خوش به حالت آسمـــانـــ
بغضت کـــ میشکــند
همه خوشــحال میشــوند
بغض من کــ میشــکند
همه میگــویند:
چته بــــاز!!!!!!!!!!!!!
Toygar isikli
Söz Olur
Yol olur kalpten kalbe
Görülür aşk bazen gözle
Yoksun burada çektin gittin
Gelemem yüzsüz bir yüzle.
Anılar yaşayacak içimde
Soramam bu sefer suç kimde
Tek bildiğim hissettiğim
Doldurulamaz boşluğun bende.
Belki bir an eser de gelirsin
Bendeki de bir umut,
Dilerim tamama ersin.
Ben küstüm, kırıldım hayata
Bilemem alabilir mi gönlümü?
O bana ne verirse versin
Senden gayrısı getirir sonumu.
Küstüm, kırıldım hayata
Bilemem alabilir mi gönlümü?
O bana ne verirse versin
Senden gayrısı getirir sonumu.
Söz olur kalbe değer,
Söz olur kalbi kırar
Söz olur senden duyunca
Bil ki sonumu getiri
● زیاد معاشرت کنید... سپس غیر قابل دسترس گردید
هـر چه بیشتر با شخصی ارتباط داشته باشید آن شخص بیشتر شما
را دوست خواهد داشت. این را دیوید لیدمن متخصص رفتار انسانها بیان می کند. در واقع
حق با اوسـت. چندین مطالعه دیگر نشان داده کـه در مـعـرض قـرار گـرفـتن مکرر با هر
محرک خاص ما را نسبت به آن محرک علاقه مند تر می گرداند. (تنها زمانی این نظریه
صدق نمی کنـد کـه واکنش اولیه ما به آن محرک
منفی باشد).
بنابراین در ابتدای آشنایی از آنکه کناره گیـر،
گریزان و غیر قابل دسترس باشید، پرهیز کنید. در عوض به دنبـال بهانه های فراوان
برای آنکه وقت خود را با وی بگذرانید باشید.
اکنون حواستان را کاملا جمع کنید چون این مرحله
زیرکانه بوده و احتیاج به مهارت دارد. درست زمانی که مطمئن شدید که او را مجذوب
خود کرده و محبوب گشته اید به تدریج معاشرت خود را کاهش داده و کمتر در دسترس قرار
گیرید و این کـار را تـا زمانی کـه وی دیگر شما را دیگر ملاقات نکرده و نبینـد
ادامه دهید. شـما هم اکنون "قانون کمـیابی" را بطور مؤثر بکار گماردید.
همه ما واقف هستیم که:
مردم خـواهـان چیزهایی هستـند که نمیتوانند داشته
باشند. و همیشه در دسترس بودن شـما سبب کاهـش ارزش و شـان شما می گردد. برای مثال
هـرگـاه پـایتان را از در خانه بیرون بگذارید و با توده عظیمی از الماس بروی زمین
روبرو گردید، کم کم برایتان عادی شده و دیگر آنها را بچشم سنگهای گرانبها و
ارزشمند نخواهید نگریست. این قانون کمیابی است که سبب میشـود بـیشتر طالب آنها
گردید. با آنان باشید و سپس کمیاب گردید و مشاهده خواهید کرد محبوب تر می شوید. ما
مرتبا در مورد مسایلی چون شور و اشتیاق، جـاذبـه جـنـسـی و عـشـق صحبت به میان
میاوریم اما به "شباهت ها" اشاره ای نمیکنیم .
بـایـد آگـاه باشیم افراد با خصوصیات متضاد در بلـنـد
مـدت جـذب یـکدیـگر نـمی شوند. ما همواره در جستجوی شباهتها میان خود و شریک
زندگیمان می بـاشیم. اغـلب ما بـا گـشـتـن و مـعـاشرت با دوستانی که مورد علاقه
امان نمی باشند ترس داریـم پس چـرا با مـعشـوق خود چنین کنیم؟ علاقمند بودن و دوست
داشتن کسی بسیار مهم تر از آن است که ما عاشق آن فرد باشیم. تنـها شباهت های
اخلاقی و شخصیتی ما نیست که حائز اهمیت میباشد. هرگاه شما با فردی کـه از لـحاظ
ظاهـر شبـیـه شـما باشد آشنا گردید، احتمال آنکه وی شیفته و دلباخته شما گردد ۴
برابر بیشتر میباشد.
● کار دلپسندی برایش انجام ندهید.... بـگذاریـد او
برایتان کارهای دلپسندی انجام دهد
هرگاه شما کار پـسـنـدیـده ای بـرای شـخـصی انجام
دهید، از دو جهت احساس خوبی خواهید داشت: احـساس خـوشـنودی از خـودتان و صمیمیت با
فردی که شما اندکی با عملتان لوسش کرده اید. ما معمولا بمنظور توجیه زحمات و یا
هزینه هایی که صرف فرد مورد نظر کرده ایم در شایستگی و استحقاق وی مبالغه
وخیالپردازی میکنیم. سـرانجام آنکه:ما آن فرد را بیشتر دوست خواهیم داشت.هرگاه
شخصی برای ما کار پسندیده ای انجام میدهد، خوشنود میگردیم. اما در کنار آن احساسات
ناخوشایند دیگری نیز تظاهر خواهند کرد.
گاه غرق در هیجانات میشویم. در تـنگنا قرار می گیریم
که مانند همان فرد بامعرفت که آن لطف را در حق شما کرده عمل نماییم یعنی آنکه لطفش
را جبران کنیم. و حتی زمانیکه آن عمـل نـیک از سوی شخصی صورت می گـیـرد کـه شـما
علاقه وافری به وی داشته اما نسبت به احساسش نسبت به خودتان مردد هستید، مسئله
بسیار بغرنج تر میگردد. متوجه منظورم می شـوید؟ هنگامی که ما شیفته و شیدای شخصی
می شویم، ناگزیریم برای او کارهای لطف آمیزی انجام دهیم.اما بهتر آنست اجازه دهید
او شما را لوس کند.
● به او نگاه کنید...
زیـک روبیـن روانـشـنـاس دانشگاه هاروارد مطالعه ای
را صورت داد تا دریابد آیا قادر است عشق را بطور علمی توسط ضبط مدت زمانی که دو
عاشق بیکدیگر چشم دوختـه انـد، مورد اندازه گیری قرار دهد.
وی دریافت که دو فردی که عمیقا عاشق یکدیگر می بـاشند
۷۵ درصد از زمانی را که گفتگو می کنند، به همدیگر نگاه می کنند. و هـنـگـامی که
فرد ناخوانده ای به میان صحبتشان وارد میگردد آهسته تر روی از یکدیگر برمی
گـردانـنـد. در گـفـتـگوهـای معمولی افراد ۳۰ تا ۶۰ درصد از وقت را به نگاه کردن
به یـکدیـگر اخـتـصـاص می دهند.
اهمیت مقیاس روبین واضح میباشد:
احتمال آنکه بگوییم دو فرد تا چه میزان عاشـق و
دلبـاخته یـکدیـگر هستند را می تـوان بـا انـدازه گیـری مـدت زمـانـی کـه آن دو
عاشقانه به یکدیگر زل می زنند تخمین زد.
برخـی روانـکاوان از آن در حین مشاوره برای آنکه
دریابند تا چه اندازه زوجین به یکدیگر علاقه و عشق دارند سود می برند. هـمچنین این
موضوع اطلاعات سودمند زیادی را بـرای آنـکه بـخواهید شخصی دلباخته شما گردد در
اختیارتان قرار میدهد. اینگونه که: هرگاه به شخصی که دوسـتـش می دارید در حین
گفتگو ۷۵ درصد از زمان به وی نگاه کنید. با این کار مغز آن فرد را فریب میـدهید.
مـغز آن شخص آخرین باری که فردی تا این اندازه به او نـگـاه کـرده را بـخاطر آورده
و تـحلـیـلش از این نگاه طولانی، وجود عشق و علاقه خواهد بود. در نتیجه این طـور
مـی انـدیـشد که عاشق شما است و مغزش شروع به ترشح فنیل اتیلامین (PEA) می کند. ایـن مـاده از خانواده آمفی تامین ها
میباشند که توسط سیستم عصبی ترشح میگردد.
هنگامی که ما عاشق میشویم PEA همان عاملی است که سبب تعریق کف دستان، احساس
دل آشوبی، و افزایش ضربان قلب میشود.هر چه شخصی که شما خواهانش میباشد PEA بیشتری بدرون جریان خونش جاری گردد احتمال آنکه
او دلـبـاخـتـه شـمـا گـردد افـزایـش میـیابد. زمانی که شما نمی توانید صادقانه
فردی فرد بی رغبـتـی را وابسته خود کنید، بکارگیری این تکنیک تولید PEA را کاملا میسر خواهد نمود. امتحان کنید.مطمئن
هستم از نتیجه کار خود شگفت زده خواهید شد. زمـانـی کـه بـا شخصی هستید به وی حس
عاشق بودن را القا کنید و اینکه او سـرانـجـام بـاورش شـود که عاشق شما است، زیاد
بطول نخواهد انجامید.
● روی برنگردانید...
دیـگر یـافته های تعیین کننده در تحقیقات روبین: اگر
فردی بـه زن و شوهری که در حـال گفتگو هستند، ملحق گردد، مدت زمان زیادی طول می
کـشـد تـا نگاه آن زوج از یکدیگر منحرف شده و به نفر سوم برگردانده شود. باز هرگاه
این عمل را با شـخصـی کـه هنوز دلباخته شما نگشته بکار بندید، به او طوری القا
میکنید کـه گویی دلبـاخته شماست و باعث سرازیر گشتن مقدار بـیـشـتـری PEA داخـل جریان خونش می شـوید. لئیل لونـز، مـتخصص
روابط انسانها، این تکنیک را "چشمان آب نباتی" نـام نـهـاده. چشمانتان
را به چشمان فردی که دوستش می دارید قفل نموده و ثابت در همان حالت نگه دارید. حتی
زمانی که او صحبتـش پـایـان یـافـت و یا آنکه شخص دیـگـری به شما مـلـحـق شد، روی
برنگردانید.
وقتی سرانجام خـواسـتـیـد چشمانتان را از چشمانش
برگردانید (پس از ۴-۳ ثانیه) آن کار را با بی میلی و آهستگی انجام دهید دقیقا
مانند آنکه توسط یک آب نبات به یکدیگر چسبیده اید. شاید این تکنیک زیاد سودمند به
نظر نرسد ولی باور کنید هرگاه بطور صحیح صورت گیرد از تعجب نفس شما را بند خواهد
آورد. اگرآنقدر کمرو و خجالتی می باشید که قادر نیستید مستقیما به چشمها خیره
شـویـد از تکنیک آب نـبـات صـرف نظر کرده و از این روش استفاده نمایید.بفردی که
وارد گفتگوی شما شده روی برگردانده اما به محض آنکه سخنان آن فرد پایان یافت، بـه
سرعت چشمانتان را به سمت شخص مورد علاقه خود بازگردانید. این یک حرکت بررسی کنـنده
است. شما میـخواهید واکنش وی را از آنچه گوینده بیان داشته مورد بررسی قرار داده و
بـه وی تفهیم کنید که بیش از آن فرد به او علاقه مند هستید.
● از علم مردمک سنجی کمک بگیرید...
ما هـمگی با حالت چشمها پیش از خواب آشنا هستیم وقتی
بـه آنها مینگریم نگاهـی خمارآلود است. شما تنها به یک چیز برای ایجاد حالت چشمان
پیش از خواب نیاز دارید: مردمک های بزرگ و متسع. بر طبق علم مردمک سنجی این عاملی
اسـت کـه هـمه ما به آن پاسخ می دهیـم. شـما قادر نیستید مردمک چشم خود را آگاهانه
کنترل کنید (به همین خاطر است که می گویند چشمها هیچگاه دروغ نمیگویند).
