هفت سالگی
صداهای محجوب- نگاههای حرام
تازه می فهمیدم چیزهای معمولی
در بلوغی که کاش قبولمان داشتی!
پلاس شب را ازین هوای آلوده برچیده ام
پروانه ای معصوم بر شقیقه هایم می رویید
فرضهای محال – فرداهای پوشالی
تجربه های مرطوب مرا به ملاقات خواب هایم می برد.
گلیم های قانع را در حوالی همین سکوتهای خاص پهن می کنم.
و تو نمی دانستی که قدمهای هفت سالگی ام را کنج آن کوچه های ساده جا گذاشتم
- در بلوغی که کاش قبولمان داشتی –
از همان فعل های نگفته و آرزوهای بی سایه،
توهم بوودنی روشن جبهه گرفته بود
قدم های هفت سالگی ام جهنمی لغزید ...
هوای شعریم مسموم است و راهی نیست
دریغا ...
جایی برای من در شامگاه این جمعه ی تلخ و روزهای به ظاهر روشن نخواهد بود
انتظاری لیمویی پشت این هوس های برهنه بیدار میشد،
برف های سرگردان، مرده های متحرک را لرزان لرزان می تراشید
هوای فرویدی ام روی دفترچه ی یادداشتم
بین اضطراب و ترس های تشنه خیس می لغزید
و انتقام شکست خلوتهای آن شب برفی زمستانی
در همان مشق های ننوشته ی هفت سالگی ام هویدا بود ...