نحوه آشناییمون

نحوه آشناییمون

ادامه نوشته

من دیگه دو نفرم

سلام

سلام به همه ی دوستان گلم

بالاخره اومدم .امتحانام خیلی وقت تموم شده اما به اینترنت دسترسی نداشتم که بیام و هم سر به دوستام بزنم که خیلی دلم براشون تنگ شده بود هم مطالبمو که یه عالمه است بزارم.

این چند مدت خیلی اتفاقا افتاده .مثلا یکیش جشن عقدم بود که دیشب برگزار شد خدارو شکر خیلی خوب و حسابی برگزار شد.حتما همتون حالا تعجب میکنین

بله من دیگه ازاین  به بعد دو نفرم منو آقامون آقا هادی .جالبه نه دوتاییمون اول اسممون ه داره ،هادی و هلنا

جریان آشنایی تا عقدمون هم تو پستای بعدی دنبال کنیین ،اگه دیر به دیر میام شرمنده اینترنت خودم خرابه میرم خونه خالم اینا از اینترنت اونا استفاده میکنم

همتونو خیلی دوست دارم برام دعا کنین برای همتون آرزوی خوشبختی دارم

زینب جان شرمنده ایم

از محرم تنهایاد گرفتیم :

تو خیابونا راه بیافتیم زنجیر بزنیم

مداحی و نوحه تو ماشینامون روشن کنیمو صداشو تا آخر زیاد کنیم

یه لباس مشکی هم تنمون کنیمو هر کی از راه رسید بگیم به خاطر محرم و امام حسین

طبلای بزرگ دست بگیریمو بکوبیم فقط به خاطر محرم

لاک مشکی بزنیم به خاطر محرم

یه اسم امام حسینم رو شیشه ماشینمون بنویسیم

محرم که میشه تازه انگار شبای پیک نیک ما شروع میشه تو پارکا میشینیم اینو اونو میبینیم .....خلاصه گل میگیمو گل میشنویمو دوستای قدیمیمونو پیدا می کنیم و.......بقیه اش هم که بماند......

از شام غریبان هم که فقط شمع روشن کردنشو میدونیم......

اینه که میگن عاشق محرمیم.....

اما امام حسین واقعا چرا جنگید ؟برای چی جنگید؟از هرکی بپرسیم ،میگه برای اسلام.....

اما ما اسلام رو تو چی میبینیم؟؟!!!

اسلام چیه؟؟؟

امام حسین از ما چی میخواد؟؟؟!!!!!!!!

امام حسین فرمود اگر دین ندارید آزاده باشید

زینب جان شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما " بی حسین شدن" تو بود ،
و شرمنده تر آن که تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم .



محرم!!!!!

عاشقان حسین (ع) توجه کنید !!!

محرم و صفر زمان بالیدن است نه فقط نالیدن ...

بساطش آموزه است نه موزه ....


تمرین خوب نگریستن است نه خوب گریستن ....

نماد شعور مذهب است نه فقط شور مذهب  
 

من دانشجو نیستم!!!

سلام به همگی...

از لطف همتون ممنون....خیلی زیاد.....

دانشگاه بعد از ظهر کلاس داشتم .وقتی میخواستم برم ٬آبجیم تازه از مدرسه اومده بود ٬گفت کجا..؟

من:دانشگاه . میای؟

آبجیم: آره

من:وا !!! مگه خسته نیستی ؟

آبجیم: عیبی نداره میام چیزی نیست

خلاصه با هم دیگه راهی شدیم....

ساعت دوم بود....توی کلاس آبجیم پشت سر من که کسی ننشسته بود رفت نشست...خب نه کتابی داشت نه دفتری .. خیلی ریلکس نشسته بود ....

استاد میخواست یه سری مسئله رو پای تابلو حل کنه ...

اینجور وقتام بیشتر از بچه ها میخواد این کارو بکنن...یه دفعه گفت خانم شما بیا

من:

آبجیم:

نگاه که کردم دیدم منظورش به آبجیم

حالا اون لحظه منو آبجیمو تصور کنین

من و آبجیم:

آبجیم: منو میگید استاد؟؟؟!!!

استاد : بله خانم شما..

من که مونده بودم چیکار کنم گفتم استاد من بیام؟؟!!!!

استاد:نه ٬اون خانم بیاد

حالا از من اصرار و از استاد اصرار که حتما آبجیم بره پای تابلو 

رو به آبجیم گفتم برو چیزی نیست همه رو باید از رو کتاب بنویسی...

آبجیم گفت :نه بابا کجا برم...

آخر دیدم استاد ول کن نیست گفتم استاد این خانم خواهر منه با هام اومده

حالا استاد تصور کنین...

کل کلاس....

بعد من بجای آبجیم رفتم

بیچاره استاد انگار فکر کرده بود آبجیم  دانشجو و دیده بود اینقدر ریلکس نشسته میخواسته یه زهر چشمی ازش بگیره که بیچاره خودش........

آبجیم میگفت اون موقع که تو پای تابلو بودی استادتون هی نگاه من میکرد سرشو میانداخت پایینو

بعد از اینکه من نشستم سر مسئله بعدی استاد گفت :یکی خودش بیاد پای تابلو ٬میترسم دوباره یکی رو صدا کنم  بگه من دانشجو نیستم....

کلاس: