پست ثابت:داستان آشنایی مــن وآقـــایــی:)))

اینجا وبلاگـ یه خانـــومی و آقاییـــه ک عاشق همن

البته تقریبا فقــط خانمــی مینویســـه

چند نکته رو بایـد بگمــ به دوستای جدیـــــد:


تبادل لینکـ  ودریافت رمز فقط فقط زوج ها و دختــر ها

برای تبادلـ لینکـ، لینکمـ کن بعد خبر بده لینکت کنمـ

نظر ک میذاری اول بخــون بعــد بذار و گرنه اصن نـــذار 

داستانـ آشنایی ما ادامه مطلبـــه بارمز متفاوتـــ

هرکی لینکــــه آدرسمـــو بذاره وب دوستان پیلیـز

رمـــز هرچند وقت یــه بار عـــوض میـشه

امیدوارمـ دوستای مجازی خوبی باشیمـ برای همـ

فــــــــــدای مهربونیاتون

.

.

آقاییــــمــــ عاشقتــــمـ مــــرد منـ


ادامه نوشته

خدایا کمکم کن

سلام عزیزان

نمیدونم کسی هست یانه

اینو مینویسم ک مکتوب بمونه یادم بمونه حال این روزامو

خدایا من سال دیگه نمیخااااام برم اون شهر سرکار

نه سال دیگه نه هیچوقت

خودت میدونی خودت درستش کن بگو باش تا بشه خواهش میکنم

یا باب الحوائج خواهش میکنم وساطت کن آقا

،،

پسرم حداکثر سه هفته دیگه باید بدنیادبیاد برای زایمان راحتم دعا کنید

ممنونم بچه ها

ولی زیاد از لحاظ روحی حال خوبی ندارم  تو فکر سال دیگع و اتمام مرخصی زایمانمم ک باید برم سرکار یه شهر دور

دعا کنید برام

ینی تو اوج خوشی و شادیم ک باشم با باداوری این موضوع همون لحظه اشکم درمیاد😧

شوهرمم ازمون استخدامی داره این روزا همش درحال مطالعس

 

 

نی نی دارم

سلام دوستای قدیمی و جدید و رهگذرهای وبلاگ من

من سه ماهه حاملم

:)

برام دعا کنید صحیح وسالم نی نیم بدنیا بیاد و مشکلی پیش نیاد

ویار و حالت تهوع شدید دارم و تقریبا همش حالم بده

از دیشبم با همسرم قهرم چون پریرورفتم سونوگرافی ان تی و غربالگری، جنسیت نی نی مشخص نشد اما حدس میزدیم بشه،ولی خیلی کوچولوئه هنوز

مادرشوهرم شب زنگ زد بهمسرم گفتش شیر داری یا روباه

منم کلی بهم برخورد ،الان شیر ینی پسر روباه ینی دختر؟

بعدش به همسرگفتم منظور مادرت از این حرف چیه و این چ حرفیه

اخه مادرش دخترخودشو اصلا تحویل نمیگیره با اینکه یکی هست و سه تا پسرشو بیشتر دوست داره،همسرمم گفت تو بدبینی و این ضرب المثله و.تو با مادر من بدهستی و....

منم باهاش قهرکردم الانم قهرم

بنظر شما حق با کیه:(

من نبایدناراحت میشدم؟

نه روز خونه بودم

من بعد از نه روز موندن توی شهرمون امروط اومدم سرکار

اینجا بخاطر بارون سد لبریز شده بوده و روستاهای اطراف شهر رو آب برده:(

تو شهر خودمونم خطر سیل بود البته بخاطر بارندگی

خدایا شکرت

خونه تکونی اجباری هم داشتم

اجباری واسه خاطر یه موش ک از مجرای فاضلاب ک آب لباسشویی میره اومده بوده تو خونمون و کلی خرابکاری کرده بود

پدرم درومد همش داشتم میشستم و میسابیدم

ولی کارای عیدم تموشد شکرخدا

 

اینستا

دوست جونام من تازه اینستا نصب کردم آیدیم   s_azimi9763    هست خوشحال میشم اونجا هم در ارتباط باشیم :*

