دست نوشته ها خودم


گل سرخی به من دادی
گل زردی به تو دادم!
دلت بشکست !!
غمی جانکاه در سیمای تو بنشست
تو با اشک به من گفتی:
مگر من را نمیخواهی؟!!
چرا از من جدا گشتی؟!!
تو با حسرت مرا دیدی ولی افسوس
منظورم را نفهمیدی!!
سپس دستان گرمت را بوسیدم.
نگاهت کردم و گفتم:
توئی تنها امید جان.توئی همواره مجنونم.
مگر جان را توان باشد جدائی از امید جان.
گل زردی به تو دادم که وقتی دیگر از من سیر گشتی.
اسیر زلف یار دیگری گشتی.
به خودت زحمت صد باره نبخشی.
این تک گل زرد را به خودم ساده ببخشی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
صبح روز شنبه پنج تن از آموزگاران جوان مینابی به دلیل برخورد خودرو پراید با یک وانت نیسان حامل سوخت قاچاق جان باختند.

سرهنگ علی مجید زاده رییس پلیس راه استان هرمزگان افزود: ساعت ۷:۳۰ صبح امروز پنج تن از آموزگاران مینابی دبستان حارث بندر کرگان شهرستان میناب در مسیر ۱۵ کیلومتری جاده میناب در اثر انحراف به چپ یک وانت نیسان حامل قاچاق سوخت درگذشتند.
وی با بیان اینکه شخصی با مراجعه به اداره آگاهی خود را مقصر و مالک نیسان معرفی کرده است، اضافه کرد: تا این لحظه اطمینانی از صحت مالکیت این خوردو توسط فرد معترف حاصل نشده است و پیگیری ها همچنان ادامه دارد.
به گزارش ایسنا ، رییس پلیس راه استان هرمزگان تصریح کرد: در طول سالیان اخیر با مأموریت های پیاپی با قاچاقچیان سوخت، انسان و غیره برخورد کرده ایم اما برای جدی تر شدن این برخوردها نیاز به یک مدیریت واحد حس می شود که امیدوارم مسوولان هرچه زودتر به فکر چاره ای برای تحقق این موضوع باشند تا دیگر شاهد چنین اتفاقات دلخراشی نباشیم.
فرماندار شهرستان میناب هم با بیان اینکه سه تن از این آموزگاران در دم جان خود را از دست دادند، اظهار کرد: سید مصطفی علم کمالی، مجید پرهون و محمود پودات این سه تن آموزگار فوتی هستند.
مسعود قانعی فرد اضافه کرد: دو تن دیگر از آموزگاران به نام های مصطفی سلیمانی و مرتضی ذاکری پس از مراجعه به بیمارستان حضرت ابوالفضل(ع) بر اثر شدت جراحات وارده جان خود را از دست داده اند.
وی در پایان گفت: مراسم تشییع جنازه این آموزگاران با حضور مدیرکل آموزش و پرورش استان هرمزگان از مسجد جامع شهرستان میناب به سمت بهشت زهرا (س) این شهرستان برگزار شد.
مدیر کل آموزش و پرورش استان هرمزگان هم در گفتوگو با خبرنگار ایسنا با تسلیت به خانواده های آموزگاران فوت شده، افزود: در طول سالیان گذشته در جاده های شرق استان به دلیل حضور قاچاقچیان شاهد حادثه های دلخراشی بوده ایم که اتفاق صبح امروز نیز به همین علت رخ داده است.
احمد آخوندی با بیان اینکه در طول سالیان گذشته در شرق استان هرمزگان کمبود آموزگار وجود داشته است، اضافه کرد: در میان آموزگاران فوت شده از یک سال خدمت تا پنج سال خدمت حضور داشته اند که این اتفاق سبب از دست دادن نیروهای جوان و با انگیزه آموزش و پرورش استان هرمزگان شد.
وی در پایان در خصوص جایگزینی آموزگاران فوت شده، تصریح کرد: موظفیم به زودی آموزگارانی را برای جایگزینی خلأ بوجود آمده اعزام کنیم که هر چه سریعتر این اتفاق رخ خواهد داد.
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
یادت را لحظه ای
بر زمین میگذارم
تا در حضور بارانـــ
نفسی تازه کنم
نمی دانی که این روزها
چگونه میگذرد
نمی دانی که باد
این روزها
چه لحنی دارد
نمیدانی که درخت
این روزها
چگونه سایه اش را از من دریغ می کند
و پرندگان این روزها
نمی دانی
چقدر ساکتند
با این همه
خوشم بی غم تو شادمان نیستم
خوشم که بار غمت
بغض آسمان را شکسته است
بارانـــ ...
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام
تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد می کنیم و پولامونو می ذاریم اونجا، ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکارها رو هم زنجیر کرده
قلقلک دادن فرد مبتلا به اسهال مانند شوخی با اسلحه در حالت رگبار است
روش های رفتن به خارج
1- با ماشین
2- با اتوبوس
3- با هواپیما
4- با قاچاق
5- با فتوشاپ!
