بسم الله النور...
دلم دستی بر زانو و دستی بر دیوار جان...
هوای راه مطلبد..
قسم به صبح...
قسم به فجر...
قسم به صاحب نور...
قسم به "او"...
دست دل ِ رنجور و خستهام را به دست او میدهم...
و به نور اسمش قوت ِ راه...
.
دل را نه توان دست و پا زدن در تالاب ماندن است..
و نه سزاوار اینچنین جزا...
.
دل برای رفتن است...
دل برای شدن است...
.
بسم الله النور...

نمیدونم
شاید باید دوباره از اینجا شروع کنم
شاید باید برای صفحه ای بنویسم که خودم خلقش کردم
برای هیچ
و هیچکس...
برای دل
برای ذهنم که تهی شده از کلمات
و یا اونقدر انباشتهست و درهم آمیخته که جز تهی چیزی رو نمایان نمیکنه!
.
نمیدونم
شاید باید شروع کنم
.

و
تو را
در خود...

.
نباشد میمیرم
نقطه

کم کم
طاقتم طاق میشود...
از نگه داشتن تکه ی آتش کف دستانم. . .
.
دست من
اگر
کم کم
برود پایین چه؟!
.
.

همین بس
که
معجزه، میشود افسانه. . .

مرا ببخش...
گاهی دلم قهر میخواهد...
آنهم
با تو!
.
.

بیشتر از هبوط لعنتی درد میکشم...
.
بازیچه ی دنیا...
و چقدر عجیب از این بازی ِ دردآلود لذت میبریم. . .
امتیاز آخرش هم خستگی. . .
______________________________
بی ربط۱:
خودت خواستی!
بی ربط۲:
اینجا را بی بهانه و با بهانه دوست دارم... برای صداقتش... برای آدم هایش... برای خاطراتش...
چقدر زود. . .

ترس از دست دادن!
تعلقات دنیا...
وابستگی...
.
جان کندن سخت...

مگر میشود جایگزینی برای نوشتن و برای اینجا پیدا کرد؟
اصلا چه اهمیت دارد چند نفر هستند
چند نفر میخوانند
و چند نفر هنوز عاشقند...
چه اهمیت دارد چه چیزها وای شد و چه چیزها آه!
.
مهم تویی. . .
که هنوز هستی. . .
همیشه. . .
