پس از 90 سال، نیویورکر به ایران آمد
«گفتوگو و پروندهی کامل مجله نیویورکفا، در هفتهنامه چلچراغ»

اهدای مجله نیویورکفا به نویسندگان برتر صادق هدایت
بنیاد صادق هدایت با همراهی گروه بوطیقا اعلام کرد، از امسال به نویسندگان برتر مسابقه ادبی صادق هدایت، اشتراک یکساله مجله نیویورکفا (نیویورکر فارسی) اهدا خواهد شد.
سایت بوطیقا (خانه ادبیات داستانی)

" مجله نیویورکفا "دوماهنامه الکترونیکی است که شعر و داستان و ترجمه داستان های انگلیسی را در خود دارد و در نیویورک آمریکا توسط عده ای از فرهیختگان به زبانهای فارسی و انگلیسی منتشر میشود. مدیر مجله آقای فرحان نوری پیشنهاد کردهاند از امسال به برندگان مسابقه داستانکوتاهنویسی صادق هدایت یک سال اشتراک مجله به زبان فارسی اهدا شود. بنیاد صادق هدایت ضمن تشکر از آقای فرحان نوری این امتیاز را به اطلاع شرکت کنندگان در مسابقه میرساند .بدیهی است اهداء اشتراک رایگان یک ساله پس از مشخص شدن برندگان مسابقه سال 1394 آغاز میشود.
دبیر مسابقه
جهانگیر هدایت
سایت رسمی صادق هدایت
اولین شمارهی نیویورکر فارسی منتشر شد
اولین شماره مجله نیویورکفا (نیویورکر فارسی) بالاخره منتشر شد.
لطفا پوستر مجله را به اشتراک بگذارید
روی تصویر کلیک کنید تا در اندازه واقعی ببینید.
کارگاه آموزش داستاننویسی در دانشگاه فردوسی مشهد
معرفی کتابهای محبوبم
فهمیدنِ اینکه کدام کتابها، بیشترین تاثیر را روی زندگیام گذاشتند، کار سادهای نیست. شاید یکی از کتابهای خاک گرفتهی گوشه کتابخانهام، بیشترین اثر را بصورت غیر مستقیم روی تصمیمگیری و انتخابهایم داشته اما خودم بی اطلاعم. بنابراین اسم چند کتابی را مینویسم که بیشتر از همه دوستشان دارم، و هیچ وقت از دوباره خواندنشان سیر نمی شوم.
- ناطور دشت – فرانی و زویی – دلتنگیهای نقاش خیابان 48 / سلینجر
- سور بز - عیش مدام - مرگ در آند / ماریو بارگاس یوسا
- شب مادر / کورت ونه گات
- خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست... / شرمن الکسی
- پدرو پارامو / خوان رولفو
- چهره مرد هنرمند در جوانی / جیمز جویس
- در رویای بابل / ریچارد براتیگان
- بازمانده روز / ایشی گورو
- مادام بواری / گوستاو فلوبر
- وداع با اسلحه / ارنست همینگوی
- همه مجموعه داستانهای هاروکی موراکامی
- من، آقای نویسنده و بانو / پوپک راد (کتابی که در اوایل راه، به من انگیزه زیادی داد)
عبدالله کوثری: ترجمه مانند نبرد است

عبدالله کوثری: ترجمه مانند نبرد است! «مترجم» باید آنقدر روی زبان مقصد، تسلط داشته باشد تا بتواند در برابر معلومات «نویسنده» صفآرایی کند.
(آخرین جلسهی دوره آموزشی «شناخت داستان برای مترجمان» با حضور استاد عبدالله کوثری برگزار شد. متن کامل گفتههای کوثری، به زودی در بخش گفتگوی سایت بوطیقا منتشر خواهد شد.)
خوراک داستان
داستان، خوراک ترسوهاست؛ برای اینکه بتوانند انواع حسها و اتفاقات گوناگون را تجربه کنند، بدون اینکه به آنها آسیبی برسد و دچار مسئولیتی شوند.
و خوراک بیباکهاست؛ برای اینکه تجربههای گذشتهشان را از زوایای مختلفی درک کنند. و همینطور، بفهمند چه چیزهای دیگری را فراتر از تجربیات خودشان، میتوانند لمس کنند.
درد داستان نویسی
دردها، عامل قدرتمندی برای داستانگوییاند.
اما دردهای تازه، به درد شعر و شعار میخورند؛ و دردهای کهنه و تهنشینشده، به درد داستان.
اگر از چیزی به شدت عصبانی هستید، غمگیناید و یا احساس شادی میکنید، آن را بلافاصله تبدیل به داستان نکنید. چون صلاحیت قضاوت و تحلیلاش را ندارید. تا زمانی که نتوانید از آن حس، فاصله بگیرید، داستان قدرتمندی شکل نخواهد گرفت.
به طور کلی، یک اتفاق دردآور، به خودیِ خود، توان تبدیل شدن به اثر هنری را ندارد. آن درد، زمانی میتواند تبدیل به اثر هنری ارزشمندی شود، که با گذشت زمان، تهنشین شود و شخص را به انسان دیگری تبدیل کند. یا نگرش جدیدی را در آن شخص بوجود آورد. مثلا نگاه جدیدی به مرگ، غم و یا...
بنابراین دردها خودشان قرار نیست مستقیما تبدیل به داستان شوند، بلکه میتوانند چالشی ایجاد کنند برای شکلگیری اثر هنری.
دوره آموزشی ساختار داستان ( عبدالله کوثری و فرحان نوری )
یادداشتی بر داستان ته سیگار صورتی - فرحان نوری
"محسن خدابخشی"
... فاحشه که تکیه کلاماش «پسرم» است، با پرداخت ظریف نویسنده و توصیفاتِ بسیار کم ولی دلنشینِ راوی از زیبایی و دلرباییِ او، شمایل یک «مادر» را دارد یا شاید یک «معشوقه»ی رویایی. این شاید دلیلی باشد برای اینکه مخاطب در بسیاری موارد با «ضدقهرمان» داستان همدلی کند، حتی با علم به فاحشگی دختر. انگار مخاطب هم مثل راوی میخواهد «گذشته»ی دختر را فراموش کند. او حتی هیچگاه با پسر مخالفتِ آنچنانی نمیکند، مگر در انتها که علیرغم خواستِ پسر نمیماند. -که البته با توجه به اطمینان و قطعیتی که در رفتارها و دیالوگهایش دیده بودیم، این نیز از قبلتر مشخص بود.- همینها است که از او یک شخصیت سمپاتیک میسازد و شاید به همین دلیل است که پسر اینقدر به او دلبستگی پیدا میکند که سرآخر به او اجازه رفتن میدهد...
صد و بیست و پنج سالگی
رونمایی سایت تخصصی بوطیقا (خانه ادبیات داستانی)
انسان روایت ساز و تعلیق در داستان
"فرحان نوری"
چه چیزی باعث میشود که یک داستانِ قدرتمند، تمام ساختار ذهن را بر هم زده و مخاطب را برای همیشه درگیر میکند؟ ذهن انسان، در برخورد با اتفاقات و سوالها، به سرعت به دنبال يك روايت و يا توجيه براي آن است. انسانها از زمانهاي قديم، براي پاسخگويي به سوالاتشان در تمامي ابعاد زندگي، روايت ميساختند. "چرا باران ميبارد؟ دليل زلزله چست؟" و سوالهايي از اين دست كه در قديم، طرح ميشدند و پاسخهايي ماورائي ميگرفتند. به طور كل ميشود گفت كه...
مزخرف شناسي
هميشه يك چيزي كم است
بعضيها همهي آن چيزهايي را كه مي خواهند، ندارند. اما يك چيز كامل دارند، يا حداقل فكر ميكنند يک چيز كامل دارند. همان هم، برايشان كافي است. آن چيز، ميشود اعتقادشان. اما بعضيهاي ديگر، ممكن است همه چيز داشته باشند. اما هيچكدامشان كامل نباشد. توي همه داشتههايشان، يك چيزي كم باشد. منظورم يك چيز مشترك، بين همه داشتهها نيست، بلكه هر چيزي به اقتضاي خودش، چيزي جداگانه، كم داشته باشد. يعني همهي چيزهايي كه ميخواهند را داشته باشند، اما همهشان به نحوي ناقص باشد. منظورم از يك چيز، مفاهيم كلي، مثل خوشبختي و اينها نيست. اصلا ميشود خيلي چيزها كم باشد و باز هم احساس خوشبختي كرد. اين با آن فرق دارد.
لذت در داستان
جویس کارول اوتس و نسرین ثامنی
می خندم
اما به طرز دیوانه واری می خندم.
به همه آن ترسها و بی ثباتیها،
به همه آن حسهای ناخوشایند،
به همه چیز...
نه اینکه خوشم بیاید، نه، شاید فکر کنی خود آزارم.
شاید یک اشتباهی بکنی و من بخندم و فکر کنی خوشم آمده یا آدم بی خیالی هستم.
اما اینطور نیست.
من می خندم چون سیستم دفاعی ام اینطور است.
روش مبارزه ام است، واکنشم به همه چیز خنده های عصبی است.
و حالا هم می خندم.
به خودم، به تو، به وضعیتی که تویش گیر کرده ایم.
به همه آن حسهای مبهمی که بهمان چسبیده و حتی توی خوابهایمان هم ولمان نمی کند.
چاره ای ندارم.
می خندم.
من حتی،
از خودم فرار می کنم و به فرار کردنم
می خندم.
بهترین کتابهای سال نود
عیش مدام و فلوبر
فیلم "نیمه شب در پاریس" و ارجاع برون متنی
فرحان نوری ، برگزیده منتقدان مسابقه "داستان نو"
برای مشاهده تصویر بزرگتر، کلیک کنید

لینک خبر در صفحهی ادبی داستان نو
ww.facebook.com/dastaane.no/posts/392841850757165
لعنتی

چه لذتی دارد، بتواني درِ خانه ات را ببندی و آرام باشی از بسته بودنش،
قهوه داغت را با تصویر برفی پشت پنجره هورت بکشی!
و اوج لذت را وقتي بفهمي، که آرامشت به هم بخورد،
تق...... تق تق
لعنتی همیشه، اینطور در می زند





