. . ســیـــــــز د ه ، بـــه ، د ر ا نـــــه . .
سـیـزده نبـوَد نحس که آن هـم عـددیست در هـرچـه بـه بینی رقـم نیک و بـدیست
گر زشت بـخوانـی هـمـه گل هـا خارنـد نیــکـوبنگــرکه خارو گـل در سـبـد یست
. . . . . . . . . .
سـیـزده نـو روز آمد بـا صـلابت ، بـا وقــار با نسیمی خوش که دارد مـژده هـا یـی از بهـار
گرچه نحسش میشمارنـد این نبـاشـد حرف ما چون نبا شد نحسی اندر روی گل ،بـا سبزه زار
نحسی انـدر جهـل ما با شـد که ازآن غافـلـیـم زشـتی بـا طـن نیـا یــد از کسـی انــد ر شـمـار
لطف حق خونست وجاری دررگ ماروزوشب شـکـر حق ناگفـتـه مانـد و ما نگـیریمش به کار
بی شمارانـد یشـۀ نـحس ازخیـال ما گـذ شـت هـرچه خودکردیـم ، خوانـدیمش قضای روزگار
این یکی مـنـفـور و آن دیگر بوَد محبوب مـا کی خدا راضی شودصُنعش به این رسم وقـرار
بـادلی پــر مهـر و دور از نفـرت نـوع بـشـر پـا گـذاریـم ای رفـیـقـان در مـسـیـر جو یـبـــا ر
بـرشـتـا ب رفـتـن عمـر ازکف خود بنگـریـم نیست بـرمـا، در شـتا بـش احتسـاب واخـتـیــار
وقت صحبت ، ما همه مـّلای علم ودانـشـیـم لحـظه ای هـم شک نکــردیـم ازعـدم یا اعتبــار
یک نظر کوته ببین خود را ومردم را بـلـنــد تـا به بـیـنی مـردمی بـر د یــدنت در انـتـظـا ر
عیدمان رفت و میسّر می نشـد دیــدار دوست سـیزده غـافــل نباشـیـم از خود و جبــران کـا ر
گرزمان خوش بودوجا،خوش یادی از[راوی] کنید کـاو به خوش بودن فــراوان می شناسد ابتکـار
. . . .شاد باشید ح . م . ع . ( راوی) / ۱۳/۱/۹۲
