دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

دوم آذر دوم آذر دوم آذر دوم آذر

شاید روزهای طلایی،شاید آرامش قبل از طوفان

من همیشه فکر میکردم بعد از پسره ی شهریوری حتما میمیرم،حتی اگر نمیرم دیوانه میشوم...و او هیچ وقت نفهمید که من چقدر بدون او آسیب پذیر و شکننده بودم...چقدر دوستش داشتم و چقدر برایم عزیز و مقدس بود...من بعد از پسره شهریوری نمردم...اما تا مدت خیلی زیادی -علی رغم رابطه ها ی  جدی و نه چندان جدی بعد از او- دیوانه بودم.اصلا خودم هم نمیفهمیدم خودم را!تا اینکه با پسره ی شهریوری شماره (2) آشنا شدم!پسره شهریوری شماره دو فقط شهریوری بودنش مثل شماره یک است.فقط همین.درست مثل شب و روز.اما هر چه هست من با شماره دو به ارامش میرسم..و دیوانگی هایم یک هفته است که مرا رها کرده اند!من با شماره دو احساس صمیمیتی عجیب و غریب دارم...حتی وقتی اولین بار او را در یک روز شنبه ی نیمه ابری دیدم احساس کردم او دوستی است که من سالها قبل در یک حادثه او را گم کرده ام  و حالا او درست وقتی که خیلی دلم برایش تنگ شده به سراغم امده... شماره دو احتمالا میداند که تا اخر دنیا برایم شماره دو ست!اما به روی خودش نمی اورد ولی من میفهمم که چقدر از شماره یک متنفر است..من نفرت را درست توی چشمهایش میبنم وقتی از خاطراتم و عاشقانه هایم با شماره یک میگویم و او تمام تلاشش را میکند که خونسرد و بی تفاوت باشد!طفلک بیچاره نمیداند که چه بازیگر ناقابلی ست!

به هر حال این پسره ی نابازیگر و دوست داشتنی حتی اگر شماره دو هم باشد برایم عزیز است و من لحظات با او بودن را با دنیا عوض نمیکنم!

نوزده سالگی....

صفحه کهنه ی یادداشتهای من....گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من....تو نخ ابره که بارون بزنه....آخ اگه بارون بزنه....آخ اگه بارون بزنه...

مخاطب و هدف خاصی ندارد!

1

بعضی صداها ادم را دیوانه میکنند،مریض میکنند،درمانده میکنند..مثل صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه،صدای جاروبرقی،صدای کشیدن پرده،صدای مته های بزرگ برقی که عمله های شریف و زحمتکش از صلات ظهر تا بوق سگ میکوبند وسط آسفالت های بیچاره و صدایش تر و تر و بدون وقفه روی مغزت که هیچ روی روانت پاتیناژ میرود،صدای وحشتناک ابزار های دندانپزشکی وقتی عصب کشی میکنی ،صدای زنگ ساعت 6 صبح که مجبورت میکند از خواب دمه صبح که لذت بخش ترین لذت دنیاست دست بکشی و بروی سراغ زندگیت،صدای سشوار،صدای دادو فریاد همسایه ها ....

2

بعضی صداها تورا به زندگی امیدوار میکنند،خوشحال میکنند،سرشارت میکنند از خاطره..مثل صدای خسرو شکیبایی،صدای دریا،صدای خنده ی ادم هایی که خیلی باحال و از ته دل و غش  غش میخندند انقدر  که اشک از چشمهاشان سرازیر میشود و دستهایشان رو میگذارند روی شکمشان و روی زمین ولو میشوند و تو از خنده شان میخندی،صدای شهره آغداشلو،صدای برگهایی که توی پاییز زیر پاهایت خش خش میکنند ،صدای کلاه قرمزی،صدای پیانو،صدای شر شر اب،صدای کسی که دوستش داری،صدای دوستی که مدتهاست خبری از او نداری و وقتی گوشی تلفن را برمیداری و صدایش را میشنوی تمام ان سالها مثل یک مشت پر از اب یخ میخورد روی صورتت _چه حس خوبی_ ،صدای فکر کردن ایکیوسان،صدای اهنگی که مدتها بود فراموش کرده بودی ،صدای .......

