دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر
به هر حال این پسره ی نابازیگر و دوست داشتنی حتی اگر شماره دو هم باشد برایم عزیز است و من لحظات با او بودن را با دنیا عوض نمیکنم!
اما شعر تو میگه که چشم من....تو نخ ابره که بارون بزنه....آخ اگه بارون بزنه....آخ اگه بارون بزنه...
بعضی صداها ادم را دیوانه میکنند،مریض میکنند،درمانده میکنند..مثل صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه،صدای جاروبرقی،صدای کشیدن پرده،صدای مته های بزرگ برقی که عمله های شریف و زحمتکش از صلات ظهر تا بوق سگ میکوبند وسط آسفالت های بیچاره و صدایش تر و تر و بدون وقفه روی مغزت که هیچ روی روانت پاتیناژ میرود،صدای وحشتناک ابزار های دندانپزشکی وقتی عصب کشی میکنی ،صدای زنگ ساعت 6 صبح که مجبورت میکند از خواب دمه صبح که لذت بخش ترین لذت دنیاست دست بکشی و بروی سراغ زندگیت،صدای سشوار،صدای دادو فریاد همسایه ها ....
2
بعضی صداها تورا به زندگی امیدوار میکنند،خوشحال میکنند،سرشارت میکنند از خاطره..مثل صدای خسرو شکیبایی،صدای دریا،صدای خنده ی ادم هایی که خیلی باحال و از ته دل و غش غش میخندند انقدر که اشک از چشمهاشان سرازیر میشود و دستهایشان رو میگذارند روی شکمشان و روی زمین ولو میشوند و تو از خنده شان میخندی،صدای شهره آغداشلو،صدای برگهایی که توی پاییز زیر پاهایت خش خش میکنند ،صدای کلاه قرمزی،صدای پیانو،صدای شر شر اب،صدای کسی که دوستش داری،صدای دوستی که مدتهاست خبری از او نداری و وقتی گوشی تلفن را برمیداری و صدایش را میشنوی تمام ان سالها مثل یک مشت پر از اب یخ میخورد روی صورتت _چه حس خوبی_ ،صدای فکر کردن ایکیوسان،صدای اهنگی که مدتها بود فراموش کرده بودی ،صدای .......
یک را به خاطر دو میبخشم!!
من اشتباه کردم!قبول دارم...من به دنبال راهی بودم که از خودم و تمام پسرهای شهریوری دنیا فرار کنم...اما او را وارد سر در گمی ها و خستگی هایم کردم...
پسره ی سبزه ی مهربان و منطقی متاسفم...من هنوز عاشق پسره شهریوری ام ....
پ ن 1:مهر سجود من تویی
پ ن 2:دختری با گوشواره مروارید سه ساله شد!
بازا ببین که در ره تو من
نفس بریده بر گذارم....
قدر دنیا رو میدانم!!!!
دل من بیشتر از همه برای مانتوهای سرمه ای دبیرستان تنگ میشود.برای یواشکی دست کاری کردنشان.برای کوتاه و تنگ کردنشان ....برای وقتی هایی که حیاط مدرسه پر از سرمه ای تیره میشدو چشمهای من سیاهی میرفت...برای صف سرمه ای فشرده ی عجول و بازیگوش بوفه که برای ساندویچ های فلافل توی سر و کله ی هم میزدند.برای اخم های ناظم بداخلاق و "دوست داشتنی"مدرسه ,هر وقت که مانتوی تنگ مرا میدید و زیر سبیلی رد میکرد....و البته ناگفته نماند که چقدر به من لطف کرد...چقدر حامی من بود وقت هایی که توی مخمصه بودم و فکر میکردم دنیا تمام شده..من هیچ وقت تصویرش را از یاد نمیبرم...من و فاطی هرگز نفهمیدیم چرا صفایی این قدر با ما خوب بود.حالا یا از خوش شانسی ما بود یا اینکه واقعا ما را دوست داشت..با اینکه همیشه میدانست شر را چه کسی به راه انداخته ولی پشت من و فاطی بود...دلم برای مانتوی ابی روشنش تنگ شده..برای دست به کمر زدن هایش..برای داد و فریاد کردن هایشان...برای اینکه میخواست ما را تربیت کند...برای اینکه دوم دبیرستان شیمی مرا پاس کرد و نگذاشت برای شهریور..فکر کنم اگر بیشتر ادامه بدهم ار غصه دق کنم.
مهر ماه عزیز و دوست داشتنی من،مرسی برای تمام خاطرات خوب!