حوله

پست در ماشین

سلام.

یه تایمی این وسطا پیدا کردم.... اومدم نشستم توی ماشین تا ساندویچ های کوکویی که از خونه اوردم رو بخورم...خیلی کلنجار رفتم تا واسه خودم نوشابه نخرم..تا اینجا که موفق بودم ولی از ماشین پیاده شم ..نمیدونم این نوار پیروزی ادامه دار خواهد بود یا گسیخته میشه.

ماشینو کنار یه مدرسه پارک‌ کردم. ناظم مدرسه خودشو جر داد که بچه های دوم سبلان..برن توی صف وایستن...و بچه های دوم سهند از بازی کردن در توالت های مدرسه بپرهیزن !

و بچه های کلاس سوم چرا ۵ دقیقه زودتر از اینکه زنگ بخوره اومدن توی حیاط.

هرچی دارم فکر میکنم پسربچه توی دستشویی مدرسه چه بازی میتونه بکنه...مغزم راه به جایی نبرد...البته برد ها...راه به جاهای علیه السلامی نبرد.

داخل حیاطش رو نمیبینم ولی در کل مدرسه عجیبیه...یکی باید صف وایسته..اون یکی میتونه بازی کنه...یکی هم گیر میدن که چرا اومدی حیاط.

مگه قبلا زنگ واسه همه یکی نبود؟!!

همینجور که نشستم..یه خانمی توی پراید نقره ای اومد و کنارم پارک‌کرد... شیشه ها رو داد بالا و توی ماشین داره استراحت میکنه.... چهره اش خیلی خوشحال نیست ..یه غمی داره.

براش ناراحتم.

پایان پست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ساعت 12:49  توسط متولد دهه 50  | 

آبان 1404

سلام به خودم..به وبلاگم...به دوستانم.ووبه دشمنانم.....به خوانندگانم... به نخوانندگانم... به زنده ها.... به غیر زنده ها....

اومدم یه دستمالی روی این چهره غبار گرفته بکشم.... خاکشو بتکونم.... عین وقتایی که میری از توی زیرزمین یا انباری ..زیر کلی چیز میز یه کتابی...عکسی... وسیله ای پیدا میکنی... با اینکه قدیمیه...ولی کلی باهاش خاطره داریو و عمری رو باهاش گذروندی... ای وضعیت الان منه.

تمیزش میکنم..تا کسی که از کنارش ردمیشه خاکی نشه.

خیلی از دوستانم لطف داشتن... برام پیام دادن... بزرگواری کردن و از خاطرات قبل یادی به میون آوردن و خودم هم برام همینطور بود... سن این صفحه از سن خوده من که از سن خره خدا 2 سال کمتره.. چیزی کم نداره.

نمیدونم باز بتونم بیام بنویسم یا نه. ولی غبارروبی بکنیم تا ببینیم چه پیش آید و چه در نظر افتد.

مراقب خودتون و خوبیاتون باشید...... بنده نوازی میکنید اگر پیامی.. خاطره ای..چیزی ، توی یادتون هست بگید تا شاید موتور خاموش و سرد من هم گرم بشه برای نوشتن دوباره.... به هر حال کهولت به همه جای آدم فشار میاره مخصوصا حافظه و مشاعر اش.

برای خوندن و خدا بخواد نوشتن..دوباره برمیگردم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ساعت 16:20  توسط متولد دهه 50  | 

به عنوان یک انسان

سلام

به عنوان یک انسان و مرداد ماهی اصیل..فقط اومدم بگم هستم و هنوز نفس میکشم..هرچند شرایط اصلا بر وفق و مراد پیش نمیره..ولی من آدمی با صبر زیادم... درست میشه و درستش میکنم.

به قول یه تیکه از نمایش شاه لیر که میگه:

لیر: “بوزید ای باد‌های سهمگین و ای تُندر‌های خشمگین بغرید و بشکافید. و ای سیلاب‌های خروشان، برآیید و بخروشید تا برج‌های معابد را در خود غرق کنید. و ای صاعقه‌های بلوط افکن، موهای سپید این پیر فرسوده را بسوزانید و این گنبد دوار گیتی را بکوبید و صاف کنید و تخم شوم این بشر نا‌سپاس را نابود سازید.»

