.۰گور بابایــــــ بضیا ....سلام میکنم ب بعدیــــــــــــا!

۱اینجا مــــــــــــال منهــ بهـــ عشق جدید هم نیازمنـــــــد نیـــــــــستم .افتاد؟!

۲نصیحت مصیحتم تو گوشــــــــم پره پس لدفن خفهـــ!

۳اگه میشه نظر خصوصی و یواشــــکیم نزا اگه هم  نمیشه کهـــــ .....

۴انتظار دارم وختی بت سر میــــــــــزنم تو هم ی سرکی ب مابکشـــــــــی!

۵شک نکن بت ســـــــر میزنم و تمام نظرارو میخونــــــــــم!دیگ انقد حالیــــــــمهــ بابا!ا

۶از تموم هوسای قبلنــــــــمم بیـــــــــزارم اصن ارزش نداش بره ب درک.....

۷من مسیول چیزی هستم ک میگم نــ چیزی ک تو ازش برداش میکنی!!!!!

۸تا ی حدی بات راهـــــــ میام از حدش ک بگزره از روت رد میشــــــــم.....

۹پروفایله مبارکم فعالــــــــه ...ا

۱۰گه نمیتونی منه فسقــــــــــلو تحمل کنی بگو تا کـــــــــات کینم خب؟!چون اینجا هیچــــــــــــی ب هیشـــــــــکی تحمیل نیمیشه.....ملسی کــــــــــ خوندی

 

one day iam not here...

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ ﻫﯿﭻ اتفاﻗﯽ نخوﺍﻫـــــــﺪ ﺍُﻓﺘﺎﺩ..

 

 

ﻧﻪ ﺟﺎیی ﺑﻪ ﺧﺎﻃِـــــــــﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿشــــــــﻮﺩ،

 

 ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒـــــــــﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ 

 

ﻣﯿشـــــــــﻮﺩ، نه ﺗـــــــــﻪِ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘـــــــــﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ 

 

و ﻧﻪ ﺩرﺗﻘﻮﯾـــــــــﻢ، ﺧﻄّﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮِﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ..

 

ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼمادﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳِﭙﯿﺪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ،

 

 ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨـــــــــﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ میشـــــــــوند، 

 

کسی که دوستش داشتم ﺑﻌـــــــــﺪ ﺍﺯ ﻣُﺪّﺗﯽ 

 

در اغوش دیگری ﻣرا ﺍﺯ ﯾﺎﺩ میبــــــــﺮد، و ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ

 

 ﺑﻌـــــــــﺪ از ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗــــــــﻊِ ﺧﻮﺭﺩَنِ ﻏﺬﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ

 

 ﺧﻨﺪﻫﺎﯾِﺸـــــــــﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿشـــــــــﻮﺩ..

 

و ﻣﻦ ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨـــــــــﻢ 

 

ﻭ مداﺣﯽ را ﮐﻪ الکی ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎی نداشته ام ﻣﯿﮕﻮﯾـــــــــﺪ 

 

ﻭ ﺍﺷﮏِ ﺗِﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾـــــــــﺰد...

الآن سآل ۱۳۹۳ اخرین جمعه تابستونه!!!!!

این وبلاگ زندس.....

من زندم.....

همتونم جز مخاطب خاص این پست..........

سال نو؟هه!

آرامــــتر تکانش دهید....مــــــــــــــرگ مغزی شده......

 

چیزی برای اهــــــدا هم ندارد!!!

احســـآسم است....

تا همین دیروز زنـــــده بود.......

خودم دیدم

کسی لهــــــش کرد  و رفت.....!!!!

 

 

 

  

+تیغ روزگار شاهرگ کلامم را آن چنان بریده ک سکوتم بند نمیآید

نفرین ب زندگی!

مثل درمانده ای شدم که خودش را از برجی پرت کرده باشد پایین و هیچکس دور جنازه اش پیدا نشود و حتی از روی کنجکاوی هم کسی بالای سرش نیاید... توی آن برج زد به سرم،همان موقع که همه چیز تمام شده بود...میخاستم خودم را بیندازم پایین،حتی تجسمش هم کردم! شاید هم انداخته بودم و حالا داشتم تماشایش میکردم!! خودم را که پایم و یک دستم کنده شده بود وچند تکه شده بودمـــــ ...!

من احتمالا شب قبل کنکور میمرم کارم ب شوهر و بچه و پیری نمیرسه.....!