اما شما میتوانـیـد با ایجاد شرایط مناسب حالت مردمک
منبسط را پدید آورده و به نتیجه دلخواه بـرسید. ابتدا نور را کاهش دهید. هـرگاه
میـزان روشـنـایـی و نـور مـحیـط کاهـش یابد مردمک چشمها متسع میگردند.
به همین خاطر است که استفاده از نور شمع و یا کلیدهای
کاهنده نور چراغها در رستورانهای رمانتیک ضروری میباشد. تنها با ملایم کردن و کاهش
نور نیست که چهره ما جذاب تر بنظر میرسند، مردمکهای منبسط نیز سودمند هستند.
دانشمندان ۲ تصویر از یک زن را به مردان نشان دادند.
هر دو تصویر یکسان و مشابه بود یکی از دو تصویر طوری دستکاری شده بود که مـردمک
چشـمـها بـزرگـتـر بـنـظر بـرسنـد. زمانی که تصویر دستکاری شده را نشان مردان
دادند، آنهـا زن را در تـصـویـر دسـتـکاری شده، ۲ برابر جذابتر از تصویر واقـعـیـش
تـشـخیـص دادنـد. بـروی چهره مردان نیز آزمایش مـشـابـهـی صـورت گـرفـت و بـه
زنـان نـشـان داده شـد و نـتایج مشابهی حاصل گشت.
همچنین هنگامی که ما به چیزی علاقه داریم و دوستش می
داریم می نگریم، مـردمک چشمانمان باز بزرگتر و متسع می شوند. این را نیز می تـوان
تـوسـط تـصـاویـر به اثبات رساند. این بار پژوهشگران تصویر یک زن زیبا را میـان
تـعداد زیـادی از تـصـاویر معمولی و پیش پا افتاده قرار دادند سپس تغییر اندازه
مـردمـک چـشمهای مردان حین مشاهده آن تصاویر را مورد بررسی قرار دادند.
بدون اسـتـثـنـا مـردمـک چـشـمهـای مردان بروی تصویر
مورد نظر منبسط می گشت. این یعنی که هرگـاه شـمـا شـدیدا مجذوب شخصی شده باشید
باید تا حالا مردمک چشمانتان مانند حفره های سیاه متسع و بزرگ شده باشد!!
دلم واست تنگ شده بی معرفت کجایی پس؟ م.پ.ب
YES YES YES IM SINGLE FUCK RELATIONSHIP
khastan
گاهی فقط،
داغ بزرگی است
که تا ابد بر دلت می ماند
reza shiri _ bezan zire gerye
نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بذار چشماتو خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یکم
یه امشب غرورو بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نه میتونی پنهون کنی داغونی
نه میتونی یادش نباشی به این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
نه میتونی پنهون کنی داغونی
نه میتونی یادش نباشی به این آسونی
.
.
.
.
نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بذار چشماتو خیلی آروم روهم
بزن زیر گریه سبک شی یکم
یه امشب غرورو بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نه میتونی پنهون کنی داغونی
نه میتونی یادش نباشی به این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
نه میتونی پنهون کنی داغونی
نه میتونی یادش نباشی به این آسونی
تورو بخدا برا من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری
شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری
دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش
اگه خطا کردم ببخش
بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش
منو ببخش
منو ببخش
اصلا فراموشم کن و فک کن منو نداشتی
اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی
برو بگو تنهایی رو خیلی زیا دوسش داری
اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری
دلت نگیره مهربونعاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش
اگه خطا کردم ببخش
بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش
منو ببخش
منو ببخش
منانه!