شرحی بر چندوقتی ک نبودم

سلام دوست جونهام

مرسی ک هنوز هستین و میخونین فکر میکردم بلاگفا دیگه فراموش شده .اول ایام فاطمیه رو بهتون تسلیت میگم

خب الان بهتون بگم ک شغل من معلمی هست:)

چهارسال دانشگاه فرهنگ.یا.ن خوندم و الانم توی تقسیم بندی محل خدمتم افتادم یه منطقه محروم ک پونصد کیلومتر دورتر از شهر خودمه

اما توی شهر خونه گرفتیم و هرروز رفت و برگشتم ب مدرسه روی هم180کیلومتر میشه و.کمی سخته

همین بهمن ک الان توی اونیم من فارغالتحصیل شدم،چون ترم اولم بهمن شروع شده بود

وحکممونم خداروشکر دیروز خورد بعد از کلی سهل انگارز از طرق مسئولای دانشگاه ک پست قبلم گفتم

یکماه یکماه مامانو بابا و داداشمو نمیبینم و اینش خیلی سخته

توروخدا دلداریم بدین یه کم:(

همسرمم باهام اومده ب همین شهری ک میگم البته بعد از کشمکش های بسیار ک مامانش نمیخاست بذاره باهم بیاد و خودشم راضی شده بود نیاد

من پامو کردم توی یه کفش ک من تنها نمیرم 

اصلا دوست داشتم انصراف بدم و نرم سرکار چون اصلا فکرشم نمیگردم بندازنمون یه شهر دیگه اما در صورت انصراف باید پنجاه میلیونی جریمه میدادم ک دانشگاه فرهنگیان رفتم و توی دوران دانشجویی حقوق و بیمه و....میگرفتم،

خلاصه بعد ازکشمکش های بسیار باهم اومدیم و اولش چهل روز توی روستا خونه گرفتیم همونجا ک مدرسه هست

اما خیل امکاناتش پایین بود برای همین اومدیم توی شهر

جهاز خودم و خونه امونرو ب امان خدا توی شهر خودمون ول کردیم،فقط گاز و یخچال قبلی مامانمو آورد یم باوسایل مختصری و تویه سوییت هستیم

خیلی دلم برای خونمون و.وسایلم تنگ.میشد اولا

دعا کنید زود بهمون انتقالی بدن و بریم

آقامم برای سرگرمی یه جا رفته سرکار ک اصلا راضی نیست و برخورد درستی ندارن باهاش دیشب کلی گریه کردم بابت این موضوع

همش عذاب وجدان دارم ک داره اذیت میشه فکر میکنم تقصیر منه

ولی اگه بامن نمیومد ممکن بود یکماه یکبارم همدیگرو نبینیم و بنظر من اینجور زندگی دیگه فایده نداشت

اخه از اول زندگیمون من نصف هفته خوابگاه بودم نصفش خونه واقعا حوصله دوری و جدایی و رفت و آمد نداشتم

ولی الان عذاب وجدان دارم ک همسرم داره زحر میکشه هرچند زیادبرویخودش نمیاره

اما یکی از مزیت های اومدن باینجا این بود ک دیگه با کسی ارتباط نداریم و فقط ب همدیگه اهمیت میدیم و کسی هم نمیتونه دخالت کنه توزندگیمون

اما دلم میخاد برگردم شهر خودم،بهمون گفتن بعد از سه سال برمیگردونمون خداکنه زودتر بریم 

برام خیلی  دعا کنید

فداتونم:*

پ،ن: باگوشی مینویسم چون کامپیوتر جانداشتیم بیارم و باید با اولین پولم لپتاپ بخرم خدا بخاد،واسه همین انقد فلط املایی دارم ببخشید واقعا

فردا سالگرد عقد ماست یادم رفته بود خخخخ

روزهای پرمشغله

سلام 

امروزم یه روز دیگه ک از سرکار اومدم وخسته ام 

این چند روز همش درگیر برنامه های دهه فجر بودم و همش آش میخوردم سرکار خخخخ

همسرمو کم میبینم این روزا کارشون زیاد شده و ساعت هشت نه شب میادخونه و از خستگی میفته

