از تو فقط
خاطره ای ماند
از تو فقط
خاطره ای ماند
--------------------
تهران
لطفا
لطفا
لطفا لباسهای نظامی ات را دربیار
ترافیک آزادی
سنگین است
خوابم را
جا گذاشته ام
برایت در اتاق
آرام
در را ببند و
دکمه هایت را باز ...
۲
لباسهایم را
در می آورد
زنم
از جنگ برایش دستهایم را نیاورده ام
۳
خورشید
بر لبهای تو خوابیده است
مبادا
سیگارت را خاموش کنی
جامعه
یک جسم است
و انسان سلولهای است
در گیر و دار های سرطان
ما چند کلمه ایم
که در هارمونی یک شعر زندگی میکنیم
در اتاقی به هم ریخته
گاهی
شبیه سنگها به تنفس می رسیم
در ریه های اتاق
زمستان کلمه خوبیست
تا جامعه سرد شود
رگهایم را قطع میکنم
وقتی جامعه
تکثیرهام را در تو قطع میکند
بنویس
جامعه کلمه ای بود
که در فرم این شعر اتفاق افتاد
در اتاقی به هم ریخته
تا موهات لای کتابهام
برقصاند کلمات را
و سالها بعد
نتیجه مطالعات تاریخی جامعه شویم
در می آورد زنم
از جنگ برایش
دستهام را نیاورده ام
سلام خيابان های بزرگ
صبح شده است
من از اتفاقات بزرگ می ايم
تنها
سلولهای تنم ميدانند و
اين کلمات
که بايد ديوانه باشند
تا به مفهوم اتفاقات تن در ايند
من مست بودم
و تنها
به نئشگی کلمات فکر می کردم
برای اين شعر
شهر را
خيابانهای بزرگ
تا زايشگاه برده بودند
بعد
تکه روزنامه ای شدی
باطله
در زايشگاه
با حوادث شهر روی تنت
هدريسه !
بلند شو
صبح شده است
در من هزار رگ برای تو پرسه ميزند
من مست بودم و
مفهوم کلمات رانمی فهميدم
بايد
تو را همراه
کلمات اين اتاق بفرستم
به يک درمانگاه ترک اعتياد
يا لااقل
رگهام را
عوض کنم
مادرم که نباشی
دیگر مهم نیستی
مثل سوسک های اتاقم
که هیجان را از تن اتاق گرفته اند
مادرم که نباشی
بیشتر وقت دارم دروغ بگویم
به این اتاق مصموم و
زندگی بیست و چند ساله
اتاق را جا به جا کنم
که جا بیفتی و
تمام کبریت های جهان را
دورت روشن کنم
مادرم که نباشی
فرقی نمی کند
دختر کدام شاهی
فقط مادرم نیستی
رضا محمودي - نوراباد
مادرم که نباشی
دیگر مهم نیستی
مثل سوسک های اتاقم
که هیجان را از تن اتاق گرفته اند
مادرم که نباشی
بیشتر وقت دارم دروغ بگویم
به این اتاق مصموم و
زندگی بیست و چند ساله
اتاق را جا به جا کنم
که جا بیفتی و
تمام کبریت های جهان را
دورت روشن کنم
مادرم که نباشی
فرقی نمی کند
دختر کدام شاهی
فقط مادرم نیستی
------------------
همین که رنج می کشم پیشامد خوبی است
دردها در اوجشان به لذت می رسند
ولذت کلمه ای نیست که درد را بفهمد
زندگی من توی همین دردها شکل می گیرد
به شیوه ی خودش
چند مبل کهنه و در و
دیواری که به مهتابی های خانه عشق می ورزد
و اهمیتی نمی دهد به فرق نور با نور
چون تو را در همه ی نورها تجربه کرده
من در سایه ی او
خاموش
ایستاده ام
و سعی می کنم وقت فکر کردن به تو درد گوشه ی ناخنم را تحریک کنم
و بعد شبیه یک تولد احمقانه جشن بگیرم
به خودم بد و بی راه بروم
برگردم ٬ لنگ لنگان
لنگر بیندازم توی فکرهای تو
سیاه و سفید
رنگ موی من و روی تو
روی زمین خدا پا بکوبم
هر چند پا در هوا مانده ام
و بندهای کتانی ام
با چرخشی عجیب
ارتفاع را تاب می دهد!
شخص سومی پشت دیوار ایستاده است
با سیگارهای دور و برش
روشن
زمانی که فاصله نشسته است گوشه ی ناخنم
تا آبها از آسیاب عاصی تر شوند
گره ی روسریم آبی تر
تنگ تر
تُنگ ماهی قرمز٬ تر
همه ی دردهای جهان را رنج تر
لای موهایم انداخته ام پشت گوش.
