یه روزگاری بود که اگه یه جمله می خوندم که باعث می شد تغییر در حال و احوالم می شد، فوری عکس العمل نشون می دادم.. مثلا وقتی برتا از مادر شدنش می گفت، حتما باید شوق و ذوقم رو حداقل با تبریک گفتن نشون می دادم.. یا ذوق کردنم از اینکه بنجامین می نویسه و هنوز سمفونی زندگانش رو زنده و سرپا نگه می داره .. یا .. ولی الان.. 

همین دو سه خط هم..

اصلا نمی دونم باید بنویسم یا نه! 

 

 

تو..

امروز تولد تو بود.. روزی که دنیا خندید.. چه کسی گفته امروز به خاطر تولد مسیح اهمیت پیدا کرده؟ مسیح هم به پای قدم های تو سجده می کنه..

.

.

.

کاش این همه نزدیک نبودم به بودن و نبودنت.. تولدت مبارک اولین و آخرینم....

 

یکی از خوبی های این روزهای بلاگفا، خلوت بودنشه.. اینکه لازم نیست وقت زیادی بذاری واسه کامنت هایی که نوشته نمیشن.. در نتیجه می تونی حرفت رو بزنی، بری دنبال کارت و خیالت راحت باشه که اگه ماه ها هم به وبلاگت سر نزنی، هیچکس کامنتی نمیذاره.. 

بلاگفا یه شهر متروکه شده.. شاید هنوزم آدمایی باشن که لابلای خیابون های این شهر راه برن و حتی یه سری به خونه سوخته و ویران شده اشون بزنن.. ولی هیچکدوم توجهی به سوسوی بی رمق نوری که از خونه همسایه ها دیده میشه، نداره.. نمونه اش خودِ من.. میام به خونه ام سر می زنم و میرم.. حتی وبلاگ دوستان رو چک نمی کنم تا نبینم اسم هایی که یه روزگاری دوستشون داشتم، مدت ها از آخرین به روز شدنشون می گذره.. 

شاید یکی دو نفر از این آدمای سرگردون تو خیابون های این شهر سوخته، گاهی یه غریبه ببینن که یه روزگاری عاشقش بودن و خب، بالطبع برن بهش سربزنن.. ولی من از اون دسته آدمام که هیچکس دوسشون نداره.. نه غریبه ها نه آشناها.. من از اون دسته آدمام که تنهایی رو پیشونیم به هفتاد زبان زنده دنیا، درشت و روشن، حک شده.. 

با همه این ها من خونه امو خالی نمی ذارم.. آبادش می کنم دوباره.. دوباره و دوباره و دوباره.. حتی اگر برای هیچکس هیچ اهمیتی نداشته باشه.. 

 

 

 

من هنوز اون کامنت ها رو دارم .. هم اونی که روز تولدت فرستادم و هم اونی که در جواب کامنتم روز تولدم واسم فرستادی.. یک ماه و چند روز تاخیر ولی معجزه رخ داد و حالا تو اینجایی.. کنار من.. حتی اگر هیچکس ندونه و همه شواهد بگن که نیستی.. 

 

 

گفت: یعنی هیچوقت به مرد زندگیت فکر نکردی؟
گفتم: چرا .. زیاد.. مگه می شه فکر نکرده باشم؟ همه ی اون سالهای دور که نمی دونستم تقدیرم چیه و فکر می کردم همه ی دخترای عالم باید شوهر کنن تا خوشبخت باشن و خیال می کردم اصلا زن به دنیا میاد تا ازدواج کنه و سایه ی مردی رو سرش باشه..
گفت: خب حالا چی؟ حالا هم فکر می کنی؟
سرم را تکان دادم: نه فکر نمی کنم..
- چرا؟
شانه بالا انداختم: چرا نداره که.. فکر نمی کنم چون حالا بزرگتر از اون شدم که سایه ی مردی رو سرم، خوشبختیم بشه .. حالا یاد گرفتم که خوشبختی یه چیزی ورای ازدواجه.. خیلی والاتر و بالاتر..
- می خوای بگی که ما که ازدواج کردیم خوشبخت نیسیم؟
چشم دوختم به چشمش: هستین؟
ابرویش بالا رفت.. درست مثل ابروی ویوین لی که من دیوانه اش بودم .. نگاهش را دزدید: هستیم..
لبخند زدم و از جا بلند شدم: خوشحالم..
دستم را گرفت: تو خوشبختی؟
نفس عمیقی کشیدم.. چشم در چشمش: خوشبختم.. خوشبخت ترین انسان دنیا.. زندگی به کامم بوده و هست.. غم چی دارم جز غم رویاهایی که تلاش می کنم بهشون برسم؟
دستم را رها کرد: خوش بحالت..
دوباره کنارش نشستم.. دوباره دستم را گرفت: چه شکلی بود؟
- کی؟
— مرد رویاهات.. خوشگل؟ خوش تیپ؟ پولدار؟
شانه بالا انداختم: نه.. نمی دونم..
- نمی دونی؟ پس چطوری بهش فکر میکردی؟
— به مرد رویاهام خیلی فکر کردم .. انقدر که بزرگتر از هر مردی شد که وارد زندگیم می شد.. یه روز انقدر بزرگ شد که هیچکس به پاش نمی رسید.. ترکیبی بود از زال و رستم و رت باتلر و ژان باپتیست برنادوت و رابین هود و شاملو و داریوش رفیعی و راسل و سعدی و عبید و یوسا و که و که و که..
- عجب ترکیبی..
— هوم.. من اما انقدر بزرگ نبودم که ترکیبی از رودابه و تهمینه و اسکارلت و دزیره و ماریا و آیدا و که و که و که و که و که ... باشم.. دیدم نمی تونم به پاش برسم.. گذاشتمش کنار و تموم قوام رو جمع کردم که به بزرگی اون بشم.. اون وقت شاید بتونم بهش دست پیدا کنم.. شاید..
با چشمایی که از حیرت گرد شده بودن، خیره شد بهم.. مهربان تر از آن بود که با بلند گفتن دیوانه و احمق دلم را بشکند، اما در دل.. نمی دانم.. لبخند زدم و از جا پاشدم..


فانی باقی