فدای تو چشام

فدای تو چشام

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

من گل پرپر شده دست زمانم
بر سنگ مزارم بنویسید که جوانم
مقصد نرسیده بپایان آمد سفرم زود
این حادثه شوم کجا بود ندانم
 

 

لینک دانلود فدای تو چشام با صدای امین حبیبی

 

 

دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم
دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم
دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام
دلم داره واسه تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم
تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده
بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم
به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 

تو رفتی برای همیشه....

هرکسی یه جوری میره

یکی میره و گاهی یادش باعث میشه لبخند تلخ بزنی...

یکی میره و باعث میشه گاهی یاد خاطراتش کنی و لبخندی از سر دلتنگی و شیرینی خاطراتتون بزنی...

تو رفتی برای همیشه شادی هایم را بردی

چراغ جادو

کاش دفتر خاطراتم

چراغ جادو بود

تا هر وقت از سرِ دلتنگی

به رویش دست میکشیدم

تو از درونش

با آرزوی من بیرون می آمدی!

لالای دارو ندارم

لالای لای لای عزیزوم؛ لالای دار و ندارم
خدا خیرش نده هر کی کرد ای درد و بارم!
لا لای شیرین زوونم؛ خدا دردت و جونم!
و زندت ری نداشتم؛ بل سر مردت بخونم
لالای زندیم عذابه… لالای کی چی ربابه…
لالای لای هر کی دی؛ داغِ بچش حونش خرابه!
لالای سهتم بلالوم! لالای اشکه سه بالوم…
دلم خش بی تو ایمونی؛ ایابی مرد مالوم
لالای لای رودم هی په چه؛ بلی بی سرم آوردی
لالای لای لای عزیزم؛ رهتی و نونی چه وم کردی

سخت است

 

برادرم عزیزم، رضاجان
ﭼﻘﺪﺭ می‌گیری ﺑﻴﺎیی ﻭ ﺻﺤﻨﻪ‌ﻫﺎی ﺩﻟﻢ ﺭﺍ دوباره ﺭﻧﮓ کنی؟ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍی ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﻟﻢ یک ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎبی ﺑﻜشی ﻛﻪ ﻧﻮﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺗﺎ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ…
ﺭﺍﺳتی ﻣﻦ ﺭﻭی ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻫﻢ یک ﺧﻨﺪﻩ میﺧﻮﺍﻫﻢ، مثل همان زمانی که بودی و مرا تسلی می‌دادی…
از دست دادن برادر نازنینی مثل تو خیلی سخته و سخت‌تر از اون اینکه برای دیگران مثل کوه استوار باشی، اما تو خودت آروم آروم بشکنی …

گفتن یا نگفتن

برادرم عزیزم،رضا جان
از تو گفتن سوزش چشم می‌آورد و از تو نگفتن تورم گلو…
∗∗♦∗♦∗♦∗∗

کاش بزرگ نمی شدیم

داداشی

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت

تا اینکه، بزرگ شدیم…

تا اینکه ناگهان روزی ناباورانه از کنارمان رفتی…

و ما ماندیم و حسرت این روز‌های سنگین و سخت…

 

محاسبه ساده

 

يك محاسبه ى ساده ست...
سيصد و شصت و پنج شب را
ضرب كن در سالهاى نبودنت!
تمام اين شبها را....
هيچ...
بگذريم

غبارزمان

..داداش. عزیزم، برادر خوبم
غبار زمان ناتوان‌تر از آن است که چهره زیبایت، صدای دلنوازت و لبخند‌های دلنشین ات را برایمان کمرنگ کند...
همیشه به یادت هستیم.
∗∗♦∗♦∗♦∗∗

رفتن های نابهنگام


برای هر اتفاقی می‌توان پاسخی یافت جز برای رفتن‌های نابهنگام …
شاید رفتن خود پاسخ یک اتفاق است و هیچکس نمی‌داند جز آنکه رفته است!
برای برادر عزیز سفرکرده‌ام،...
∗∗♦∗♦∗♦∗∗

خیال تو


رضا جان، برادر عزیزم...
تو برو، من هم برای اینکه راحت بروی می‌گویم: باشد، برو خیالی نیست...
اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست!

∗∗♦∗♦∗♦∗∗

 

Image result for ‫بیاد داداش خوبم رضا‬‎

دلتنگ

کجا باید برم..........