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی میدونه عشق چیه؟؟؟
هیچکس جوابی ندادهمه ی کلاس یکباره ساکت شدندهمه به هم دیگه نگاه میکردندناگهان لنا یکی از
بچه های کلاس آروم سرشوانداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.لنا۳روز بود با
کسی حرف نزده بودبغل دستیش نیوشاموضوعوازش پرسید.بغض لنا ترکیدوشروع کرد به گریه کردن معلم انو
دید وگفت:لنا جان توجواب بده دخترم عشق چیه؟؟؟
لنا با چشای پف کرده وبا صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدوگفت...ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟؟؟
معلم مکث کردوگفت:خب نه ولی الان دارم از تو میپرسم
لنا گفت:بچه ها بذاریدیه داستانی رواز عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو
حفظ کنیدوادامه داد...:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد کردم
که تاوقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی
سخته که به چنین عهدی عمل کنه.گریه های شبانه و دور از چشم بقیه بطوریکه بالشم خیس میشداما
دوسش داشتم بیشتر از هرچیزو هرکسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری....
من تا مدتی پیش نمیدونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه
من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود اس ام اس بازی های شبانه صحبتهای یواشکی مابا
هم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم وهر کاری برای هم میکردیم
من چندبار دستشوگرفتم یعنی اون دست منو گرفت خلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هواباگرمی
وجودیکی گرم بشی یعنی حاضر باشی همه چیزوبه خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هرچیزوهرکسی
به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم
وبه درم موضوعو گفت درم از این موضوع خیلی ناراحت شدفکرنمیکرد توی این مدت بین ما چنین احساسی
دید بیادولی اومده بود پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتمونمیتونستم ببینم پدرم عشقمو
میزنه رفتم جلوی دستشوگفتم پدر منوبزن اونو ول کن خواهش میکنم بزار بره بعدبهش اشاره کردم که برو اون
گفت لنا نه من نمیتونم بذارم که بجای من توروبزنه من با یه لگداونو اون طرفتر پرتاب کردم وگفتم به خاطر من
برو...واون رفتوپدرم منو به رگبارکتک بست عشق یعنی حاضرباشی هر سختیرو بخاطر راحتیش تحمل کنی
بعداز این موضوع عشق من رفت مابهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم یه نامه برام
فرستاد که توش نوشه بود:لنای عزیز همیشه دوستت داشتمودارم من تا اخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا
میکنم منتظرت میمونم شاید ماتوی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقاتواون دنیا به هم میرسن پس من
زودترمیرمواونجامنتظرت میمونم خدانگهدار گلم مواظب خودت باش دوستدارتو(ب.ش)
لناکه صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت:خب حالاخانوم معلم گمان میکنم جوابم واضح
بود معلم هم به شدت گریه میکردگفت:آره دخترم میتونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کردهمه داشتن گریه
میکردن ناگهان در باز شدوناظم داخل شدوگفت:پدرومادرلنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی ازبستگان
لنا بلندشدوگفت:چه کسی؟؟؟
ناظم گفت:نمیدونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهایش دیگه توان نداشت ناگهان روی
زمین افتادودیگه هم بلند نشد...اره لنای قصه مارفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون۲تاتوی اون دنیابهم
رسیدن....
لنا همیشه این شعروتکرار میکرد ((((خواهی که جهان درکف اقبال تو باشد؟خواهان کسی باش که خواهان تو
باشد؟خواهی که جهان در کف اقبال توباشد؟اغاز کسی باش که پایان توباشد))))
.....واین هم عاقبت لــــــــــــــــــــــنای قصه ی ماست......![]()
|
پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه![]()
یارو به دوستش میگه چرا کولر نمیخری؟ دوستش میگه: بدرد نمیخوره! اونایی هم که دارن گذاشتن رو پشت بوم! ![]()
یارو با دوستش میرن بلال بخورن یکی از بلال ها رو برمیداره به دوستش نشون میده میگه : اینو میبینی! قدرت خدا زمان پیغمبر اذان میگفت!!!![]()
یارو بچش گم میشه میره دفتر خدمات ارتباطی میگه بسوزونیدش![]()
اگر دیدی کسی حالش خرابه بدان که چاره اش یک دست کبابه! اگر دیدی کسی چون باد میرفت بدان یارانه دادن بانک میرفتت. ![]()
پدر بزرگ رو به نوه:
بدو برو قایم شو
امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت
نوه:
نـــــــه، شما باید قایم شی،
من بش گفتم نمیام چون شما مردی![]()
امیدوارم حالتون خوب باشه و ازاین وبلاگ خوشتون بیاد![]()
پدردستشو گذاشت روشونه پسرش ازش
پرسید من قوی ترم یا تو؟پسر گفت من
پدر با کمی دل شکستگی دوباره پرسید
من قوی ترم یا تو؟پسر گفت من پدر بادلی
گرفته به یاده همه زحمتایی که کشیده بود
دستشو از رو شونه پسرش برداشت
دو قدم دورتر رفت پرسید من قوی ترم یا تو؟
پسرگفت شما پدر گفت چرا نظرت عوض
شدپسرجواب داد(وقتی دستت روشونه ام
بودفکرکردم دنیا پشتمه )به یاده همه
پدرهایی که دنیایی بودن واز دنیا رفتن....
الو ... خونه خدا ؟ صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟ فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت : مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونهء خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده .
بگو من میشنوم .
مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:
خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ
شدن و حرف منو نمی فهمن.
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:
آدم ، محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه
مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت ، آرام و آسوده ، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.