نیا باران
نيا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب میدانم
که دریا جد تو در یک تبانی
ماهی بیچاره را در تور ماهی گیر گم کرده
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب میدانم
که گل در عقد زنبور است
ولی از یک طرف سودای بلبل
یک طرف خال لب پروانه را هم دوست میدارد
من از جنس زمینم خوب میدانم
که اینجا جمعه بازار است
و دیده ام عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند
در اینجا قدر نشناسند مردم
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند
نیا باران......
یه ایمیل گرفتم متنش جالبه نوشته بود از شکسپیره
عشق بورز ..
چقد خوبه که حس کنی خوشبختی
خدایا شکرت
یه هدیه ی قشنگ
منم اینجا میزارم که شمام از خوندنش لذت ببرین
زخمه جان ممنون
تقدیم به دوستم عاطفه برای تمام محبت اش.
در من اینک کوهی ،
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ،
باز می گردم
و صدا می زنم :
آی!
باز کن پنجره را،
باز کن پنجره را
ــ در بگشا !
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را !
که پرستو پـَر می شوید در چشمه ی نور،
که قناری می خواند،
ــ می خواند آواز ِ سرو
که : بهاران آمد
که شکفته گل ِ سرخ
به گلستان آمد!
سبز برگان ِ درختان ِ همه دنیا را،
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
آی!
باز کن پنجره را،باز آمده ام
من پس از رفتن ها،رفتن ها؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام
داستان ها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
و صبوریِّ مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروان های محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی!
باز کن پنجره را!
پنجره را می بندی ...
در عشق تو گه مست و گهی پست شدم
بر یاد تو گه نیست گهی هست شدم
در پستی و در نیستیم گر نگری
یکبارگی ای نگار از دست شدم
خیام
آسمان دلم ابریست
آسمان دلم مملو از ابرهای تیره ایست در انتظار آذرخش ...
بغض آلود نشسته اند ...
نسیم آرامی برای درهم کوبیدن ابرها کافیست تا آنها ببارنند.
آه اگر باران بیاید...
شاید آسمان صاف شود ...
و اگر خورشید یاری کند شاید رنگین کمان آنجا را زینت بخشد.
عاطفه
خیام رو عشق است
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
خیام
کاش بی خبر بودم
من دوباره برگشتم با یه آپ جدید
کاش بی خبر بودم
تا چشم کار می کند آسمان می بینم . نگران ایستاده ام به انتظار پرنده های مهاجر. اینجا گذرگاهشان است...می رسند.
از تک تکشان می پرسمت. می جویم شاید نشانی...بوسه ای ...آغوشی...شاید حتی انعکاس نگاه دلتنگی از تو برایم داشته باشند.
آه! می خواهمت.
که گفته بی خبری خوش خبریست؟...نمیدانم...ولی برای منتظر بی خبری خوش خبری نیست.
پاییز است.
فصل کوچیدن. فصل ترک کردن. فصل دلتنگی.
مرا ترک کرده ای. مرا دلتنگ کرده ای.
عشقم را نخواسته ای. دست رد بر سینه ی آغوش سوزانم زده ای.
تنها غباری از خاطرات روزهای سرخوشی و دلخوشی ام مانده...جام های خالی از شراب، رد بوسه ها، خنکایی از حرم نفس ها، و نگاههای عاشقانه ،شاید هم نگاه های بی شرم گناه آلود.اگر نگاه پرتمنا گناه آلود است...من عاشق گناهم.
مرا می سوزاند...مرا می کشد...لهیب این عشق چه ها که با من نمی کند...
انتظار مرا می کشد...چون بیدی در مقابل باد های سرد پاییزی ایستاده ام...یارای مقاومت ندارم...مرا می لرزانند...با هر خبری که از تو می آورند دلم را می لرزانند.
می گویند که تنهایم گذاشته ای ...می گویند که خواهی رفت...به سفری بی انتها و بی بازگشت
یا همه دروغ می گویند...یا من نمی خواهم
خودت بیا و بگو که چیست...