"ماجرا"
احسان رنجبر فهلیانی
اگر مهربان بشوی
با این پاکت سیگار
زندگی را
دوباره از نو شروع بکنیم
دور ِ میز ِ زمین بنشینیم
از خلوت اتاق بگوییم
از شرم سوخته ی چراغ
و یک پاکت سیگار
که اوضاع جهان را آشفته.
حالا مهربان بشو!
کنار دست زمین بنشین
سیگاری آتش بزن
خوابت را از نو تعریف کن!
اتاق پر بود از خرسهای ساکت
از دامادهای مرده
و عروسک های دیگر
که از میان اشیاء اتاق برخاستی
به رسالت من
تن دادی
یا به اصالت تن
من دادی.
تعبیر آخرش همین است
که از نو شروع بکنیم
به اتاق بازی و
سیگار و
البته مهربانی!
اگر مهربان بشوی
کوچه را می کنم به نام ِ شهیدت
تا لات ها سر جنازه ات بایستند و
به خیابان فحش بدهند
ای مهربان خط به خطی ام!
تو آن سوی خط شهید بودی
من این سوی خط منتظر
و لات ها هم کوچه را تشییع می کردند
روی دست های افیونی شان
قسم به دستت ای شهید!
روی جنازه ی خوابم
اسمی به نام اسم تو ایستاده است
و کوچه دور سرم
... چرخ می زند.
گفتم:
تو برای مملکت من جان ندادی
تو برای کوچه جان دادی
برای اتاقی
پر از دود سیگار و
این چراغ جان باخته.
قول می دهم
جریان این شعر
از اتاقم بیرون نرود
تنها میان عروسک ها باب شود
یا در مجموعه ای به اسم تو
جزء لاینفک شهر شود
جزء لاینفک شعر شود!
هادي محيط----شيراز
جای دیوانه
با بطری پر از سیگارش
پاهایی بزرگ نصب می کنم
بروید !
ای تمامی معشوقه های دفن شده در خون
در اتاقی دفن شده در دود
من شبانه می گریزم
از شهر شما با پولی که کرایه نصف من نمی شود
اگر مردم
مرگ مرا راننده کامیونی می راند
در جاده های بوشهر
جاده های قدم به قدم سیگار
جاده های معشوقه ام دریا
که عاشق روزنامه ای شد که خبر مرگ مرا با تیتر های شاعرانه
این گونه خواهد نوشت :
جای دیوانه پاهایی بزرگ نصب شده است
نانی نیست،شرابی نیست
و نه گوشتی آن چنان بر تنم که قابل تعارف باشد
شپش ها همه مرده اند
از خستگی جیبهام
حتی با قوت لایموت
دستم را بگیر رفیق عزیز!
برویم الدورادو.
در سرما،در برف،بر سفیدی های جاده
این خون ها که قی می کنم از سل نیست
در من اژدهای کوچکی ست
که کتاب های بریل می خواند
و گریه هایش لبانم را می سوزاند
به نسوجم چنگ می اندازد و می نالد:
"راهم بده،
راهم بده ما...در!"
پنجه ام خشکیده تر از آن است که نوازشم زخمی اش نکند
بر رخوت مداوم صندلی
جاده ای خاکستری برای سفر می بافم و فکر می کنم
ما هم می توانستیم بمانیم
در سکوت با عصرانه های مقدسِ منتظر
با فوج دختران آلاگارسون
با تفنگ هاشان بر دوش
با سرودهاشان بر لب
- من،چکیده شیر و شکر از لب کودکی ام مادرزاد
ریخته در امنیت آغوشت –
اما جنگ را در چار گوشه ی جهان به چار میخ کشیده اند
توی رودربایستی ادامه دارد
بچه مدرسه ای ها توی دفتر مشق هاشان
کلاش کشیده اند سمت سیم خارداری که تاج من بود
توی این فلاکت فزاینده حتی
سوشیانت هم زیر خط فقر زاده شده
در آن روز که هر انسان برای دیگری برادریست
دست در جیب برادرش قطع می شود
(مادرش را سنگسار کرده بودند)
...
رفیق عزیز!
با خالی دستکش هام
قندیل های تب از انگشتانم
کج ریخته ام سر جاده
کنار درختی که حالا مجنون نیست منتظرم
یا هر درختی که بگویی
یا هر چند شنبه ای که بخواهی
این سرفه ها به خاطر سل نیست
دنیای بدی شده
روی در ها نوشته ام
Closed
و ديوار ها را آواره کرده ام
ما روستا ها را/شهر ها را
تقسيم می شويم
و ناجی جاده خواهيم بود
با متر های مربع نا مسکون
نا مسکون
و تنم وطن من است آن هنگام
که در آن می ميرم و به دنيا می آيم.