♥...♥

این روزگار بد کرده با قلبم
کم بوده از این زندگی سهمم

این روزگار بد کرده با قلبم
کم بوده از این زندگی سهمم
ای کاش که من همسفر نفس نبودم
ای کاش به ویرانه او حبس نبودم
ای کاش مرا وسوسه نفس نمی بود
ای کاش نمی بودودراین ترس نبودم
ای کاش ملک بودم واز نور و مجرد
ای کاش که تجدیدی این درس نبودم
ای کاش که تصویر تو این ننگ نمی بود
ای کاش که بودی ودراین عکس نبودم
ای کاش میان من وتو راه بسی بود
ای کاش که همسایه ی تو نحس نبودم
ای کاش که می کشت تورا آه جگرسوز
ای کاش گرفتار تو در امس نبودم
ای کاش الهی مرا عشق تو می بود
ای کاش اسیر طمع نفس نبودم
مرگ من بود همان لحظه که گفت :
سخنی با تو ندارم،
قهرم.
کاشکی میمردم.
شب،
شب سختی بود.
و چه آسان و چه بی پروا گفت : که دگر حسی نیست.
دل من، هری ریخت، درد با من آمیخت،
قلبم از جا لرزید، قطره اشکم خشکید.
مات و مبهوت شدم.
چشمها را بستم،
با دل خود گفتم :
سهم دل نازک من،
پاسخی سرد نبود!!
شوق دیدار کجاست؟!
او که با من میگفت : دل سنگش، تنگ است.
دلم از سینه جدا شد، نفسم بند آمد.
و دلم، این دل پاک
که چه امید عبث داشت به دل.
این هم از قصه ی عشق لیلی،
وای بر مجنونم.
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من
که بغض آشنای ابر گریه می خواهد
بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم
و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
" از دوست عزیزم "
دوستت دارم هايت را ...
اِحتكار ميكنم

براي روزهايي كه ميدانم تو هم نخواهي ماند
بگو
باز هم بگو
این ها ، کفافِ نبودنت را نمیدهند

پراز بغضم شانه ات ساعتی چند رفیق؟؟؟
جاده ای بی انتها...
صدای زوزه ی باد،موسیقی متن است...
باران شلاق گونه میبارد...
در دوردست های جاده،
دختری تنها مورد هجوم نوازش های سیلی گونه ی باد پاییزی است...
کاش جاده رهگذری داشت...
فکر نکن وقت رفتنت نگرانت نبودم... اگرخداحافظی نکردم، همدم تمام روزهایِ بعد از تو این آهنگ بود: "شاید نفهمیدی که من،بی اون که تو چیزی بگی، سپردمت دستِ خدا که بی خدافظی نری..."...

میـــــا، کوچه پس کوچه است و شور و شید من
یه مسلمون اینجا نیست، حسین من
اینا همونان که دل بریدن از علی
مثل هر دفعه زدن باز، به زیر قولشون
بردنم پسر عمو، کو به کو ، کشون کشون
وا ا ا ا ا ا ا ا ای
کوفـــه میــــــــــــا حسیــــــن !
وا ا ا ا ا ا ا ا ا ی
کوفـــه میــــــــــــا حسیــــــن !
آتیش به دلم کشیده حرم عشق تو !
سر دار میرم به جرم عشق تو !
پسر عمو داری میای بیا
اما جان مادرت فاطمه رقیه رو با خودت نیار
میخوای بیای بیا زینب و با خودت نیار
میخوای بیای بیا اینا برای علی اصغرت نقشه کشیدن
حسیـــن
آتیش به دلم کشیده حرم عشق تو !
سر دار میرم به جرم عشق تو !
بــــذار اسم میثمت بمونه روی من !
بذار بشکنه به پات صبوی من !
سهم من از این دیــار، بی وفایی بی کسی !
دردی نیست به غیر این، من میرم تو میرسی !
و ا ا ا ا ا ا ا ای
کوفه میـــــا حسیـــــن
حسیـــــن !
نیــــــــــــــــــــــــا نصیب تو ماتــم جوون میشه !
آقــا، زینب تـــــو نصفــــه جـــون میشه !
حسین جان، میـــا که به سرنوشت من دچار میشی !
چی میشه مسلم؟
روی نیزه ها با ســـر سوار میشی !
پسر عمو اینجا تیر سه شعبه دیدم !
پسر عمو اینا دارن نیزه و خنجر تیز میکنن !
پسر عمو اینا برات نقشه کشیدن !
پسر عمو اگه میای سکینه رو با خودت نیار !
حسیــــــــن
نیــــــــــــــــــــــــا نصیب تو ماتــم جوون میشه !
آقــا، زینب تـــــو نصفــــه جـــون میشه !
ترسم از جماعت نیزه داره یا حسین !
وایِ من که غصه از، این قراره یا حسین !
وا ا ا ا ا ا ای
کوفــه میــــا حسیــــن !

