امان از این زمستان
که بی دست های تو
بی اینکه در آغوشم بفشاری
چه وقیحانه می گذراند روزهایش را
چه سرد می گذراند...........
................................................
من دوست دارم بیایی و بی بهانه مثل همه شبهای گذشته با تو... موهایم را به دور انگشتانت حلقه کنی....
تمام انحنای کمرم را در انگشتان جادویت نوازش کنی...
چه لذت غریبیست در
گوشه بالش نرم تو خفتن.....
به یاد آن شب بارانی که اولین شب آرامش من بود!
من زمستان را ....
تاب تنها گذراندنش را ندارم.....
زودتر بیا تا بهار شود.......
تا باز گل اندام شوم و جوانه بزنم بر لبهای تو بر استواری شانه های مردانه تو!
حاشیه(1) : هرکس به خانمانی دارد مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو؟





.................................