بعضی دوستان که پدرشون وقتی اینا نبودن رفتن جبهه و اسیر شدن به برکت همین موضوع رتبه ۱۴۰۰۰ شون به ۴۵۰ تبدیل شد و پزشکی قبول شدن اونوخ ماها باید بریم پیام زور....
هییییییییییییییییییییییی تف به روی مسئولین
زندگانیم
تقریبا همه چیز درست شده و به حال سابق برگشته ولی دلی که شکست....
حال و روزم خوش نیست داغونم همین و بس.
امروز سالگرد فوته یه عزیزی بود که خیلی دوسش داشتم.... یاد خاطرات بچگیم و روزای با هم بودن افتاده بودم....
خیلی دوسش داشتم خیلی شبیهش بودم اوونم دوسم داشت ولی رفتو منو تنها گذاشت کاش اون موقع که ۸ سالم بودو رفت منم با خودش میبرد.....
هیچکس نمیتونه جاشو واسم پر کنه. فقط هر هفته ۵شنبه میرم کناره یه سنگ سرد میشینمو دردامو بهش میگم... خیلی سخته که نباشه. دلتنگشم یه دلتنگیه ۱۲ ساله....
دستاشو بغلشو میخوام کاش بوووووووووووووود.... کاش بود کاش بود......
سرتونو درد آوردم. فعلا بای
زندگی
در فلسفه وفا چنین امده:دل وقف شکستن است بیهوده مرنج
زندگیم از هم پاشید.....
بهم میگه :پسرا لوسن،خیلی دیّوثن .من :| :O
یعنی خفه شدم سرمم انداختم پایین رفتم..
:|
کصافطططط
اصن یه وضی
رفتم جلو میگم چرا بابا با خودت حرف میزنی یهو دیدم کبود شد گفت : تو گوساله اگر رفته بودی وزنه برداری مدال میگرفتی الان می اومدن از من مصاحبه میکردن ، تن لش بی خاصیت
:|
بابا من 4 ساله این نوه ی شمارو ندیدم به من چه اخه؟
:|
اصن یه وضی
بابا من 4 ساله این نوه ی شمارو ندیدم به من چه اخه؟
:|
اصن یه وضی
بابا من 4 ساله این نوه ی شمارو ندیدم به من چه اخه؟
:|
اصن یه وضی
اعتیاد
به فیس بوک به شدت اعتیاد پیدا کردم کمکم کنید!![]()
مرغانه!
خیلی خوشحالیم که به بالاخره نوامیس عریان ما از پشت ویترن ها جمع آوری شد!!
زمانی که یک دختر خانم در حال ریمل زدن باشه…
لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد.
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
من اهل کشور مصر و مسلمان هستم
فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت
ققنوس
هيچوقت اون شب باروني رو يادم نميره بعد از مدتها با علي (شوهرم)تصميم گرفتيم بريم مسافرت اون شب هيج کدوممون خواب نداشتيم وسايلمون رو آماده کرديم که فردا صبح زود راه بيفتيم راستش ده سالي بود ازدواج کرده بوديم اما با مشکلا ت زندگي، عمل که من داشتم بعدشم به دنيا اومدن احمد هيچ وقت فرصتش پيش نميومده بود
