زائر
ای سنگ من از خاکم،تو از خاکی ...
چرا باید به دور تو بگردم؟؟
کعبه گفت:
من از خاکم،تو از خاکی ،تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم!
ای سنگ من از خاکم،تو از خاکی ...
چرا باید به دور تو بگردم؟؟
کعبه گفت:
من از خاکم،تو از خاکی ،تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم!
آرامگاه خستگی ام بود
سر پناه بی کسی ام بود
طوفان تو آن را از من گرفت،کجای دنیای تو را گرفته بود ؟!؟
گفت: ماری در لای لانه ات بود،تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند.
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و
تو ندانسته به دشمنی ام پرداختی!
نه بچه های الان که ابروهاشونو بر میدارن...
تا شبیه مادراشون بشن!!!
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست
صد بار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
این امواج دیوانه ی تو از کرانه چه میخواهند ؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند ؟
دریا در مقابل سوالم گریست !!! امواج هم گریست !!!
آن وقت دریا گفت:
طعمه مرگ تنها آدمها نیستند،
امواج هم مانند آدمها می میرند
و این امواج زنده هستند که لاشه ی
امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش
می سپارند !!!
در همه جا جای دو ردپابود...
جای پای من و خدا...
به سخت ترین لحظان که رسیدم فقط یک جای پا دیدم
گفتم:خدایا!
تو در سخت ترین لحظات زندگیم رهایم کردی؟
ندا آمد:
این جای پای من است که تو را بر دوش می کشیدم
شخص نمازش را شکست و گفت:
مردک من در حال رازونیاز با خدا بودم
تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لخندی زد و گفت:
من عاشق دخترک هستم تو را ندیدم و
تو عاشق خدایی و مرا دیدی...!؟
قرارم باش
یارم باش
جهان
تاریکی محض است
از این تاریکی می ترسم
از این تنهایی می ترسم
تو
کنارم باش

ما همان کودکان پاک و ساده دیروزیم
که تنها گناهمان بازی با کفشدوزک ها بود
اما امروز آدمهایی پست و بی مروت
در اندیشه جعل تبسم
بر نگاه کودکانه ی مان هاشور می زنند
چرا؟؟؟

چوپان قصه ما دروغ گو نبود
او تنها بود و ار فرت تنهایی فریاد گرگ سر میداد...
افسوس که هیچ کس تنهاییش را درک نکرد
و همه در پی گرگ بودند
دراین میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...
دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم
مگر سوزد همان شمعی که می سوزد سرخاکم

زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش ...
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه میگذارند.
و چه زیباست شرم زمین که خودش را بخواب می زند

چند ساله دارم آهنگهای مختلف رو امتحان میکنم
ولی هنوز هیچ آهنگی مثل لالایی تو آرومم نمیکنه ! ! !
مادرم

شــــخصیت منــــو بآ بـــرخوردمـــ آشتبـــــآه نـــــگیر شخصیــــت مــــن چیـــزیهـــ کــــه من هستمــــ،امــــــآ بـــرخــورد مــــــن بستـــــگیــ دآره بــــه آینکـــهــ ” تــــــــــــــــــــــو ” کـی باشیــــــ…

این روزای سخت که بگذره
میرم میزنم سرشونه خدا
و میگم :
حال کردی بی کسی ها رو !!!!

نمیدونسی که چقد دوستت دآرم
نمیدونسی که هروقت میآی اگه نتونم ببینمت
یه بغضی تو گلوم میآد که جرئت ترکوندنشو ندآرم
نمیدونسی هرشب بآ یآد تو چشمآمو رو هم میذآرم
هرشب آخرین دعآم این بود که تو رو تو خوآبم ببینم
نمیدونسی وقتی که میشنیدم دآری میآی بآل در میآوردم
میخآسم هرچه زودتر ببینمت
آخه فقط تو رو دآشتم
بی خبر از اینکه من فقط یه روزی مآله تو بودم
ولی حآلآ
حآلآ که دیگه مآله تو نیستم
حآلآ که رفتی و دیگه نمیآی
بآز من
دوستت دآرم
بآ ندیدنت بغضم همش هس
هنوزم بآ یآد تو میخآبم
هنوزم آرزوی دیدن تو رو تو خوآبم دآرم
هنوزم بآ شنیدن خبر اومدنت بآل در میآرم
ولی تآزگیآ یه آرزوی دیگم دآرم
این که بی من بآ اون یکی بهت خوش بگذره
(دوستت دآرم)

همینـــ...
قصـه ام کـوتـاه بـود
بـه سـر رسیـد،
کـلاغ جـان
تـو هـم بـرو
شـایـد جـایـی دیگـر
قصـه ای زیـبـا
منتظـرت باشـد...


دلم گرفته از آدمایی که میگن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات می میرن ووقتی آفتاب بشه همه چیز یادشون میره

بگذار دوست بمانیم...
عشق همه چیز را خراب میکند

دست به صورتم نزن
میترسم بیفتد نقــــاب خنـــــدانی که بر چهره دارم
وبعد سیل اشـــــــک هایم
تو را با خود ببرد
وباز من بمانم و
..........تنهـــــــــــاییــــــ
ســــــرخ میشوی وقتی میشنوی دوستت دارم
زرد میشوم وقتی میشنوم دوستش داری!
چهارشنبه سوری راه انداخته ایم!!!
ســــرخیـــه تو از من،زردیــــــه من ازتو
همیشه من میسوزمو....
همیشه تو میپری..............!!!