تقدیم به حسین عزیز و اندوه عمیقش در غم از دست دادن خواهر

فرشته ها نمی روند

نمی میرند!

فرشته ها فقط

از شانه ای به شانه ی دیگرمان کوچ می کنند...


زیبای زنبور به شهد وحی!

زیبای بازار زرکوبان!

شکوفه به دامن بریز و بگریز

و سایه هامان را به عصر بلند تابستان برسان

زخم را مرهم بگذار به عسل

تا تاول پا به بازار برقصد

تا بچرخد

آسمان به شوق ما

زنبور به شهد ما

تهمت به پیشانی پر شکوفه...


آغوشت همیشه گرم بود
چون لانه پرنده ای
پیش از شلیک شبانه شکارچیان...

سفر به نام تو تا ذهن شاخه رسيد

سفر كمي نشست و دور شد

كمي ترسيد

سوال زهد فروشان به خانه ات در كوفت

ردا كشيد بر سر سوال

از خودش پرسيد

چرا شكوفه نريزيد در كلام درخت؟

چرا پرنده نپاشيد بر ترديد؟

دوباره برف و شكر از سحر به ذهن شاخه رسيد

سفر كمي نشست

دور شد خورشيد

پر از صبح روز تعطيلي

پر از لحظه هاي آخر سال

راه و كوه و چشمه و شبتاب

دستت از لانه ي پرستو پر

رنگ رنگ و خنده اي دوري

بي شمار است دل به شوق تو بي تاب...

فنجان ها

هميشه كمتر از روزهاي تنهايي اند...

دو بليت 

گذاشته اند كنار

هميشه برايمان

و لبخندي از پليسي مسن

كه گفتي قبلا خوابش را ديده اي!

دو بار سرخوردن و خنده ي مهربان كلاه رنگي ها

اضطراب مدام رسيدن

در پياده رويي پر از بستني و سنجاقك

پر از سايبان و سلام ناغافل

 حلقه هاي شرم گين و

 تبسمي كه هر چه آب مي خورد خنك نمي شود!

پيش خدمت سينه اش را جلو مي دهد، چشمكي كه

هي! پس كجا بوديد شما اين همه سال؟

نمي شود شمرد كه

چند عرق نشست روي پيشاني روشنت

نمي شود شمرد كه

از ميان چند آدم برفي كج و كوله

چند بخار دهان

دلم لرزيد و گم شدم!

گوشي را بردار لطفا

هر كجا هستي خودت را برسان

براي همه چيز دير شده.

جسم كوچه درد مي كند هنوز

و اسم آخري كه بچه هاي هور

بچه هاي فكه و طلاييه،

سر به خاك و غرق خون،

در حرير واژه مي سپردنش به باد،

مي سپردنش به متن نامه هاي آخرين دعا، آخرين سلام!

كه جسم كوچه درد مي كند هنوز،

كه درب خانه ها ي ما

گرچه رنگ و رويشان

سمت و سويشان

فرق مي كند،

تمامشان ولي

در هراس كوبشي غريبه اند

در هراس كوبشي كبود و دير ساله اند!

ستارگان تو را به شوق، تو را به شرم

در زمين و آسمان،

صبح و شام،

نشان ِ اشك هاي آخرين سلام ِ نامه هاي ِ سر به خاك مي دهند

كه بي نشان ِ پرنيان ِ باد، فاطمه!

 آشناي سمت و سوي آسمان،

مادر ِ مدار ِ مهرباني ِ مدام، فاطمه!

سوسن ِ صميمي  ِ سلام ، فاطمه!

ستارگان تو را به شوق، تو را به شرم

به اخگر جهيده در افق

نشان مي دهند و صبح

از دعاي هر شب تو چادر سپيد مي كشد به سر!

كه آب،

از زلال قامتت،

پر به چشمه ي غريب كوهسار مي كشد مدام، مادرم!

تا تو

تكه‌هاي دخترت را از زير آوار مي‌كشي بيرون

جام‌ها به سلامتي شيوخ
بالا مي‌رود
چشم‌هاي بهت‌زده‌ات

كه بر مچ خون‌آلود كودكت خيره است
مجال تماشاي لبخندهاي ديپلماتيك را ندارد
سرت را بالا بگير مادرم
و دست‌هايت را مشت كن
بگذار خشمت
رقص شمشير شيوخ را

با آن ابليس كراواتي
رسوا كند
سرت را بالا بگير
سواران را بر كرانه ي شرقي رودها ببين
و برق چشم جوانان‌مان را
كه از برق فلاش‌ها
و انعكاس نور بر جام‌ها

پرتلألؤتر است
تا تو آن برۀ كوچك و بي‌گناهت را
در كفن مي‌پيچي
قطعنامه‌ها با خميازه‌هاي كشدار صادر مي‌شوند
و سازمان حقوق بشر

از همه مي‌خواهد بگويند «سيب»
تا عكس‌هاي يادگاري بهتري گرفته شود
تا تو ـ مادرم! ـ

مدادرنگي‌هاي طفلت را به سينه مي‌فشاري
شب‌نشيني امرا هم تمام شده
و لخته‌هاي متعفن گوشت

بر تخت‌هاي اطلسي خود مي‌افتند
و تا صبح كابوس سواراني را مي‌بينند
كه بر كرانه‌هاي شرقي رودها

منتظر و بي‌قرارند...

دستم كه اين گونه بي معناست

وقتي ميان موهايت نيست

چشم هايم كه آرامند

خنده هايت را وقتي مدام با تشويش به جايي دور خيره مي ماني!

پينگ پنگ دو رهگذر خسته ايم

در عصر كوچك پاركي

كه ابتدا و انتهايش را مي شود

دو بار دل گير شد و يك بار خنديد

يك كتاب را كه هرگز نخواندني اش پشت نويسي كرد

و يك بار شانه بالا انداخت كه لعنتي معلوم نيست آخرش چه مي شود!

من اين بازي را هميشه بلد نبوده ام

كه راكت را وقتي نبودي به توپ هايت زدم

به بوسه هايت!

اين گونه كه بي توام

هميشه كه آنقدر از خوشي باخته ام.