دلم صدای باران را میخواهد ...  

از تنهایی گفتن ، از دنیا ، از دلتنگیهام نمیخوام بگم ...

فکر میکنم اینا برا دلمم تکراری شده گرچه همین چیزهاست که زندگی مرا میسازد ...

امروز میخوام از صدای برگ ها بگم ..

از صدای آب..

صدای سکوتم را که زیاد شنیده ام ..

دلم صدای باران را میخواهد ... 

بخورد بر روی نادوان خانه و چه شوقی در دلم میاورد

به یاد کودکی هایم برقصم در زیر باران

باز باران با ترانه...

دلم صدای غرش آسمان را میخواهد ،

چه برقی دارد نگاهت آسمانم ...

من تا آخرین لحظه زیر باران نگاهت خواهم ایستاد

تو فقط نگاهم کن ،

آن وقت من چشمانم را تابلوی نقاشیت خواهم کرد ...

چه حس زیبایست حتی گفتن از تو باران ...

ای بهانه ی زندگی من...

ای ترانه ی زندگی من ببار ...

که دلم پرواز میخواهد...

سوار بر شانه های باد به سویت خواهم آمد ...

دلم برای هو هوی باد تنگ شده ...

تو بروی ومن به دنبالت بیایم ...

این را از کودکی تکرار کردم گرچه هیچ وقت نرسیدم ...

اما خیال رسیدن مرا بس است ...

همین اطرافم در همین حوالی

فقط کافی ست گامی پایین تر بیایی

پ.ن:آره... اومدم

      اما با كلي بي‌خيالي...

 پ.ن2: تسليت...

ديوووووووونه شدم ديگه...

آهسته بیا ،

باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای

اینجا قلب من است

آهسته ،

این قلب، شکسته…

 نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته

شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !

آمده ای که بگویی پشیمانی؟

اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته

آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،

بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان

بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،

بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار

آهسته ، قلبم بدجور شکسته

دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته

آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،

یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را …

بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو

ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو

بگذار در حال خودم باشم ،

نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را

نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را

بگذار در حال خودم باشم ،

به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،

پس بگذار با تنهایی تنها باشم

در خلوت خویش با غمها باشم ،

نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم

آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته …

یکی دیگه رو داره...

گریه نکن عروسکم اگه چشام بارونیه 

برای من جدا شدن نگو کار آسونیه

بغض دل شکسته ام هق هق گریه می گیره

کبوتر عاشق من انگاری داره میمیره

گریه نکن عروسکم عاشقی اما نداره

هر کی میاد یه روز میره آدمو تنها میزاره

گریه نکن عروسکم هیچکی منو دوست نداره

اون که میگه عاشقمه رو دل من پا میزاره

دلها همه سنگی شدن به رنگ دلتنگی شدن

آدما این روزا مثل عروسکا رنگی شدن

گریه نکن عروسکم نمیادش اون که می خوام

رفته ز پیش چشمونم مونده ولی یادش باهام

گریه نکن عروسکم اون یکی دیگه رو داره

همون که یواشکی سر روی شونش میزاره

گریه نکن عروسکم اون منو یادش نمیاد

ولی من عاشق می مونم حتی اگه خودش نخواد


پ.ن: نمي‌دونم چي بگم...

       اشتباه از منه،

       هر كاري دوست دارم مي‌كنم،

       نوبت به تو كه مي‌رسه ازت ايراد مي‌گيرم...

       شرمندم...

       نمي‌دونم چمه...

       شاد باشي عزيزه دلم...

به شماره افتاده دلم...

هنوز قلبم شماره می زند

هنوز

نبض میلادت می زند 

چیزی نمانده به تو 

اما من همچنان بی قرارم

روزها پشت هم در گذرند و دستانم بر قلم خط می خورند 

تا بنویسد حسی برای میلادت

بیا

نبض میلادت می زند

و تمنا کرده ام از ابرهای بهاری که فردا میلادت باشد تا من نیز متولد شوم

نبض میلادت می زند

به شماره افتاده دلم 

تپش تپش هایش را می شنوی ؟

دستانم خالی است هیچ چیز ندارم که هدیه ات کنم

جز دلی که پیشتر از آن تو شد

نبض میلادت می زند


پ.ن1: نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

پ.ن2: جوجو، مامان پيشي، تولدت مبارك...

