اولین بار که میخوای اعتماد کنی مخصوصا بعد از تمام خنجرها و اعتماد های بی نتیجه سخت ترین کار ممکنه اصلا چطور میخوای بازم اعتماد کنی؟ باز به خودت میگی این همه اعتماد کردم اینم روش با ترس و استرس اعتماد میکنی و همش یه چیزی ته دلت آشوبه اما نمیدونی این اعتماد دقیقا درست ترینش بوده و هست... و این لذت اعتماد کردنه... تا حالا لذت اعتماد کردن رو چشیدی؟ ازون لذت هایی که یه پشتوانه محکم داری ومیدونی هر اتفاقی ام بیوفته هیچوقت به ضرر تو نمیشه... لذت خیال راحت و دل آروم...لذت باور داشتن بعد از اعتماد کردن...میدونی که چه لذتی داره؟ وقتی اعتماد میکنی ، کاری میکنه که اصلا فکرشم نکردی چیزی و برات فراهم میکنه که باور نمیکردی ، دری و باز میکنه که ندیده بودیش نمیدونی وقتی بهش اعتماد میکنی چکارایی ازش بر میاد خدارو میگم... الان هم بهش اعتماد دارم هم باور نمیدونی چه معجزه ای میکنه نمیدونی باور داشتن کسی چه لذتی داره نمیدونی انگار بستنی خوردم و سوار چرخ فلک شدم... بلند میخندم و تو دلم قلقلک میره و کیف میکنم... انقدری شادم که حتی مطمعن بودم مامان بگه دیگه بسه محکم و بلند میگم نه میخوام اینجوری بمونم تو همین حالم. بگم دارم اون جوری که دلم میخواد زندگی میکنم با تمام حس های قشنگی که تو بچگی برای خودم فکر میکردم. میخواستم به هرکسی که بهم گفت داری اشتباه میکنی با صدای بلند و خوشحال بگم اما من دلم میخواد اینجوری باشه. ولی لعنت به نگرانی ها که بچگی از خوشحالی زیاد و نشون دادنش ترسیدم ،ترسیدم که نکنه خراب بشه که شد. و همون صدا گفتم که خوشحالیتو به کسی نگو ... اما میدونی همیشه یه چیزی آخر خوشحالی و سایه غم روی دلم و آروم میکنه اینکه خدا برام صلاح دونسته... من تلاشم رو میکنم اونم هرچیزی که میخوام و با بهترین حالت بهم میده... شکرت شکرت شکرت چشم باز کردم کلی ادم دورو ورم بود سرصدا و همهمه، هرکسی دنبال یکاری بود و من انگار گیج بینشون پرسه میزدم سردردم بیشتر میشد و ادم ها دور سرم میچرخیدن و فقط اون که روی صندلی سر میزناهارخوری نشسته بود واضح میدیدم ، پیراهن مشکی تن داشت، آستین هاش رو تا زده و مثل همیشه زنجیر نقره ایش از یقیه بازش برق میزد آرنج دستش رو روی میز گذاشته و سرش رو کمی خم کرده بود میون اون همهمه از بالای چشم نگاهم میکرد و از گوشه لب میخندید... نمیدونستم اصلا اونجا چکار میکردم... با تمام بیحالی از جام بلند شدم به سکوت احتیاج داشتم به طرف اتاقی که این مدت ساکن بودم حرکت کردم با کمال ناباوری با چند لبخند روبه رو شدم و کسی که بهم یاداوری میکرد که اتاق من و اون یکیه... نمیخواستم تو اتاقی باشم که اونم هست از پله ها سرازیر شدم به طرف اتاق های کوچکتر طبقه پایین هرکدوم با یک مهمان اشغال شده بود و فقط اتاق کودکی اون خالی و ساکت و البته تاریک بود. اسباب بازی های کودکیش به چشم میخورد نم بارون روی شیشه دلم رو اروم کرده بود روی تخت نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم،سرم کمی اروم شده بود تنها نوری که تونستم روشن کنم ریسه سیمی بود و با هربار زیاد و کم شدنش نورش چشمام سنگین میکرد هوا کمی سردو لذت بخش بود بازوهامو بغل گرفتم...