کر می شود دو گوش جهان از اشاره ها

  وقتی تو ماه باشی و من با ستاره ها

 

  آیینه ها نگاه تو را ثبت می کنند

  مبهوت آن دو چشم که پر از دوباره ها

 

  من با نگاه یار غروبی شدم ولی

  مانند موج، مثل طلوع شراره ها

 

 پرونده های عشق تو را جمع می کنم

 خط می خورد تمام خزان در اداره ها

 

 در آسمان چشم تو پرواز کرده ام

 جا مانده روی ماه ردی از سواره ها

 

  مثل باران باش

               نم دلتنگی

                           روی گونه هایم

 قاب آسمان شو بر لحظه هایم

 که من

       برگ

             برگ

    می ریزم از نگاه سردت

 قفس بسته ی پلکت را باز کن

 فرصت رنگین کمان باش

                          در چشم ترم

 

 

 آسمان را در نگاهت دیده ام

 با نگاهت عشق را فهمیده ام

 

 مثل گل ها حال ما را داشتی

 بوی گلشن در تنم پاشیده ام

 

 فاصله ها را به دریا دوخته ام

 چون که از دوری تو من ترسیده ام

 

 در دلم آشوب غم روییده است

 باز در دلواپسی پیچیده ام

 

 هم سفر آن روزها یادش بخیر!

 سر به روی شانه ات خوابیده ام

... منتظرم

 

 نگاه گرم تو را بی قرار منتظرم

 شبیه خاطره ها در غبار منتظرم

 

 نگاه خلوت آیینه ها همیشه خیس اند

 تو مثل اشک به چشمم ببار منتظرم

 

 دوباره راه گلو سد شده ولی بارید

 هوای کوچه ی ما بی بهار منتظرم

 

 تو بی اجازه گذشتی هزار بار از من

 ولی به خاطره تو صد هزار منتظرم

 

 دچار شعر شدم، هم ترانه ی تو شدم

 که پشت پلک شبی با سه تار منتظرم

 

کاپیتان

 

 من کاپیتان هستم

                          کسی نمی داند

 سکان را هدایت می کنند

        بالا

        پایین

 چپ

               راست

                          کدام طرف ؟

 باد از عرشه

                  لباس هایم را می برد

 حالا مرزی نیست بین من و اقیانوس

 خانه ام را

                 نمی دانم کی خواهم دید؟

 چه فرقی می کند

                            هیچ فاخته ای شاخه ی زیتونی نمی آورد.

 

تقویم

 

می خواستم تقویم باشم عید پشت عید

 اما زمستان برف ها بر دفترم  بارید

 

 یک روز باران، روز دیگر برف می بارد

 کی می توان آرام چون پروانه یی خوابید

 

 تا یخ زند آب روان من به تنهایی

 خورشید هم از چشم هایت سرد تر تابید

 

 گاهی تصور می کنم دستان گرمت را

 هر چند از جغرافیایت می شوم تبعید

 

 درگیر چشم های توام آی ماه من

 پلکی نزن که از تو بپیچد نگاه من

 

 ای آسمان که این همه آبی است وسعتت

 غرق تو است مردم چشم سیاه من

 

 تصویر هر نگاه تو در من کلام شد

 شب های بی تو همهمه ی اشک و آه من

 

 من از سراب عشق تو غافل نمی شدم

 خواب و خیال های تو همراه راه من

 

 من بوسه می فرستم و باران به سوی تو

 آن بوسه های در نفس گاه گاه من

 

 ماندم من از تمام جهان تا به تو رسم

 در هر کجا که هست پی تو سپاه من

فاصله

 این روزها من بی قرارم، ناصبورم

 تنها شدم انگار خیلی از تو دورم

 

 دوری چنان از من که دیدارت محال است

 جز در دل آیینه های اشک شورم

 

 پرواز من بی بال عشقت نیست ممکن

 با بال عشقت حک  شود رد عبورم

 

 از چشم هایت می نویسم شعر ها را

 ای چشمهایت جاریی شعر و شعورم

 

 

هلال ماه

 

 ماه را هر شب در ابروی تو پیدا می کنم

 مهر را در گرمی چشمت تماشا می کنم

 

 می گذارم لب به لبهایت که لبخوانی کنی

 روزه ام را با غزل های ترت وا می کنم

 

 با نگاه عاشقی زل می زنم در چشم هات

 رود عاشق را چنین راهی  دریا می کنم

 

 غرق دیدارت شدم انگار خوابم می پرد

 شعر را در چشمه ی چشم تو حاشا می کنم

 

 چشم هایم قدر زیبایی نگاهت را خرید

 ماه را در صفحه ی چشم تو زیبا می کنم

 

 جرعه ای از جام  شیرین لبت سر می کشم

 زندگی را با شراب عشق معنا می کنم

 

زاغ سپید

<زاغ سپید >عنوان کتاب شعری است از محمد شریف سعیدی که در انتشارات تاک به چاپ رسیده است.