         هر چي آرزو داري همين الان روكن بينم...

پ.ن3: كاشكي همين الان بارون بياد،

         تا شايد يكم دلم آروم بگيره

         دل به دل لوله كشيه، نمي‌توني هيچ وقت حالاتتو

         ازم پنهون كني...

         تند تپيدن هاي قلبت، نفس، نفس زدن هات

         خوش حالي هات...

         هيچ كدومو نمي‌توني ازم پنهون كني...

 

ادامه نوشته

ساكت نمون...

حرفا زياده...

خيلي زياد...

اما گفتنش از توان من خارجه...

همون كه بتونم بپذيرم...

خودش كليه...

ادامه مطلب!

يه سوال اعتماد به حرف يعني چي؟!

ادامه نوشته

چه مي‌خواهي؟!...

مرا از این که میبینی پریشان تر چه می خواهی

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می خواهی

مرا بیخود به باران میبری با مستیه چشمت

بیا این چشمها این گونه های تر چه می خواهی

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه می خواهی

من آن فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم

بگو شیرین ترین رو یا بگو دیگر چه می خواهی

تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی

حواست به منم باشه...

 
حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم 

هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم 

حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو 

چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و 

حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم 

به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم 

حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی 

تو که از من به جز اسمم نه میدونی نه میشناسی

حواست به منم باشه

خدایا از تو دلگیرم دارم ازغصه میمیرم 

چرا قسمت همین بوده که محتاج و زمین گیرم 

نه آغوشت و میبینم نه اجابت میکنی دردم 

یه کاری کن من از اینجا به اغوش تو برگردم 

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه 

نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه 

حواست به منم باشه 

خدایا زندگی اینجا کنار ادمها سخته 

تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته 

خدایا کفر حرف من نذار لبهام به حرف واشه 

برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه 

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه 

نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه 

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم 

هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم 

حواست به منم باشه 


هرجور راحتي

مي‌خواد حواستم نباشه

چه فرقي مي‌كنه...

چرا كسي به من نگفت...؟!

چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم

تو نیستی و من ز جور روزگار

خموش و بی کس و صبور می شوم

چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود

در این سکوت سهمگین

بدون خنده های گرم و دلنشین تو

تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود

چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای

کتاب اعتقاد من به زیر بار زور می رود

و آرزوی این دل شکسته ام

- که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم - 

به قعر گور می رود

چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا

مصیبتی به عمق درد نیستی

لکه دار می کند

و این میانه موجی از دروغ و ترس را

به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند

چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود

تمام شیشه ی خیال بافی ام 

اسیر سنگ می شود

چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند

نبوده ای ببینی ام

مرا سوال های این چنین رها نمی کند

تو را به خاطر خدا ! بگو چرا ؟

چرا کسی به من نگفت . . . ؟

ادامه نوشته

دردهایم...

به دردهایم که می نگرم 

می بینم چقدر گم شدم 

میان حاله ی مه گرفته ی چشمانت

مرا کجای جاده گذاشتی 

که هنوز فریادم به گوش می رسد

گاه آرزو می کنم ، 

چند لحظه ای جای من باشی!

دلت ، دل من باشد، چشمانت ، 

چشمان من باشد،

روحت ، روح من باشد ، 

تمام وجودت از من باشد!

آنگاه خواهی دید

چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم...!

حرفي ندارم...



آدم شدم !

تا به تو برسم 

كوه غرور شدی
تا به من ...
كاش مثل ها ، خرافاتی بیش نبودند ...
ادامه نوشته

باز هم از توست حرف دل من...

باز رسید وقت نوشتن از تو....

و چه زیباست نوشتن از تو....

باز دل من طاقت دوری تو را ندارد...

نمیدانم از بین گناهانم کدامین گناه تو را از من دور کرد.

اما امشب دلتنگم .

نمیدانم یادت هست یا نه؟

اما شب ها یادم نمی رود...

شب های تنهای این روزهایم را نمی گویم

شب های زیبایی که با تو و در کنار تو داشتم...