خاموش،روشن،خاموش،روشن..و خواب عمیق در سکوت. از آخرین باری که خیابونای این محله رو سفید پوش دیدم چندسالی میگذره... اصلا یادم رفته بود که درختای بی برگ تو خیابون چقدر با برف سفید قشنگ تر میشن... یادم رفته بود این خیابون و درختاش یکی از دلخوشیای بودنم تو این محل بود،کل وقتایی که دلم میخواست برگردیم همون محله قبلی تو دلم یکی میگفت خوشگلی اینجارو ول میکنی؟ انگار هرچی خوشگلی بیشتر شد زندگی کمتر بنظرم باید همینطور میشد ، بی حرف و شکایت حتی بی اینکه یکبار دیگه همدیگرو ببینیم انگار که همه منتظر این اتفاق بودن و لحظه شماری میکردن...دیدی بالاخره از هم جدا شدن انگار بعضی هاهم اصلا بود و نبود براشون فرقی نمیکرده...ععع جدا شدن؟ اصلا وقتی کنارهم بودنمون برای تو مهم نبود از دیگران چه توقع؟ واقعا بودن برات ارزشی نداشت؟ از وقتی یادم میاد یک رابطه یک طرف داشتم...نخوام بی انصاف باشم میتونم بگم یه رابطه ای بود که من از جون و دل و وقتم مایه گذاشتم اما طرفم فقط کنارم بود که کنارم باشه....میفهمی که چی میگم؟ اینکه میگن آدم ها قدر چیزی و که دارن نمیدونن واقعیته ها مثلا تا حالا نگفتی ای بابا اون خونه کوچیکه با کوچیکیش چقدر با صفا بودا... مدرسه با تمام سختیاش خیلی خوش میگذشتا... یا اگر فلانی و از دست نمیدادم و بود کنارمون بهتر بوداا... ازین حرفا دیگه، اما گاهیم بعضی ها درمورد تو این فکرو میکنن و تو حس میکنی میفهمی که با زبون بی زبونی میگن کاش نره کاش بمونه... اما تو هرچقدرم باهات خوب بشن و به دلت راه بیان یه چیزی اعماق وجودت ترک برداشته که با این مرهما بیشتر میسوزه خیلی خوب بود قبل از ترک برداشتن به دل آدما راه بیایم... کاش همه دردو غم دنیا خراب شدن عروسک تو بچگی کهنه شدن لباس مورد علاقه گم شدن مداد و پاکن خوشگله بود... افتادن از دوچرخه زخمی شدن و باختن تو بازی بود... گرفتن نمره کم بود... تموم شدن رژیکه رنگ و هیچ جا پیدا نکردی بود... شکست عشقی و بی پولی بود... چی میشد تمام دردامون هنوز رنگ بچگی داشت؟!! چی میشد درد از دست دادن مادرو پدر نبود مریضی عزیزا نبود بدخواهی برای دیگران نبود... چی میشد درد زخم زبون دیگران، درد بی عدالتی دیگران نبود... چی میشد درد مغرور بودن دیگران نبود... از بالا به پایین نگاه نکردن ،ارزش قائل شدن ، احترام قانون بود خدایا ما بنده هات چمون میشه چرا اینقدر بد میشیم؟؟ واقعا زندگی قشنگیاشو داره؟ واقعا دنیا ارزشش رو داره؟ واقعا هنوز باید زندگی کنیم؟ آقا روزای خوبم میادا نگران نباش یه وقت افسرده نشی ها یه وقت بعض نکنی ها یه روز همه قرصای رنگی و میزاری کنار فقط مراقب خودت باش افسرده نشی این روزام میگذره... این روزام درست میشه... روزای خوبم میاد... هیس هیچ صدایی نیست... حتی گاهی وقتا خودتم یادت میره خوبه که اینجا هست... میای میبینی سالها گذشته ولی هیچ فرقی نکردی بدتر شدی که بهتر نشدی میای میبینی یه بچه چطور از درد دلش نوشته بد به خودت میگی اگر یکی فقط یکی با چندتا کلمه میتونست آرومش کنه میتونست کمکش کنه ولی نکرد اگر میکرد شاید به اینجا نمیرسید... خودم و میگم بزرگ شدم حداقل اینجوری فکر میکنم... اصلا یادم نیست چی شده بود چرا اینجوری نوشتم ولی میبینم از همونجا شروع شد ازونجا شکل گرفت یه آدمی که دیگه مرده زنده نیست خدایا شکرت کاش یکی تو اون بچگی دستم و میگرفت... دستشونو بگیریم نزارین اینجایی که هستیم باشن دلم گرفته خیلی تنهام از تمام اونایی که ادعای دوست داشتن میکنن بدم میاد دلم میخواد دلم و رو اتیش بزنم که دیگه نه کسیو دوس داشته باشه نه ناراحت بشه نه خوشحال درد دارم یه درد بزرگ تو قلبم ... اولش فکر کردم یعنی هنوزم باور دارم که .... بابا خیلی دوسش دارم خیلی اون دوست داشتنی که همه ازش حرف میزنن میگن وقتی عاشق میشی دیونه میشی کم عقل میشی جسارتت زیاد میشه و هیچی برات مهم نیس اره اینجوری شد به همه نشونش دادم جلو همه بهش عشق ورزیدم قلبم درد میکنه دلم یه خواب عمیق میخواد سخته برات مهم باشه و براش مهم نباشی سخته نتونی جای کسیو بگیری که یه روز تمام عشقش بوده و اونو تنها گذاشته کاش من جای اون دختره بودم....کاش خیلی خستم خدا از همه چیز ازین که گمت کردم و مثل خر دنبال کسه دیگه میگردم خدایا اشکامو میبینی؟چه جوابی براش داری؟خدا دلم خیلی گرفته برای همه چیز کاش دلم رو سنگ میکردی خدایای من خیلی سخته میفهمی؟درد داره عاشقی خیلی بده همه دردای دنیارو بهم دادی دیگه خستم میشه منو ببری پیش خودت قول میدم تو جهنم بشینم و حرفی نزنم بسوزم و داد نزنم ولی تو پیشم باشی خدایا خیلی خستممممممم دلم میخواست رو پای بابام میخوابیدم و دستشو میزاشت رو سرم و ناز میکرد بهم میگفت خوشگلم من همه چیزت میشم ولی نزار دست اون ادمایی که فقط تورو برای سواستفاده میخوان به موهات بخوره .... خدایا خوب بودنم خوب نیستا....هرچی میخوای پاک باشی انگار همه ازت دور میشن ازین جور ادما خوششون نمیاد انگار دنیا اینجوری شده دروغ بگی قبول میکنن بد باشی دوست دارم زرنگ باشی بهتره دورو باشی عزیز تری خدایا چقدر صدات کنم؟چرا جوابمو نمیدی؟ دیگه خستم دیگه بریدم اینبار دیگه اخرین بار قول میدم به خودم هیچ وقت کسو دوس نداشته باشم ........ولی اخه خدا مگه میشه اون لعنتیو دوست نداشته باشی...... باید از دوتا از دوستا تشکر کنم هنوز چند نفری به وبلاگم سر میزنن ولی فقط دو نفرن که حواسشون به من هست امیدوارم هرچی میخوان بهش برسن چون همیشه منو خوشحال میکنن با کامنتاشون (من واقعی) ارغوان عزیزمممممممم که خیلی دوسش دارم (بخند تا دنیا بهت بخنده ) بهروز که با پستای تو وبلاگش همیشه خندوندم مرسی بهروز بهروز یکم حالش بده خواهشا براش دعا کنین بزار بهت بگم اونوقتی که بچه ای و با هر مشکل شروع میکنی به گریه کردن