سالها بعد ،

من در کنار یک مرد زندگی میکنم ،

مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،

مردی که شاید من زنِ روياهاش باشم اما ،

اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ،

رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...

جسمم کنار اون میخوابه اما ،

افکارم در کنار تو .

سالها بعد ،

بي هوا وقتی یادت ميوفتم ،

فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....

شاید اسم تورو گداشتم روی پسرم ،

سالها بعد ،

من زنیم که از عذاب وجدان داره ميميره ،

زنی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک مرد دیگست ،

زنی که به دوست داشتن های مرد دیگه پاسخ میده اما ،

نه از ته دل ...

سالها بعد ،

وقتی همه خوابن ،

ميرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،

تو اون نور کم سوي چراغ خواب به تو فکر میکنم ...

از سیگارم کام های عمیق میگيرم ،

و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟

در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سيگارم رو به اتمامه ،

و من ،

با عذاب و با دلی پر از غم ،

باید برم کنار مردی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...


سالها بعد این موقع ،

تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،

من کنار كسيم که ،

فقط باهاش هم خونم ...

سالها بعد ،

زنیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...

زنی که خیلی ها ميشناسنش اما ،

اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست

کارم نصفه نیمه موند.........

امروز ی چیزیو فهمیدم ک دگ بیشتر از ظرفیتم بود...عملا نابود شدم.....رفتم تو حموم و تیغو برداشتم....ب هیچیم فک نمیکردم....هیچی....میترسیدم محکم بکشمش رو پوستم....

اروم کشیدمش یکم خون اومد...دوباره و دوباره تکرار شد....بار چارم درد داش بدجور میسوخت....تو اینه نگا کردم.....اصن خودمو نشناختم......صدای گوشیم اومد ب خودم ک اومدم ،یهو اشکام سرازیر شد و نشستم وسط حموم....

ب حال خودم گریه کردم.......................

االان پشیمونم....اگ یکم دگ تحمل میکردم..فقط یکما.....الان دگ اینجا نبودم...راحت شده بودم....ازخودم...از زندگی ..از ادما....از همه چی.....ولی.................نشد ک بشه:(

 

 

ینی میشه فردا نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟خدا؟؟؟

دیوونگی یعنـــــی :
عکسشو تو گوشیت هی نیگا کنی واسه بارِ هزارم..........
انگار تا حالا ندیدیش.............!
بوسش کنی محکم مثه دیوونه هااااااااااااااااااااااا:******
... بگی آخه خو دلم همش یه ذره میشه برات.....
مثه یه دختر بچه احساساتی چشات داغ بشه،
بغض کنی،
زرتی اشکات بریزه.....................!
شمارشو با ذوق بگیری.....
شاید اینبار جوابتو داد......
شاید با مهربونی بگه جونم..............شاید شاید.....
بازم همین صدای مزخرف توی گوشت بپیچه.............. :

  "مشترک مورد نظر در حال مکالمست لطفا بعدا تماس بگیرید"

 

 

 

 

اخیش خالی شدم

:)

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﺖﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﺴﯽ


ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﻪ....


ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﯼ

" ﭼﺮﺍ اسامو ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؟!"

ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﻦ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﺕ ﺭﻭ ﺻﺮﻑ

ﺍﯾﻦ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪﺵ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ!!

ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﺮﺳﯽ...

ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﭼﺖ ﮐﻨﯽ!

ﯾﻪ ﺷﺎﺭﮊ ﺩﻭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮐﻢِ ﮐﻢ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﻭﺍﺳﺖ!

ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ، ﭼﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺧﺘﺮ،

ﺭﺍﺣﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻨﻢ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ

ﺑﮕﻪ " ﻓﻼﻧﯽ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ؟"

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺍﻧﻘﺪ " ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ " ﻭﺍﺳﺖ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ

ﺩﯾﮕﻪ ﺟﺎﯼِ ﺧﺎﻟﯽِ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺣﺲ ﻧﻤﯿﺸﻪ ...

ﺍﻳﻦ ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺷﺪﻩ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ!!!
 
ادامه نوشته

امشب با ده تایشان عشق بازی کردم........


همه یشان باکِره بودند


اولین کسی بودم


که آتش وجودشان را شعله ور می کرد


دلم برایشان می سوخت


بدنشان را تسخیر کرده بودم


ولی آنها تا لحظه ی اِرضا شُدنم با من بودند


سیگارهایم را می گویم...