کجا باید برم یه دنیا خاطرت تو رو یادم نیاره

کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره

چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره

محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره

کجا باید برم که تو هر ثانیه م تو رو اونجا نبینم

کجا باید برم 

 کجاباید برم

آلزایمر

 
گاهی آلزایمردردنیست
 

درمان است
 

میدانم تو دیگر برنمیگردی ...........

دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی 

بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی

 

به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب 

به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی

 

دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را 

اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی

 

تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی

 

غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه 

خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی

 

هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم 

به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی

سرد است نبودنت ................

...سلام...زبان حال نیایش

روزهاي زيادي از رفتنت ميگذرد اما هنوز هم هوا سرد است هنوز هم باران مي آيد هنوز هم وقتي دلتنگت ميشوم

ستاره ها را تماشا ميكنم هنوز خيالت با من است در من است و خاطراتت سهم تلخ روزهاي شيرينم شده...

شبها در تنهايي اتاقم نامت را براي خودم و سكوت اتاقم زمزمه ميكنم تا يادم نرود نام زيبايت را

پ...د...ر...آوايي كه تا ابد در حسرت بازگو كردنش خواهم ماند

 

کاش بودی تا يك دل سير نگاهت كنم آخر آن روزها كه بودي من نبودم يعني

اينگونه نبودم به فكر تو  ...كاش به گذشته برميگشتم...

راستي دلم چيزي تازه ميخواهد چيزي شبيه يك نشانه ...يك آيه چيزي كه از تو باشد رنگ تو را داشته باشد بوي
تورا بدهد تصوير تو را نشانم دهد صداي تو را در گوشم زمزمه كند دلم يك خواب ميخواهد كه تو در آن  باشي و بر

تنهاييم بباري...

 

پينوشت:بغضم ازین بغض های سمج است...اصلا دلش باریدن نمی خواهد.. دارد فشار می آورد روی دیواره های بطن چپ... درد دارد... بغض امشبم

قناری بی پرواز

عزیزم

بابات دیگر به خانه باز نمی گردد
به ستاره ها بگو
دیگر آن ماه به آسمان نمی تابد
دریغا ک شبهای سیاه و سنگینی را در پیش داریم
غنچه ها را به تسلیتی دلخوش کندکه بهاران ما برای همیشه به خزان پیوست
لک لک های مهاجر
قصه ی هجرت او را برای من بازگفتند
دیگر صدای خش خش پای او در خانه ی خاموش ما نمی پیچد
عزیزم اشتباه مکن
اگر همهمه یی در باد می شنوی
این صدای شیون برگهاست
که در عزای قناری خاموش ما می گریند
قفس خالی را از بالای پنجره بردار
و پرهای خون آلود پرنده رابرباد ده
زیرا نغمه ی همیشه اش را به یادم می آورد
عزیزم
بیا شب ها در مرگ بابای جوانت با هم بگرییم
شاید تسکین یابیم
نه نه عزیم
در خانه را باز بگذار
شاید او از هوا بازاید
اما نه
گویا پریشان می گویم
آخر قناری من پرش بر خاک ریخت
قناری من خون آلود بود
مگر قناری پر شکسته ی خون آلود
به قفس باز میگردد
هیهات از این خوش باوری
اما نه باور بی هنگام اگر چه فریبست
شاید دست کم من داغدیده را
دلخوش کند
عزیزم
قفس قناری ما را بر پنجره بیاویز
اما درش را مبند
شاید قناری پریده به آشیانه باز اید
آه خداوند
تاب این کوه غم را ندارم
این غم ویران کننده را با چه کس قسمت کنم ؟
این غم استخوان مرا می تراشد
قناری پر شکسته ی من خون آلودست
قناری من بی تغمه است
قناری من بی پروازست

دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست..........

در زندگی برای هر آدمی
از یک روز
از یک‌ جا
از یک نفر به بعد ...
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست
نه روزها نه رنگ‌ها نه خیابان‌ها
همه چیز می شود
دلتنگی..........!!

شبی بارانی............

شبي غمگين شبي  باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد  

دلم در حسرت ديــدار او ماند  

مرا چشم انتظار كوچه ها  كرد 

به من ميگفت تنها وغريب است 

ببين باغربتش بامن چه ها كرد

تمام هستي ام بود وندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

واوهرگز شكستم را نفهميد

اگرچه تا ته دنيا صدا كرد

درد دل دختر با بابا .....

هر وقت می آیم کنارت وسلام میکنم جوابی نمی شنوم !!!

 دلم برات خیلی تنگ شده پدر...