با تهش خیلی موافق نیستم..باید ورژن خودمو اجرایی کنم بنویسم و برای نویسنده یشهیرش ارسال کنم ت ااینجوری ادیت کنه.

البته یه جاهایی دیگه اش هم سخنان ناجوری به زبان میاره که با عقاید من خیلی همخونی نداره و به اعمال منافی عفت عمومی میپردازه...ولی خب نظر شاه مملکته و این حق هم برای ایشون محفوظه.

اونجاش که میگه :

همه هرزگی می‌کنند. بگذار جفت‌گیری رواج داشته باشد، همه در هم بلولند و برای شاه سرباز بیاورند، من سرباز کم دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 12:13  توسط متولد دهه 50  | 

حوله ی مارکوپولو

سلام.

ظهر جمعه بخیر.

توی کوچه یه دونه از این خواننده های دوره گرد داره با یه ریتم آهنگی که از قبل روی کاست ضبط میشه و روش شروع میکنن به خوندن رد میشه. 

صداش خیلی بده !!! کاش وبلاگ این گزینه رو داشت که میشد همینجا صداشو ضبط کرد و پخش کرد . داره میخونه تو جونه منی مادر... تو روح منی مادر ... ما سه تا برادر به همراه یه خواهر ... میخوایم دورش بگردیم... آی نانای نای ... وای نانای نای

دو سه تا از خونه ها مشغول تمیز کاری و خونه تکونی... منم پرده اتاق رو زدم کنار و دارم از آفتاب خوب اسفند 1400 در راستای حظ بصری و سایر حظ ها استفاده میکنم... دیشب بارون خوبی بود و امروز هوای عالی.... آفتابش جون میده برای دراز کشیدن و میکروب کشی.

و اما موضوع این نوبت: حوله ی مارکوپولو

منظور از حوله ی مارکوپولو ... قاعدتاً حوله ای که اون بزرگوار برای خشک کردن اعضا و جوارح محترم و نامحترمش استفاده میکرد نبوده.. چون احتمالا اصلا اونموقع هاحوله ای در کار نبوده... و لُنگی.. قطیفه ای.... دستمالی.... چیزی استعمال میکردن...

البت که منظور خود شخص شخیصم هستم که آخر سال... کَ اَنّ هو (ka anna hoo) باید بخونید... مارکوپولو از این شهر به اون شهر دنبال کارهای عقب افتاده و آخر سالی.. 

یه روز قشم .. یه روز بندرعباس.. یه روز تبریز... دیروزم که مشهد. و کل این اتفاقات در یک هفته.. و بماند که در هر کدوم چه اتفاقاتی در طول سفر و توی هواپیما و در مسیر کارخونه و برگشت میفته.... که برای هرکدوم میشه یه پست جدا نوشت.

 البت هر شهری یه گزینه ی متفاوت و خاص داره که باعث خوشحالی من میشهو میتونی رنج سفر و ترس افتادن هواپیما رو با اون تسکین بدی !! تبریز رستوران حاج علی... بندرعباس رستوران بُرکه... مشهد هم که رستوران پسران کریم... یعنی هر چقدر هم که کارا افتضاح پیش بره با مشتریا دعوا و بزن بزن بکنی... پولتو ندن و به خاطر تاخیر جریمه ات کنن ... وقتی میری توی این جور جاها میشینی به خوردن.. کل غم دنیا فراموشت میشه.... فقط و فقط تو هستی و یه بشقاب غذای خووووب و خوشمزه که هی بهت میگه بیا منو بخور. تو هم بهش میگی تو بیا اینو بخور.

ولی وقتی میرسی منزل... و مقل شرایط فی الحال من.... به قول آقای همساده ...له له میشی ( leh leh بخونید... نه lah lah ) و فکر و خیال کل دنیا میزیره توی کله ات...اونوقته که باید یکیو پیدا کنم یه خرده ازش مشورت و روانشناسی و اینا بگیرم.... شایدم اصلا خوده یه روانشناس رو بگیرم !

دعا بفرمایید این آخر سالی همه چی ..... چه برای شما.. چه برای منه حقیر به خوبی و خوشی تموم بشه !

درسته این سال هم داره تموم میشه... ولی راستی سنمون چیزی نمونده به سن خدا برسه !!!!  مراقب خووووبیامون باشیم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند ۱۴۰۰ساعت 12:46  توسط متولد دهه 50  | 

من و پسا کرونا

سلام

خوبم. خوبی؟ فرانسویا همین دوتا کلمه رو یه جور جواب میدن ! از هم میپرسن سا وا ؟ (ça va?) بعدش اون یکی گل واژه میگه سا وا (ça va) !!! یعنی خوبی؟ خوبم .

