.

 

چه سخاوتمند است پاییز

که شکوه بلندترین شبش را

عاشقانه پیشکش تولد زمستان کرد

حلمای نازنینم زمستانت سفید و سلامت . . .

یلدا مبارک

 

 

 

تولدت مبارک

ای گل گلدون من

هزار سال زنده باشی

بسته به تو جون من

این هدیه تولد

پیشکش چشمای تو

نازگل زیبای من

چشام زیر پای تو .

.

.

.

سالروز تولد قشنگت را با رقص زیبای برگ های پاییزی

بر اسمان قلبمان جشن می گیریم.  فصل شکفتنت مبارک زیباترینم.

 

 

مهر که می آید، پاییز آغاز می شود. برگ های درختان که شروع به ریزش می کنند، شکوفه های لبخند کودکان، یکی یکی گل می دهند.
در فضای کلاس ها. تخته ها، چشم انتظارند تا دوباره سراپا پر شوند از عطر لبخندهای هم شاگردی ها. کلمات مهربان، بی تابند تا دستی کوچک، با مداد شوق، بر صفحه های سفید دفترها، بنویسدشان.
مهر، ماه مهربانی مهتاب است؛ ماه میزبانی نیمکت های عاشق درس و مدرسه، ماه شکوفایی نیلوفران در دعای نم نم باران های عاشقانه پاییز. مهر، ماه مدرسه است.
سال تحصیلی که آغاز می شود، همه ی آبشارها با کودکان کلاس اولی، صدای آب را می کشند و بادها، صدای ابرها را با باران بخش می کنند.
نسیم، عطر پرواز را از سطرهای مقدس کتاب ها، همراه با صدای کودکان سر خوش مدرسه، به آسمان هفتم می رساند. فرشته ها از پشت پنجره های کلاس سرک می کشند به تماشای کودکانی که مشتاق ، به درس های معلمی که زندگی را به آنان می آموزد، گوش سپرده اند. هوا در این فضای مقدس نفس می کشد تا معطر شود.
کودک زیبای من ورود به مقطع سوم دبستان مبارکتت باد.

 
 
 
 

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده ، برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی های هر روزه

ناز و کرشمه های من و آینه

خنده های بلند و بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی.

حالا اما...

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده !

چه قدی کشیده طاقتم!

ضربان آهنگ قلبم چه آرام و منطقی می زند!

چه شیشه ای بودن روزی حالا اما به سخت شدن هم رضا نمی دهم. به سنگ شدن می اندیشم اینگونهه اطمینانش بیشتر است!

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است.

چه پیشوند عجیبی است کلمه خانم !!!

همین که پیش اسمت می نشیند تمامی سرخوشی و بی خیالیت را از تو می گیرد و به جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه ات می گذارد.

نه اینکه اینها بد باشد، نه ! فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن بمیرد.

 

امروز شاید روز من نباشد اما من همان دختر دیروزم .

دختر نازنینم روز من و روز تو مبارک .

 

 

نوشته شده در 21 فروردین 1394| ساعت 8:5| توسط مامان راحله

 

بهار که می آید، دستان باد بوی شکوفه می دهد
جوانه های تک درخت باغچه، با نوازش نسیم جان می گیرند
آرام و آهسته
خدایا، رویش یک دانه تمام عظمت تو را فریاد می زند.

 

سال جدید هم با حضور فرشته کوچک زندگی ما آغاز شد و خدا رو صد سپاس که در کنار هم سلامت هستیم.

تعطیلات عید همیشه برای من شیرین ترین تعطیلات هست و عاشقش هستم.

روزهای اول به دید و بازدید و عید دیدنی گذشت و حلما با عیدی هایی که گرفت کلی ذوق کرد. و بعد هم یک مسافرت خاص و دوست داشتی به شمال .

آرزو دارم تا پایان سال سلامتی مهمون خونه ی ما باشه .

 

نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳| ساعت 8:5| توسط مامان راحله

 

تو این هفته دخملی قرار بود از طرف مدرسه برن باغ وحش و از اونجا که مامانی همیشه با این مسئله مشکل داره و نگرانی هاش نمی ذاره دخملی تنها بره تصمیم گرفتیم آخر هفته به اتفاق آقای پدر به باغ وحش بریم.