فقط اشک میریزی ولی هیچی نمیگی زبونی برا گفتن نداری دورت شلوغه هرکی بهت برسه
میگه چی شده عزیزم؟ اره اینجاا محبتا اینجوریاس دستت رو میگیرن نازش میکنن سرتو
میزارن رو شونهاشونو میگن گریه نکن الان درسش میکنم هرکاری میکنن تا بفهمن چت شده
... ولی وقتی بزرگ میشی زبون برا حرف زدن داری ولی مشکلاتت زبونتو میبنده ولی رویی
ام واسه گریه کردن نداری دیگه با هر مشکل گریه نمیکنی داد میزنی فریا میکشی که بهت
فشار نیاد اونوقت بهت میگن این عجب ادمیه خوشم نمیاد ازش همه ازت دور میشن هیچ کس
دستت رو نمیگیره یک سری با سکوت یک سری با فریاد خاموشت میکنن تو میمونیو هزارتا
درد و عقده تو دلت اونوقته که دیگه دادو بیدادم کاری نمیکنه ساکت و اروم میشی اونقدر
اروم که کسی بودنتو احساس نمیکنه اونوقته که دلت برای اشکای بچگیت تنگ میشه دلت
میخواد اشک بریزی دلت میخواد خنده های الانتو بدیو یه گریه بچگونه داشته باشی....................
اونوقت میری دنبال اون خوشیا مثل بچه میشی واسه چیزای کوچیک ذوق میکنی از ته دل
میخندی وقتی سوار تاپ میشی انگار کل دنیارو بهت دادن حتی یه حالت خوبه یه غریبه
برات ارزشمند میشه وابسته غریبه میشی غریبه میاد یکم میمونه و میره تو میمونیو یک
سری محبت های الکی یه غریبه گریه میکنی یواشکی اشک میریزی شبا تا صبح بیدار
میمونیو اشک میریزی اونوقت یک شب اشکی واسه ریختن نداری میری تو خیابون قلبت درد
میکنه سرت سنگینه دلت یه خواب اروم میخواد یه خنده بلند از ته دل یا یه فریاد از
ته دل ولی همش تو دلت میمونه بزرگ و بزرگ تر میشه اونوقت تو خلوتت سیگار میکشی درداتو
کم کم با دود کردن کوچیکتر میکنی هی میکشی که کوچیکتر بشه به دود سیگار نگاه میکنی
و میخندی به این که یه تیکه کاغذ و اتیش درد دلتو دود میکنه و ارومت میکنه میخندی
یعنی ادما از این تیکه کاغذ کمترن؟میخندی ولی خنده تلخ خنده ای که تلخیش هیچوقت از
دهنت نمیره ولی باز میخندی اونوقدر به این چیزا تو مغزت فکر میکنیو میخندی که بهت
میگن دلقک از خنده های تلخ تو که تو دهنت تلخیش داره میکشتت ادما میخندن همون
ادمایی که هیچ وقت نفهمیدنت ولی تو بازم دوسشون داری این کاراتو اینقدر ادامه میدی
که میشی دلقک واقعی اره کسی که هرکاری میکنه و که دیگران رو بخندونه چون هنوز
دنبال خنده های بچکیش میگرده دنبال یه شادی از ته دلشه اونوقته که هرکی ناراحت
باشه کاری میکنه غمش فراموشش بشه ولی شبش غم اونم میزاره رو دلشو با درد اون خوابت
میبره یه سیگار بیشتر دود میکنی اونم فکر میکنه تو علی بی غم دنیایی هرچی میخواد
بهت میگه اونقدر میگه که گاهی دردتو یادت میره شب واسه دردای اون گریه میکنی ...
