرونا گرفتن آقای بنفش شروع شد و با از دست دادن پدر بزرگم تموم شد.همینقدر تلخ و کوتاه و یهویی. آدم های زیادی رو از دست دادیم اما هنوز توی جریان زندگی دنبال دلیلی،روزنه ی امیدی برای زندگی میگردم و چه دلیلی بهتر از عشق...
+
تاریخ | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ساعت | 16:39 نویسنده | ضحی
|
یهویی دلم هوای نوشتن توی اینجا رو کرد.لپ تاپ رو روشن کردم و صفحه ی بلاگفا رو باز کردم. چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزایی که میومدم اینجا از روزمرگی هام می نوشتم و منتظر میشدم بیاید کامنت بذارید واسم.:) چه قدر روزهای خوبمون دارن ازمون دور و دورتر میشن...
+
تاریخ | چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۹ساعت | 18:50 نویسنده | ضحی
|
کنارش یه آرامش خوبی دارم،یه جور اطمینان.با وجود تفاوت هایی که با هم داریم،با وجود بحث هایی که گاه گداری پیش میاد.اما بودنش همیشه خوبه. یه جور خوب و آرومی دوسش دارم...
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت | 15:39 نویسنده | ضحی
|
اما به نظرم این نوروز،نوروز خوبی بود،ساکت،آروم،بی حاشیه،به دور از رفت و آمدهای اجباری...
+
تاریخ | دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت | 3:17 نویسنده | ضحی
|
منو می چسبونه به خودش و گردنمو بو می کنه و میگه من بهت معتادم...اصل متاعی😂 دوسش دارم و دلم بهش گرمه...
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۸ساعت | 23:57 نویسنده | ضحی
|
اومدم توي خنكي و دنجي اينجا بنويسم،وسط طعم هاي پرتقالي زندگي گاهي پرتقالاي گنديده هم پيدا ميشه،نذاريد طعم اون پرتقال خوبا رو از يادتون ببره:)
+
تاریخ | دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۸ساعت | 18:36 نویسنده | ضحی
|
پولمكي پرتقالي تا حالا خوردين؟ دارم پولكي پرتقالي مي خورم و تلويزيون مي بينم و دلم روشنه. دلاتون روشن و طعم زندگياتون مثل پولكي پرتقالي:)
+
تاریخ | دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۸ساعت | 17:33 نویسنده | ضحی
|
بالاخره بعد از مدت ها با لپ تاپ کانکت شدم و اومدم اینجا که بنویسم:)
حس و حال اینجا و نوشتن توی اینجا یه جور دیگه ست.با کیبورد تایپ کردن انگار لمس کلمات رو بیشتر و بهتر می کنه. حالا دارم براتون می نویسم از خونه ی بنفشمون،پشت میز رو به روی تلویزیون و چای بر کف:)))
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت | 19:37 نویسنده | ضحی
|
|
|