آه...راستی که گفته بود بی خبری خوش خبری است؟ نمی دانم....فقط میدانم کاش نمی دانستم که خواهی رفت ...
عاطفه
سلام این پست رو تقدیم میکنم به تمام ک..سوخته ها![]()
داداش جونم مریض شده بود و بردیمش دکتر براش آمپول تجویز کرد.همیشه داداشم خودش میره داروهاشو میگیره و وقتی هم آمپول داشته باشه یه سرسوزن خارجی میگیره که راحت تر و با درد کمتر آمپولش تزریق بشه.اینبار خودم رفتم براش دارو گرفتمو سرسوزن فراموش شد...![]()
![]()
![]()
وقتی خواست آمپول بزنه کلی غر زد که چرا سرسوزن نگرفتی و از این حرفا
... بعد گفت اشکال نداره اینبار از همین سرسوزن ایرانی استفاده میکنم
...بالاخره سال ساله حمایت از کار وتولیدات ایرانیه دیگه...![]()
آقا چشمتون روز بد نبینه آمپول زدن همان و ...
دیگه خودتون حدس بزنید چی شد...![]()
بعد تزریقش که داداشم اومد هی غر میزد و میگفت بفرما اینم نتیجه حمایت از تولیدات داخلی
.
..ک...آدم می سوزه!![]()
وانفجار خنده ی ما کل خونه رو گرفت![]()
حالا داداشم تصمیم گرفته دیگه حمایت نکنه![]()
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
شاعر:حسین پناهی
عید همگی مبارک
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام....دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام... دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را بخاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
منبع: نامشخص
معرفی کتاب
خیلی دلم میخواست که بتونم با نویسنده ی این کتاب صحبت کنم ولی واقعا نمیدونم چطور میشه اینکارو کرد وقتی حتی یه ایمیل هم ازش ندارم...شاید اگه از انتشاراتش کمک بخوام بتونم پیداش کنم.
بگذریم.
عنوان کتاب : گناهان زبان همراه با حکایت های آموزنده
محقق و ویراستار: رضا دیلمی
ناشر: انتشارات مسجد مقدس جمکران
قیمت: 2000 تومان
اول که میخونیش تمام چیزی که سراغت میاد ترسه ...وای خدایا هیچ کدوم از کارام درست نبوده...چقد اشتباه کردم...
اما کم کم همون ترسه باعث میشه که به خودت بیای و ... و بعدش که مراقب کارهات هستی تنها چیزی که حس میکنی آرامشه...
شبا با خیال راحت سر رو بالش میزاری و دیگه نگران نیستی...
خدایا هوای همه رو داشته باش تا مراقب فکراشون حرفاشون و کاراشون باشن.
عاطفه
![]()
ما با هم یکی شده ایم
علیرغم زندگی که متلاشی می کند...
و مرگ که جدایی می افکند...
ما با هم یکی شده ایم
من و تو برای همیشه...
تو برو...
تو برو پیچک من
فکر تنهایی من هیچ مباش
روی پیشانی من چیزی نیست
غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی...
تو را بخاطر میاورم بی هیچ بهانه ای
شاید دوست داشتن همین باشد
بی بهانه بخاطر آوردن
فرق عشق با ازدواج
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس ازمدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
عشق چیست ؟
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
... به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ .............. دیوانگیست!!!
عشق چطوری به وجود میاد؟
من گفتم من هیچوقت نمیتونم کسیو دوست داشته باشم.
لیلا گفت ...عشق حاصل زمان و شناخته...بعد یهو چشاشو به یه نقطه دوخت و گفت..ا عجب حرفی زدما ...عاطی به جان خودم این جمله رو قبلا هیچ جا نشنیده بودم.بچه ها زودباشین یه خودکار بیارین تا یادم نرفته بنویسمش.
و انفجار خنده ی بچه ها خوابگاه رو ترکوند.
