اندر باب هجرت درون دیاری

هر هجرت را 3 قسم باشد./

 آمد،تفرج و تفرح،شد./ وهرکدام ب شرحی باشند./

 اندرباب قسم اول،شد./چون ب هجرت پردازی اندر معبر؛ارابه هاو وسایل نقلیه همگانی ب کثرت بینی و چون اینان اندر راه بسیار و طاقت از دیدار آنان کم./ک گاه ازدیاد آنان با ازدیاد فحش های اهل خانه و ب ویژه ابوی گرام ک نقش ارابه ران را اجرا نُماید رابطه ی مستقیم داشته./بدین صورت ک چون تراکم آن بیش گردد آدمیان را ب صورت توله های سگان و فرزند گاوان دیده و دهان ب مدح آنان باز نُمایند./وعالمان گویند قریب برربع فحش های یادگیری شده اندر طول عمر آدمیزاد در همین ارابه،پشت چراغ های قرمز و آمد و شد شدید ارابه ها وارابه رانان صورت گیرد./*

 واصلا موجبات تعجب فراهم نشود گر ارابه رانی دستمالی،پارچه ای از حریر،پوست نارنگ،پوست موز،پوست خربزه،پوست هندوانه،کهنه ی رنگ آمیزی گشته ی یک طفل،گوشت کوب،وحتی درمواردی دیگ،ازپنجره ی ارابه خویش ب بیرون پرتاب نُماید و ب ارابه ی شما و گاها خود شما برخورد کند./زیرا ک این مسئله آنقدر عادی ست ک انداختن توده ای لزج از نقاط تهتانی حلق آمیخته با محتویات طعام، اندر جلوی پای شما ،با صدایی قبل از پرتاب توده،همچون صدای خفه گشتن یک مرغ دریایی؛ عادی میباشد./

واندرراه بر ارابه ها بقچه ها بینی ک تو گویی هجرتی1 ماهه روند ن یک آمد و شد کوتاه ک جمیع مستجمع آن یک سحر وشام بیش نباشد./

وهمان هنگام ک تورا گرما ب حدی رسانده ک زیر لب ناسزاهای ناموسی بر لب رانی ،مردمانی را درارابه بینی ک با حرکاتی تند دست های خویش را پیچ و تاب داده و با جدیت تمام یک دور شمسی ب کمر انداخته ک موج آن تا پاهارا در بر گرفته وب ماتحت رسیده وسپس همان موج را ب بالا دستِ بدن رجعت داده ودرگردن چرخانده و اندکی این گوش واندکی آن گوش،وسپس 6تکه ی شکم ب ترتیب جنبشی گرفته و بعد آن ابرو ها را ب جناحین پرتاب نمایند و خلاصه تو گویی در لحظه تمام آن بدن،جوارح و جوانح ،جملگی در جنبش باشند./و موجبات شگفتی آنگاه پدیدار گردد ک تو تمام آنرا در سکوت ب نظاره می ایستی./وآن سان است ک لب بسته و بر ارابه ی خویش آرام گرفته ،ب افق خیره گشته و ایزد منان را ب سپاس عقلی کامل، درود میفرستی./

و قسم دوم سفر را نام،تفرج و تفرح باشد./ک عمر آن کوتاه باشد./چشم راب غمض و فتحی بیش طول نینجامد ک تمام گشته بباید ک بارسفر بسته و راه رفتن پیش گرفته./

ودراصل دراین بلاد هجرت بدین سان است ک هرچه درارابه ی خویش خوش گذراندی فبها المراد واگر خوش گذرانی نکرده،تنها ب افق خیره گشته و سکوت نمودید فضُیَّعتُم السفرَ!/

وقسم آخر،آمد./

چون بدین قسم رسی تو گویی لحظه ی احتضار رسیده است./لذا بایستی بار سفر بسته ب سرمنزل مقصود رجعت نمود  و چ رجعتی./اعضای بدن جملگی از هم بگسسته،اندرونیات معده ی خویش را ب منصه ی ظهور رسانده اندر پیچ جاده ها ب جولان پرداخته./

ونهایت این هجرت بدین سان باشد ک آخر هفته  پایان رسیده و تو بایستی اول هفته ای را با کوفتگی جوارح و جوانح طی نُمایی،باشد ک رستگارشوی./

مکتوب گشت،الیوم،11تیر/ب قلم حمارباشی،مدظله./

*وحمار را یاد نباشد ک فحشی از پدر خویش بشنوده باشد./خدا اورا رستگار کناد./

+ودرود بر کاچی باشی/ک دمی این وبستان را تنها نگذاشت و ب مقام دخت بنده نایل شد./ :)