خواســــــتم بگویــــــــــم که کیستـــــــم ...
دیـــدم نگفتن بهتر اســــــــت !
چه ســــــود آن کــــــه نمی ماند همان بهتـــــــــر
که نشناسد مرا...!
آن کــــــــس که می مانــــــــــد خود خواهد شــــــــــناخت
اگر احساس رنج کردی،
بی حکمت نیست،
چیزی در دلت هست
که باید بسوزد تا تو پاک شوی.
*
*
*
عازم یک سفــــــــرم
سفری دور به جایی نزدیـــــــک
سفری از خود من به خــــــــــــــــودم
مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــت
*
*
*
دستـــــ بــه دامن خـــــدا که می شــــوم ؛...
چیزی آهسـتــه درون من بــه صــــدا می آید
کــه ؛...
نتــــــرس !!! …
از باخــــتن تـا ســـــاختن دوبـــــاره فاصـــــلـه ای نیستــــ ....!!
*
*
*
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخرحرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم
عمریست لبخندهای لاغرخود را در دل ذخیره میکنم،
باشد برای روز مبادا
اما درصفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
ان روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،
روزی شبیه فردا،روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست

پرسید:او را چون دوستش داری نیازش داری؟
یا که چون نیازش داری دوستش داری؟
گفتمش: "چون دارمش بی نیازترینم...

گهگاهي سفري کن به حوالی دلت شايدخاطره ای منتظرلمس نگاهت باشد

آموختم که وابسته نبایدشدبه هیچکس واین " نشدنی ترین "اصلی بودکه آموختم!
روزهاى
دور ازتو را
هرگز
نخواهم شمرد،
تاهمیشه بگویم همین دیروز بود...
یادگرفتم
دستانم که یخ کرد،
دیگر دستان کسی را نگیرم،
جیب هایم،ماندنی ترند...
نباشی, قندها هم شیرین نیستند
... به همین چای یخ کرده قسم...!
دیگر
تنهــــــــــــاماندن
رادوست دارم،
چون همه آنهایی ک دلم خواست بمانند...
ديگر نيستن
ازاينجا...که هستم!
تا آنجا که تو هستي..!
وجب به وجب..."دلتنگتم"
"دنیا"،
بازی هایت را سرم درآوردی...
گرفتنی ها را گرفتی...
دادنی ها را "ندادی"...
حسرت ها را کاشتی...
زخم ها را زدی...
دیگر بس است...
چیزی نمانده...
بگذار آسوده بخوابم...
محتاج یک خواب بی بیدارم...


دلم تنگه... یه جور ناجوری دلم تنگه...
چند ساعتیه که توی ذهنم دارم همه ی گذشته رو مرور میکنم
یاد تو.... اسم تو.... صدای تو.... حرفهای تو.... شنیدن دوستت دارم از لبهای تو....
من .... تو مـ ــــ ــــ ـــــا مایی که نشـــــــــــــدیم مــ ــــ ــــ ـــــا
دلم تنگه... خیلی داغونه... هیچ دردی در این حد نیست!!!
من از این زندگی خستم!!!
روزام میگذره... همه چی رو روال خودشه...
همه چی سر جاشه...
جـــــــــز دل من... که یه چی کم داره...
زندگیه عادیشو میکنه... اما زنده نیست!!!
تنهــــــــاست
خالیــــــــــــــــه
بی حرف و بی صداست
دلــــــــــــم... بیچــــــــــــاره دلـــــــــــم...
خیلی دلش تنگ شده!!!


به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش ..

