هذیان
عجب داستانی بود
دخترک کبریت فروش ..!
می بینی
زندگی زیاد هم زیبا نیست
اما
تو باور مکن
تب کرده ام
آنقدر زیباست
که هذیان می گویم ..!
کجا ماندی دخترک ..؟
آخرین کبریت را روشن مکن
بگذار یخ ببندد
واژه هایم در تاریکی روز
زگرمای زمستان ..!
کبریت ها را بفروش
هر چند دیگر
خریداری ندارد
این حرفهایم ..!
دیدی گفتم
زندگی زیبا نیست ..!
آفتاب تنها نیست ..!
اما
تو باور مکن
باز هذیان می گویم
اینجا زمستانش
خیلی گرم است ..!
تابستانش هم
خیلی سرد ..!
آخرین کبریت را هم روشن کن
دخترک ..؛
می خواهم گر مای دستانت
یخ واژه هایم را آب کند
شاید آن وقت
زندگی را زیباتر ازین دیدم ..!
شعراز: یعقوب نجفی
www.holy786.blogfa.com