اندر باب امتحان فی المکتب

روزی اندر مکتب خانه بـِنشَسته،انتظار همی کشیدم تا تلامیذ اندر مکتب جمع گشته تا مَـحَـنَ را ب باب  افتـِعال رسانده،محنتی بر تلامیذ نهیم وبدین سبیل آنانرا  مساعدة بفرماییم تا در آینده چون حمارگردند!/

وچون در مجمع جمع گشتند آنانرا فرمودم قلم و دوات و لوح بر میزها نهاده تاشما را بیازمایم/همهمه ای بیفتاد ک:شیخُنا!شما مارا نفرمودید ک قصد ِ آزمودن مادارید و مارا کنون یارای پاسخگویی ب سوالات نیست!/

چون چنین بشنیدم دست بر سر ِ خویش کوفتم و بانگ زدم:هیهات من الذلة/تا ب حال مریدانی می پروراندم ک چون مشق شب نکنند آنانرا یارای ِ پاسخگویی نباشد؟!/

این خود بگفتم و در دل ِ خویش زمزمه نمودم فَتَبارَکَ الله ک چنین زبان یاوه گویی بر من عطا کرد!/

پس همهمه ای برخاست و مریدان چهره در هم کشیدند و لوح و دوات و قلم مهیّا نمودند و آماده گشتند./

وچون سوالات را ب آنان گفتمی آنان را بدیدمی ک جملگی چشم در حدقه چرخانده و ب بهانه ی قرض قلم کنار تلامیذ ذکی جای گرفته و زمزمه همی کنند:اگر بر من جواب هارا واگویه نُمایی قوت ِ امروزم ز ِ برای تو و یا اگر گویی امروز را غلام ِ تو گردم./

من نیز بنشستم و نگاه کردم ک چوون در برابر من چشم خود را تخلیه نموده بر لوح دیگری پرتاب کرده و گمان برند ک اگر چون شترمرغ سرشان را کج و کوله نُمایند ُ دست بر جبهه نهندُ با زلف ِ پریشانشان بازی کنند؛ما از دهان ِ بازُ بی حرکتی قلم ُ انحرافشان ب جناحِین پی نبریم ک همچون حمار اندر گل مانده اند و ازیاران یاری طلبند./

عده ای ب بهانه ی افتادن قلم سر ِ خویش ب ماتحت رسانده، فریاد ِ کمک خواهی همی سردادند و گاه یاری می رسید ُ گاه بخل همی ورزیدند در یاری رسانی./

عده ای نیز بر کف دستان ِ خویش نقش زده، در یک حرکت کشش دست ها ب عقب ب یاران ِ عقبی جواب هارا همی گفتندُ گمان همی بردند ک ما از بلادهای دور ِ آن سوی سلسله جبال هندوکش* آمده ایم  و سرمان نشود ک این انبساط و انقباض عضلات را چه سبب شده است/

وچون چنین رنج ها و جهالت هابر آنان دیدم و شعور خویش را در مظن اتهام،یادم ب خدای عزوجل بیفتاد و اشک در اشک خانه ی دیده ام حلقه گشت  و آنان را بگفتم:و چگونه شمارا ببخشایم وقتی در برابر من جرم را ب فعل می رسانید ومرا بر آن دارید ک اعاده ی حیثیت بنُمایم و دودمانتان بر باد دهم؟/وچگونه شمارا نبخشایم هنگامی ک همه مان،از بزرگان ِ حکومت و فرمانده و سپهبد تا مرد بازرگان سر ِ کوچه ی مکتبتان،اورا نبینیم و هرچه خواهیم ب فعل رسانیم./

پس چون این را بگفتم یاران جامه دریدند و موی کشیدند و گریه ها کردند./وچون عجز و لابه شان تمام گشت فریاد همی زدیم:لوح ها بالا/وقت تمام است./

*آیا هندوکش سلسله جبال است؟خیالمان مشغول گشته/یاران مددی../

+وشما خود دانید ک افسانه ای بیش نبود./

++و شاید در آخر چون خود ِ من بگویید:خب ک چی؟/حمار ب قربان حرکات بهت زده دهانتان!حق باشماست!/

+++و درود و سپاس فراوان ک خزعبلات حمار را میخوانید./

 

اندر باب همرنگ جماعت گشتن

و چون بر جمعی نزول یافتم و بنشستم،بدیدم سخن اندر احوالات حاکمیت و بلاد ایران چرخ خورد/کسی گوید:اندر این بلاد حتی امنیت خاطر ز برای مردن نیز نیست زیرا ک چون بمیری مادرت در آغوش همی کشند و سوگواری کنند./لیکن حتی جرئت نداریم سخن رانیم:ک بمیریم و همی راحت گردیم./

