هذیان

عجب داستانی بود

دخترک کبریت فروش ..!

می بینی

زندگی زیاد هم زیبا نیست

اما

تو باور مکن

تب کرده ام

آنقدر زیباست

که هذیان می گویم ..!

کجا ماندی دخترک ..؟

آخرین کبریت را روشن مکن

بگذار یخ ببندد

واژه هایم در تاریکی روز

زگرمای زمستان ..!

کبریت ها را بفروش

هر چند دیگر

خریداری ندارد

این حرفهایم ..!

دیدی گفتم

زندگی زیبا نیست ..!

آفتاب تنها نیست ..!

اما

تو باور مکن

باز هذیان می گویم

اینجا زمستانش

خیلی گرم است ..!

تابستانش هم

خیلی سرد ..!

آخرین کبریت را هم روشن کن

دخترک ..؛

می خواهم گر مای دستانت

یخ واژه هایم را آب کند

شاید آن وقت

زندگی را زیباتر ازین دیدم ..!

شعراز: یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com

 

باورکن

باورم را باور کن

باور کن هوای سرد را

باور کن حس یک مرد را

باور کن زندگی زیبا نیست

باور کن آفتاب تنها نیست

باور کن زندگی

چیزی جز

مرگ دلهای غمخوار نیست

باور کن قطره اشک ابر را

یا که دشمنی باران و برف را

باور کن مرگ امروز

چیزی نیست

جز اشتباه دیروز

باور کن باورم را

صدای شکستن

استخوانهای پیکرم را

باور کن زیباست مرگ

سبز است پاییز

فصل خزان برگ

باور کن شعرهایم را

قطره اشک چشمهایم را

باور کن من امروز

مثل حکایت دیروز

پشت آفتاب خواهم ایستاد

تا بدانی زندگی

جز مرگ باورها نیست ...!

شعراز: یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com

 

 

 

 

شاپرک


پشت باران باید نشست

رفت باید تا اوج خیال

چشم براه باید ماند

شاید شاپرکی آید

بگردد دور شمعی خاموش

دستها را باید بست

خشمگین از روزگار

سجده ها باید کرد

شکر گفت گرمای این کویر را

که بارانی نیست

پشت آن بنشینم

بروم تا اوج خیال

شاپرکی را ببینم

که میگردد دیوانه وار

دور شمعی روشن

تا مثل این مردم باشم

که میگویند زندگی زیباست

کاش میشد زندگی را بست

مثل بختک رویش نشست

تا بداند زیادهم زیبا نیست

شعراز: یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com

تقصیر

تقصیر من است

آسمان بارانیست

هوا خاکستریست ...

نمیدانم چرا اینجا

شبها بجای زوزه گرگ

پرندگان آواز میخوانند

و چرا

این شهر مرده

اینقدر چراغانیست ...

تقصیر من است

که مرده های این شهر

آنقدر مرده اند

که بوی زندگی گرفته اند

حال وقت قبر تکانیست ...

زندگی هم زیاد زیبا نیست

جمله ای تکراری

شایدم مستانه

اینجا همه شاعرند

همه جا شعر و شعرخوانیست ...

شعر از : یعقوب نجفی

holy786.blogfa.com

عروسک

 

وقت بازی با تو

می شود حس کرد

نفرت درونت را

وقت اتمام کودکی

وقت دور انداختن

می شود دید ز چشمانت

شادیِ خموشت را

وقت گریه

یا که

خنده ی بچه

می شود شمرد

اشکهای برونت را

چه می کشی عروسک

زکودکیمان

سکوتت را دوست دارم

... سکوتت زیباست

کاش زندگی هم

مثل سکوت عروسک بود

... زیبا و پر احساس

شعر از: یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com 

خوب و بد

 

کبوتر زیباست

جغد زیباست

نمیدانم

که چرا

این یکی خوب است

آن یکی شوم

و چرا شیر

با آن همه ترسناکیش

زیباتر است

از الاغ

یکی نماد اقتدار

با همه بدیهایش

آن یکی نماد حماقت

با همه خوبیهایش

نمیدانم

چرا اینجا

تنهایی

خود تنهاست

و چرا هیچکس

زشتی را

به این زیبایی

نمی بیند

اینجا حتی

زیبایی

به این زشتی

را هم کسی نمی بیند

کاش می شد

زندگی را شست

دوباره از سر نوشت

شاید آنوقت

زیباتر ازین بود.

شعر:یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com

 

 

دلم جنگل میخواهد


دلم جنگل میخواهد

در این دنیای پر درخت

بدور از هیاهوی این شهر

چون مردمُش می گویند

زندگی زیباست ...

