امروز از صبح درس می خواندم. فردا امتحان دارم.خسته شده بودم.
برای چند لحظه حیاط رفتم. داشت باران می بارید.
زیرباران ماندم و صورتم رو به آسمان بود و چشم هایم را بسته بودم.
قطره های باران به صورتم می خوردند. لذت بخش بود.
سعی می کردم که ذهنم را خالی کنم و به چیزی فکر نکنم.
باور کردنی نبود ولی دو بیت اول شعر پایین همان لحظه به ذهنم آمد.
اتاقم برگشتم و دو بیت را نوشتم و سعی کردم که شعرم را کامل کنم.
حس قشنگی بود. هیچ وقت تا این حد از نوشتن شعری این حس را نداشتم.
فقط امیدوارم که امتحانم را خوب بدم.
بی قرار روزهای سرد و بارانی منم
در به در در کوچه های خیس و حیرانی منم
گم شدم تنها در این پس کوچه های بی کسی
در مسیر اشک طفلی چشم گریانی منم
پا به پا آرام در یک لحظه مثل سایه ای
هم سفر با خود ولی آرام وپنهانی منم
فصل غربت هم سفر با روزهای من شده
فصل غربت باز گفته است که افغانی منم
سرپناهی جز پناه دست هایم نیست، نیز
زیر سقف بی کسی مفهوم ویرانی منم
گرچه من بی خانمانم باز اما دل خوشم
صاحب تنهایی این بیت پایانی منم