نظر شما چیه؟ عشق حاصل شناخت و زمانه؟یا نه ؟ اگه نیست پس چطوری به وجود میاد؟نگین با یه نگاه که این جواب دیگه خیلی خز شده.
سفری باید کرد...
تا به عمق دل یک پیچک تنها
که چرا
اینچنین سخت به خود می پیچد
شاید از راز درونش بشود کشفی کرد
شاید او هم به کسی دل بسته است
....
دور باش اما نزدیک من
من از نزدیک بودن های دور می ترسم
...ادما نزدیک هم که باشن هیچ موقه همدیگرو احساس نمی کنند
همیشه با توقع شون فاصله ها رو زیاد میکنن.
چیزایی که واقعی نباشه زود از بین میرن....
و من حالا به حرفش رسیدم.
هم اتاقیم لیلا همیشه میگه لازم نیس همه چی رو خودت تجربه کنی از تجارب بقیه استفاده کن ولی من همیشه خودم همه چیو تجربه میکنم و حالا هم دارم چوبشو میخورم.
چه بد که آدما به هم نمیگن چرا از هم دلخورن چه بد که نمیگن چرا نمیتونن ببخشن چه بد که نمیتونن ببخشن
و بدتر از همه اینه که ندونی داری واسه چه گناهی مجازات میشی
آدما هرقدر هم که بد باشن هرقدر هم که بدی کرده باشن هر قدر هم که لیاقت نداشته باشن حقیقتو بدونن اما این حق رو دارن که دلیل بعضی رفتارایی رو که باهاشون میشه بدونن
بعضی وقتا ما لیاقت نداریم که بدونیم
بعضی وقتا حق نداریم که بدونیم
بین این دو تا خیلی فرق هست
و ای کاش که همه اینو بدونن
عاطفه
وقتی هست که باید دستی لمست کند
تنی تنت را داغ کند
لبی طعم لبانت را بچشد
مستقل ترین آدم جهان هم که باشی
وقتی هست که دلت پر میزندبرای کسی که برسد و بخواهد که
آرام رانندگی کنی
و شامت را نخورده روی میز نگذاری و بروی
مسافرترین آدم روی دنیا هم دست خطی میخواهد که بنویسد
زودتر برگرد طاقت دوری ات را ندارم
منبع: نامعلوم
خسته ام از لبخند اجباری/ خسته از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی/ زندگی با وهم بیداری
این همه عشقای کوتاه/ این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام/ گم شدن تو فصل طوفانی
حقیقت پیش رومون بود/ ولی باور نمیکردیم
همین امروز روشن هم / پی خورشید میگردیم
نشستیم روبه روی هم/ تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن/ به قلب لحظه راهی نیست
من و تو گم شدیم انگار/ تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت/ همیشه فکر باروونه
سراغ عشق و میگیریم/ تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خورده /میون اوج خاکستر
اسم آهنگ "تجدید عهد"
با صدای "عارف" و "الهه"
ا- آمدی تا بار دیگر، قصه ی دل گیرم از سر، رنج من گردد فزونتر
ع- آمدم تا دل ببازم، عشق خود را زنده سازم، جان من از شکوه بگذر
ا- آمدم آشفته سر، گفتم به دل ای فتنه گر، ایام غم دیگر گذشته
ع- قصد آزار مرا داری اگر، بگذر ز من، زیرا که آب از سر گذشته
ع- آمدی تا زنده گردد، خاطرات عشق دیرین، بحر تجدید مودت، گو چه باشد بهتر از این
ا- افتد آخر بر زبان ها، راز دلهای شکسته ، تا ابد باقی نماند، می به مینای شکسته
ع- به که از حالم نپرسی، از مه و سالم نپرسی، از سخن بگذر چه حاصل
ا- من اسیر سرنوشتم، روی تو باشد بهشتم، بگذر از آزردن دل
ع- این دو روز زندگانی این همه غوغا ندارد تا به کی نالد، که دنیا فتنه دارد یا ندارد
عشق
زندگی بدون عشق بی ارزش تر از آن بود که بخواهم نفس هایم را برایش هدر دهم.طولانی بود اما بی رنگ.عشق بی مهابا آمد.اتفاق افتاد.درست نمی دانم کی؟فقط میدانم بی صدا و بی اجازه!عشق که اجازه نمی گیرد!از آن به بعد تپیدن قلبم برایم معنا گرفت.دریافتم که کار قلب چیست؛رسوا کردن عاشق.شنیده بودم چشمان عاشق از راز دلش خبر می دهد،اما قلب... در من این قلبم بود که مرا رسوا می کرد...نفسهایم بود که مرا به عنوان عاشق به همه می شناساند.آنقدر محکم می تپید که گوش آسمان از شنیدنش کر میشد.
بی دلیل و به یکباره عاشق شدم.دیدنش، بودنش و حس داشتنش چقدر زیبا بود.حتی احساس وابستگی، احساس نیاز،احساس متعلق بودن به معشوق.فکر نگاه کردن به چشمهایش و خواندن عشق از عمق هر نگاهش مرا به رویا می برد.غروبی خسته بودم...با عشق جان گرفتم...با عشق طلوع کردم.
عشق با تمام کوتاهی اش حال و هوای خوبی را به مدت طولانی به من داد.همه چیز زیبا شده بود... زندگی ام لبریز ازآرامش ، من عاشقی می کردم. وعده ی چشمانش، گویی به من سنگ مها را می داد.به هرجا که می خواستم به هرچیز که میخواستم می رسیدم.این اکسیر عشق بود که مهار من به دستش افتاده بود.همه ی اینها از برکت عشق بود.همه چیز لذت بخش بود.حتی دلواپس معشوق بودن هم برایم شیرین بود...معشوق برایم تک ستاره ای در آسمان بود، پرفروغ و آتشین.گل بی همتای من.
به عطر نفس هایش تشنگی سیرابی ناپذیری پیدا کردم.به مهربانی هایش خو کردم.اگر نگاهش را ازمن می دزدید می مردم.عشق مرا تا اوج می برد.حسی که عشق در من زنده کرد هیچ کس و هیچ چیز نتوانست به من بدهد.
انگار نه انگار که من عمری بدون این حس زنده بودم...زنده بودم...زنده بودم...ولی زندگی؟مگر بدون عشق هم می توان زندگی کرد.بدون عشق، زنده بودن شاید ممکن باشد...نفس کشیدن شاید ممکن باشد...اما زندگی کردن و تپیدن قلب برای ساعتی، نه، دقیقه ای، نه، فقط لحظه ای به امید دوست داشتن،عاشق بودن، ممکن نخواهد بود.پس آیا من مرده بودم؟آیا زندگی بعد از گذشت این همه مدت از مرگم به من اعطا شده بود؟ هرکس عاشق نباشد و دوست نداشته باشد زنده نیست.
خداوندا سپاس ...برای این نعمت...هرچند کوتاه
عاطفه![]()
مادر
WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت: باران احمق
این است معنی مادر
خواننده ی محترمی برام نظر خصوصی نوشته
ازش خواهش میکنم که ایمیلش رو هم برام بنویسه
من متوجه حرفاش نشدم
سلام
از همگی شما که به وبلاگم سر میزنید ممنون
تصمیم گرفتم یه تغییر تو وبلاگم بدم ... قسمت حرفای دلم رو حذف میکنم
ترجیح میدم این وبلاگ رو از حالتی که پیدا کرده دربیارم
میخوام اگه کسی لطف کرد و به وبلاگم سر زد مطالب آموزنده و مفید مطالعه کنه
نه حرفای دل منو...بنابراین مطالب قسمت حرفای دلم رو که تا حالا تو وبلاگ بود دیگه نیست.
موفق باشید![]()
و به قول یکی از دوستان یا علی
زندگیت را با واژه های خودت تعریف کن و هر دقیقه را مثل بهترین کسی که می توانی باشی زندگی کن.