وقتی دستانم را به رویت می کشم لطافت آن موقع را ندارد ولی آرامشم میدهد !

وقتی اشک میریزم دیگر دستانت گونه هایم را لمس نمی کند!

وقتی نگاهت میکنم چشمانت به من خیره نمی شود!

وقتی به دو زانو کنارت مینشینم وحرف میزنم جوابی نمیشنوم!

وقتی به آغوشت میکشم گرمای تنت را حس نمی کنم!

وقتی زیاد حرف میزنم ودرد دلم را میگویم دستانت گیسوانم را نوازش نمی دهد!

وقتی هنگام رفتن به نیمرخ عکس بالای سرت نگاه میکنم صدایی نمی سنوم که نرو!

آخر چرا رفتی پدر ؟!

که سنگ قبرت اینگونه حسرتت را در دلم بگذارد...

پدر.......(از طرف نیایش)

پدرم هر وقت میگفت"درست میشود"...

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

آدم پیر میشود وقتی پدرش را صدا میزند اما جوابی نمیشنود...

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر...

سخن دیگر نمیگویی.......

 

سخن دیگر نمیگویی

سخن پرواز خاموشم

نکردم من فراموشت 

نمیکردی فراموشم 

نه راه رفته باز آیی

نه چشم بسته بکشایی

به مرگت بار تنهایی

چه سنگین است بر دوشم

دلم گرفته واسه...........

خدا جون میشه یواشکی بهم بگی ....

اونی که ازش بی خبرم چه حالی داره...؟!

انگشت گدایی می کنم .....

گفتی تا انگشت های دستت را بشماری برمیگردم...

کجایی که از مردم شهر...

 انگشت گدایی می کنم ....

---

صلوات

خیلی سخته.........

 

خیلی سخته خواب کسی رو ببینی که دیگه نمی تونی تو واقعیت ببینیش

زنگ انشا.......