بعد بهت بد میکنن همونایی که غمشونو به سینه میزدی اینبار فقط نگاه میکنی بغض
گلوتو میبنده نفست بالا نمیاد با چشای گرم اشک میخوابی با کابوس از خواب بیدار
میشی درد شدیدی احساس میکنی باز میخندی این بار بلندتر اونقدر میخندی که نمیفهمی
داری سرتو میکوبونی به دیوار نمیفهمی بیهوش شدی نمیفهمی میارنت تو ی اتاق در بسته
دستاتو میبندن دیگه نه خندتو میخوان نه گریت واسشون مهمه حالا دیگه برا خودت یه
دنیای دیگه داری نه بچه ای نه بزرگی فقط یه ادم زنده ای دیگه نمیخندی فقط نگاه
میکنی خوابت نمیبره خواب ابدی میخوای تیغو برمیداری میزنی ولی باز بیداری خفه میشم
اما باز بیدار میشم خواب ابدی ندارم میری لب پرتگاه پایینو نگاه میکنی همه چیزو
کوچیک میبینی دلت برا اونایی که بهت بد کردنم تنگ میشه میای پایین تند خنک میخوابی
رو زمین ازون پایین بالارو نگاه میکنی یه ساختمون بلند یه زود طی شد این راه
اونوقت میخندی سرت گرم میشه گوشات خیس میشه دست میزنی دستت رنگی میشه چه رنگ قشنگی
از ته دل به رنگه لبخند میزنی چشات خسته میشه یه خواب قشنگ میاد سراغت اروم چشاتو
میبندی به اون خوابه میرسی میبینی اونوقت تموم میشه این دنیای منه ..... همیشه از تیکه اخرش میترسمم هیچ وقت نتونستم ازون بالا پایینو ازون پایین بالارو نگاه کنم ... ولی میکنم مگه نه؟؟؟؟ وبلاگمم هم عزا دار دل شکستم شده فقط سفید و مشکی دیگه حرفی نیست دیگه سکوت کرد فقط یک صفحه مشکی که با نوشته های سفید بیچاره دلم حرفاشو نزنه مرد ناکام موندی عزیزمممممممممم تسلیت به دل شکستمممم دیگه حرفی برای گفتن نیست........ هیچ حرفی هیچی ....... میفهمی هیچی داداش........ موضوع انشا : " خوشبختی چیست؟" خوشبختی یعنی خوشبخت بودن... خوشبختم... چون با بوسه مادرم به خواب میروم .. و با لبخند پدرم از خواب بر میخیزم.. نوشته خوشبختم اما من نیستم چون شبا با حرف های تلخ مادر با اشک بخواب میرم صبح هم با صدای داد و فریاد پدر با ترس از خواب بلند میشم این زندگیه من است خوشبختی یعنی ......
این روزها شدم معادله چند مجهولی هیچکس از هیچ راهی من را نمیفهمد ازون که می ترسیدم سرم اومد تو رفتی و تنها شدم روزها گوش به زنگ تلفن و شبها گوش به زنگ کوتاه پیامکی از جانب تو اما.....
روز عزیز دل بابا ناموس داداش هووی خواهر همدم مامان جیگر بچه محل ها و عامل انحراف کورکننده چشم پسران مقدس دانشگاه مبارک باشه لباس پاره مترسک نشان دهنده آن است که در بین عروسک ها هم فرق وجود دارد. انتخاب با خودتونه اینو یک دوست گفت ولی گاهی وقت ها دلم می خواد گاش این انتخابه نبود و به زور وادار به کارایی میشدیم که به صلاحمون بود مثل پدرو مادر ها که با زور کتک و دعوا قهرو اخرشم سکوت میفهموندن این کار بده و این کارو بکن این جوری خیلی خیلی بهتر بود
ﺑــــﻌـﻀــﯽ ﻭﻗــﺘـﺎ ﺁﺩﻡ ﻋــﺠﻴـﺒــــ ﺩﻟــﺶ ﮐــﺠــﺎ ﻣﻴــﺮﯼ؟؟ ﮐــﯽ ﻣﻴـــﺎﯼ؟؟؟ ﺑـــﺪﻭﻧــﯽ ﺗــﻮ ﺑــﻲ ﺧــﻮﺍﺑﻴــﺎﺷـــﻢ ﺑــﻪ ﻳــﺎﺩﺗـــﻪ ...
همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده وبه این فکر میکند که چگونه بمیرد...؟؟!! گرسنه وآزاد... یا سیر واسیر...!!!
اینجام بی تو تنها نشستم حتی اشک هایم برای جاری شدن وجود تورا می خواهند با زبان بی زبانی صدایت میکنند کجایی که دلم هوای همیشگی را می خواهد هوایی که تو باشیو یه شونه برای تکیه گاه سرم و یه دست برای پاک کردن اشک هایم و یک عالمه حرفای قشنگ که بگی عشق من عزیزمممممممم گریه نکن من باهاتم همه چیز درست میشه
به جایی رسیدم که دلممممم می خواد شبیه (( پت)) باشم اما یه دوست خوب و واقعی مثل ((مت)) داشته باشمممممممممم این روزها دلم خیلی میگیره بیشتر وقت ها ابری، رعدو برق میزنه اما خبری از باران نیست انقدر آسمون دلم تاریک میشه که دلم می خواد پسرک بارانی را از دلم بیرون کنم اما یهو میباره اون قطره های قشنگ و خنکش،با عشق و محبت و دوست داشتن به صورتم می خوره اینقدر آرومم میکنه که گل و شل بعد از قطع شدن و تنها گذاشتنم رو برای دوباره باریدنش به جون می خرممممممم اما بازم دیر میباره
ﺍﺩﮐﻠﻦ ﺧﺎﺻﯽ ﮎ ﺑﻮﯼ ﺗﻠﺨﺶ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ...
پلو سبز یا جیونچی
ﻫﻤﯿﺸﻪ عرق ... ﮔﺎﻫﯽ ﻭﯾﺴﮑﯽ ...ﮔﺎﻫﯽ ﻭﺩﮐﺎ...
... ﻗﻬﻮﻩ ... نسکافه ... ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ چای ﺧﻮﺭﺩﻥ ...
ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ...ﻣﺴﺖِ ﻣﺴﺖ ...ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻓﻘﻂ مگنا یا ونستون لایت ...
...
ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ...
ﻫﻤﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ...
ﻓﮑﺮ ﭘﺸﺖ ﻓﮑﺮ ...
ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﺴﺘﻪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ...ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ...
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻓﺎﻝ ...
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ 1 ﺩﻗﯿﻘﻪ ...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺧﻮﻧﻪ ...
ﻧﺖ ...
ﺭﯾﻠﮑﺲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻭ ﻋﺠﻠﻪ ...
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮﺣﺮﻑ ...ﺷﺒﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ... ﺭﻭﺯﺍ ﺧﻮﺍﺏ ...
ﺻﺒﻮﻧﻪ ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﯾﮑﯽ ... ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺗﮑﯽ ...
(ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ) ﻓﻨﺪﮎ ...
ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ...
ﺳﺎﻋﺖ . ..
ﻋﻄﺮ ...
ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ... ﻭ....
ﭘﯿﮏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ...
ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺗﺠﺎﻭﺯ ...ﺧﯿﺎﻧﺖ ...
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯿﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ...
ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﯽ ...
ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ ..
ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ...
ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥِ ﺑﺎﻟﺶ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ...
ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ ...
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﻦ ...
ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻫﻮﺱ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﺵ ﺑﻐﺾ ﻣﯿﮑﻨﻦ ...
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺷﺪ .!..
به نام خدا ..

ﻣﻴــﺨـﻮﺍﺩ ﻳــﮑـﯽ ﺑــﻬــﺶ ﮔﻴـــﺮ ﺑـــﺪﻩ !