صبح زود وسايل گذاشتيم توي ماشين راه افتاديم من به احمد گفتم بياد بشين جلو من هم برم روي صندلي عقب چند دقيقهاي بخوابم چشمام بسته بودم اما صداي شوخي کردن علي و احمد رو ميشنيدم خواهش کردم اروم باشند تامن چند دقيقه بخوابم تازه داشت خوابم ميبرد که صداي عجيبي شنيدم بعدشم هيچ چيز نفهميدم احساس سر درد عجيبي داشتم چشمامو که باز کردم همه چيزدور سرم چرخ ميخورد فقط صدا کسي رو مي شنيدم که داشت ميگفته چيزي نيست تصادف کرده به خير گذشته و يکي که داشت دعا ميخوند چشمام بستم بعد از چند ساعتي که دوباره به هوش اومدم ديدم مادرمم بالاي سرم بود سراغ احمدم گرفتم اما هيچ حرفي نمي زد مادرم گفت احمد خوب تو ي خونه است اما يک چيزي ميگفت دارن دروغ مگن توي اين حال علي با دست پاي شکسته روي ويلچر اومد توي اطاق ماتم برد بودولي با اين حال علي رو قسم دادم که بگه احمد کجاست علي گفت چيزي نيست احمد، گفتم احمد چي مادرم گفت وقتي تصادف کرديد سر علي خورده به شيشه ماشين الان هم بيهوش، علي افتاد گريه گفت توي کماء است من با گوشهايم ميشنيدم اما نمي توانستم باور کنم با زحمت زياد از تخت بلند شودم و در حالي که داد مي زدم احمدم احمدم خودم جلوي در اي سي يو رسوندم روي تخت دراز کشيده بود چشماي قشنگشو بسته بودنند کلي وسايل، دستگاه بهش وصل کرده بودنند علي خودش کشيد جلو گفت چيزي نيست خوب ميشه دکترا گفتن خوب ميشه توخودتو ناراحت نکن اما من که يک بار ديگه تجربه اين روزها رو داشتم نمي تونستم اروم بگيرم پرستارا اومدن با مسکن ارومم کردن چند ساعت بعد درحالي که چشمام به زور نيمه باز بود صداي علي روميشنيدم که داشت با يکي حرف ميزد خوب که گوش کردم مادرم بود علي داشت ميگفت آخه من چطور به فاطمه بگم که دکترا گفتن اميدي نيست اگه مخوايد ياد بچتون زنده بمونه و چند نفر به زندگي برگردونيد اعضاي بدنشو اهداکنيد اخه مگه من ميتونم به فاطمه بگم مگه ميتونم بدون اجازه فاطمه چطوري بگم، فرم اهدا ءعضو رو چطوري امضاء کنم دوباره با زحمت زياد خودم روبه اطاق احمد رسوندم از پشت پنجره نگاهش کردم چطور از اون چشماي به رنگ آسمونش ،قلب پاکش دل بکنم اما جلوي چشمام تصاويري حرکت مکردن ياد چند سال پبش افتادم که مادرم راضي شد فرم اهدا عضو پدرم رو امضا کرد.
يادم افتاد مادرم همين که خبراوردن پدرم وقتي داشته از سرکار برمگشته به خونه تصادف کرده بعد از اينکه کلي با خودش کلانجار رفت که مگه ميشه از مردي که چندين سال باهاش زندگي کرده، خاطره داره بگذره ولي وقتي ياد من افتاد که چطور با سختي زندگي ميکنم و چند نفر ديگه مثل من هستن حاضر شد با اين کار جون چند نفرنجات بده اون موقع فکر ميکردم پدرم تاوقتي بود به ديگران زندگي ميبخشيد حالاهم که با مرگش زندگي ميبخشه.
يادم افتاد که من از بچکي مشگل قلبي داشتم با سختي زندگي مکردم پدرم که يک کارمند ساده بود دست به هر کاري ميزد اما من چون گروه خونيم منفي بود توي ليست انتظار پيوند بودم از دست هيجکس کار ي بر نميومد تا اينکه خانواده اي حاضرشدن جون مهندسشون که با زحمت بزرگش کرده بودن ويک سال بود بر اثر يک حادثه مرگ مغزي شده بود رواهدا کنند قلبش دادن به من.
مدتي فقط نگاه احمد کردم نمي تونستم تصميمي بگيرم برام سخت بود احمدم بچه ام، اما ميدونستم که خودشم راضي، ياد داستان ققنوس افتادم که با مرگ خودش به ديگران زندگي مي بخشه يک ققنوس هميشه يک ققنوس فرم اهداء اعضاء روامضاء کردم توي مراسم احمدم رو ميديدم که خوشحاله بعد ها فهميديم که با اعضاي احمد چند نفر با اميد دارند به زندگيشون ميرسن قلبش رو هم دادن به يک بچه بي سرپسيت که توي پرورشگاه بود با علي کار هارو انجام داديم اون بچه رو به فرزندي قبول کرديم حالا بعضي اوقات که دلم براري احمد تنگ ميشه سرموروي قلبش ميذارم با صداش اروم ميگيرم
بودنت را احساس مي کنم
خيلي نگرانم. نکند چيز مهمي باشد؟ دکتر به امير چه مي گفت؟ امروز صبح داشتيم مي رفتيم دانشگاه که يک پسر بيست و چند ساله با موهاي سيخ سيخي پريد توي خيابان. پوريا با دستپاچگي کوبيد روي ترمز. چند ثانيه مبهوت ماند و با عصبانيت از ماشين پياده شد. پسره با پر رويي برگشت طرف پوريا و گفت: اُي... مگه کوري؟ يکمرتبه پوريا يقه پسره را گرفت و داد زد: کور تويي و ...! مرد ميانسالي که خودش را به آنها رسانده بود دست پوريا را گرفت و عقب کشيد. انگار قلبم ايستاده بود. شلوغ شد. ديگر پوريا و پسره را نمي ديدم. با عجله سوييچ را درآوردم و پياده شدم. يکدفعه حلقه آدم ها باز شد و زني جيغ کشيد. لباس پسره خوني و خيس شده بود. صدايم در نمي آمد. انگار واقعيت نداشت. پسره خيز برداشت سمت پوريا و محکم هولش داد... حالا دکترها بالاي سر پوريا هستند. من تاب نياوردم و آمدم توي راهرو. نکند اتفاقي برايش افتاده باشد؟ يعني هنوز به هوش نيامده است؟ مي ترسم. اگر چيزي نشده پس چرا امير اينقدر آشفته است؟ چرا مرتب توي راهرو مي رود و بر مي گردد. دارم کم کم خيلي مي ترسم. نه ... چيزي نشده ... شايد هم شده ... صداي گريه کيه؟ نکند...
* * *
نمي داني اين چند روز چطور گذشت. همه اينجا هستند، اما نمي خواهم باشند. من همان زندگي خودمان را مي خواهم. من اين شلوغي و تنهايي را دوست ندارم. فرصت نکردم زندگي شادي براي خودم و تو درست کنم. انگار همه دنيا به قلب من فشار مي آورد. واقعا تو ديگر بر نمي گردي؟ بابا مي گفت: "من دلم روشن است، دکترها اينها را مي گويند که بيخودي اميدوار نشويم، اما خوب مي شود. پسر آقاي فراهاني هم همينطوري شد." و من حوصله نداشتم که برايش توضيح دهم که وضعيت پوريا با اکبر فرق دارد.
* * *
اي کاش فقط يک بار ديگر چشمانت را باز مي کردي و مرا مي ديدي که در نبودت چه طوفاني به زندگيم افتاده است. اي کاش هرگز از تو نمي خواستم مرا به دانشگاه ببري. اي کاش به دليل ديگري اينجا بودم... مثلا عيادت يک مريض. يادت هست وقتي از دست خانم حميدي يا چيزهاي ديگر عصباني مي شدم و به گريه مي افتادم، مي گفتي: "گريه نکن زشت مي شوي!" پس چرا حالا تکان نمي خوري و چيزي نمي گويي؟ هر روز مي آيم و منتظر مي مانم. دوست دارم به خودم دروغ بگويم که مثل آنوقت ها خوابي و دلم نمي آيد بيدارت کنم.
* * *
اين پسره اينجا چه مي کند؟ الهي...يکي از پيرزنهايي که بالاي سرش است چنان شيون مي کند انگار چه فرشته اي بوده است.