اما فراموش نمیکنم با تو بودن در

هر لحظه ای زیبا و تکرار نشدنی

بود.

راستی "باران هم با رفتن تو یادی از ما نمی کند."

میدانم باران نشانه ای از وجود توست

اما تو را به خدا اگر دلت هوای ما رانکرد

حداقل باران را از ما مگیر...."

"مردم شهر من سخت محتاج فرشته اند"

تقدیم به تنها کسی که حرفهایم را میفهمد شايد هم ساده از آن بگذرد.

تقدیم به او...

ادامه نوشته

اي كاش آمدنت به هرگز نكشد...

ستاره ای گریست 

و آسمان دوباره خیـس اشک شـد 

و دل دوباره بی قرار واژه ها 

دوبـاره زنـدگـی به رنگ مرگ شــد

ستاره ای شکست

و شبنمی چکید و رنگ برگ شــد

دوباره گم شدی میان لحظه ها 

دوباره بی تو دل شبیه سنگ شـد

دلـــی گــرفــت 

ستاره ای پر ازسکوت یک امید شد

دوباره حافظ از تو گفت و من؛ 

که علم بی خبر افتاد وعقل بی حس شد

مسافری رسید 

دلــی پر از نیاز سـرودن شد

ستاره از تو گفت و دل 

و سطـرهای دفتر من غرق با تو بودن شـد

کسی گریست 

زمین به زیر نگاه ستاره ای تر شد

نـیــامــــد ی ! 

و شعر من دوباره با غم عشق تو آخر شـد

...... و من, در اشک نریخته ی تو غوطه می خورم

تو نیستی و من پراز دلهره و تشویش

بر من بازگرد که همچون نام زیبایت امید لحظه هایم هستی!

كاغذان...

مي خواستم واژه اي پيدا كنم تا

دلتنگي كهنه و بي خاصيتم را عرضه كند ،      ولي...

واژه ها باز هم غريبي مي كنند...!

مي خواستم كاغذي بيابم منت نگذارد...

تنش را به دستانم بسپارد ،

                                 تا نوازش دهم ، اما

اعتمادي نيست...!

اين لحظه هاي لعنتي باز هم مرا عذاب مي دهند...

                              اين دقيقه هاي بي وفا ، بي وجدان ترين عالم اند...!

ديگر دستي نيست تا دست هاي خسته ام را گرم كنند...،

        نگاهي نيست تا مرا اميد دهد...،

                                        نفسي نمانده تا به آن تكيه كنم...

 اينجا و اين لحظات ، و اين زمان كه با منت مي گذرد ،

                      آخرين ايستگاه عاشقيست...!

ادامه نوشته

دو راهي...

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر شوخ چشمی

که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد

و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت

و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر ساده دلی

که شبی خیالش را باد با خود بُرد

شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید

و همراه غازهای وحشی مهاجر

از اینجا رفت

اینکه در آینه می بینم

کسی است

غیر از من

باور نمی کنی ؟

دیگر تشویش چشمهایم یادم نیست

لرزش دستها و سرخی گونه هایم را

بخاطر ندارم

شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه

دلهره هایم را جا گذاشته ام

و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !

هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولاني نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردي؟!

از آن روز که قرار بود بیایی و نیامدی

تا همین امروز که قرار نبود بیایی و آمدی

چه بر من گذشت بماند ...

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر شوخ چشمی

که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد

و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت

و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر ساده دلی

که شبی خیالش را باد با خود بُرد

شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید

و همراه غازهای وحشی مهاجر

از اینجا رفت

اینکه در آینه می بینم

کسی است

غیر از من

باور نمی کنی ؟

دیگر تشویش چشمهایم یادم نیست

لرزش دستها و سرخی گونه هایم را

بخاطر ندارم

شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه

دلهره هایم را جا گذاشته ام

و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !

هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولاني نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردي؟!

از آن روز که قرار بود بیایی و نیامدی

تا همین امروز که قرار نبود بیایی و آمدی

چه بر من گذشت بماند ...

ادامه نوشته

ممكن، ناممكن...

ممكن است...