ﺍﺯﺵ ﺑــﭙــﺮﺳــﻪ ﮐــﺠـﺎﻳــﯽ؟؟؟
ﺯﻭﺩ ﺑـــﺮﻭ ﺧــﻮﻧــﻪ ! ﺭﺳــﻴـﺪﯼ ﺯﻧـﮕــــ ﺑـــﺰﻥ !!
ﻫـــﻮﺍ ﺳـــﺮﺩﻩ ﻟــﺒـﺎﺱ ﮔـــﺮﻡ ﺑـﭙـــﻮﺵ ...
ﺗـــﺎ ﺩﻳـــﺮ ﻭﻗــﺘــــ ﺑـــﻴـﺪﺍﺭ ﻧــﻤـــﻮﻥ ...
ﺣـــﺘـﯽ ﺑــﺎﻫــﺎﺗــــ ﻗـــﻬــﺮ ﮐـــﻨـﻪ
ﺑــﺎﻫــﺎﺵ ﻗــﻬــﺮ ﮐــﻨــﯽ ...ﻧـــﺎﺯﺕ ﺭﻭ ﺑــﮑـﺸـــﻪ !
ﻧـــﺼـﻔــﻪ ﺷــﺒـﯽ ﺑـﻬـﺘــــ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑـــﺪﻩ ...
ﺑـــﺎﻳـﺪ ﻳـــﮑـــﯽ ﺑـــﺎﺷــﻪ ﻧـــﮕـﺮﺍﻧـﺘــــ ﺑـــﺎﺷـــﻪ ... !
ﺑـــﺎﻳــﺪ ﻳـــﮑــﯽ ﺑـــﺎﺷــﻪ ﺑـﻬـﺘــــ ﺑــﮕـــﻪ
ﻣــﻮﺍﻇـﺒــــ ﺧـــﻮﺩﺕ ﺑــﺎﺵ ... !
ﺁﺩﻡ ﻫـــﯽ ﻣـــﻴﺨــﻮﺍﺩ ﺑــﻪ ﺭﻭﯼ ﺧـــﻮﺩﺵ ﻧـــﻴــﺎﺭﻩ،
ﻫــﯽ ﺑـﮕـــﻪ ﻫــﻤﻴــﻨـﺠـــﻮﺭ ﯼ ﺧــﻴـﻠــﻴـــﻢ ﺧـــﻮﺑــﻪ !
ﻭﻟــﯽ ﻳـــﻪ ﻭﻗـــﺘــﺎﻳـــﯽ ﺩﻳـــﮕــﻪ ﻧـــﻤﻴـــﺸــﻪ، ﺩﻳـــﮕــﻪ ﻧــﻤﻴــﺘـﻮﻧـــﻪ !
ﺑـــﻌـﻀـــﯽ ﻭﻗـــﺘــﺎ ﺁﺩﻡ ﺣـﺲ ﻣﻴــﮑﻨــﻪ
ﻣــﻴﺨــﻮﺍﺩ ﻳـــﻪ ﺣـــﺮﻓـﺎﻳـﯽ ﺭﻭ ﺑـــﺸـﻨـــﻮﻩ ...
ﻳــــﻪ ﺣـــﺴـﺎﻳــﯽ ﺭﻭ ﺗـــﺠــﺮﺑــﻪ ﮐــﻨـــﻪ !
ﺑـــﻌـﻀـــﯽ ﻭﻗــﺘــﺎ ﺁﺩﻡ ﺩﻟـﺶ ﻣـــﻴﺨـــﻮﺍﺩ
زنده ای هنوز نفس میکشی؟؟؟؟
خدایا اینجوری باید میفهمیدم؟؟؟؟؟؟؟
این سخت تر از همه چیز بود و هست کمکم کن
چه سخته فراموش بشی

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...
هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...


ادامه مطلـب

| Oodi3 |

