خدا
خدا کمکم کن
...
گـاهـی اوقـات . . .
هـمـه چـیـز دسـت بـه دسـتِ هـم مـیـدن
تـا تـو رو غـرق در رویـاهـا و خـاطـراتـت کـنـن
یـه آهـنـگ پـیـشـواز . . .
۲ خـط شـعـر . . .
کـمـی هـوای بـهـاری . . .
یـک وجـب پـیـاده رو . . .
آهـنـگـی کـه خـونـه بـغـلـی گـوش مـیـدن . . .
۲ کـلـمـه حـرف . . .
بـوی ِ یـه عَـطـر خـاص . . .
طـعـم ِ شـیـریـن ِ یـه خـوراکـی . . .
هـمـه و هـمـه کـافـیـه بـرای ایـنـکـه . . .
تــو چـنـد سـاعـت وسـط اتـاقـت دراز بـکـشـی و خـیـره بـشـی بـه سـقـف
این دل که میگویند نمیدانم کجاست؟
اما گاهی عجیب میگیرد!
گاهی دلتنگ می شود!
گاهی هم چاره ای جز صبر ندارد
گاهی به در بسته میخورد و هر چه به هر جا میرود باز هم ...
این دل که میگویند نمیدانم کجاست مثل عقل مثل خدا ...
مثل خدا که نمیدانم کجاست
مثل خدا که تا به حال ندیدمش
مثل خدا که گاهی دلگیر میشوم از اینکه چرا سرش اینقدر شلوغ است که مرا فراموش کرده غافل از
اینکه من او را فراموش می کنم...
مثل خدا که گاهی عجیب دلتنگش میشوم
مثل خدا که گاهی میخواهم از همه چیز به او پناه ببرم
مثل خدا
اما خدا تو که بی مثالی!
میدانم که حرفم را فهمیدی میدانم که میفهمی چه میگویم
خدای بی مثال دلم گرفته ...دلی که نمیدانم کجاست !
شاید آمده پیش تو
دلم را پس نفرست فقط راه را نشانم بده تا من هم بیایم
به همین سادگی …
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالیکه گویی ایستاده بودم
چه غصه هایی که فقط به غم دلم حاصل شد،
در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود
به همین سادگی

عجب صبری خدا دارد!
اگرمن جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی وزشتی
بروی يکدگر،ويرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين
زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد
گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
استاد معینی کرمانشاهی
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده
یک رفیقِ شش دانگ
یک آرامِ دل ،
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که
من نگویم و او بشنود...
بخندم و حجــم بغضم را در خنده ام ببیند...
رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند
که نرود ،
وقتی ماندنش آرامم می کند
نیســت...(!)
هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
نامه عاشقانهام را میدهم که برایم Edit کنند...
نه برای غلط های ویرایشی و نگارشی...
برای غلط های منطقی...
برای غلط های عقلی...

به سلامتی سیگارم
که بهم یاد داد
عاقبت
سوختن واسه یه نفر
زیر پا له شدنه

خدایا…
قدری آرام تر
نیازی به زمین لرزه نبود
کاخ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو می ریخت…


تـــــــــــولــــــــــدم مـــــبـــــارکــــــــــبـــــاد ......
يك سال ديگه گذشت...
بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر
كنم....
خدا كند امسال رو سفيد باشم و صفحهام را كم غلط
تحويل بدهم...

دنــــبـــال کـــسی نـــیستـــم کــــــه
وقـــتـــی مـــیـــگم مـــیـــرم
بـــگه :
"نــــــــــــــــــرو"
کـــسی رو میـــخوام کـــه وقتـــی گـــفتم مـــیـــرم
بـــگـــه : "صــــــبـــر کـــن مـــنم بـــاهـــات بـــیـــام،
"تـــنـــهـــا نـــــــــــــــرو"...
چِـه کلمـِـه ی مَـــظلــومــی استــــ "قسمتــــ"
تَمــــام ِ تَقصــیرهـــای مــا را بـِـه عُهــده مــی گیـــرَد .
عیب ندآره که " تـــنـــهـــایـــی "...
عیب نداره که شبآ بدون " شــب بــخــیــر عــشــقــت " می خوآبی ...
عیب ندآره که جمله ی "دوســتــت دارم " رو نمیشنوی ...
عیب ندآره که دلش هیچوقت برآت " تــنــگ " نمیشه ...
عیب ندآره ، " خــدا بــزرگــه "
تو فقط طآقَت بیآر....همین !

به سلامتی پسری كه بخاطر عشقش عرق میخوره
و
عشقش تو بغل یكی دیگه عرق میكنه
خدا آن حس زیباییست كه در تاریكی صحرا
زمانی كه هراس مرگ میدزدد سكوتت را
یكی مثل نسیم دشت میگوید
كنارت هستم ای تنها ...
کوچیک که بودم ...
شاید باورتون نشه ولی دنیا یه جور دیگه بود ...
قسم میخورم که راست میگم ...
خیلی چیزها الان هست که اون موقع نبود، از طرفی خیلی چیزها هم اون موقع بود که الان نیست ... ترجیح میدم الانی ها رو نداشتم و اون موقعی ها رو داشتم ...
کوچیک که بودم ...
آره ... دنیا یه جور دیگه بود ...
+ این لحظه ها
دلـــــم تکیه کردن می خواهد. . .؛
به یـــک آغوشِ بی پــــروا
که مردانه هایم را به او بسپارم
آغوشی که تا برای همیشه ازآن او باشم ؛
تا ابدیت هستـــــی ..
دلتنگــــــــــ ـــــم
انـــــــدکی آغوش ؛ ترجیحا عاشقانه. . .!
یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه : چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟
یعنی اینقدر مرداتون شهوت پرستن؟؟!!!
پسر ایرانی میگه: چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شما رو لمس کنه؟؟
پسر انگلیسیه عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست و فقط با افراد خاص دست میده!!
پسر ایرانی میگه: خانومهای سرزمین من هم ملکه اند

زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم
زندگی کوه بزرگی است که کاهش کردیم
زندگی نیست به جز نم نم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز عشق٬ به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد
دلمان خوش است که مینویسیم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را ...