ودیگری داد سخن در دهد ک:وآیا بد است ک مادرسالخورده ی خویش را درحالی بینی ک همگان وی را تسلی دهند؟/

و آن دیگری گوید :سوگواری خوش است ک بادوستان باشد./حال این مشکلی بوَد از انبوه مشکلات./و تو چ ِ دانی افزایش ارزش متاع چ هواری راه انداخته و تو گویی خشتکت را بر سر کشند؟/

و آن دیگری دهان باز کند ک:شمشیر بُران بر آن خندق بلایت فرود آید ک هرچه خوری کم آید./اندکی خندق خویش خالی نگه دار تا ببینی نزول ارزش متاع و طعام را./

و دیگری گوید:اندر جشن نکاح تو را ز کجا یابم تا سکه در دست حریص عروس و داماد گذاری و دهان خویشان بندی؟/

و پاسخ شنیدم :اندر دغدغه های شما مانده ام بس ک در این وانفسا حول سکه همی چرخ زند./

و دیگری فریاد زند:آن گاه ک گاری را ب قیمت گزاف بر تو فروشند ماتحت خویش را سوخته نبینی؟!/(اشاره است ب فروش خودرویی مطمئن از جهت ایمنی و زیبایی و بزرگی و خوش دستی)/

و پاسخ دهند:وبد است ک کنون چون تو را در آن بینند بر ثروتمندی تو اعتراف کنند؟(!!!)/آیا ندانی ک افزایش ارزش ها بر هر چیز اثر گذارد؟/حتی بر آن گاری ک تو گویی ماتحتت را سوزاند و خشتکت را همی پرچم کند!/

و همهمه گردد و از هر جای سخنان رکیک بر آید./چشم در چشم خانه گردانیده و دیدم معترضین ب وضع حاکم، بسی بیشتر آیند ز دگر گروه/ و کسی بدیدم اندر جمع ک در جناح نیمه ی پر لیوان بوده همی و حال ک  جناحش رو ب اقلیت رفته ست چشم ها از فرط تعجب همی رود تا بیرون ریزد/ و دهان خویش ب عرض شانه باز نموده و همی گوید وضع خوبی نیست..وضع نا ب سامانی ست./واندر تعجب مِن باب این همرنگی سریع چون حیوانی موسوم ب آفتاب پرست ماندم/ وتا کنون نیز همی بهت زده گشتمی/.لیکن سخن از بهر آن راندم ک چنین مردمانی را حزب باد گویند/ و هر وقت بادی ب جهتی بوزد ب لَون آن جهت در آیند و همی مسرور گردند ک اندر اکثریت باشند./

اما ک این مردمان را روزی رسد ک خود نیز ندانندب چ رنگ در آمده اند و اندر هزار رنگی خویش مانده اند و همی گویند:صحیح صحیح./

ودگر بارگویم ک خر باشم خوش ترم آید تا انسانی بدین سان!/

مکتوب گشت اندر ماه اول سال 92/توسط حمار باشی/

+و تشکر کنم همی از گوژپشت باشی اعظم وwonder girl تنها خوانندگان حمار باشی!:)

+چند روز بعد نوشت:وسپاس روز افزون از مهتاب بانو و شیدا بانو،خوانندگان دائمی یا موقت/حمار را مسرور گرداندن با خرفهمی شان/


اندر بابِ ریا

مردمانی هستند  کِ در ظاهرِ امر شیفته ی خدای و خدایگان هستند و در باطن خویش خوکی دارند بس شکم پرستُ سهل طلبُ شهوت ران کِ کافیست مدتی پرده از ظاهر ِ خویش بردارند تا بویی ب ِ سان ِ پــِهـِن چهارپایان مجرایِ تنفسی همگان را پر بِنمایَدُ نفس صغیرُ کبیر را ببُرد و بازگرداندنش را بسپارد بِ ذات ِ اقدس الهی/

اندر سُبُل ِ شناسایی این مردمان:

ظاهرشان شبیه است ب ِ ظاهر  مردمان ِ خداجوی ِ حقیقت پرست/وهمین موجب آن است ک ِ نتوان تمییز داد آنان را/دیگر آنکه بر آدمیان سجده میکنند/ازآن جهت چنین گویم کِ مسجد را بدان علت خواهند کِ مردمان در آن گرد هم آیندُ او را ببینند کِ همی برذات ِ رحمان سجده میکندُ برعرش الهی چنگ انداخته ُعجز ُلابه ها برجماعت گناهکارمینُماید/دیگر آنکه سر ِ خویش راچنان محکم بر آلاتِ سجده کوبند کِ مهربزنند برجبین خود کِ آری مردمان! بِ جز نماز ِ بامداد ُ نماز ِ پیشین ُ نماز دگرُ نماز ِ شام ُ نماز ِ خفتن ک ِ شمافرومایگان بِ آن اکتفا کنید چندان نماز خوانیم ُ سر بر آلت سجده میساییم کِ جای بر جبین انداخته/دگرآنکه هردم داد ِ آخرت سر دهندُ انذار میکنند مردمان را لیکن تا نگاهشان بر جنس ِ مونث درافتد چشمشان در چشم خانه چنان چرخدُ خیره گردد کِ گویی بانگاه میخواهد جامگان وی را بدرد/

این مردمانند کِ گاهی در تمییزشان اختلاط پیش آیدُ دینُ را بِ بهای دنیا نابود کنندُ وآتش افکنند در ماتحت ِ هرکه از دین چیزی فهمیده است/

این مردمان از راسته ی خرانندُ هیچ ندانند کِ ندانند/

آنکس کِ نداند و نداند ک ِ نداند/درجهل ِ مرکب ابدالدهر بماند/

فراموش نگردد کِ هستند کسانی کِ ظاهرِ چنین دارند ُ گمان بریم کِ ازهمین راسته ی ریاکارانند/لیکن نیستند/

امضا:حمارباشی

اندر باب خیانت و حواس ِ پرت

اندر ایست گاه ِ خودرو همگانی بودم همی کِ مردی بدیدم از راسته ی توربافان/تورمیبافید و گَل ِ گردن دختران ِ مردم می انداختُ آنهارا ب ِ سوی خود کشیده اندکی فیض حاصل کرده سپس رها مینمود و دختر را همچون تفاله ای ماسیده برجای میگذاشت تا بر بخت قهوه ای خویش  گریه ها بکند/

حال شاید بگویید ازکجا اینگونه فهم نمودم ک ِ درپرونده اش  چنین اعمالی نقش بسته/باید بگویم ازدختری کِ اندکی قبل ِ پسرک ب ِ ایست گاه رسیدُ کنار من همی بنشست ُ لبان خود _کِ بِ لبان خر میمانست_را رنگ آمیزی نمود و بعد ِآمدن پسرک در میان بازوانش ب ِ شنا پرداخت/واز پسرک کِ ب ِ خیالش برد پیت لنگ ب ِ دست نشسته است تا او بیایدُ برایش لنگ بندازد/از این موارد فهم کردم کِ او ازراسته ی همان توربافان ست/

با رسیدن ِ خودروی همگانی دخترک خسته از شنای بی وقفه عزم رفتن نموده بوسه ای حواله ی لب های چون لاستیک پسر نموده،جمله ای راند ُ جمله ای دریافت نمودُ رفت/

نزدیک پسرک گشته بدوگفتم مرا باتو کاری درگرفته است/بگفت مراباتو هیچ کارنیست کِ من فقط جنس لطیف میپسندم/بدو گفتم مردک هیچ دانی تو را شباهت ب ِ خربسیار باشد تا بِ عاشقان؟/قصد زدن کرد کِ پا اندر خودرو همگانی گذاشته همی فریاد زدم:اگر عاشق بودی فهم میکردی ک ِ دختران ادکلن مردانه نمیزنند/

اندر معرفی حمارباشی

ضمن سلام و این چرت و پرتا بنده حماری از این آبادی پر دود ِ تیران میباشی ام که بسی در امورات خویش مانده و بسی دست به سوی رفیقان سیب زمینی خویش دراز نموده و بسی از خداوند منان طلب عافیت و گشایش نموده ام!

دلیل سازش این وبلاگ نیز ازین جهت است که اندکی از این فشارات ِ روحی خرگونه مان فاصله گرفته در جهت تمدن اعصاب(!)قدم برداریم!

این جانب به دنبال آمار بیشتر و تردد زیاد ِ از حد خوانندگان و بوق زدن آن ها و رد شدن به این امید که ما نیز به وبلاگ آنها قدم نهاده و بوقی بزنیم نیستم!بلکه بیشتر دلمان میخواهد اندکی افراد خرفهم اینجا پیدایشان شود که حرف هامان را فهمیده بوقی بزنند و ما بوق ها برایشان بزنیم که دست مریزاد حرف های مارا فهمیدید که ماخود به سختی ملتفت شدیم که چه گفتیم!

+آرزویم همه اینست که تو خر نشوی..واگر خربشوی غرق اندر گِل این گنبد گردان نشوی...