یک را به خاطر دو میبخشم!!

متولد ماه مهر

از حضورش در زندگیم زمان زیادی نمی گذرد.شاید خیلی بد موقع از راه رسید ،درست بعد از درگیریهای من و پسره شهریوری....درست وقتی که فکر میکردم هیچ جایی توی این دنیا ندارم و تمام کاینات مرا طرد کردند،درست وقتی از دست خودم خسته و عصبی بودم.

من اشتباه کردم!قبول دارم...من به دنبال راهی بودم که از خودم و تمام پسرهای شهریوری دنیا فرار کنم...اما او را وارد سر در گمی ها و خستگی هایم کردم...

پسره ی سبزه ی مهربان و منطقی متاسفم...من هنوز عاشق پسره شهریوری ام ....

ازت متنفرم پسره شهریوری.متنفر

بیهودگی یا چیزی شبیه به این!

اتفاق خاصی نمی افته این روزها و این باعث نگرانی من میشه.پسر شهریوری بدجوری داره اذیتم میکنه و این باعث نگرانی من میشه.وضعیت امتحانا افتضاحه و این باعث نگرانی من میشه...بیهودگی یا چیزی شبیه به این همیشه باعث نگرانی من میشه....بیهودگی !

افروز مرد.

روزهای زندگی

هجده سالگی عزیز من وقتی جلوی چشمم روز به روز آب میرود من غصه میخورم ! حتی علاقه عجیب من به ثبت وقایع که باعث میشود روزهای هجده سالگی ام را توی دفترچه خاطرات آبی کوچکم مو به مو ثبت کنم نمیتواند جلوی این غم عجیب مرا بگیرد که دهه دوم زندگیم در حال گذر است و من کلی کارهای عقب افتاده دارم.نمیتواند کمکم کند روزهای با او بودن را ثبت کنم که عجیب دوستشان دارم.هجده سالگی عزیزم قطعا وقتی سالها بعد روی صندلی راحتی نرم و مطبوعی نشسته ام و به گذشته ام ،به خاطراتم و به جوانی از دست رفته ام فکر میکنم به تو که میرسم مکث میکنم و با دقت بیشتری مرورت میکنم . به تو و به تجربه های جدیدی که یادم دادی و یک عشق گرم سوزان دیوانه وار که نظر دوستانم یک حماقت محض بیشتر نبود. هجده سالگی عزیزمن بفهم که دوستت دارم.لطفا تمام نشو!

پ ن 1:مهر سجود من تویی

پ ن 2:دختری با گوشواره مروارید سه ساله شد!

چارتار

باران تویی به خاک من بزن

بازا ببین که در ره تو من

نفس بریده بر گذارم....


خاطرات شمال محاله یادم بره...

خوشحال و شاد و خندانم

قدر دنیا رو میدانم!!!!

اتوبوسی به نام تایتانیک!

وقتی سرما در مغز استخوان من و نیکان نفوذ کرد و میدان ونک خیس خیس منتظر نیکان و هامون بود!

اعترافات فرشته شانه چپ من

قطعا تکان دهنده خواهد بود!

13

فکرهای پلید دارم.من عصبانی و احساساتی شدم.خسته شدم.با زمین و زمان بد شدم.من....تغییر کردم!تغییر!میفهمی؟من دلهره دارم.وحشت کردم.قهر کردم با خودم.من با یک کلمه فقط با یک کلمه که فقط و فقط فقط سه حرف ناقابل داشت زیر و رو شدم....من ظرف یک ثانیه فقط و فقط یک ثانیه که به انداه ی یک چشم به هم زدنه...زیر و رو شدم.چرا اجازه دادم روز به این خوبی به این قشنگی خراب شه؟چرا؟؟؟؟چرا تمرکز ندارم؟چرا نمیتونم خوب بنویسم!!!برات متاسفم که داری چرت و پرت های منو میخونی!بذار به حساب حالت مالیخولیایی الانم....من منتظر یک معــــــــــــجزه ام .فقط همین !میشنوی صدامو؟

ما پنج نفر

و کارتینگ پرند!