یعنی خواستم بگم از ما فراخ تر هم در دنیا وجود داره که یه ضمیر ناقابل رو تغییر نمیده. 

آخرین پست به تیر برمیگرده.. شاید میخوره... شایدم برمیگرده میخوره.. یا میخوره و برمیگرده. شایدم در حال خوردن برمیگرده با در حال برگشتن میخوره. 

دور از جون جمع.. کرونا گرفتم .. البته برای رعایت ادب اینجوری نوشتمش... وگرنه اونی که ما گرفتیم... یه حرف اون وسطا زیادتر داشت که روم نشد بنویسمش....  از بس که اذیت کرد ما رو این ویروس جوونور .. از اینور ما رفت توو... شخم زد..از اونور اومد بیرون !

الان زنده ام و دو دوز واکسین رو زدم. بعضی از نظرات رو که صحنه دار نیست عیان خواهم کرد و پاسخ درخور و مقتضی خواهم داد اون صحنه دار ها رو هم اگر جرات دارین.. کامل مشخصات بدین تا من بدونم و شما که چگونه تادیب خواهم کرد.. یا خواهم کرد تادیب !! یا تادیب میکنم.. یا میکنم تادیب.

ادامه ی متن رو در آینده ی نزدیک تکمیل خواهم کرد.

امروز از صبح دعوت شدم به کلپچ ...برم بخورم تا تموم نشده.....  فعلا !!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان ۱۴۰۰ساعت 15:40  توسط متولد دهه 50  | 

فئودالیسم

سلام..شب بخیر

بیخوابی به سر میزنه و شب جمعه میای میشینی و قلم رو میلرزونی و تراوشات ذهنیتو میریزی اینجا البت به قول اون شعر معروف که هر دو لرزانند ولی این کجا و آن کجا. 

تایپ متن با گوشی بسی سخت و دوشواره..پس لطفا غلط املایی رو به بزرگی هرجاییتون که بزرگه ببخشید. 

کف دستم میخاره... گفتن پول میاد دستم... مبلغ و روش و چند و چونش رو نمیدونم ولی میخوام با اون پول برم ترکیه خونه بگیرم.. یا برم شمال به تیکه زمین بگیرم و بشم فئودال .

رفتم سرچ کردم دیدم با حدود 600 تومن میشه یه واحد 60 متری توی استانبول خرید !

کار پرریسک و هیجانی به نظرم میاد..  کارهای بزرگ و ریسکی چیای بزرگ میخواد ؟؟؟ آفرین فکرای گنده. 

حالا تا پول بیاد ببینیم بقیه ی ملزوماتش و فکرای کنده اش هم در دسترس میاد یا نه فعلا که تست کردم چیزی توی دستم نیومد. 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر ۱۴۰۰ساعت 1:32  توسط متولد دهه 50  | 

آخر خرداد 1400

سلام

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم !!!

ولی خب خرداد امسال لااقل واسه من یکی که حادثه و اتفاقی در پیش نداشت...یعنی نداشت... نداشت..نداشت..تا دیروز که داشت !

نزديک محل کار ماشين رو پارک کردم.. پشتم يه 206 پارک بود.. پياده که شدم و ماشين رو قفل کردم ديدم جفت شيشه ها پايينه. 

رفتم جلوتر ديدم در داشبورد هم بازه و گويا آقاي دزد از باز بودن شيشه استفاده کرده و داخل داشبورد رو خالي کرده. 

ماشين جلوي در يه مجتمع پارک بود.. حدس زدم شايد براي همون ساختمون باشه.. رفتم جلوي درش.. شيشصد و دو تا تا زنگ داشت... اومدم يکيشو بزنم که در باز شد و يه خانوم با جمالات و کمالات و کمي هم خطرناک و عصبناک اومد بيرون. ازشون پرسيدم 206 مال شماس؟ يه نگاهي انداخت که مثلا اي ابله سفيه نادان و فرومايه ، کلاس من به اين تيپ ماشينا ميخوره؟ ولي باز هم لطف کرد و جواب داد که خير و رفت سمت ماشينايي که پارک بودن..منتظر بودم با اين سيستمي که فرمودن سوار کدوم بنز و بي ام و و مازراتي ميشن که ديدم رفت سراغ يه ريو !! با يه نگاهي هم باز سرتا پاي بنده رو نظاره فرمودن که بعله ! ماشين ما همچين چيزيه... و ما همچين چيزايي سوار ميشيم.. البته منظورشو متوجه نشدم که همچين چيزايي ، فقط ماشينه و يا اينکه.........