کلی بهمون خوش گذشت.

نوشته شده در دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳| ساعت 8:9| توسط مامان راحله

 

من عاشق زمستانم عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !

گونه هایت از سرما سرخ شده است سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای دست هایت در جیبت به هم مچاله شده معصومانه به زمین خیره ای چه قدر دوست داشتنی شده ای.

حرفم را پس میگیرم من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام...

پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف آرام و بی صدا بر سرزمین قلب عزیزترینم ببار.

فصل رخت عوض کرد و زمستانی دیگر را پیش روی داریم. حضور دختره گلم توی زندگی بهار و تابستان و پاییز و زمستانم را به صورتی بسیار زیبا رغم می زند.

دختره گلم سال تحصیلی رو طی می کنه و حسابی مشغول تلاش و درس خوندن هستش . امسال خیلی بهتر از سال قبل درس هاشو می خونه یعنی فکر می کنم دیگه به مدرسه عادت کرده و مشکلات کلاس اول رو نداره. توی روخونی کتابها بسیار پیشرفت کرده و اکثر کتاب ها رو می تونه به راحتی بخونه و از من چقدر افسوس می خورم که سال گذشته چه ها به روز ِ خودم نیوردم.

امسال درس ریاضی ذهنی و چرتکه رو دارند که خیلی جذاب و جالبه حلما خیلی علاقه داره بهش و صد البته من هم خیلی دوست دارم با هم که تمرین می کنیم من لذت می برم که اینقدر قشنگ و سریع انجام می ده.

تفریحاتمون به نسبت تابستون خیلی کمتر شده چون خیلی وقت کم میاریم تازه امسال من تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و دانشگاه می رم به همین خاطر خیلی کمتر وقت می شه تفریح بریم . ولی خوب اگر موقعیت پیش بیاد استفاده می کنیم.

منتظر نی نی ِ خاله فریبا هستیم انشاءا... اسفند ماه دیگه می تونیم تو آغوش بگیریمش. براش آرزوی سلامتی دارم.

نوشته شده در شنبه ۱۲ مهر۱۳۹۳| ساعت 7:37| توسط مامان راحله

 

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

تولدت مبارک

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه من به تو نازنین، قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم

روز تولد دختری خیلی خوش گذشت از روز قبل حلما خانوم روی برگه برنامه های روز تولدش رو نوشته بود و خیلی وسواس داشت که همه اجرا بشه . امسال قرار بود جشن تولد رو تو مدرسه در کنار دوستاش بگیریم و جدا از این برنامه حلما سینما، رستوران، شهربازی، لیستی از کادوهای مختلف رو تهیه دیده بود.

صبح به اتفاق آقای پدر، مادر خانومی و مامان شکوه و حلما به سینما و دیدن فیلم بسیار بسیار زیبا و خاطره انگیز شهر موشها رفتیم . من که خیلی لذت بردم و خیلی بهم خوش گذشت.بعد از سینما رستوران رفتیم و غذای مورد علاقه حلما رو خوردیم . بعد از ناهار به شهر بازی رفتیم و حلما خانوم کلی بازی کرد و کادوهای سفارش داده شده رو خریدیم. برای مدرسه هم کیک سفارش دادیم.

توی مدرسه هم خیلی خوش گذشت با دوستاش خیلی حال کرد و کلی با هم بازی کردن و رقصیدن. دختره نازم امیدوارم جشن 120 سالگیت رو جشن بگیری.

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳| ساعت 11:58| توسط مامان راحله

 

مدرسه ها بازشد، مدرسه هایی که در گرمای تابستان خسته و خواب آلود، زیر نور خورشید دراز کشیده بودند؛ مدرسه هایی که سه ماه در انتظاربودند؛ مدرسه هایی که حالا با لبخندهایی درخشان چشم به آمدن بچه ها دوخته اند؛ مدرسه هایی که حالا پر از سر و صدا و شادی اند. کلاس اول، کلاس دوم . . . . یکی یکی بالا آمدیم و آموختیم. یکی یکی مِهرها را پشت سر گذاشتیم، یکی یکی کلمه ها را بوسیدیم، یکی یکی در جمله ها نفس کشیدیم. صدای کلمات در گوش ماست؛ کلماتی که بهار می شود و از شکوفه های خود همه جا را عطرآگین می سازد.