حسرت یعنی خواستن تو ،که داشتن نمی شود هیچوقت
تو دست در دست دیگری…
من در حال نوازش دلی که سخت گرفته از تو و مدام بر او تکرار میکنم
“نترس عزیز دل، این دست ها به هیچکس وفا ندارد”
این که نامش زندگیست من را کشت!
مانده ام آنکه نامش مرگ است با من چه می کند؟
چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نباشد…
تو نیامده بودی که جای خالیت را پر کنی…
آمده بودی ببینی من با جای خالیت چه می کنم…
جواب یه حرفایی، فقط یه “نفس عمیقه”…!
گاهی عکسی را میسوزانیم و گاهی عکسی ما را میسوزاند…
تو بردی و همه برایت هورا کشیدند،
حالا پایت را از روی خرده های دلم بردار…
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده قدرت من نیست!
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است….
اینجا جاییست که پشت دوستت دارم ها هم نوشته شده:
ساخت چین…
به سادگی رفـت ، نــه اینکه دوستم نداشت !
نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
چه فرقی دارد
پُشت میله ها باشی
یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن
وقتی که آرزوهایت
در حبس باشند
شاید برایت عجیب ست این همه آرامشم !
خودمانی بگویم ؛ به آخر که برسی ، دیگر فقط نگاه میکنی . . .
گفتی بازی برد و باخت دارد …
ولی زبانم بند آمد بگویم که من بازی نکردم ؛ من با تو
زندگی کردم !
چه قدر خوبه یه نفر باشه که وقتی
بش فکر می کنی یادت بره اتاقت چه قدر سرده !
دلم می گیرد وقتی می بینم او هست …
من هم هستم … اما “قسمت” نیست !
من شکستن نمیدانم ولی هرکس
از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود ؛
دلم را ، عهدش را ، غرورم را ، کمرم را …
دلم را با نگاه سردش و کمرم را با رفتنش !
نیــمروزی آفتــابــی…
هیــچ اتفــاقی نیــفتــاده اســت
تنــها تــو رفتــه ای
امــا مــن
قســم مــی خــورم کــه ایــن بــاران
بــارانــی معــمولی نیســت
حتمــا جــایــی دور
دریــایــی را بــه بــاد داده انــد…
کــور بــودم کــاش،
تــا تــو نــزدیــک مــیآمــدی و
دستــم را مــیگــرفتــی!
نــه مثــل حــالا
کــه چشــم، تنهــا
جــای خــالــیات را مــیبینــد . . .
♥ دلشکـستهام ♥
شوق پرکشیدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن
ایـن کـه دور دور بـاشم از
تـو و نبـینـمت
جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن
گـاه، پـر زدن در آسمان
شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن
در اتـاق رازهـای تـو سرک
نـمیکـشم
بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول
کن
قـدر یـک قـفس که خلوتـت به
هم نـمیخورد
گـاه نامه میبرم میآورم، قبول کن
گفتهای که عشق ما جداست،
شعرمان جدا
بیتو من نه عاشقم، نه شاعرم، قبول کن
آب …
وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمیتوانم از تو بگذرم، قبول کن
هنوزم انگار هستی انگار اصلا نرفتی
هنوزم با همه وجودم منتظر برگشتنتم
میدونم عشقت کوچه ی بن بست نیست
عشقت همون جاده اس
همونی که انتهاش معلوم نیست
میدونی من بعد رفتنت چیکار کردم؟
نشستم هواتو نفس میکشم
یه چند وقتیه حال من بهتره
دارم راه میافتم ببینم تهش
من و این هوا کجا میبره ؟؟؟
هوایی رو که، تو نفس میکشی ...
دارم راه میرم بغل میکنم

بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ،
مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،
عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ،
چه آرزوهایی با تو داشتم ،
نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،
کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،
کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری
و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟
در آتش رهایم ، خدا شاهد است !
به غم مبتلایم ، خدا شاهد است !
شب است و دل و بیکسی ، وای من !
به درد آشنایم ، خدا شاهد است !
دگر صبر و تابی ، دگر طاقتی
نمانده برایم ، خدا شاهد است !
دلم میگدازد در آتش ، دریغ !
به غم همنوایم ، خدا شاهد است !
شکسته است آیینه های مرا
غم دیر پایم ، خدا شاهد است !
رسیده است تا نا کجا ، نا کجا
طنین صدایم ، خدا شاهد است !
بگو جان ما را ز غم چاره چیست ؟
اسیر بلایم ، خدا شاهد است !
به شعر غریبم به شبهای غم
ترا میسرایم ، خدا شاهد است !
« تنها تو را میخواهم »
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ،
بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ،
ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم
می دانی که چقدر دوستت دارم؟
بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت
دارم
این حرفهایم شعار نیست ،
دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن!
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ،
آب سرد بر روی آن نریز و مرا
ناامید به فرداهایم نکن!
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ،
باور داشته باش که جز تو کسی را
نمیخواهم
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ،
در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن چشمان زیبایت ،
جدایی و نفرت را نمیخواهم
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ،
تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها نفس کشیدن ندارم!
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ،
دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه به لحظه خیس است !
بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ،
دریا و نم نم باران را
نمیخواهم
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی
و دستت درون دستهایم باشد!
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس
بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر آن قدم بزنیم
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما
من تنها تو را میخواهم!