دوشنبه های طلایی

برای من روزها،آدم ها،هفته ها،خیابان ها،دانشگاه،کتاب ها و کلا همه چیز رنگ خاصی دارد.مثلا وقتی برای اولین بار با کسی آشنا میشوم همان لحظه به جای صورتش یک رنگ میبینم که مخصوص خود اوست.نیکان را نارنجی دیدم.نارنجی مایل به قهوه ای!یک نارنجی که مال خواوست.خودـ خودش.نشر چشمه سبز مغز پسته ای،میدان انقلاب قرمز،خیابان کریمخان بنفش،بلوار فرحزادی صورتی و استاد اخلاقم -سلیمانی- خاکستری است....دوشنبه ها اما طلایی است!به خاطر اینکه همیشه دوشنبه ها بهترین هستند.به خاطر بستنی شکلاتی و انبه.به خاطر چرت توی نماز خانه،به خاطر اسی گلد،به خاطر ماتیک کرم،به خاطر گربه سیاه دم بریده ی ترسناک که نزدیک بود سکته مان بدهد.به خاطر آزمایشگاه مزخرف فیزیک که خیلی هم خوش میگذرد.به خاطر خنده های همکلاسی عزیزم که دو هفته است ندیدمش.به خاطر من و نیکان و محیا!

Full of Oxigen

محسن نامجو.نامه.یه بغض ٍ گنده ی مزخرف.خستگی هام....عجیب ترین شب جمعه ی زندگی م.خوشی های زودگذرٍ ٍحقیر من.عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید.سر درد نفرت انگیز ،سر درد بی همه چیز.اشک های رقت انگیز.بس کن دیگه .داری حالمو به هم میزنی.دارم خفه میشم.دارم خفه میشم....

به اندازه ترسی که من از پل عابر پیاده جلال آل احمد دارم،به اندازه تمام خوش گذرونی های Blue bottle،به اندازه تمام لذتی که من از مارلبروی لایت میبرم،به اندازه تمام عشقی که به ماتیک قرمز دارم، به اندازه تمام بلند پروازی های من و نیکان،به اندازه خوابٍ دم صبح،به اندازه لاک خوش رنگ ناخن هام،به اندازه هوای بی نظیر این چند روز،به اندازه ی مهربونی بارون.....خوشحالم!خــــــــــوشـــحــــــــــــــــــال!

مهر

دل من بیشتر از همه برای مانتوهای سرمه ای دبیرستان تنگ میشود.برای یواشکی دست کاری کردنشان.برای کوتاه و تنگ کردنشان ....برای وقتی هایی که حیاط مدرسه پر از سرمه ای تیره میشدو چشمهای من سیاهی میرفت...برای صف سرمه ای فشرده ی عجول و بازیگوش بوفه که برای ساندویچ های فلافل توی سر و کله ی هم میزدند.برای اخم های ناظم بداخلاق و "دوست داشتنی"مدرسه ,هر وقت که مانتوی تنگ مرا میدید و زیر سبیلی رد میکرد....و البته ناگفته نماند که چقدر به من لطف کرد...چقدر حامی من بود وقت هایی که توی مخمصه بودم و فکر میکردم دنیا تمام شده..من هیچ وقت تصویرش را از یاد نمیبرم...من و فاطی هرگز نفهمیدیم چرا صفایی این قدر با ما خوب بود.حالا یا از خوش شانسی ما بود یا اینکه واقعا ما را دوست داشت..با اینکه همیشه میدانست شر را چه کسی به راه انداخته ولی پشت من و فاطی بود...دلم برای مانتوی ابی روشنش تنگ شده..برای دست به کمر زدن هایش..برای داد و فریاد کردن هایشان...برای اینکه میخواست ما را تربیت کند...برای اینکه  دوم دبیرستان شیمی مرا پاس کرد و نگذاشت برای شهریور..فکر کنم اگر بیشتر ادامه بدهم ار غصه دق کنم.

مهر ماه عزیز و دوست داشتنی من،مرسی برای تمام خاطرات خوب!