دفترت را بازکن. بوی کاغذ، بوی درخت به مشام می رسد. آغاز نوشتن است، آغاز خواندن است. به نام او شروع کن، به نام زیبایی های او.

مهر است و آفتاب پاییزی دل را پر کرده است. خیابانی که به مدرسه می رسد، کوچه هایی که به مدرسه می رسد، چراغانی شده است، با آفتاب پاییزی. فرشته ها بال های زیبایشان را زیر پای بچه ها فرش کرده اند. راه مدرسه چقدر لطیف است. انگار پا روی ابرها می گذاری، پا روی جاده ای که تو را به سوی نور می برد، نوری که در دل همه آدم های خوب دنیاست، نوری که دست ما را می گیرد و می برد به کوچه های آسمان، به سوی چشمه های زلال عشق، به سوی تمام خوبی ها. علم با آن لبخند دلنشین، کلمه ها را مهمان دل هایمان می سازد و تخته سیاه، خاطرات سبز درختان را برایمان تعریف می کند و پنجره ی کلاس، چشمانمان را با پرواز کبوتران حیاط مدرسه، آشنا می سازد.

مهر است. کتاب را باز کن. بوی گل بلند می شود، بوی باران، بوی تبسم دریا، بوی نسیم خنک. کتاب را بازکن. کتاب را بازکن. آفتاب پاییزی و صدای خنده ی بچه ها همه جا را پر کرده است. باز زنگ تفریح است. باز هم شادی این سو و آن سو حیاط می دود. چه زیباست این لحظه ها. چه زیباست تفریح پس از خواندن و نوشتن. چه زیباست دست در دست هم کلاسی ها، تمام لحظه های مدرسه را نفس کشیدن "، نفس کشیدن و جایی در دفتر خاطرات ثبت کردن. دفتر خاطرات مدرسه را باز کن و بنویس : باز هم مهر، باز هم مهربانی، باز هم بهار.

آغاز شد سال جدید تحصیلی و دخترم یک سال بزرگتر شد. روز اول مهر با همه ی شوق و اشتیاق کودکانه اش راهی شد و من نیز همچون او با شوقی سرشار با دنیایی از خاطرات کودکی به دنبالش روانه. او که بزرگتر می شود من هم از دوران کودکی ام فاصله می گیرم.

دخترم برایت دنیا دنیا آرزوی موفقیت دارم.

 

نوشته شده در شنبه ۲۹ شهریور۱۳۹۳| ساعت 9:22| توسط مامان راحله

چند روز از شهریور بیشتر باقی نمونده حلما خانوم داره آماده می شه برای شروع مدرسه و البته مقطع جدید. خریدهای مدرسه رو انجام داده کیف، کفش، لوازم التحریر های خوشگل و فانتزی . دخملی کلی ذوق داره . چون این هفته مسافرت بودیم مانتو و شلوار سایز حلما تموم شده بود و قراره براش آماده کنن امسال رنگ لباس فرمشون سرخابی و صورتی هستش خیلی خوشگل و نازه من خیلی خوشم اومد فقط خدا کنه آماده بشه.

مسافرت خیلی بهمون خوش گذشت و دلمون نمی خواست برگردیم با اینکه خیلی شلوغ بود ولی کلی حال کردیم.

این روزهای آخر هم حلما همش به مهمونی و تفریح می گذرونه یه چند روزی خونه ی مامان شهین بود و این هفته هم خونه ی مامان شکوه رفته . می خواد روزهای آخر تعطیلات حسابی خوش بگذرونه.

یه خبر خوب هم شنیدیم که امسال همون معلم کلاس اول قراره معلمشون باشه حلما خیلی خوشحال شد و من هم .

امیدوارم سال جدید تحصیلی رو با موفقیت به پایان برسونی عزیزترینم .

نوشته شده در سه شنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۳| ساعت 10:35| توسط مامان راحله

 

دختر ِ نازنینم مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت
اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند.