ممكن است چند روز ديگر

جيبهايم پر شود از برف

ممكن است چند روز ديگر

نامه هاي گرسنه برسند و شرم سيگاري برايم بگيراند

ممكن است ناگهان چايي هايم سرد شود

ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه

سينهام از دل...

دلم از صدا...

صدايم از گريه...ممكن است...

و اما چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

و من شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم ...

و من خلاصه میشوم در این نگاه غمگین او

و این سمفونی درد درونم جاری میشود هنگامی که ذره ای تو را دوست ندارم

و تو ...

و تو هر روز بیشتر از هر شب به من چشم میدوزی تا با تو چشم بازی کنم

نمی دانم آخر این راه کجاست

آخر  این حس های پوچ

آخر این وجدان پررنگ من که میشد خط بر روی روح

چگونه می توانم تو را داشته باشم 

وقتی که زمان های متعدد من فکر فرد دوست داشتنی‌ات هستم

کسی که نا خواسته من را مقاوم کرد

خنداند و اشکین ساخت گاهی این وجود سرد را

نمی دانم در آخر من تو را چه میگویم و بر آن قامتت چه میروید

ولی چیزی که در این راه نامعلوم پیداست را هاشا نکن!

من همان آدم درگیرم که هر کسی را بر آتش میکشیدم تا زمان را بسوزانم

تا بلکه قطره ای خط شود...

وچون صدایی را نخواهم شنید

چون نگاهی را نخواهم دید

و از برگ بوسه ای نخواهم چید

در شب عریان می بینم تاریکی را

تا نوری را بشکافم که جلا بخشد رویا را

تا صدایم را غرق در سیگارم کنم

که نور دود را جوهر افشانی کند

ادامه نوشته

كجا رفتند مجنون‌ها...

شب از شب‌هاي بي پايان

ميان باغ‌هاي پر گل و ريحان

صداي شعر شبگردان

كجا رفتند مجنون‌ها

مگر فرهادها از ياد شيرين‌ها فراموشند؟

و اين فريادها در كوچه‌هاي باغ

                                 -در شب‌هاي خردادي

چه فريادي!

صداي شعر شبگردان

ميان باغ‌هاي پر گل و ريحان

چه گل‌هايي

           -كه در مرداد

                          با هر باد

ز روي شاخه‌هاي شاد مي افتد

كجا رفتند آن فرهادها

                     فرياد

چه شيرين بود آن شب‌هاي شورانگيز

شراب و

        شعرو

              بي‌هوشي


پ.ن: پاييز فصل مرگ برگهاست...

       همان برگهايي كه بي‌رحمانه زير پاهايمان خرد مي‌شوند،

       بي توجه به آن كه روزي به ما زندگي بخشيدند...

پ.ن2: كجايييييييييييييييي؟!؟!؟!؟!

         جات كلي زياد خاليه):

...

در شبان غم تهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي تو‌ام،

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي تو‌ام

گيسوان تو پريشان تر از انديشه‌ي من،

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطر آلود

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي‌كردم                         

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه‌ي عمر سفر مي‌كردم

من هنوز از اثر عطر نفس‌هاي تو سرشار سرور،

گيسوان تو در انديشه‌ي من؛

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه‌ي من،

در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي‌جست

چشم من، چشمه‌ي زاينده‌ي اشك،

گونه‌ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب،

در نگاه تو تهي مي‌شدم از بود و نبود

شب تهي از مهتاب،

شب تهي از اختر؛

ابر خاكستري بي باران پوشاند،

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است؛

و سكوت تو پس پرده‌ي خاكستري سرد كدورت افسوس!

                                                            سخت دلگير تر است

شوق باز آمدن سوي توام هست،

                                           -اما،

تلخي سرد كدورت در تو،

پاي پوينده‌ي راهم بسته؛

ابر خاكستري بي باران،

راه بر مرغ نگاهم بسته

ادامه نوشته

اين‌بار هم براي توست...

امشب

در امتداد بهانه هایم

ابرهای آبستن عشق

به نامهای خیس می اندیشند

و من

به چشمهای تو ....

 و بعضی از ما 

به مترسکی اعتماد می کنیم  

که دنیایش  جالیزیست  قدیمی

- البته فکر می کند چون پدرش هم مترسک بود با اصالت است .

