گفت: یعنی هیچوقت به مرد زندگیت فکر نکردی؟
گفتم: چرا .. زیاد.. مگه می شه فکر نکرده باشم؟ همه ی اون سالهای دور که نمی دونستم تقدیرم چیه و فکر می کردم همه ی دخترای عالم باید شوهر کنن تا خوشبخت باشن و خیال می کردم اصلا زن به دنیا میاد تا ازدواج کنه و سایه ی مردی رو سرش باشه..
گفت: خب حالا چی؟ حالا هم فکر می کنی؟
سرم را تکان دادم: نه فکر نمی کنم..
- چرا؟
شانه بالا انداختم: چرا نداره که.. فکر نمی کنم چون حالا بزرگتر از اون شدم که سایه ی مردی رو سرم، خوشبختیم بشه .. حالا یاد گرفتم که خوشبختی یه چیزی ورای ازدواجه.. خیلی والاتر و بالاتر..
- می خوای بگی که ما که ازدواج کردیم خوشبخت نیسیم؟
چشم دوختم به چشمش: هستین؟
ابرویش بالا رفت.. درست مثل ابروی ویوین لی که من دیوانه اش بودم .. نگاهش را دزدید: هستیم..
لبخند زدم و از جا بلند شدم: خوشحالم..
دستم را گرفت: تو خوشبختی؟
نفس عمیقی کشیدم.. چشم در چشمش: خوشبختم.. خوشبخت ترین انسان دنیا.. زندگی به کامم بوده و هست.. غم چی دارم جز غم رویاهایی که تلاش می کنم بهشون برسم؟
دستم را رها کرد: خوش بحالت..
دوباره کنارش نشستم.. دوباره دستم را گرفت: چه شکلی بود؟
- کی؟
— مرد رویاهات.. خوشگل؟ خوش تیپ؟ پولدار؟
شانه بالا انداختم: نه.. نمی دونم..
- نمی دونی؟ پس چطوری بهش فکر میکردی؟
— به مرد رویاهام خیلی فکر کردم .. انقدر که بزرگتر از هر مردی شد که وارد زندگیم می شد.. یه روز انقدر بزرگ شد که هیچکس به پاش نمی رسید.. ترکیبی بود از زال و رستم و رت باتلر و ژان باپتیست برنادوت و رابین هود و شاملو و داریوش رفیعی و راسل و سعدی و عبید و یوسا و که و که و که..
- عجب ترکیبی..
— هوم.. من اما انقدر بزرگ نبودم که ترکیبی از رودابه و تهمینه و اسکارلت و دزیره و ماریا و آیدا و که و که و که و که و که ... باشم.. دیدم نمی تونم به پاش برسم.. گذاشتمش کنار و تموم قوام رو جمع کردم که به بزرگی اون بشم.. اون وقت شاید بتونم بهش دست پیدا کنم.. شاید..
با چشمایی که از حیرت گرد شده بودن، خیره شد بهم.. مهربان تر از آن بود که با بلند گفتن دیوانه و احمق دلم را بشکند، اما در دل.. نمی دانم.. لبخند زدم و از جا پاشدم..
فانی باقی