و اما تابستان فصل برگِ توت و پیلهُ پروانه، فصل نامزد شدن یخ با آب، فصل خوابیدن روی بام. حلما خانومی تو تعطیلات تابستان به سر می برد اما دخملی خیلی از تعطیلات بهره نمی بره و این همش تقصیر بنده می باشد. مامانایی که سر کار می رن کاملاً حرف منو درک می کنن ولی خب چاره ای هم نیست . حلما خانومی برای گذران تابستان کلی کلاس می ره . بهش خوش می گذره و من از این بابت خوشحال هستم ولی بیشتر دوست داشتم توی خونه استراحت می کرد.

کلاس شنا که همچنان ادامه داره و دوره تکمیلی رو می گذرونه از شنا کردنش لذت می برم خیلی دوست دارم. کلاس باله هم خیلی دوست داره وقتی برام می رقصه خودش کلی ذوق می کنه . توی مدرسه هم یه سری کلاس تقویتی داره که کلاً 10 جلسه هست برای روحیه اش خیلی خوب بود دلش برای معلمش و دوستاش خیلی تنگ شده بود و این کلاس ها برای رفع دلتنگی خوب بود.

یه خبر خوب اینکه من دوباره دارم خاله می شم و ارنیکای خاله داره از تنهایی در میاد. خیلی خوشحالم که دوباره یه کوچولوی خوردنی به خانواده اضافه می شه .

مدت کمی از تعطیلات تابستان باقی مونده و امیدوارم این روزها به خوبی و خوشی سپری بشه

نوشته شده در شنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۳| ساعت 9:13| توسط مامان راحله

 

حلمای عزیزیم روزی كه در باغ مدرسه جوانه زدی.الف قامتت آنقدر  ضعیف و شكننده بود كه شاخ و برگهای علم جرات نمی كردند  روی شاخه هایت لانه بسازند آن روز نمی دانستم چشمان معصومت  غریبانه كلمات را می نگرد،   آیا روزی به چلچراغ دانش روشن خواهد شدیا نه.

  امّا هر روز كه می آمدی من شكفتن جوانه های جدیدی را در تو به تماشا می نشستم  و دردشت سرسبز نگاهت عشق را نظاره می كردم.

و امروز كه نیلوفری زیبا در باغ  مدرسه شده ای امیدوارم كه آموخته باشی:

 

با  آ       مثل آسمان باشی    

با  ب     بزرگوار باشی وبخشنده   

با  پ     پرهیزگار باشی وپاینده 

با  ت     تاریكی جهل ونادانی را از خود دور كنی   

با  ث     ثابت قدم باشی در راه حق

با  ج      جهاددر راه حق را فراموش نكنی

با  چ     چشمانت را از هر بدی  و زشتی پاك نگهداری

 با  ح     حمد و ستایش پروردگار را فراموش نكنی

 با  خ     خرد و عقل را سر لوحه كارت قرار بدهی

 با  د     دوستی با دیگران را فراموش نكنی

 با  ذ     ذلّت را از خود دور كنی

 با  ر     رفتن در راه خدا را تمرین كنی

 با  ز     زندگی با افتخار را تجربه كنی

 با  ژ     ژاله ای مهربان باشی با طبیعت

 با  س   سرسبزی را

 با  ش    شادی را

 با  ص     صداقت را

 با  ض     رضا بودن به امر خدا

 با  ط       طراوت زندگی را

 با  ظ       مبارزه با ظلم و بدی را

 با  ع      عشق به خدا را

 با  غ     شكستن غرور را

 با  ف     فداكاری را

 با  ق     قانع بودن را

 با  ك     كمال یافتن را

 با  گ    گمراه نشدن را

 با  ل     لبریز از محبت را

 با  م     محبت و مهر را

 با  ن    نام نیك از خود به جا گذاشتن را

 با  و      وحدت را

 با  هـ      همراه شدن با زیبائیها

 با  ی     یكتابودن خدا را.

 

دخترم از ابتدای مدرسه به تو آموختم : عزیزم من نمی خواهم تو بهترین باشی فقط می خواهم خوشحال و خوشبخت باشی. اصلاً مهم نیست که همیشه برترین نمره را بگیری می توانی نمره ی خوب هم بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر. عزیزم سعی کن از « ترین » پرهیز کنی چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی حتی نخواه خوشبخت ترین باشی بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواسته ات تلاش کن.