زنگ  انشاء  شد  عزیزان   دفتر  خود  وا   کنید

ساعتی  را   با   معلم   صحبت    از  بابا   کنید

صحبت  خود   را   معلم   با  خدا    آغاز     کرد

کهنه  زخمی  از   میان  زخمها    سر   باز  کرد

ساعتی  رفت  و  تمام   بچه ها  انشا ء  بدست

هر کسی پیش آمد ودفتر نشان داد و نشست

ناگهان  چشم  معلم  بر  سعید  افتا د   و  گفت

گوش   ما   باید   صدای    دلنوازت   را  شنفت

دفتر   خود    را   نیاوردی     عزیزم    پیش  ما

نازنین  حرفی  بزن    اینگونه    غمگینی   چرا؟

سر به  زیر و چشم نم آهسته پیش آمد  سعید

از   غم   هجران   بابا    زیر    لب   آهی  کشید

دفتر    اندوه    و   غم    یکبار    دیگر   باز  شد

قصه ی    غمگین  بابا     اینجنین     آغاز   شد

بچه ها   بابای  من   در  زندگی  چیزی نداشت

غصه را بر روی  غم  غم  روی ماتم  میگذاشت

مادرم  وقتی  که از  دنیای  فانی  رخت  بست

رشته ی  تقدیر  بابا   ناگهان از  هم    گسست

بلبلی   از   آشیان    زندگانی        پر     کشید

از  نبود    مادرم     بابا       خجالت     میکشید

بشنوید  اما  پس   از  بابا   چه   آمد  بر  سرم

من  خجالت  میکشم   بر  چشم  سارا   بنگرم

روزگار  خواهر  شش   ساله ام   بد میگذشت

شمع  شبهای وصال از بخت او خاموش گشت

رفتگر در  گوشه ای  از کوچه ی  پر پیچ و خم

بر زمین  افتاده  بود  از   کثرت   اندوه  و  غم

از فراق  روی  همسر  در   جوانی   پیر   شد

پیر  هجران  عاقبت   از   زندگانی   سیر  شد

چون در آن سرما کسی در کوچه ی بن بست نیست

آنکه  بر   روی   زمین   افتاده   پس   بابای  کیست؟

پیر مردی خسته در صبح زمستان  جان   سپرد

کودکان   خردسال   خویش    را   از    یاد   برد

بچه ها  این   سرگذشت   تلخ  بابای من  است

قصه ی  غمگین  سارا  دختری   بی سرپرست

لقمه ی     نانی    برای   عمه    جانم     میبرم

من   به  سارا  جمعه ها  اسباب بازی    میخرم

کودک  ده  ساله  وقتی   همچو   بابا   میشود

نیمه ای   از  روز    را   شاگرد     بنا    میشود

پینه های  دست  من  گویای درد   کهنه ایست

زیر  پای   فقر  باباهای   ما    امضای   کیست؟

چون  که  انشای   غم انگیز   سعید اینجا رسید

جای اشگ   از  چشم  آقای  معلم   خون چکید

چهره ی    غمگین     آقای   معلم      زرد   شد

از   غم  و   اندوه  شاگردش  سراپا    درد  شد

لحظه ای در خود فرو رفت و سپس آهی کشید

پیش  چشم  کودکان  زد  بوسه  بر دست سعید

بچه ها  انشای   این  کودک   پر   از   اندوه  بود

غصه و  غمهای   او   اندازه ی   یک    کوه   بود

گر چه  این  انشای  غمگین  مادر و  بابا  نداشت

درس عشق و عاشقی در جمع ما بر جا گذاشت

پینه های    زخمناک     این    پسر     غم   آفرید

از   زمین  تا    آسمان    اندوه   و    ماتم   آفرید

کاسه ی    صبر     معلم     ناگهان    لبریز    شد

چشم   غمناکش  به  چشم مرد کوچک  تیز شد

گفت  یارب   دست   این   فرزند  میهن  زخمناک

زخم  اگر   بر دل نشیند  زخم  دیگر را چه  باک؟

گر چه   خاک  سرزمین  پاکم از  جنس  طلاست

فقر و ماتم    گریه و غم   سهم  باباهای ماست

 

یادشان بخیر ...........

Image result for ‫داغ برادر‬‎

چه زود گذشت با تو بودنم.........

عکس دختر بچه غمگین sadly girl kid
زبانحال نیایش

دلم تنگ شده واسه با هم بودنمون

تاصبح مهتابي...

جز با صداي تو اروم نميگيره...

اهسته و تنها غرق تو ميميره...

دلم

بي تو واسم زندگي ناتمومه..

شونت واسه گريه هام ارزومه...


 ببين گريه نكردم ... سرقولي كه بت دادم هستم..

کاشکی حرف بودم  ، رو مزارت بودم....

همیشه پس از مرگ عزیز از دست رفته  تا 3روز ناباوری و امیدواری  همه ی آنچه را که  می بینی یک کابوس بد باشه و این مهمونی های 7  روزه  هر چه زودتر تمام شود و اونی که رفته،  از سفر برگرده .به هیچ عنوان تو سرت نمی ره ندیدن همیشگیش . شاید هم در سفره غذا بشقاب غذایش را هم بِگذاری.

در هفتمین روز کم کم باورت می شود که او رفته برای همیشه.

تا چهلمین روز افسرده ایی و خنده از لبانت قهر می کند ، بسیار تند مزاج و عصبانی هستی و زندگی برایت پوچ است و به دنبال مقصر مرگ می گردی.

در 6 ماه اول شدیدا دلتنگی و دوست داری هر دم برای او با خدا معامله کنی.

 در اولین سال گویی او امروز مرده است و می خواهی با تمام وجود جیغ بکشی اما شرم و حیا نمیگذارد.

مرگ مثل سایه در ناباوری و اشتباهات زندگی گریبانگیرت می شود. مرگ فقط برای همسایه نیست ، حتما به سراغ ما هم می آید اما باورش کمی مشکل است.

این سوال در طول زندگی همیشه وجود داشته که :

مرگ من چگونه خواهد بود؟

با چه شکلی خواهم رفت؟

من چه در انتظار خواهم داشت؟

اقوام و دوستان را یکی یکی به یاد آورید شاید مرگ یکی از آنها سرنوشت تو باشد .

عجب دل به دنیایی بستیم می بینیم اما باز حیا نمی کنیم نه به اصل به فرع نه به  خدا به مال خدا، نه به آخرت به زندگی دنیا

امام علی (ع) فرموده:

چنان رفتار کن که گویی ثانیه ایی دیگر خواهی مرد . چنان افکار کن که گویی صد سال دیگر زنده ایی

امام حسین (ع) فرموده:

هرگاه میان 2نفر دلخوری پیش آید پس آن که پیش دستی کند بهشت بر او رواست.

کاشکی سنگ بودم ، سنگ صبورت بودم

کاشکی آه بودم ، صدای سنگ بودم

 کاشکی حرف بودم  ، رو مزارت بودم

تا ابد می ماندم ، من برات می خواندم