امشب
در امتداد بهانه هایم
ابرهای آبستن عشق
به نامهای خیس می اندیشند
و من
به چشمهای تو ....
و بعضی از ما
به مترسکی اعتماد می کنیم
که دنیایش جالیزیست قدیمی
- البته فکر می کند چون پدرش هم مترسک بود با اصالت است .
و گاه ميبايست
از روي واژه ها پريد
واژههايي كه گاه سكوتند
آنگاه شبيه كالاغي ميشوند
كه فقط كوچهها را در پاييز ميشناسند
نبايد نگران چيزي بود
شهر سكوت مملو از مهرباني است
كه از ديوار ها در عمق تنهايي
مهرباني چكه ميكند
بادبادكها به نخهايشان وفادار ميمانند
و كسي روي بغض من ليز نميخورد
با دلهره "روزها يكي يكي ديروز ميشوند"...
در اين شهر بايد خود را ار پنجره تكاند
وقتي بادها موافقاند
ديوانگيهارا بايد در باد نوشت
تا مجنون ترين بيد
حواسش پرت شود روي شانههاي تو
فاصلهاي كه بين من و توست
باران ميخواهد
كه خط هارا پاك كند،
بوي خاك بلند شود
و مثل هميشه چتر ها جا بمانند...
فاصلهي من و تو
به اندازهي شهريست
شهر من سكوت
شهر تو حرف هاي نزده
قلابي بگير
ميخواهم از تصوير آسمان يالا بروم
ديروز صبح روي پشت بام
لبخند پاشيدم
تا شايد كبوترهاي مهربانيات
راهي به اين شهر پيدا كنند
تا شايد من را در اين شهر بيابند
تا شايد روزي دوباره برگردند
چقدر دلتنگي بافتم
تا سردي نگاهت را اسم نبرم ،
چقدر هي به ساعت تهمت زدم
كه اداي هق هقم را
در مي آورد
كه تا صبح
تا هميشه
از سرم زياد باشد
ديروز فكر كردم
اندازه قدمهايي كه
بلند پروازانه
سمت تو
خيز برمي داشت
سنگفرش شهر سكوت را كلافه مي كرد
همه چيز را ناديده بگير
كيانايت دگر اصراري بر فهميدن حرفهايش ندارد
همهي حرفهايش را بر پايهي ديوانگي هايش بگذار
تو چه ماهرانه ديوانه ميناميديش
و چقدر اين ديوانگي را دوست داشت
دوست داشت براي باري ديگر از زبانت
اين را بشنود
حيف كه كبوتران مهربانيت
هيچ گاه نشاني او را نخواهند يافت
و او هنوز انتظاري بيهوده ميكشد
بدرود
------------------------------------------------------
متن بالا يه نوشته بود براي...
كسي كه در ابتداي جادهي انتظار ايستاد
اما من در آخر آن قرار داشتم
راه انقدر طولاني بود كه
نميشود چيزي ديد
او خسته شد و رفت
اما من هنوز فكر مي كنم
اون ابتدا كسيست
اوست
ميدوم به سمتش
تا باري ديگر او را در آغوش
بگيرم
ميدانم عاقبت روزي به ابتداي جاده خواهم رسيد
اما ردي از او نخواهم ديد
اگر باز گردد
گمان ميكنم كمي دير شده باشد
چون از تصوير آسماني كه تو برايم قلاب
گرفته بودي
بر زمين خواهم افتاد
سراغم را از زميني سرد بايد بگيري
كه سرديش مانند سردي نگاه توست