<الف لام میم دال >کتاب دیگری از محمد شریف سعیدی می باشد که در انتشارات انجمن قلم افغانستان به چاپ رسیده است. این کتاب در کابل مورد تعریف و تمجید استاد محمد سرور مولایی در انجمن قلم افغانستان قرار گرفت.

 

هر چند با تمام گلو نعره زد سپید:

نفرین به تیرگی!

باران قیر داغ بر انسان شدید شد

هرلحظه یک شهاب شتابان شهید شد!

 

هر چند چوب زد

بر طبل بیگ بنگ

در اوج چیره گی

ظلمت ز حلقه حلقه گیسوی تازه اش

دام و طناب بافت

باد هزار حادثه با چنگ تیره گی

پیراهن سپید ترش را

چون سینه اش شکافت

 

جان کنده بود با

جان و جهان تنگ سیاهان به جنگ و بنگ

نالیده بود با نی انسان به دشت و سنگ

 

نلسون همیشه با

آواز پاره پاره ی او سنگ می شکست

لوتر همیشه با

الهام یک پیمبر آینده صبح وشام

قند سیاه در دلک تنگ می شکست!

 

با مشت های بسته ی خود نعره می کشید

چون شاه جنگلی

با حلق او کلی

 

مرغ سحر

مثل سپیده در کف خونش

هر دم شهید بود

 

مرغ سحر

 در چشم های تیره ی بوف بزرگ شب

زاغ سپید بود

 

پر زد صدای صبح اثیری

در ذره ذرهای زمان ناپدید شد

هر چند در برابر چشمان تیره گی

فریاد زد سیاه

فریاد زد سپید

باران قیر داغ بر انسان شدید شد

راه دگر نداشت

شب خفت زیر تیغ

تا صبح روی تخت عمل رو سپید شد!

 

 

بارانی

امروز از صبح درس می خواندم. فردا امتحان دارم.خسته شده بودم.

 برای چند لحظه حیاط رفتم. داشت باران می بارید.

 زیرباران ماندم و صورتم رو به آسمان بود و چشم هایم را بسته بودم.

 قطره های باران به صورتم می خوردند. لذت بخش بود.

 سعی می کردم که ذهنم را خالی کنم و به چیزی فکر نکنم.

 باور کردنی نبود ولی دو بیت اول شعر پایین همان لحظه به ذهنم آمد.

 اتاقم برگشتم و دو بیت را نوشتم و سعی کردم که شعرم را کامل کنم.

حس قشنگی بود. هیچ وقت تا این حد از نوشتن شعری این حس را نداشتم.

فقط امیدوارم که امتحانم را خوب بدم.

 

بی قرار روزهای سرد و بارانی منم

در به در در کوچه های خیس و حیرانی منم

 

گم شدم تنها در این پس کوچه های بی کسی

در مسیر اشک طفلی چشم گریانی منم

 

پا به پا آرام در یک لحظه مثل سایه ای

هم سفر با خود ولی آرام وپنهانی منم

 

فصل غربت هم سفر با روزهای من شده

 فصل غربت باز گفته است که افغانی منم

 

سرپناهی جز پناه دست هایم نیست، نیز

زیر سقف بی کسی مفهوم ویرانی منم

 

گرچه من بی خانمانم باز اما دل خوشم

صاحب تنهایی این بیت پایانی منم

بابام

من بابایم را خیلی دوست دارم و این را می دونم که او هم من را دوست دارد.

 این شعرم را برایش نوشتم و خواندم. خوشش آمد.

یک هدیه ی استثنایی در روز بابا...