اما من

تنهای تنها

مثل یک ققنوس

دنبال اختیاری برای مرگ  ...

دیگر احساسی ندارم

حتی مرده ها هم

به روش خودشان مرده اند

اما من هنوز

دنبال سوال یک جواب

زنده مانده ام ...

مثل راه رفتن با مادر

یا حس خُنکی سایه ی پدر

مثل حس بودن

مثل بوی یک روستا

یا صدای دلنشین یک اُلاغ

مثل عرق یک کشاورز

یا ترس یک چوپان

مثل جنگل

یا مثل گرده یک گُل

کاش زندگی زیبا بود ...

شعر: یعقوب نجفی

www.holy786.blogfa.com

کاش

 

کاش میشد

زیر دریا

پیش جُلبک

خانه ای ساخت

زیر باران

بی ترانه

آرزوها را شُست

شب

بدون ماه

زیر مهتاب بود

پشت به قبله

بی بهشت

از جهنّم هم

خدا را ستود

کاش میشد

هم مگس

هم زنبور بود

یا که مثل آتشی

بی دود بود

کاش میشد

کاش ها را شمرد

بی ترنّم

زیر باران

جان سپرد

یا که مثل زندگی

بی معنا بود

کاش میشد

روی ابرها 

پشت غروب

آفتاب بیطلوع را بدید

یا که از آسمان

خدا را 

بی فرشته هم دزدید

کاش شعرهای من

هیچ وقت

معنی نداشت

مثل باران

امّا و اگر

و یعنی نداشت ...!

شعر : یعقوب نجفی

HOLY786.BLOGFA.COM

گناه

زندگی چیست؟

قهقهه ای مستانه

زیر آفتابی بی طلوع

قطره اشکی آشنا

پشت باران

شایدم خوردن یک سیب

گناهی بزرگ امّا ...

شیرین شیرین

زیر سایه

پشت تلخی

تلخی یک انتخاب

زندگی چیست؟

نمی دانم

کدام را باور کنم

انتخاب یک گناه

یا

گناه یک انتخاب

هرچه هست

زیادهم زیبا نیست...!

شعر: یعقوب نجفی

HOLY786.BLOGFA.COM

حس یک احساس

 

حس یک احساس

در غروبی آشنا

شایدم تکراری

چه بگویم

شرم دارم

شایدم می ترسم

هرچه هست

حس مجهولیست

غربت شهر

غربت یک آشنا

غربت یک روز آفتابی

یک روز پراحساس

غربت تکراریِ ثانیه ها

بغضم را شکست

لرزه براندام خانه ام انداخت

حس یک احساس

زیر آوار تنهایی

حس یک بغض

زیر آواری از خنده

حس یک نیرنگ

زیر یک مشت محبت

حس نفرت

زیر برگی از عشق

هرچه هست

حس مجهولیست

حس ثانیه های خاک خورده

شعر : یعقوب نجفی

HOLY786.BLOGFA.COM 

برای همه

 

خورشید که شروع به تابش کرد

 کویر شدم

 کویری داغ داغ

 بی آب و علف

 که نمیدانست

 جرم کویر شدنش چیست؟

 لب های خشکیده ام

 هی میگفت و التماس میکرد

 که ای خورشید

 کم کن حرارتت را

 زمان گذشت

 تا اینکه تو را دیدم

 و هنوزم حیرانم که گفتی

 لیاقتت همین بود

 چگونه می شود...!؟

 کافی بود برایم بگویی

 بارانی هم هست

 فقط باید دعا کنی...!

 بودنت تداعی گر کویر بود

 در این عصر بی باران

 پس همان بهتر که نباشی...

شعر: یعقوب نجفی

HOLY786.BLOGFA.COM 

بدان سهراب

 

چشمها را باید شست

شاید بتوان

جور دیگرش را هم دید

دشتها ، گلها و چمنزار

حتی

گل شبدر و لاله قرمز

همه را

آتش باید زد

خار باید رویید

لاشه ای باید بود

تا بهانه ای باشد

خارج از قفس

کرکسی هم دید

به مسلمانیت

قبله ات گل سرخ

به سجاده ات ، دشت

به شعرهایت،

که زیبایی کبوتر

نجابت اسب

همه اش

تقصیر توست سهراب...!

چشمها را باید بست

زیر خاکستر باید رفت

دفن شد در دل خاک

شاید رویید

شبدر و لاله کنارهم

پرواز کرد

کبوتر و کرکس هردو باهم

دویدن اسب را بی نجابت

دوباره شاید دید

شاید هم باز رویید

قبله ات سهراب

گل سرخ...!

شعر: یعقوب نجفی

HOLY786.BLOGFA.COM