و گاه مي‌بايست 

از روي واژه ها پريد

واژه‌هايي كه گاه سكوتند

آن‌گاه شبيه كالاغي مي‌شوند

كه فقط كوچه‌ها را در پاييز مي‌شناسند

نبايد نگران چيزي بود 

شهر سكوت مملو از مهرباني است

كه از ديوار ها در عمق تنهايي

مهرباني چكه مي‌كند

بادبادكها به نخ‌هايشان وفادار مي‌مانند

و كسي روي بغض من ليز نمي‌خورد

با دلهره "روزها يكي يكي ديروز مي‌شوند"...

در اين شهر بايد خود را ار پنجره تكاند

وقتي بادها موافق‌اند

ديوانگي‌هارا بايد در باد نوشت

تا مجنون ترين بيد

حواسش پرت شود روي شانه‌هاي تو

فاصله‌اي كه بين من و توست

باران مي‌خواهد

كه خط هارا پاك كند،

بوي خاك بلند شود

و مثل هميشه چتر ها جا بمانند...

فاصله‌ي من و تو

به اندازه‌ي شهريست

شهر من سكوت

شهر تو حرف هاي نزده

قلابي بگير

مي‌خواهم از تصوير آسمان يالا بروم

ديروز صبح روي پشت بام

لبخند پاشيدم

تا شايد كبوترهاي مهرباني‌ات

راهي به اين شهر پيدا كنند

تا شايد من را در اين شهر بيابند

تا شايد روزي دوباره برگردند

چقدر دلتنگي بافتم

تا سردي نگاهت را اسم نبرم ،

چقدر هي به ساعت تهمت زدم

كه اداي هق هقم را

در مي آورد

كه تا صبح

تا هميشه

از سرم زياد باشد

ديروز فكر كردم

اندازه قدمهايي كه

بلند پروازانه

سمت تو

خيز برمي داشت

سنگفرش شهر سكوت را كلافه مي كرد

همه چيز را ناديده بگير

كيانايت دگر اصراري بر فهميدن حرفهايش ندارد

همه‌ي حرفهايش را بر پايه‌ي ديوانگي هايش بگذار

تو چه ماهرانه ديوانه مي‌ناميديش

و چقدر اين ديوانگي را دوست داشت

دوست داشت براي باري ديگر از زبانت

اين را بشنود

حيف كه كبوتران مهربانيت

هيچ گاه نشاني او را نخواهند يافت

و او هنوز انتظاري بيهوده مي‌كشد

بدرود

------------------------------------------------------

متن بالا يه نوشته بود براي...

كسي كه در ابتداي جاده‌ي انتظار ايستاد

اما من در آخر آن قرار داشتم

راه انقدر طولاني بود كه 

نمي‌شود چيزي ديد

او خسته شد و رفت

اما من هنوز فكر مي كنم

اون ابتدا كسيست 

اوست

مي‌دوم به سمتش 

تا باري ديگر او را در آغوش

بگيرم

مي‌دانم عاقبت روزي به ابتداي جاده خواهم رسيد

اما ردي از او نخواهم ديد

اگر باز گردد

گمان مي‌كنم كمي دير شده باشد

چون از تصوير آسماني كه تو برايم قلاب

گرفته بودي 

بر زمين خواهم افتاد

سراغم را از زميني سرد بايد بگيري

كه سرديش مانند سردي نگاه توست

تولد...

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

 و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

 و چه اندازه شيرين است امروز...

                                             روز ميلاد...

                                                   روز تو! روزي که تو آغاز شدي!


هانيه جووووووووووووووووووووونم،

                                   

                                          بهاران زندگيت مبارك

ادامه نوشته

زندگي آسان است...

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                   دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

             زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

 که نشد بال زدو پرواز کرد

                                                 زندگی اجبار نیست

         زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

                             تو عبور خواهی کرد

  از همان پنجره ها

                                                        با همان بال و پر پروانه

        به همان زیبایی


                                 به همان آسانی

                                                              زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

         زندگی آسان است

                                    بی نهایت باید شد تا آن را یافت

            زندگی ساده تر از امواج است

                           پس بیا تا بپریم

                                                  وتا شبنم آرامش صبح

                                                               تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

             تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم


پ.ن: خسته شدم از همه چيز...

تمام كنم...

امروز آمده ام تا تمام كنم

يا بمانم يا تمام كنم

امروز هم آخرين روز ابري بود

گفتند آخرين روز زيباتر است از هميشه

آنهم كمي پرنگ تر از هر ديروز

آمدم تا آخرين من باشم

تا نكند كه بي وفا شويم تا نكند كه تو تنها بماني

كه تو باشي و من نباشم

كه دلت تنها بلرزد

آخرين روز را هم ماندم تا انتها

تا بداني من بي وفا نبودم

خبر رسيده كه مي آيي آنهم بعد از سالها

نمي دانم

ديدمت چه خواهم گفت شايد نگاهت نكردم

شايد هم تنها يك وعده باشد

من گفتم تا آخرين لحظه

آن آخرين را هم براي باران گفتم

چه تو باشي چه تنها من بمانم

يا اينكه به انتظار وعده ها

اما گفته اند مي آيي همين امروز و فرداست كه ...

من اما دو دل

-----------------------------------------------------------------------------------------

می اندیشم

نه به فرداها

نمی بینمت آن روز

نه به هرگزها

تنها به تمنای خاطره ها

می اندیشم آن روز

که بی توام

نه به یک عمر

به حسرت یک نام

که تو را برد از یاد

به تماشا به سکوت

به فهم ناگفته یک حرف

به تو ای بود و نبود

پ.ن: من چي باشم بهتره؟!

       سهم من چي باشه بهتره؟!

ادامه نوشته

آسمان باراني است...

آسمان بارانی است 

اشک من هم جاری است 

شاید این ابر که می نالد و می گرید از درد من است 

شاید آسمان هم از  دل من با خبر است! 

شاید او می داند 

که فرو خوردن غم

قاتل جان من است 

من زیر باران از غم و درد خود می نالم! 

اشک خود را نگه می دارم با یک بغض کهنه 

من رهایش کردم باز زیر باران 

من زیر باران اشکها می ریزم! 

همگان در گذرند! 

باز بی هیچ تامل در من! 

سر به سوی آسمان می سایم! 

من نمیدانم! 
صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است

ادامه نوشته

بي رحم...

اي دل بي يارم

تنها كس و كارم

ديدي ازم دل كند

اونكه دوسش دارم

اون كه يه عمري بود 

غصشو مي‌خوردم

ديدي چه راحت گفت 

من تو دلش مردم

اي دل غم ديدم

ديدي چه بي رحمه

معني احساسو

ديدي نمي‌فهمه

اي دل غم ديدم

ديدي چه بي رحمه

معني احساسو 

ديدي نمي‌فهمه

رفت و شدم تنها

اما، خوب مي‌دونم نيست اون تنها

من ديگه از امشب هرشب

مهموني دارم با غم‌ها

آخ كه چه‌قدر تنهام

سرد چه‌قدر دستام

سر شده صبر من

دست اونو مي‌خواد

اي دل غم ديدم

ديدي چه بي‌رحمه

معني‌ احساسو

ديدي نمي‌فهمه

رفت و شدم تنها

اما، خوب مي‌دونم نيست اون تنها

من ديگه از امشب هر‌شب

مهموني دارم با غم‌ها

ادامه نوشته

اي كاش...

 
ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن

             حسرتا!

                      مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ

نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را

                                                (ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند

                                                در آتش سوختن را؟)

یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن

                                                                  (ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند

                                                                  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی

رضایتِ خاطری احساس کردن

                                     (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

                                     در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

                                     تا به شمشیری گردنش بزنند؟

                                     حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد

                                     قابیلِ برادرِ خود شدن

                                     یا جلادِ دیگراندیشان؟

                                     یا درختی بالیده‌نابالیده را

                                                                   حتا

                                     هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)

                                                         

□

 

می‌دانم می‌دانم می‌دانم

با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

 

آه

کاش هنوز

             به بی‌خبری

                           قطره‌یی بودم پاک

از نَم‌باری

           به کوهپایه‌یی

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد

سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

ادامه نوشته

قلبم...

تو كه مي‌دونستي قلبم

بي تو لحظه هاش عذابه

تو كه مي‌دونستي حالم

بي تو داغونه خرابه

پس چرا گذاشتي رفتي

مگه مهربون نبودم

مگه عاشقت نبودم

مگه همزبون نبودم

تو كه مي‌دونستي قلبم

بي تو لحظه‌هاش عذابه

تو كه مي‌دونستي حالم

بي تو داغونه خرابه

پس چرا گذاشتي رفتي

مگه مهربون نبودم

راستي عاشقت نبودم

مگه همزبون نبودم

تو كه مي‌دونستي اشكات

واسه من شگون نداره

تو كه مي دونستي قلبم 

وقتي همزبون نداره 

يه روزم دووم نداره

به خدا دووم نداره

ديگه كاري اون به كاره

دل ديگرون نداره

تو كه مي‌دونستي اشكات 

واسه من شگون نداره

تو كه مي‌دونستي قلبم

وقتي همزبون نداره

يه روزم دووم نداره

به خدا دووم نداره

ديگه كاري اون به كاره

دل ديگرون نداره

تو كه مي‌دونستي قلبم...


ادامه نوشته

يه عالم گريه...

يه عالم گريه نشسته،

روي ديواراي خونه

بي تو و عطرت عزيزم

چيزي از من نمي‌مونه...

يه نفر حبس تو چشمات

تا ابد گوشه‌ي زندون

يه نفر عاشق عاشق،

عاشق صداي بارون

جونش و لحظه‌ي آخر

ميسپاره به دستت ارزون...

ادامه نوشته

دلواپسي...

هواي اتاق سنگين شده،

قلبم به سختي نفس مي كشه

شايد هنوز به نبودن عطر وجودت

ذره‌اي عادت نكرده

گمونم شمارش ثانيه‌ها را 

آغاز كرده

تا ديگر شرمنده‌ي تو نباشد

شرمنده‌ي اينكه

چرا هنوز هم در جست و جوي عطر توست!

بايستد بهتر است...

ادامه نوشته

تو مي‌خواي...

تو مي‌خواي من نباشم،

                           باشه ميرم از اين ديار

                           تو مي‌خواي من بميرم،

                                                      باشه مي‌ميرم صد هزار

تو مي‌خواي گريه كنم،

                          اشك منو باز ببيني

                          تو مي‌خواي من نگيرم،

                                                        پيش تو آروم و قرار

تو مي‌خواي ثانيه‌ها،

                           تموم نشه تو حسرتت

                           من مي‌خوام رها بشم،

                                                     تموم شه اون همه فرار

تو مي‌خواي خراب كني

                           كوه اميدمو چه زود!

                           پاي سرنوشت من،

                                                  اين همه حسرتو نزار

تو مي‌خواي من نباشم

                          باشه مي‌رو از پيش تو

                          اين همه بخت بدو،

                                             همش به روي من نيار

بچين از باغ دلم

                         خرمن حسرتو غمو

                          روي قبر خاموشم،

                                           بوته‌ي حسرتو بكار

ادامه نوشته

اينم هديه‌ي امروز ما...

می گویند ماندن سخت است

 ولی من برای تو ماندم....

نمی دانم بار سنگین خود را

در کدام کلبه رها کنم

می گویند برو

ولی نمی توانم

من با نیم نگاه نازک تو نفس می کشم

قلبم با گرمی دلت می تپد

ولی دیگر نمی توانم

آری ماندن سخت است

ولی بی تو ماندن سخت تر

پس چاره ای نیست می مانم ...!

من نمی دانم چگونه باید آرام شوم

بی تو ماندن مرا به ستوه آورده ...

من نمی دانم نور چشمانم را از کدام فرشته بخواهم

من نمی دانم با طلوع کدام چشم بیدار شوم

ظلمت روزهای غریب و شب های تلخ مرا آزار میدهد

مانده ام تنها در این روزگار هوس باز

پس ناگزیر چشم براهت می مانم

شاید تو

ای پرنده مهاجر باز گردی....!!!

ادامه نوشته

كوچه ها...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!                                                              «فريدون مشيري»
سفر از پیش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟


پ.ن: فقط ازتون مي‌خوام دعا كنين...

        حتي شما دوست عزيز...

        دور از شوخي خواهش مي‌كنم دوستاي گلم...

        ممنون!