* * *
يعني تو داري من را مي بيني؟ مي ديدي که امروز با دکترها درباره اعضاء تو حرف مي زديم؟ تمام مدت با اشک سر تکان مي دادم. کجايي؟ شايد کمي عصباني بودم که بدون اطلاع من پيشاپيش رضايت داده بودي. شوکه شده بودم. آخر نگفتي چطور بايد بپذيرم که ته مانده ارتباطت با دنيا هم قطع شود؟ نگفتي وقتي آن پارچه سفيد لعنتي را روي صورت ماهت مي کشند و ديدارمان مي افتد به پنج شنبه ها بهشت زهرا، من چطور تاب بياورم؟ خيلي بي انصافي ... نه! نه! تو هميشه مهرباني ... آخر چطور عادت کنم به جاي "هستي"، بگويم " بودي... يادت بخير"
* * *
داشتم ديوانه مي شدم. امير به زور من را آورد توي راهرو و روي صندلي نشاند. اين چه بازيي است؟ چطور يک عمر با اين عذاب زندگي کنم که پسري که همه زندگي مرا ويران کرد قلب تو را خواهد گرفت؟ وحشتناک است. از بازي دنيا کلافه ام. کاش تو کنارم بودي. تو که هشت سال در همه ناسازگاريهاي روزگار با من بودي چطور در اين بدترين و فاجعه آميز ترين روزها، من و دنيا را رها کرده اي و رفته اي؟ اين از همه چيز وحشتناک تر است.
* * *
امروز بالاخره بابا هم پذيرفت که تو ديگر خوب نمي شوي. وقتي تخت خالي ات را ديد خيلي گريه کرد. نمي دانم براي تو يا من؟ آرامتر که شد دستهايم را گرفت و گفت: "خدا رحمتش کند. دعاي خير خانواده اي پشت سرتان است. " امير هم آمده بود. وقتي داشت مي رفت گفت: "سارا خانم... مي دانم که چه حالي داري ولي واقعيت اين است که پوريا همان سه شنبه از پيش ما ... " بغضش ترکيد و رفت.
* * *
انگار آشفتگي ام قدري کمتر شده است. بعد از اين چند وقت، اولين باري بود که به خوابم آمدي. اي کاش جلو آمده بودم و دستت را مي گرفتم و روي صورتم مي گذاشتم. ولي خواب من هم مثل زندگي ما کوتاه بود. فقط کنارت نشستم. تو سرت را بلند کردي و نگاهم کردي... بيدار که شدم نگاهت را بارها و بارها در ذهنم بازسازي کردم. به سختي بلند شدم و آهسته از کنار بابا که وسط اتاق خوابيده بود رد شدم. دسته گلي را که ديروز مادر پسره آورده بود از بين زباله ها درآوردم. چقدر گل مريم را دوست داشتي... کوچکترين گلش را درآوردم و زير روبان مشکي عکست گذاشتم. چه بويي ... حس اش مي کني؟ من که بودنت را احساس مي کنم.
پس از کنکور
من که اصن خوب نیستم ....
کنکورو دادم ولی با یه وضع فلاکت بار....
قبل از کنکور مامانیمو راه انداختیم و بخاطر دوریش کلی گریه کردم... بعد رفتم سر کنکور!
عمومیارو خوب جواب دادم ولی واسه اختصاصیا سر درد وحشتناکی گرفتم و گفتنیه که سوالای تخصصی خیلیم سخت بودن! واینگونه بود کنکور بنده.....
مامانمو میخوااااااااااااااااااااام
کنکور
جمعه کنکور دارم واسم خیلی دعا کنید بدجور استرس دارم
مامان جونیمم جمعه صب ساعت ۵ پرواز داره قراره بره خونه خدا به همین خاطر از نظر عصبی بدجور داغونم خیلی دلتنگش میشم....
از طرف دیگه باید کنکورو خوب بدم تا مامانیم خوشحال بشه واسم دعا کنید از دلتنگی نمیرم...
دعا کنید کنکورو خوب بدم بخدا از وقتی کارت ورود به جلسه گرفتم رفتم رو ویبره..... داغونم






















سلام به دختر خانوما و آقا پسرای گل.