منم عصرا ک میام خونه با سرویس یه قسمتی رو چون همسر نیس بیاد دنبالم پیاده میام البته خیلی مسافتش زیاد نیست اما خوشم میاد ازین پیاده روی و گاهی خریدم میکنم خخخح کثلا پریروز شلوار خریدم برای آقایی 

حقوقمون برای این ماه درست نشد همش بخاطر سهل انگارز مسئولای دانشگاه ک مدارک فارغالتحصیلی مون رو زود نفرستادن :(

انشالله از ماه بعد درست بشه

دوروز تعطیلم و حسابی میخام بخوابم انشالله

روزایی ک میرم سرکار کمخوابم و همش خسته ام

قبلا میگفتم زن ها حتما باید مستقل باشن و سرکار برن الان میبینم ک لطافت و ظرافت و حوصله ی یه خانم با سرکار رفتن کم میشه

راستی شما میدونین کارمن چیه؟

خخخخ

فکر کنم تو وبم هیچوقت اشاره نکردم بهش

این روزا سریال ریشه ها ک عرشب ساعت نه از شبکه نمایش میاد رو میبینم خیلی دوسش دارم کتابشم خوندم الانم دادم ب آقایی اونم نصفشو خونده خیلی جالبه پیشنهاد میکنم بخونین از الکس هیلی هست سرچ کنین میاد خیلی احساساتی میکنه منو

البته ب اونایی ک تا حالا فیلمشوندیدن و کتابشم نخوندن توصیه نمیکنم فیلمه رو چون نصفه شده و نمیفهمن چی بچیه

دالان خوابم میاد عصرا میخام بخوابم ولی میام اینترنت و تلگرام و....ساعت ها سرگرم میشم میبینم شب شده

راستی بازی کوییز آو کینگ:quiz of kingهم این روزا منو کمی معتاد کرده

فعلا

اینا رو.مینویسم ک.بعدا یادم بمونه شاید برای کسی حالب نباشه:)

 

احوالات ما

سلام دوستای گلم

ازینکه میبینم هنوز چندتا از دوستای قدیمیم اینجان خیلی خوشحالم 

من پست قبلرو ک مینوشتم خیلی عصبانی بودم دلمم گرفته بود

بعدش دیگه خوبشدم خداروشکر

هروقت دلم برای مامانم تنگ بشه خیلی بهم میریزم

دوهفته.قبل رفتیم شهرمون و و پنج روز پیش مامانم بودم و.پنج روز خوابگاواسه امتحانای ترم آخرم 

وقتی اومدیم اینجا یهویی تنهاشدم خیلی دلم گرفت

الان ک پنج ششروز گذشته عادت کردم

واینکه فهمیدم انشالله خدابخاد عید و تابستونو کلا شهر خودمونیم

خیلی خوشحالم واسه این موضوع خدایا خواهش میکنم همه چی خوب باشه

منظورم کار آقامه

این ماه ممکنه اصلا حقوق نگیرم ممکنه هم حقوق کامل هم عیدی

بستگی ب اعلام کردن فارغالتحصیلیم از دانشگاه ب اداره داره خدایا خواهش میکنم توی این مشکلات مالی اینو درستش کن

ممنونم ازینکه هنوز میایین ومیخونین

یه تقاضای بزرگ دیگههم از خدا دارم التماس دعا اگه اتفاق افتاد میام میگم:*

شب یلدای سرد و سوت و کور

پارسال ناراحت بودم شب یلدا خوابگاهم

امسال ک بدترشدشدم 

دارم باگریه مینویسم

شهرغریب دور از خانواده

شوهرمم سرکار ساعت نه و ربعه

غذایی ک داره میسوزه از گذاشتم گرم بمونه

بغضی ک هرلحظه بزرگتر میشه

اشکی ک هرلحظه روونتر میشه

خدایا ب این بنده ی تنهات کمک کن