بعد از بدرقه سرکار خانومه نگاهي ... گفتم از زنگ طبقه اول شروع ميکنم ميرم بالا.. زنگ شماره يک رو زدم.. در رو بدون اينکه بپرسه کي هستم باز کردن.... دوباره زنگ زدم... صدايي از توي راهرو اومد که کيه ؟؟ چون در از قبل باز شده بود.. سرمو کردم داخل و ديدم يه گوريل جلوي در واحدش وايستاده و تنها چيزي که ازش قابل شناسايي هست..چشماشه و بقيه اندام پشمالو طور ها !!! و داره منو نيگا ميکنه... قبلا در رو که وا ميکردن..ملت سعي در پوشش اندام و ابعاد خودشون داشتن.. ولي اين جوانمرد به نظر ميومد با اتکا به پوشش طبيعي خودش نيازي به اين کار نميديد يا لااقل من خيلي کنکاش نگردم تا ببينم لاي اونهمه مو چيز ديگه اي قابل رويت هست يا نه... ترسيدم تعارف بزنه برم تو..واسه همين فقط زود گفتم اين 206 مال شماس... گفت بله..چطور؟؟ ... گفتم شيشه هاش پايينه .. لطفا بيايد چک کنيد... زود در رو بستم و سعي کردم از ناحيه خطر دور بشم..

به نظرم اصلا اون شيشه ي ماشين يه دام و تله بود و اون خانوم هم از همون واحد اومده بود بيرون که عصباني بود !! و احتمالا ايشون هم رفته بودن شيشه هاي ماشين رو به آقا يادآوري کنند ولي چون فراست و زيرکي بنده رو نداشتن در دام اون موجود مهيب گرفتار اومده بودن !

خلاصه اينکه خدا بهم رحم کرد و خرداد امسال به خير و خوشي تموم شد ! وگرنه اتفاق عجيب و مهيبي رو ملاحظه و مشاهده و احساس ميکردم و عصمت و عفت اين چندين و چند سالي که از خدا عمر گرفتم بر باد بود !

و من الله توفیق !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰ساعت 16:55  توسط متولد دهه 50  | 

پشه نگو ..پشه نگو نيش داره.. شيشصد و شصت و شيش سه تا شيش داره !

سلام

دوستان پیام دادن دوزار ادب هم خووب چیزیه. منم موافقم .. مگه چیز بی ادبی نوشتم؟؟؟؟؟

هوا خیلی شیک و مجلسی یه جوری شده.. هی باد میاد.. هی بارون میاد... هی خنکه... هی دو نفره اس

ولی امان از پشه... مثل اینکه امسال همه باهاشون درگیرن.... یا لااقل دوستان من که همکارم هم هستن با من هم نظرن.

دیشب دهن ما رو موردعنایت قرار دادن... الانم که دارم مینویسم یکیشون مدام دارم جلوی مانیتور پرواز میکنه.

شیطونه میگه انگشتمو بکنم توی ..... چشمش!

دیشب اول با پتو خوابیدم که نتونن نیش بزنن... گرم شد... پتو رو زدم کنار ... اومدن جشن گرفتنو شروع کردن به برانداز و مزه مزه کردنه من... شروع به خاریدن کرد

شنیده بودم سیر و پیاز بخوری توی خونت وارد میشه ... نمیان سراغت.. خوردم ... ولی نامردا اومدن

باز شنیده بودم به جاهای لختیت ادکلن بزنی به خاطر الکلش نمیان سراغت .. زدم .. ولی باز اومدن

رفتم سراغ گوشی.. شنيده بودم صداهاي خيلي زير رو ميشنون ..گشتم دنبال اپ توي اينترنت... که صداهاي با فرکانس بالا توليد کنه که پشه ها فرار کن... دو سه تا پيدا کردم.. دانلود کردم و نصب کردم... ديدم به جاي فرار کردن روي صفحه گوشي با اون صداها که تازه منم نميشنيدم ارم سامبا ميرقصن !