 

و اما تقدیم به معلم عزیز خانم فاضل:

 

ای فراتر از کلام، تو را سپاس.

ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی  سپاست می گویم،

تو را به اندازه تمام مهربانی هایت سپاس می گویم .

ای نجات بخش  آدمیان از ظلمت جهل و نادانی...

ای لبخندت امید زندگی و غضبت مانع گمراهی تو را سپاس  می گویم .

این تویی که با دستان پر عطوفتت گلهای علم و ایمان را در گلستان وجود

می پرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان می ریزی.

پس تو را ای معلم به وسعت  نامت سپاس می گویم . 

 

دختر گلم سال اول تحصیلی رو با موفقیت به پایان رسوند. نه ماه از اولین روز مدرسه گذشت و دخملی ِ من با سواد شد. اصلا باورم نمی شه که حلمای من بتونه شبها برام کتاب بخونه و اینقدر خانوم شده باشه. روز چهارشنبه 93/3/7 جشن الفبای حلما برگزار شد. خیلی خوش گذشت . دخملی کلی سرودهای خوشگل با دوستاش برامون اجرا کردند.

 

 

از یکی دو هفته ی قبل بچه ها شروع به حفظ کردن شعرهاشون کردن و هر روز تو خونه تمرین می کرد. از حروف الفبا هم حرف و برای حلما بود. « و مثل وقت ورزش     صبح ِ قشنگ و نرمش »

یادم میاد کوچولو بودم  دلم می خواست همیشه

بزارنم به مدرسه  مامان می گفت نمی شه

وقتی که هفت ساله شدی  می زارمت دبستان

برات باباجون می خره کیف و کتاب و لیوان

ب ا ب ا می شه بابا   م ا م ا می شه ماما

آموزگارم همه چیز داده به یادم حالا دیگه حالا دیگه من با سوادم

 

معلم خوب ما یادم دادی الفبا

گفتی که باش دانا، دانا و هم توانا

امروز شاد ِ شادم زیرا که باسوادم

آموخته ام الفبا، سی و دو حرف زیبا

الف، ب، پ، ت، ث، ج، چ یک گل کاشتم تو باغچه

ح، خ، د، ذ، ر، ز، ژ آب داد به گل منیژه

س، ش، ص، ض، ط، ظ ، ع خوب شد گلم در این بِین

ک، گ، ل، م، ن، و، ه، ی سی و دو حرف الفبا

نوشته شده در شنبه ۲۷ اردیبهشت۱۳۹۳| ساعت 9:24| توسط مامان راحله

 

اگه قرار باشه بهترین ماه سال را انتخاب کنم بدون شک انتخاب اول من همین ماه زیبایی است که داریم به سرعت از آن عبور می کنیم. اردیبهشت ماه، حقیقتا جلوه ای از بهشت ِ وعده داده شده است. طبیعت زیبا و بکر، برگهای نو نوار و براق و خاک نخورده، جوی های آب خروشان و سدهای پرآب.

حلمایی ِ مامان روزهای آخر سال تحصیلی رو طی می کنه . باورم نمی شه یک سال گذشت و دخملی سال اول دبستان را به پایان رسوند. مثل همیشه خدا رو شکر می کنم. دخملی داره آماده می شه برای تعطیلات تابستان و صد البته دلواپسی های من بیشتر می شه برای گذروندن روزهای تابستان.

اردیبهشت و باغ لاله ها که من و حلمایی عاشقش هستیم و همیشه توی برنامه مون هست. امسال قسمت شد با خاله و ارنیکا جیگر بریم پارک که بسیار خوش گذشت.

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۳| ساعت 12:3| توسط مامان راحله

 

پدرم! گرچه خانه ی ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند!

ببخش اگر ناخن‏ های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده ‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ت بزنم. سایه‏ ات کم مباد ای پدرم!

آن روزها، سایه‏ ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ ایستادی، همه چیز را فرا می‏ گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏ های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.

دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.

این، تصادف قشنگی است که امروز، کلمات هم‏ معنی، کنار هم چیده شده‏ اند. یعنی  عشق، پدر، ایستادگی، مقاومت، پشت و پناه