 

 لز سر دیوار شب آرام تر پرواز کن

 با حریر بال هایت آسمان را ناز کن

 

 چشم وا کن ظلمت تابنده شب را بکش

 حداقل یک دریچه سمت فردا باز کن

 

 غربت عالم سکوتی سرد و بی روح است، آه

 بر لبان زندگی با هر نفس آواز کن

 

 عشق را با آسمان ها آشنا کردی ولی

  گاه با آیینه ها هم عشق را ابراز کن

 

 خاطراتت در تنم آرام جاریست هر شب چون نسیم

 تازه بودن را شب از آغوش من آغاز کن

 

  خط به خط در دفترم گامی بزن این شعر را

 شعرهایم را تو هم این گونه پر از افراز کن

نمایشگاه کتاب

امسال نیز مثل سال های قبل نمایشگاه کتاب تهران از تاریخ ۱۳ تا ۲۴

اردیبهشت ماه برگزار شد.

در سالن انتشارات بین المللی ٬افغانستان غوغا کرده بود.

انتشارات خانه ادبیات افغانستان و عرفان و احراری و ... غرفه داشتند.

و امسال افغانستان از نظر ببیننده ٬فروش وکیفیت کتاب رتبه ی اول

را کسب کرد.

...

زمین ما را می چرخاند

               در قطب های هم نام

آن قدر می چرخد که گیج می شوم

نبودنت را

            و نبودنت را در اعماق شب عق می زنم

با آفتاب، شعر اساطیر گفته است

هر چند نوجوان سخن از پیر گفته است

 

هر فصل رقص آیینه با نور و آب بود

اردیبهشت،آذر یا تیر گفته است

 

اندوه توست این که خودش را تمام شب

در انتظار لحظه ی درگیر گفته است

 

از ابتدای بودن، تو را شعر می کند

شعری که در نبود تو دلگیر گفته است

 

باید قلم بگیرد و سطری بیاورد

دستی که می نویسد تکبیر گفته است

 

عید

عکس: تزیین سفره هفت سین ویژه نوروز 90

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

پیشاپیش آمدن سال 91 را به همه ی فارسی زبانان جهان تبریک عرض می گویم.

در این ساعات آخر به من خبر فوت عمه ی مادرم را دادند.

خیلی ناراحت شدم. درست یک روز قبل از عید!

امیدوارم در این روزهای عید کسی مثل من خبر بدی نشنود.

 

 

3

شبی در من نگاهت ماه پاشید

تمام لحظه ها آرام خوابید

 

سحر شد آخرین آغوش قلبت

به من پیچید، آبی کرد، رقصید

عروسک

چشم هایم را می گذارم

در قاب عینکم

و

جای خالیش را دکمه میدوزم

تا

مرا از پشت ویترین بنگری

2

زمین پر از قدم های ماست

که رد ما میان راه پیداست

 

دلم با رودها آغاز می شد

به امیدی که راهش رو به دریاست

شب

آرام مثل آبی دریا گذشته ام

با موج موج هر شب رویا گذشته ام

 

من ماندم شب و باران و ماه وآه

بی تو که از حوالی فردا گذشته ام

 

اندوه تازه بر دل من نقش بسته باز

بغضی دوباره از شب دنیا گذشته ام

 

پاییز دست ها شده از شاخه ها جدا

از دست های گرم تو تنها گذشته ام

 

دستت وزید و صبح مرا  بی قرار کرد

من با شهاب  از شب شب ها گذشته ام

 

تو مثل آفتاب تبسم شدی به من

یعنی دوباره از شب دنیا گذشته ام

1

به چشم تیره ام شب آشنا بود

مسیر راه شب بی انتها بود

 

اگر از بام زلفت آه چینم

دلم از هر چه غم شب ها رها بود

7و8

پرستو بال زد انگار تنهاست

مهاجر کرد فردایی که رویاست

 

بهارم را پرستوها بریدند

تبسم آخرین رازی که برجاست

 

کبوترها پیامی تازه دارند

قفس چون بشکند آغاز دنیاست

 

کبوترها به بال خود سرودند

زبان ۷و۸ بال زیباست

انتظار

گم کرده ایم تازه ترین فصل سال را

در چهارراه دلهره ها احتمال را

 

رودم که در مسیر خودم غوطه می خورم

انکار می کنم جریان خیال را

 

آری خیال نیست، تو هستی و عشق هست

باور نمی کنم هذیان و فال را

 

گفتند می رسی و زمین تازه می شود

کی می رسی که تازه کنی فصل کال را

 

بی شک تو می رسی که جهان را عوض کنی

تقسیم می کنی نفس وماه و بال را

 

تقویم انتظارتو را جمعه می شوم    

شنبه  ظهور از تو بپرسم سوال را