پاشدم رفتم اسپری حشره کش آوردم.. چنتا پیس پیس زدم... 4-5 تاشون افتادن ولی مگه کم میشد ازشون... نشد که نشد.. خودم داشتم سردرد میگرفتم.

رفتم نواحی مورد تجاوز رو با آب سرد شستم.. یه خرده بهتر شد..  ولی به محض خشک شدن خیسی میومدن نزدیک.. کم مونده بود تجاوز به عنف بکنن !!

ساعت شد حدود 3 نصفه شب....

یهو راه حل آخر به ذهنم رسيد ... پاشدم رفتم يه ملحفه ( نميدونم چرا ميگيم ملافه .. ولي بايد اين ديکته خنده دار رو بنويسيم ملحفه!) آوردم.. هم سبک بود هم گرم نميشد... هم اونا نميتونستن به نيات شوم خودشون دست پيدا کنن.. کشيدم روي خودمو .. خوابيدم تا خود صبح...

صبح که بلند شدم.. عين اين خارجکيا بوي ادکلن ميدادم و کلي خوش بود بودم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 14:59  توسط متولد دهه 50  | 

منو اون دو بزرگوار لب دیوار

سلام

توی اتاق ، تختم کنار رادیاتوره .. یعنی قبلا نبودا به خاطر سال جدید گفتم بیام تغییرات بدم لاجرم (حس میکنم خیلی لغت خاصیه) جاشو آوردم اینجا.

الانا که شبا هوا یه نموره سرد میشه.. گاهی اوقات رادیاتور رو باز میکنم ...بعد چون میدونم شب گرمم میشه..لای پنجره رو هم باز میذارم... این به اون در میشه ... و میشه خوابید .

دیشبم برنامه همین بود ..یعنی چند شبه که برنامه همینه.

وسطای شب صدای گربه بزرگواری اومد که داشت بزرگوار دیگه ای رو مورد عنایت قرار میداد و با هم حرکات قبیح انجام میدادن..کجا؟؟ اونم روی لبه دیوار روبرو. انقدر سرگرم و مشغول بودن که "چخه" و "پیشت" و "اوهوی" بنده رو هم به هیچ جای مبارکشون حساب نمیکردن.

آخه برادر من...بزرگوار.. مشتی .. بامرام هرکاری هم میکنی برو در خفا ! اینجوری لب دیوار... اون یکی هم که با جیغ و صداش کل محله رو گذاشته بود روی سرش... خب مراعات کن خواهر من .. اینجا ادم خوابیده ... خانواده داره استراحت میکنه . بعدش مگه الان وقت جفت گیریه گربه اس توی این به قول دوستمون هاگیر واگیر ؟؟ اونم به مدت مدید و طولانی؟؟؟ به نظرم گرمی زیاد خورده بودن !

یکی نیس بگه آخه پدرگربه(به قرینه ی معنوی و مودباتی تصحیح شده) شب وسط هفته..... ساعت 3 صبح و این برنامه ها؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 10:7  توسط متولد دهه 50  | 

خوزه آنخل بالنته

سلام

شب بخیر...

یه اپلیکیشن دارم که رادیوهای ممالک غربیه و شرقیه و مرکزیه و خلاصه همه جابیه رو ازشون گوش میدم... 

بیشترین چیزی که گوش میدم رادیو ترکیه است... از سبک آهنگ و ملودی و موسیقیشون خوشم میاد... یه سبک دارن به اسم "آرابسک" توش خیلی از سازهای  تنبور و قانون استفاده میکنن .... یه چیزی تو مایه های سیستم سنتی و دهه 50 ماست...  داشتم میگوشیدم و کتاب میخوندم.. از تصادف داشت به آهنگ راجع به زندگی و اینا میخوند.. اینورم من داشتم این شعر رو میخوندم !


به آرامی می‌گذرد،
روشنایی از پس روشنایی،
روز در پی روز، 
و ماه به دنبال ماه.

پلک‌های سرسخت اما
تصویری مشابه را مدام برمی‌سازند.

زیستن سهل است،
زندگی اما دشوار. 

از: خوزه آنخل بالنته

عجیب همخونی داشتن با هم..عجیب. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 0:45  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر