به مناسبت جشن چله

دوستان عزیز و نازنین به مناسبت جشن چله ترانه ای زیبا را انتخاب نموده و خدمت شما ارایه می نمایم.. امیدوارم خوشتان بیاید و حالش را ببرید :

ترانه یِ جشن نور بدون دکلمه به مناسبت شبِ چله

دکلمه و ترانه یِ جشن نور به مناسبت شبِ چله

دوستان نازنینم در صورت تمایل می توانید لینک کارهای چله را در بلاگ خود بگذارید :

www.aparat.com/v/i3wts 

www.aparat.com/v/tiv1v

به مناسبت جشن چله

دوستان عزیز و نازنین به مناسبت جشن چله ترانه ای زیبا را انتخاب نموده و خدمت شما ارایه می نمایم.. امیدوارم خوشتان بیاید و حالش را ببرید :

ترانه یِ جشن نور بدون دکلمه به مناسبت شبِ چله

دکلمه و ترانه یِ جشن نور به مناسبت شبِ چله

دوستان نازنینم در صورت تمایل می توانید لینک کارهای چله را در بلاگ خود بگذارید :

www.aparat.com/v/i3wts 

www.aparat.com/v/tiv1v

به مناسبت جشن چله

دوستان عزیزم برای شنیدن و دیدن کلیپ دکلمه و ترانه ی جشن نور که به مناسبت جشن چله تهیه شده به لینک زیر مراجعه فرمایید :

دکلمه و ترانه ی جشن نور

ترانه ی جشن نور بدون دکلمه

پیشاپیش جشن چله (یلدا) را به شما و خانواده ی محترمتان و همه ی هموطنان و فارسی زبانان تبریک عرض می نمایم.

خبر ورزشی

شکست تاکتیکی پرسپولیس و برد مفتضحانه استقلال در هفته بیست و دوم لیگ برتر ایران.

به بهانه بیداریِ اسلامی در منطقه و بیداری انسانی در سایر مناطق.

به دلیل سوء تفاهم ایجاد شده این پست حذف می گردد.

زیر خط قبر

 تیره است هر آنچه می بینم.

تلخ است هر آنچه می بینم.

گناه از نگاهِ من نیست.

هر آنچه هست می بینم.

روزنامه هایِ زرد.

اخبارِ زرد.

مجریانِ زرد.

لبخندهایِ زرد.

شعارهایِ زرد.

فیلم هایِ زرد.

شعرهایِ زرد.

کتاب هایِ زرد.

مرگ ، مرگ ، مرگ.

نفرت ، کینه ، انتقام.

دروغ ، تزویر ، دزدی.

بازی ، سرکوب ، نفاق ، توهین ، افتراه، افتراق ، اختناق.

دشمن نیستم ، بدخواه نیستم ، دست نشانده نیستم ، وطن فروش نیستم.

ایرانیم ، یک شهروند معمولی ، می خواهم نفس بکشم.

می بینم ، می شنوم ، درک می کنم ، هستم.

می خواهم زندگی کنم.

من ایرانیم ، یک ایرانیـــــ با اوضاع و احوالی زیر خط قبر.

نیرنگ

از خودم پرسیدم حضرت حافظ به من گفته :

به مژگانِ سیه کردی هزاران رخنه در دینم ، بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم.

این یعنی چه ؟

گفتم : خوب این یعنی اینکه در نظر بگیر یکی با مژه های سیاه و قشنگش که احتمالاً کلّی هم روش کار کرده و هر چی تر دستی و فن بوده به کار برده و قوس موزونِ 20 سانتی بهش داده هوش از سرت ببره و دین و ایمانت رو به باد بده و دور از جون اسیرت کنه ، امّا بعد سال ها که خوب از نزدیک می بینیش و موردِ مطالعه دقیقش قرار میدی بفهمی ای دل غافل طرف چشماش ضعیفه هیچ ، تو چشمش لک داره هیچ ، چشماش چپ هم بوده و تو اصلاً کور شده بودی و ندیده بودیش چون تونسته بود به هر صورت با آراستگیِ ظاهری و هزار جور دوز و کلک و چاچول بازی و رنگ و ریا و دروغ و کلک و طوطئه فریبت بده.

گفتم : کی ؟ چی ؟

گفتم : هر چی می تونه باشه ، مکتب ، مذهب و یا کسایی که دنبال حکومت و فرمانروایی بر تو اند.

 در ضمن دختر همسایه هم می تونه باشه مواظب باش.

گفتم : پرسیدم : واقعاً ، عجب .....!!!!! جانِ من ؟

گفتم : به دو دست بریده حضرت ابوالفضل.

دیدگاه.

نظراتِ بسیاری را تا به امروز در موردِ درکِ حالاتِ درونی که در بینِ انسان ها به " احساس " شهرت یافته است خوانده و یا شنیده ام و خود نیز دریافت هایِ مختلفی در سطوحِ مختلف از این قوایِ نهانیِ وجود داشته ام که می توانم خلاصه آن که کمی متفاوت تر از تعاریفِ رایج و متداول می باشد را به عرضِ شما برسانم.

ادامه نوشته

دیدگاه

باورها نقش اساسی و کلیدی و بسیار مهمی را در زندگیِ انسان ایفا می کنند و تأثیراتِ آنها حتّی در کوچکترین واکنش هایِ یک فرد قابلِ درک بوده و معرف و چکیدۀ آنچیزی است که در بایگانیِ آگاهیِ اشخاص نهفته شده است.

آدمی در واکنش به هر عملی و یا در مواجهه با هر مسئله ای کاری را انجام و یا عکس العملی را به معرضِ ظهور می رساند که از آگاهیِ او در آن زمینه سرچشمه گرفته است.

مجموعه ای از آگاهی ها هنگامی که از سویِ انسان پذیرفته می گردد و از سویِ او مورد کاربردِ ابزاری و راهبردی قرار می گیرد شخصیّتِ یک فرد را شکل داده و دیدگاه او را مشخص و خط و سیر و ماهیّتِ او را معلوم و به پیرامون معرفی می نماید.

اصولاً باورها از مجموعه ای از آگاهی هایی در انسان شکل می گیرد که به طرقِ مختلف در عرصه زندگی بر سرِ راهِ انسان قرار می گیرد.

اهمیّت آگاهی در زندگیِ انسان آنقدر بزرگ و اساسی است که فرد بدونِ داشتنِ این وسیلۀ راهبردی نمی داند و بالطبع نمی تواند و اکنشِ درستی را در قبالِ وقایعِ مختلفِ زندگی از خود بروز دهد.

به عنوانِ مثال یک کودکِ یک ساله هر گز نمی داند که خطر یک شیر برایِ او تا چه اندازه زیان بار است و ممکن است به نابودیِ او منجر گردد و به همین علّت شاید با دیدنش به سویش رود تا با آن بازی کند و دلیلِ این واکنش به دلیلِ آن است که این کودک هنوز آگاهیِ لازم را در این زمینه کسب ننموده است.

همین دلایل کافی است انسان قانع شود که تا چه اندازه در قبالِ باور هایی که در خود بایگانی و ذخیره می نماید و در واقع می بایست همچون پادزهری باشد که در مواقعِ خطر و یا بروز و نفوذِ عواملِ مخرب و آسیب رسان به هر شکل به دفع و یا دفاع از حریمِ وجودی انسان برآید و او را در موقعیّتِ ایده آل و مطلوب قرار دهد مسئول می باشد.

این آگاهی ها در نوعِ بی ضرر و مفیدِ آن گاهی می تواند تجربی باشد و انسان خود در رویارویی با مواردِ مختلف آن را کسب نماید و گاهی نیز تئوری خواهد بود که می بایست از طریقِ قوّۀ اداراک و با تحلیلِ خرد از مشاهدۀ تجربیاتِ دیگران برایِ فرد حاصل گردد.

خطرناک ترین نوع جهل ، مفاهیم و معانی و مضامین و باورهایی است که انسان به نامِ آگاهی از آن بهره می جوید بدونِ آنکه در مورد آن شناخت و آشناییِ مشخص و روشنی داشته باشد و یا قادر به درک و فهمِ آن باشد و صرفاً به دلیلِ اعتمادِ کورکورانه به یک شخص و یا یک تفکر و یا هر چیزِ دیگری در رأسِ امورِ خود قرار می دهد.

آگاهی باید دارایِ شاخصه هایِ درستی باشد و به نظرِ بنده انسانی که برایِ خود احترام و ارزش قائل می باشد می بایست این موارد را در ازایِ هر آگاهی که تصمیم به پذیرش آن به عنوان باور را دارد لحاظ کند.

1-آگاهی باید مستند و مبتنی بر دلیل و مدرک و شاهدِ منطقی باشد.

2-آگاهی باید خرد پذیر و از طریقِ عقل قابلِ ادراک و نیز قابلِ بررسی و تجزیه و تحلیل و همچنین قابلِ اثبات باشد.

3-آگاهی باید روشن و بسیار شفاف بوده و از طریقِ هر انسان قابلِ درک و فهم باشد.

4-آگاهی باید همانندِ نوری رهگشایِ پیشرفت و رشد و صعودِ انسان باشد.

5-آگاهی باید مبتنی بر نیکویی و خیر و راستی یعنی آنچه که رضایت و آرامش و در نتیجه شکوفایی و بالندگیِ فرد را تأمین و سعادتِ او را تضمین می نماید باشد.

6- آگاهی باید منجر به فایده و سود و ثمر گردد و نتیجه و حاصلی را برایِ فرد در درجۀ اوّل وسپس به درست ترین شکلِ ممکن به پیرامون عرضه و تقدیم نماید.

7-آگاهی باید ایمنی و سلامتیِ فرد را در هر شرایط و موقعیّتی آنگونه که به هیچ عنوان و یا در شرایطی فوق العاده کمترین آسیب و زیان و ضرر را به فرد وارد نماید تأمین کند.

8-آگاهی باید دارایِ استانداردی باشد که بموجبِ آن هیچ خسارت و آسیبی به زندگیِ شخصی و حریمِ خصوصیِ دیگران تا آنجا که به خودِ آنان مربوط باشد وارد نگردد.

9- آگاهی باید منجر به دوستی و موفقیّت و بهزیستی و پیروزی و بهروزیِ انسان و سببِ پیوستگی گردد و در نهایت می بایست آدمی را به سویِ یک زندگی و همزیستی مسالمت آمیز بر پایۀ احترام و درکِ متقابل هدایت نماید.

*لطفاً برای تکمیلِ نتیجه اگر مواردِ دیگری نیز به نظر شما می آید می توانید در کامنت برایِ ارتقاعِ سطحِ آگاهیِ بنده و دیگر دوستان در این مورد به این بندها اضافه نمایید.

 

جبر یا اختیار مسئله این است

آنچه بیش از همۀ مسائل در زندگی ذهنِ انسان را درگیرِ خود ساخته این پرسش است که : آیا زندگیِ آدمی بر پایۀ اختیار و انتخاب طراحی شده و یا اینکه سراسر جبر و زور است و سرنوشتِ او از پیش بنا بر عقیده ای که در بسیاری از مواقع بر دیگر باورها غالب می گردد از ابتدا تا انتها نوشته شده و بدونِ هیچ دخالتی از سویِ بشر سازماندهی گشته است.

به نظر بنده حقیقتی انکار ناپذیر در نظام خلقت وجود دارد که بسیار ملموس و قابل مشاهده می باشد و آن این است که زندگی در آفرینش بر اساسِ دو منطقِ " عمومی " و " خصوصی " طراحی شده است.

ادامه نوشته

معجزه

در تمامِ طولِ زندگیِ خود به دنبالِ معجزه بوده ام و در پی یافتن و مشاهدۀ آن به هر کجا که نشانی از آن یافت می شد و یا اینکه شهرتِ آن بر سرِ زبان ها می افتاد رهسپار می گشتم.

اکنون که فکر می کنم می بینم واقعاً در آن موقع نمی دانستم چه می خواهم و هدفِ من از مشاهدۀ معجزه ها و کارهایِ اسرار آمیز (که البته چیزِ زیادی هم در این باره دستگیر بنده نشده بود) چه بوده است و یا اینکه در آن زمان هرگز به این فکر نیفتاده بودم که معجزۀ یعنی چه و اگر وجود دارد منظور آنِ چیست و چه پیامی را با خود برایِ انسان می تواند به همراه داشته باشد؟

آیا معجزه ها برای این است که یک سری انسان ها را سرگرم کند ؟ و یا اینکه آنان را به تشویق وادارد ؟ و یا اینکه هوش از سرشان بپراند و مبهوتشان سازد ؟ و یا اینکه مقام و منزلتِ عده ای را بر عدۀ دیگر مشخص سازد ؟ و یا اینکه بعضی ها را از بعضی هایِ دیگر بترساند و جایگاهِ ویژه و متفاوتی برایِ آنان پدید آورد؟

هر کدام از اینهایی که گفتم نمی تواند برایِ من پاسخِ دندان گیری باشد و در همۀ اینها نقص و ایرادی وجود دارد که بنا بر اصولِ منصفانه و عادلانه نظام خلقت و نیز با تأسی و رجوع به نشانه های دیگر خالی از اشکال نمی باشد.

در پیِ تحقیقاتِ زیاد و البته بدونِ تعصب و بسیار عینیت گرایانه ام در این مورد که در جهتِ ارضایِ کنجکاویِ خود و دریافتنِ حقیقت و قانع کردنِ خود به انجام رسانیده ام متوجه شدم که باورِ معجزه در همه جایِ دنیا جریان دارد و در همۀ نقاطِ دنیا داستان ها و حکایاتی واقعی و غیر واقعی و گاهی تبلیغی از کارهایِ محیرالعقول و بسیار پیچیده و واقعاً شگفت انگیز و اسرار آمیز در فرهنگ ها و ادیان و مکاتبِ مختلف ( مسلمان ، یهودی ، مسیحی ، بودایی ، هندو و ... ) جریان دارد و البته شواهد و قرائنِ مستند و قابلِ پیگیری و اثبات و مدللی نیز از هر یک در دست است که معتقدین و پیروانِ هر یک به قوّتِ کامل به آن تمسک جسته و با افتخار از آن نام می رانند و به گفته خودشان مویِ تنشان در هنگام یادآوری آن موضوع سیخ می ایستد.

این مسئله و عامل به قدری در زندگیِ انسان ها قوّت گرفته است که آنها برایِ هر چیز و هر کارِ پیشِ پا افتاده ای در زندگی به منشأهایِ این معجزات پناه آورده و از آنان انتظار دارند که مشکلات و گرفتاری هایِ آنان را حل نموده و به ازایِ پیشکشی و یا مبلغی که پرداخت می نمایند زندگیِ آنان را از این رو به آن رو نموده و به هر قیمتی چه به حق و چه به ناحق گره از مشکلات آنان بردارند و دلشان را شاد گردانند.

نگاهی به تاریخ و نیز مطالعۀ متونِ کتبِ مقدّس هم بیانگر همین مسئله و نشان دهندۀ این مهم است که این مسئله همیشه و در هر زمانی موردِ توجّۀ انسان ها بوده و از جایگاهِ ویژه ای برخوردار می بوده است.

موسی (ع) که می دانید از یک تکه چوب بی جان اژدهایی زمخت و آنچنانی را به معرضِ ظهور رسانید و همه را انگشت به دهان گذاشت و بعد که با آتشی آنچنانی جلویِ راه فرعونیان که در تعقیبِ قومِ بنی اسرائیل رهسپار بودند تا حقشان را کف دستشان بگذارند را مسدود کرد و بعدتر آنکه رود نیل را با آن عظمت از هم شکافت و آنها را از آن عبور داد و گفت بفرمائید این هم آزادی حالش را ببرید.

 امّا نتیجه چه شد ؟ ، چند وقتی نگذشت که همان انسان ها در یک تأخیر کوتاهِ موسی (ع) که برایِ برقراریِ تماس با پرودگار به دکلِ تور عزیمت نموده بود همه چیز را به دستِ فراموشی سپرده و به گوساله پرستی روی آوردند و با این کار نشان دادند که همۀ این موارد هیچ تأثیرِ سازنده و قابل توجّه ای در آنان نداشته است و تازه بعد از برگشتِ موسی (ع) نیز به بهانه هایِ مختلف از او می خواستند که شمه ای دیگر از شیرین کاری هایِ خود رابرایِ آنان به نمایش درآورد تا آنان کمی سرگرم گردند و یا اینکه از او می خواستند که تنوع غذایی از جمله عدس و نخود و لوبیا برایِ آنان نازل گرداند تا آنان صفایی به شکم بدهند و کسالت و یکنواختی بدر آیند.

در موردِ عیسی (ع) نیز که خودتان بهتر می دانید جیگر آدم ریش ریش می شود و قتی به یاد می آورد که او پس از آنهمه زحمتی که برایِ زنده کردنِ مردگان و شفایِ نابینایان متحمّل گشت و آنهمه کارهایِ عجیبی که به انجام رسانید چه به روزش آوردند و همان هایی که شاهدِ چنین وقایعِ حیرت آوری بودند چگونه بر صلیبش آویختند و خوب به دلِ مادرِ بیچاره اش کردند.

همۀ اینها در واقع دریچه ها و علایمی بود تا اینکه انسان ها به حقانیتِ راهی که از سویِ پروردگارِ مهربان بر سرِ راهشان گشوده شده بود پی برده و پندها و راه کارهایِ آن راه را برایِ بهزیستی و سعادت و سلامت و امنیت و صلح و دوستی و رسیدن به جایگاه و شأنِ واقعیِ خود بکار گیرند امّا در عمل چنین نشد و در حقیقت در موردِ بیشترِ آنها که از نزدیک شاهدِ چنین رویداد هایی بودند نتیجۀ معکوس و برعکس نیز به همراه داشت و از آنان انسان هایی متوقع و تنبل و راحت طلب و آزمندی ساخت وتحویلِ جامعه داد.

به نظرِ بنده تنها معجزۀ قابلِ توجّه و در خورِ احترام در زندگی آن چیزی است که بتواند با معیارهایِ درست و بدونِ آنکه موجبِ هیچگونه تعدی و تجاوزی به حریمِ خصوصی و آزادی هایِ راستینِ فردیِ یک انسان گردد ، به زیبایی جاذبه ای را پدید آورد که منجر به تغییراتِ اساسی در روش و شیوۀ زندگیِ یک فرد گردد و از آن شگفت انگیز تر آنکه آن چیز و یا آن عامل آنقدر قدرتمند و پر جاذبه باشد که انسان را وادارد که با رغبت و تمایلِ کامل رنج و دردِ دگرگونی و سختیِ تلاش و کوشش را متحمل شده و با دستانِ خود این تغییرات و تحوّل را در خود به وجود آورد و از خود انسانِ دیگری بسازد.

 شگفتیِ واقعی در واقع این است که امری بتواند جرقۀ بازگشت به مسیرِ اصلی و زندگیِ حقیقی را در یک انسان سبب گردد و نیز بتواند نظر و توجّه آدمی را به خود جلب و معطوف سازد و انسان را برآن دارد که از توانائی ها و نیروهایِ باالقوه درونیِ خود جهتِ بکارگیری راه کارها و ابزارهایی که برایِ یک زندگیِ بهتر در اختیارِ او قرار می گیرد بهره جوید و نیز انگیزۀ او را برانگیزد تا با بکارگیریِ نعمت هایِ بیشمارِ خود به سازندگی و فایده مندی نائل و به رفعِ مشکلات و نیز به کشفِ حقایق و کسبِ تجربه و رسیدن به آرزوها و تمایلاتِ فردی پرداخته و بتواند به زیباترین شکل ماهیت و هویتِ خود را خلق و آفرینش کرده و به خود و پیرامونِ خود معرفی نماید و به این صورت شگفتیِ بزرگی که  برایِ هر انسان قابل تأمل و تفکر و تحسین باشد را رقم زند. 

اطلاعیه :

*دوستان بزرگوار و اندیشمند و بسیار عزیزم.. به علت مشغله زیاد مدتی نمی توان در خدمت شما باشم..در اولین فرصت برخواهم گشت و به دیدارتان شتابان خواهم آمد.. به یادتان هستم. به یادم باشید.       

سپاسگزاری

گاهی آنقدر بها و ارزش و وسعتِ یک کارِ نیک از طرفِ یک انسان در قبالِ انسانِ دیگر زیاد و بزرگ است که او هیچگاه نمی تواند به هیچ صورت و با هیچ شیوه و روشی و در هیچ اندازه ای از پسِ سپاسگزاری و قدر دانی از آن برآید و یا جبرانِ آن را باز گرداند مگر آنکه ثمر و حاصلِ آن کار نیک و خیر و نتایجِ آن در زندگیِ آن شخص به گونه ای تأثیرگذار باشد که بتواند منجر به یک زندگیِ برآزنده و شایسته و یا به دست آوردی ارزشمند و مفید بدل گردد و بدینگونه آرامشِ خیال و رضایتِ قلبیِ فردِ نیکوکار از کاری که انجام داده است فراهم آید و تنها به این صورت می توان ذره ای از زحمات و مهربانی هایِ چنین انسان هایی را جبران و قدر شناسیِ خود را به آنان اعلام و از آنها سپاسگزاری نمود.

البته لازم به ذکر است که چنین انسان هایی هرگز کارهای نیکویِ خود را پیگیری نمی نمایند و در پیِ حاصل و ثمری از آنچه به انجام رسانیده اند نیستند امّا نمی شود این امر را انکار کرد که در صورتِ مشاهدۀ چنین صحنه هایی خود به خود خوشحال و انگیزۀ بیشتری برایِ ادامۀ راه و هدفِ خود می یابند.

شخصیّتِ خائن : آخه تو رو سنَنَ ، تو خیری نیکوکاری خوش منشی چی هستی هان؟

 باز شخصیّتِ خائن : تو خیرت به خودت هم نمی رسه چه برسه به دیگران بی خیر.

پدر و مادر همواره بی نیاز از فرزندان زندگی می کنند و اغلب از هیچ نظر از فرزندانِ خود هیچ گونه توقعی ندارند و همیشه و در همه حال شرایط و بستر را به بهترین شکلی که از دست شان برآید و گاهی بیشتر از توانشان برایِ پیشرفت و رشد و شکوفاییِ همه جانبۀ آنان فراهم می آورند و نیز آنها را تشویق می نمایند که تنها بر رویِ زندگی و برنامه ها و اهدافِ خود متمرکز گردند و نگرانِ هیچ چیزِ دیگر نباشند هر چند اگر خود در رنج و عذاب و تنگنا باشند.

 در یک هنگام است که خود به خود سراسرِ وجود والدین سرشار از خرسندی و رضایت و افتخار می گردد و خستگیِ سال ها تلاش و کوشش و نگرانی و دغدغه از تنشان خارج می شود و بر وجودِ فرزندی افتخار می نمایند و بر نتیجه خود احسند می فرستند و از پروردۀ خود خوشنود می گردند و در پیشِ خلق سرافرازانه گردن می افرازند که فرزند به گونه ای زندگی کند و آنچنان زیبا رفتار کند و با اخلاق و مؤدب باشد و یا به آنچنان موفقیّتی نائل و جایگاه و رتبه ای را از آنِ خود سازد که او را در بینِ دیگر انسان ها شاخص و دارایِ رتبه و مقامِ خاصی سازد.

شخصیّتِ خائن : تو که خودت والدینت رو خون به جیگر کردی نابکار.

به راستی چگونه می توان از پرودگارِ بزرگ که از هر چه هست و نیست بی نیاز است و مبرا که اینچنین بزرگوارانه فرصتِ زندگی کردن بر قلمروِ خود را به انسان بخشیده و او را چنین شگفت انگیز خلق نموده است و نیز او را در برخورداری از نعمات و برکاتِ خود که چنین بی همتا و رازآلودند آزاد گذاشته است سپاسگزاری و قدردانی نمود و جبرانِ رحمت هایِ بی حسابِ او را بجای آورد؟

در تکمیلِ به کجا چنین شتابان.

دوست خوبم احمدِ زیبنده عزیز لطف کرد و در پیامِ ارزشمندش یک پیشنهادِ منطقی ارائه کرد که راه کارهایِ مقابله و یا از میان رفتنِ آنچه را که من یک دردِ اجتماعی در پستِ قبل خوندم رو از دیدگاهِ خودم بنویسم و منظورش گمان کنم این بود که فقط نشین و انتقاد نکن و راه حل هم ارائه بده وگرنه خودت به یک درد دیگه ای کنارِ درد های دیگه ات دچار میشی و تبدیل می شی به آدم همیشه ناراضی و متوقع که منتظر همه چیز بر وقف مرادش باشه تا آروم بگیره دیدم خدائیش راست میگه پس دست بکار شدم.

دوستانی که علاقه مند به پیگیری این مبحث هستند لطفاْ به ادامه مطلب رجوع کنند.

شخصیّتِ خائن : راست میگن احمد آقا تو بیماری ، بیمار . بابا دموکرات.

ادامه نوشته

به کجا چنین شتابان

بسیاری از مواقع برخی از انسان ها فراموش می کنند که آنچه مهمتر از هر چیز است و باید در سرلوحه تمامِ امور قرار گیرد و آنچه که باید ارزشِ نهایی یک انسان را تعیین نماید و مقام و درجۀ آن به این وسیله سنجیده شود میزانِ انسانیتِ آنهاست نه شکلِ ظاهر و رتبه و پُست و مرتبه ای که در سازمان و ارگان و یا اداره ای براساسِ روالِ کار و به خاطر پیشبردِ اهدافِ آن نهاد به آنان اعطا می گردد و به نظر بنده باید تنها در همان جا کاربرد داشته باشد و از سوی افراد همان مجموعه به رسمیت شناخته شود و این ربطی به دیگر انسان ها ندارد و به دردِ زندگیِ شخصیِ خودِ آنانی می خورد که دارای موقعیّت هایی در بخشی از زندگیِ خود شده اند و به موفقیّت هایِ حرفه ای نائل گشته اند.

ذهن خائن : به تو چه ، اصلاً به تو چه.

البته این بیماریِ صعب العلاج به نظر بنده بستگی دارد به هر چه بالاتر بودن و یا بالاتر رفتنِ مقام و درجه و پست و مرتبۀ یک انسان (از آن برخی که به عرضِ شما رسانیدم) و درست به همان میزان هم در یک فرد گسترش می یابد و رشد می کند.

آنان آنقدر در درجه و مقام و پست خود غرق می شوند و با آن می آمیزند و به گونه ای در آن نقش فرو می روند که خدائی با جرثقیل و زورِ رستم و دعایِ هیچ امام زاده ای هم نمی شود آنان را از آن پست و مقام جدا نمود تا بندگانِ خدا نفسی تازه کنند و هوایی بخورند و استخوانشان قلنجی بشکند و جیگرشان حالی تازه کند.

ذهن خائن : به تو چه آخه؟

اینان گویا حتّی می ترسند در خیالِ خود هم از این درجات افول و سقوط و نزول نمایند و یا مایل نیستند حتّی برایِ رفعِ خستگی یا تنوع هم شده زمانی از زندگیِ شخصیِ خود را از آن لباس و یا به قول قدیمی ها خلعت خارج شده و با لباسِ عادیِ انسانی که قابلیتِ در هم آمیختن و همراه گشتن و پذیرشِ هر همنوعی با هر شکلِ ظاهر و جایگاه اجتماعی و رتبه و میزان تحصیلات در کنارِ خود را دارد ظاهر گردند و به دیگر قسمت هایِ زندگی خود بپردازند و  همه جا آن را با خود حمل و از همه کس انتظار دارند با آنان به صورتی رفتار کنند که کارمندان و یا نیروهایِ تحت امرِ آنان در نهاد و ارگانِ مربوطه با آنها برخورد می نمایند.

کاش اینان لباس کار و حرفه ای خود را به همراه شخصیتی که باید در آنجا داشته باشند بعد از اینکه کارشان به پایان رسید از تن درآورند و از آن خارج شوند و با لباس آزادی به میانِ جامعه وارد شوند و بسیار راحت با همنوعانِ خود معاشرت نمایند تا مجبور نباشند همیشه در نقش شغلِ خود باقی بمانند و کارهایی را به انجام برسانند که به هیچ عنوان از لحاظِ روانی راحت و رها نیستند و فشار و عذاب و درگیریِ زیادی را در خود متحمل می گردند.

ذهن خائن : به تو چه به تو چه.

به همین علّت یک دکتر و یا مهندس و یا مدیرِ عامل و یا رئیسِ اداره و یا مسئولِ بخش و مخصوصاً یک نظامی با هر درجه ای و یا یک چه می دانم شاغلی در هر یک از ارگان هایِ مخصوصاً دولتی حتّی در خانه خود هم در واقع و یا در عمل به ترتیب دکتر ، مدیر عامل ، رئیس ، مسئول ، فرمانده و یا هر چیزی است که در محلِ کار خود است و از همسر و فرزندانِ خود انتظار دارند که به شکلِ مخصوصی که در شأن عالی جنابان باشد صدایشان نمایند و یا بشکلِ جالبِ توجّه ای با آنان برخورد کنند و به نوعی بر سرِ کاناپه و یا راحتی و یا مبل و یا هر چه که دارند و من سوادم نمی کشد ولو و یا پهن می شوند و یا با ژستی در مهمانی ها حضور به هم می رسانند و بر جایِ خود نزولِ رحمت می فرمایند که انگار در سازمان و اتاقِ خود و یا در محلِ کار و در پستِ ریاست نشسته اند و آنچنان با خلقِ خدا برخورد می نمایند که با مراجعه کننده و یا با کارمند خود و انتظار دارند که تمامِ نگاه ها معطوفِ آنان باشد و وقتی افتخار داده و به سخنرانی مبادرت می ورزند تمامِ افراد سراسر گوش و چشم گردند و آنان را ملاحظه نمایند و لام تا کام جیک هم نزنند و یا نظر و پیشنهادی که می فرمایند صاحب باشد بر اراجیوِ دیگران و در کل انتظار دارند که تمامِ میهمانی ها و یا عزا ها و یا عروسی ها تعطیل و از هدف اصلیِ خود خارج گردد و از دیگر شرکت کنندگان پرهیز و یکپارچه در خدمتِ آنان بوده و یا با حرکاتِ موزون حولِ محورِ آنان گردش نمایند تا صفایِ غبغبِ آنان تأمین گردد.

ذهن خائن : با توام به توچه ؟ سر پیازی ته پیازی ؟ چه کاره ای.

خدا به خیر کند تصور کنید این بیماری به قصاب ها و یا سلاخ ها و یا بکسور ها و همچنین ورزشکارانِ والامقامِ رزمی و کشتی گیرانِ سنگین وزنمان هم سرایت کند ، چه شود این زندگی ، سنگ روی سنگ بند نمی شود و همۀ کانون هایِ دل انگیزِ خانوادگی و اجتماعی از هم پاشیده می شود و اوضاعِ ارتباطِ آدم ها با هم از این هم که هست بدتر و فاصله هایِ طبقاتی بینِ انسان ها که بر مبنایِ شغل و حرفه و پست و جایگاه چیده و بر این اساس موردِ سنجش و ارزیابی قرار می گیرند باز دورتر و دورتر می گردد.

 آرزو می کنم روزی تنها معیارِ سنجیدن و ملاکِ دوستی و میزانِ احترام و مقیاسِ ارزش گذاری در بینِ آدم ها فقط و فقط انسان بودنِ آنها باشد.

ذهن خائن : به تو چه ، تو کی هستی که آرزو کنی نابکار.

آراش : مرده شورت ببرند خرمگس محرکه که همه جا وزوزت خِرِ مارا می گیرد و اعتبارمان را خدشه دار می کند.   

دیدگاه

احتمالاً همۀ دنیا و مطمئناً من بر این باوریم که انسان باید جنبه هایِ مثبتِ یک کار را ببیند و بقیه را بسپارد به انجام دهندۀ کار .

خوب که چی؟

و باز البته احتمالاً همۀ دنیا و مطمئناً من این باورِ زیبا و دلچسب را برایِ این می گوییم که دیگران یاد بگیرند و بدانند و به آن عمل کنند و من و آنانی که مثلِ من هستند یقیناً از این قاعده مستثنی می باشیم.

خوب که چی؟

به نظرِ بنده کارِ خوب به هر صورت که انجام گیرد و به هر دلیل و با هر شیوه و روشی که به آن پرداخته شود خوب است و من باید یاد بگیرم که نقاطِ مثبتِ آن را ببینم و آن چیزی که به من کمک می کند تا لذّت ببرم و بر تجربه خود بیفزایم و سرشار از حالِ خوش و پُر از سرمستی گردم را برایِ خود شکار نمایم.

امّا از آنجا که بنده گویا و شایدم حتماً از یک مرضِ مزمن در رنج و عذابی شدید به سر می برم هر گاه به لوطی یا جوانمرد و شیرپاک خورده ای برمی خورم که مشغولِ به انجام رسانیدنِ یک کار خوب است اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که : یارو عجب ریا کارِ مکار و دغلی است ، حتماً نقشه ای در سر دارد و بعد سریعاً دادگاهی را تشکیل و او را به اشد مجازات محکوم می کنم و می دهم حسابی شکنجه اش هم بکنند آدم ناحسابی را ! .

یک مریضِ بد حالیم من که نگو و نپرس!!!

این مرض امروزه تا آنجا گسترش یافت که در موردِ کارهایِ مثلاً خوبِ چندسال یک باری هم که اتفاقاً من به انجام می رسانم نیز دچارِ این شک و تردید می گردم و آنقدر این مسئله مرا درگیر می کند و آنچنان دچارِ عذاب و شکنجه می شوم که از کردۀ خود پشیمان می گردم.

خوب که چی؟

اینها همه دست به دست هم داد تا بنشینم و مثل بچه آدم یک تعریفِ قابلِ فهم برایِ خودم پیدا کنم تا بعد از این بتوانم کارهایِ خوب را تا برطرف شدن این درد بی درمان در من ، با آن سنجیده و برآورد نمایم.

خوب که چی؟

هر کاری متناسب با نیرو و تواناییِ من و آنقدر که صدمه ای بر وجود و زندگی شخصیِ من وارد نیاورد ، بدان صورت که بنده از درجۀ هستی ساقط نسازد اگر منجر به شادی و آرامش و انگیزه و رضایتِ انسانِ دیگر از نزدیک ترین افراد به من از حیثِ خویشاوندی تا دور ترین افراد از نسلِ انسانی گردد می تواند کار خوب و پسندیده نام گیرد و چگونگی به انجام رسانیدن و صرفِ هزینه و نیرو برای هر چه زیباتر و بهتر به انجام رسانیدن آن به خودِ من مربوط می باشد که مطمئناً هر چه بتوانم آن را زیباتر و دقیق تر و متعهّدانه تر و با رعایتِ برخی نکاتِ اساسی( که منجر به آسیب و زیانِ بیشتر نگردد و حریم دیگران را مورد تجاوز قرار نداده و عزّتِ نفس دیگران را به باد ندهد ) به انجام رسانم هنر بهتری و ماندگار تری به خرج داده ام.

حال نام آن هر چه که می خواهد باشد و یا بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند و هر طور که می خواهند بیاندیشند به خودشان مربوط می شود ، مهم این است که خود از نیّتِ درنیِ خود باخبر باشم و قصد و هدفم برایِ من مشخص باشد و اصلاً هم لزومی ندارد که بنشینم و به دیگران اثبات نمایم.

خوب که چی ؟

یک تعریف دیگر هم برای خودم از ریا و تزویر ساختم که بتوانم کارهایِ خود را در صورتِ به انجام رسانیدنِ یک کار با آن سنجیده و از پیامد هایِ تردید و استرس و دودلی پس از به انجام رسانیدنِ یک کار رهایی یابم و آن این است که : به نظرِ من یک کارِ خوب و خیرخواهانه از طرفِ من تا آنوقت می تواند ریا و تزویر نام گیرد که منافع و سود و فایده ای از هر جهت برایِ من در پی داشته باشد و انجامِ آن به هر دلیل بجز قدردانی و سپاسگزاری از پرودگارِ بزرگ باشد و بعد از آن مخفی یا آشکار بودنِ آن زیاد فرقی نخواهد کرد و به خودِ من مربوط می باشد.

و یک چیزی دیگر اینکه : می توان با ایمان کامل بگویم  صلاحِ من در این است که به هر صورت حتّی بصورتِ وانمودی هم که شده خود را در مسیرِ انجام دادنِ کارِ درست و عمل نیکو قرار دهم تا بتوانم رضایت و شادابی و سلامت و آرامشِ قلبی را برای خود به ارمغان آورم که در واقع کار خوب جز خدمت به خود نمی باشد و باید با شهامت اعتراف نمود حالی که من می توانم از انجامِ یک کار خوب ببرم بسیار بیشتر از کسی است که آن را دریافت می کند پس بهتر است سرِ کسی منتی نگذارم.

 خوب که چی ؟

 ای روی تخته بگذارم تو را خوب که چی ندارد . کی بشود آنقدر قدرتمند گردم که تو را از سرزمینِ درونم تبعید و یا کلاً ناکارت کنم به یاری خدا.  

دیدگاه

بسیاری از انسان ها با کار رویِ برنامه هایی که منجر به شادی و آرامش و رضایتِ پایدار و واقعی گردد توانسته اند  به معجزۀ سلامتی پی برند.

باید پذیرفت که اگر آنها توانسته اند به این معجزۀ بزرگ و ارزشمند دست یابند پس هر کسِ دیگری نیز می تواند با قرار دادنِ قدم هایِ خود در جایِ پایِ آنها به این درجه و مقام در زندگی نائل گردد.

مسلماً هر چیزی که بتواند به این موارد کمک کند و یا دوری از هر چیز که شادی و آرامش و رضایت درونی را در انسان افزون سازد ، راهِ رسیدن به قلّۀ موفقیّت را برایِ رسیدن به سلامتیِ روحی روانی جسمیِ انسان هموار و مساعد می سازد.

پایبندی و پایفشاری و استقامت بر رویِ باورهایی که می تواند وسیله ای باشد برایِ رسیدن به پیروزی ، بها و تاوانی را هم در زندگی به همراه دارد که انسان باید شهامت و جسارتِ کافی برایِ  پرداختِ آن را کسب نماید.

یافتنِ قوی ترین ابزارها و بهترین امکاناتِ مناسب و همچنین فراهم ساختنِ شرایطِ لازم از جمله مواردی است که قبل از سفر باید تدارکِ آن از سویِ انسان دیده شود و آمادگیِ کافی در این جهت کسب گردد.

انسان باید بیابد و بیاموزد روش هایی را که به مؤثر بودنِ او کمک کرده و او را به تلاش و کوشش وادارد و نیز نقشِ اساسی و کلیدیِ او را در جایگاهِ خود مشخص سازد و وابستگی و تقلیدِ او به غیر را به کمترین حدِّ ممکن و به میزان منطقی و خردمندانه کاهش دهد.

دوستیِ جهانیِ انسان ها بصورتِ داوطلبانه و آگاهانه بدونِ در نظر گرفتنِ جنسیّت ، ملیت ، نژاد ، گویش ، دین و ... که در چهارچوبِ اصولی برنامه ریزی شده و سازمان یافته تجربه امید نیرویِ خود را به منظورِ رهایی از هر آنچه زندگی را به سویِ سقوط و زوال و انقراض می راند با یکدیگر شریک می شوند حرکت را به اوج سعادت و امنیّت و رفاهِ انسانی شتابِ فزاینده ای می بخشد.

دیدگاه

شرکت در گفتگوهایِ تجربی با افراد دیگر نباید یک روندِ منفعل برایِ یک انسان باشد امّا باید ویژگی هایی را برایِ فایده و محصولِ هر چه بهترِ یک گردهمائی رعایت نمود.

گفتگو ها و گردهمائی ها در هر محیط و با هر نسبت و در موردِ هر موضوعی می تواند اتفاق بیفتد ، از درونِ خانواده و بینِ اعضاءِ آن گرفته تا جمع هایِ دوستانه و یا محیطِ کار و گردهمائی هایِ دانشجوئی و غیره ، آنچه بسیار مهم و حائز اهمیّت است شیوه برگزاری و طریقۀ انجام پذیرفتنِ آن است.

از جمله این ویژگی ها این است که یک نفر در این میان کارِ یک مجری را برایِ یک نشستِ خانوادگی یا دوستانه که البته خودِ این فرد نیز در این گفتگو در وقت و زمانِ مقرر شرکت نماید ، انجام دهد که محوریتِ مدیریتِ جلسه را از طرح موضوع تا انتخابِ منصفانۀ افراد برای اظهارِ نظر بر عهده گیرد.

از دیگر ویژگی هایِ یک نشستِ مثمرِ ثمر درجهتِ حصولِ به نتیجه ای پر فایده برایِ تمامیِ افرادی که با هدفی مشترک بر گردِ هم جمع آمده اند این است که مدّت زمان اضهارنظر برایِ هر فرد از سویِ مجری مشخص گشته و خودِ او  رعایتِ آن را از سویِ افراد کنترل نماید.

سکوت کردن و گوش سپردنِ افراد در زمانِ اظهارِ نظرِ یک فرد و دوری از انجامِ کارهایی که منجر به پاره شدن رشته کلام و تمرکزِ فکریِ آن فرد گردد از دیگر مواردی است که کمک شایانِ توجّه ای به یک جلسۀ مشورتی می کند.

یک اصلِ مهم باید در هر جلسه که مقصودِ آن کمک گرفتن از نظراتِ جمعی برایِ دست یابی به نتیجه ای برتر و کاملتر می باشد رعایت گردد و آن این است که هر فرد در گفتن نظراتِ خود به هر شکل و با هر مضمون آزاد و دیگران نیز در انتخاب و پذیرفتن و یا ردِ آن نزدِ خود ، بدون آنکه آن را به دیگران ابراز دارند آزاد می باشند.

اعضاءِ یک همنشینی نمی بایست دنبالۀ حرفِ دیگر اعضاء را گرفته و یا در رد یا قبولِ سخنِ دیگر اعضاءِ به سخنرانی بپردازند بلکه باید فقط به اظهارِ نظرِ فردی و شخصیِ خود بسنده نموده و دیگر اعضاء را دچار تنش و درگیری فکری ننموده و از کشانیدنِ گفتگو از تعامل بسویِ مجادله و جر و بحث و پرسش و پاسخ خودداری نمایند.

 اصلِ مهمِ دیگر در میانِ یک گروهِ که به گفتگو در موردِ موضوعاتِ مختلف می پردازند این است که از مداخله در نحوۀ چگونگیِ اظهار نظر دیگران و یا بیان دیدگاه در موردِ درست بودن و یا غلط بودنِ نظرات افرادِ و نیز قطع نمودنِ حرفِ دیگران خود داری شود یعنی اینکه از ورود به حریمِ خصوصیِ انسان ها پرهیز گردد.

*نتیجه اخلاقی : از خصوصیاتِ یک جلسه مفید و پر ثمر و سالم و یک تعاملِ مترقی بین انسان هایِ جوینده ، تبادلِ نظرِ آزادانه در محیطی کاملاً امن و آرام بین دو یا چند نفر که دست آوردِ آن رسیدن به نتیجه ای جدید برایِ هر یک از افراد گردد می باشد.

(از ایمانِ عزیز (شروین) برای هدیه تجربه خود به من که منجر به شکل گیریِ این دیدگاه گردید فروتنانه سپاسگزار و قدردانِ نگاه نکته سنجانۀ او می باشم).     

دیدگاه

اعتیاد به " من "  یا همان هوایِ نفس آزادیِ انسان را سلب می کند.

خودخواهی و خود بینی و خودرأیی و خودمحوری و خود تأییدی و خودشیفتگی ها آدمی را در اسارتِ وابستگی می پیچاند.

عادت ها ، حتی تمایلاتِ به اصطلاح » خوب و پسندیده «  اگر در حدِّ وسواس و ضرورت در بکارگیری و بهره مندی در زندگی رشد کند آنچنان که دوری از آن وضعیّت یا جدائی از یک موقعیّت موجبِ رنج و درد و عذاب گشته و شخص را از انجام امورِ طبیعی زندگی بازدارد و از روالِ عادی خارج نماید از این خصلت برخوردار است و می تواند در زندگی مسئله برانگیز باشد و امنیّت و آرامش و راستیِ و مهمتر از همۀ آزادی آدمی را به تاراج برد.

برترین عادت ها :  1 - عادت به کنترلِ وابستگی به هر چیز است به شکلی که برخورداری از هر چیز باعثِ توقف و رکودِ پیشرفتِ همه جانبه انسان در سطوحِ دیگر و مانعِ کنترل و رسیدگیِ هماهنگِ آدمی به ارکانِ دیگرِ زندگی نگردد و 2 -  عادت کردن به مدیریّتِ عواطف و احساسات در مقیاس و اندازۀ لازم و معین و منطقی است بصورتی که یکنواختی و باثباتی در بروز آن چشمگیر و پایدار باشد.

فراگیریِ شیوۀ سالم و درستِ پرداختن به خود و شناسائی و برخورد با کمبود هایِ شخصیتی و ناتوانی هایِ رفتاری که از کوتاهی و عدمِ کسبِ مهارت هایِ لازم برایِ زندگی از سویِ انسان بوجود می آید و ضعف هایی که عاملی بازدارنده برایِ رسیدن به اهدفِ بزرگِ او می باشد انسان را به سویِ داشتنِ یک زندگیِ پیروز و پویا و مفید و سعادتمند و رضایت بخش رهنمون می سازد.

داشتنِ دستورالعملِ درست و برنامه ریزیِ منطقی برایِ خود جویی و خودشناسی و برخورداری از راهنمائی به منظورِ رشدِ ایمانِ شخصی تنها عملِ شایانِ توجّه برایِ هر انسانی می تواند باشد.

آدمی به تنهایی و بدونِ کمکِ قدرتی بزرگ تر از خویش قادر نخواهد بود مشکلات و گرفتاری هایِ بنیادی و عادت هایِ ریشه دوانده در وجودِ خود را به راحتی دور نموده و زندگیِ جدیدی را پایه ریزی و آغاز نماید و البته شاخصه این قدرت بزرگ تر باید اینگونه باشد که هر انسان خود آن را شناسائی نموده و باور داشته و انتخاب کرده باشد.

ایمان و اعتماد به نیرویِ برتر نقطۀ محوریِ سلامت و پاکیِ هر انسان است که هر چه از این نقطه فاصله بیشتری یابد پلیدی و مشکلات و ناپسندی هایِ بیشتری بر وجود و باالطبع بر زندگیِ طبیعی او استیلا و سیطره خواهد یافت.

تولد دوباره قسمت آخر

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

********************

 پس میشه از شروطِ درست بودنِ هر راه رو البته به تشخیصِ من اینطور برشمرد که : بتونه بستری رو برام فراهم کنه تا من رو از تاریکی و انزوا و سردرگمی و بلاتکلیفی خارج کنه و با خودم و پیرامونم آشتی بده و امید و هدف رو به زندگی من هدیه کُنه و روابطم رو در زندگیِ اجتماعی بهبود ببخشه و دوستی و صمیمیّتِ رو به معنایِ درستِ کلمه در زندگی من به عنوان یک اصلِ اساسی حکمفرما کُنه و توانمندی و آگاهی من رو روزافزون و کارآمد افزایش بده تا من بتونم بر ترس و ناامنی و اِسترس هایِ تحلیل دهنده و خانمانبراندازِ وجودم فائق بیام.

*-کسب آگاهی مهم ترین اصلی است که اشتیاق و انگیزه کافی را برای انسان فراهم می سازد تا برای برطرف ساختنِ نواقص و کمبودهای خود اقدام ورزد.

 راهی که برایِ درک و فهم و تشخیص و قابلیّت ها و انتخابهایِ من احترام قائل باشه و وجودم رو به رسمیّت بشناسه و به من فرصت بده که با اختیارِ کامل و بینشمندی و خردورزی و بینایی کافی و مهم تر از همه بدون هیچ شتابزدگی و کشمکش و تنشی به اندازۀ رغبت و توان و به مقدارِ گامهایِ خودم به راهی که از هر جهت برای من (این من برای هر انسان می تونه باشه و از اون جایی که من فضولِ انسان های دیگه نیستم می نویسم من) مساعد و آماده گشته ادامه بدم.

راهی که محوریّتِ اهدافش عادلانه و منصفانه برپایۀ نجات و سلامتی و پاکیزگی من باشه و با قرار دادنم در مسیرِ راستی و درستی بتونه خیرخواهی در همۀ امور و احترام و درکِ متقابل در تمام مسائلِ رو سرلوحه تمامی پندار و گفتار و کردارم قرار بده و من رو به بیداری و خودباوری برسونه.

راهی که من رو در فضایی قرار بده که با یک برنامه ریزی و اصولِ درست و راهبردی بتونم با خودم به درستی روبرو بشم و نیازها و درخواست هایِ واقعیِ خودم رو بشناسم و محیطی امن رو برایِ من بسازه تا اینکه بتونم کشتیِ طوفان زده و گمشدۀ وجودم رو بر ساحلِ آرامش بخش اون فرود بیارم و در کنارش پهلو بگیرم و به آسودگی گردشی مشتاقانه و کاشفانه رو در اون آغاز کنم و بهترین ها و زیباترین ها رو که میتونه در زمینه های مختلف برای من و پیرامونم مفید و سازنده باشه رو برایِ خودم انتخاب کنم و جایگزینِ چیزهایی کنم که نتونستند طیِ مدّت زیادی که تویِ زندگی همراه من بودن به من کمک کنند و من رو دچار مشکل و آسیب و خسارت و زیانِ گاه جبران ناپذیری کردند و شرایطی رو برام بسازه تا من بتونم با تکیه بر خودباوری و اعتماد به نفسی که بدست آوردم به درست ترین شکلِ ممکن به خودکفایی و خوداتکایی به معنایِ پذیرفتنِ مستقیمِ مسئولیتِ زندگیِ خودم در همه موارد برسم و همه چیزهایی که برای یک زندگی ثمربخش و هدفمند لازم و ضروریه بیاموزم و استقلال در امرِ تحقیق و مطالعه و بررسی و پویش در زمینه هایِ مختلف از مبانیِ زندگی رو بدست بیارم و همۀ اونچه به بنیادِ وجودی من بستگی داره رو در همه مسائل پیدا کنم و با تقویت اونها بتونم ضعف ها و کمبودهای وجودم رو پوشش بدم.

راهی که بتونه زمینه ای مساعد رو برایِ رشد و شکوفایی من مهیّا کنه تا بتونم جایگاه و نقشِ خودم رو برای خودم مشخص کنم و به درستی وظایف خودم رو ایفا کنم تا بتونم در این کانون با خودم آشنا بشم ، خودم رو خوب و روشن بشناسم و بتونم سرزمینِ اسرار آمیز و پیچیدۀ وجودم رو کشف و به تسخیرِ خودم دربیارم و به اون حکمفرمایی کنم.

راهی که با بوجود آوردن محیطی به من این امکان رو بده که امکانات و ابزارهایِ گسترده و پیشرفته ای رو که در اختیار دارم شناسائی کنم و نحوۀ بکارگیری و روش درستِ بهره منری از اونها را بیاموزم و با استفادۀ بهینه این نعمات و برکاتِ کارگشا و راهبر مسیرِ عبور و حرکتِ خودم رو به سمتِ بزرگی و شایستگی بازگشایی کنم تا بتونم از نو ماهیّت و ساختارِ شخصیّت و ساختمانِ اعتقادیِ وجودم رو با دستهایِ خودم خلق و آفرینش کنم و به احساسِ واقعیِ ارزشمندی و متعاقبِ اون به رضایتمندی و آرامشِ عمیق و ماندگار و پیروزیِ نهایی بر سرنوشتِ خودم نائل بشم.

*-هر روز می تواند برای من یک زندگی تازه و جدید و تولدی دوباره باشد برایِ شروعی دوباره و ساختن و آفریدنِ سرنوشتی که همه لحظاتش با دستان من آنگونه که می پسندم و انتخاب می کنم خلق گشته و رقم خورده باشد.

و همه اینها در یک جمله یعنی اینکه بتونه راهکار و برنامه ای به من ارائه بده که توانائی ها و نیروهای من رو به جنبش در بیاره و انگیزه ای باشه برای رشد و شکوفائی و بالندگی و ثمربخش بودنِ وجودِ من.

راهی که باید با تلاش و کوشش هر انسان با مسئولیت فردی برای خودش به هر صورت پیدا کنه حتی اگه مجبور باشه برای خودش راهی بسازه.

*-مسلماً وجودِ انسان با این همه امکانات پیشرفته و ابزار پیچیده برایِ این آفریده نگشته است که تنها مشغولِ پرداختن به مسائل غریزی و استفاده از لذات و نعمت های دنیا باشد و از اندیشه و خرد خود جهتِ تقلیدِ کورکورانه و تکرارِ آنچه به خوردش می دهند بهره جوید.

دیگه ادامه نداره حتّی اگه خدا بخواد.

پایان.

تولد دوباره 15

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً.. 

*************************

به نظر بندۀ حقیر انتخابِ راه مخصوصاً در مبانی اعتقادی و اون چیزهایی که باورهای من رو برای ادامۀ زندگی در مواجه شدن با مسائلِ مختلفِ دنیا در همۀ جوانب میسازه و شکل میده یکی از اساسی ترین بخش هایِ زندگیِ یک انسانه که می تونه سرنوشتِ یک آدم رو با نتایجی متفاوت رقم بزنه .

این انتخاب کاملاً به خودِ من بستگی داره و باز به نظر بنده اینها همش حرفهایِ الکی و صدتا یه غازه که از دیر باز تو گوش من خوندن و می تونه خاصِ دوره ای از سیرِ تحوّلِ زندگیِ انسان باشه که : شرایط و وضعیّت هایِ جبری به صورتِ خودکار و بدون دخالتِ من همه چیز رو برام رقم می زنه ، البته این الان هم هست اما می تونه برای همیشه دوران ها در یک زندگی و برایِ زندگیِ من لااقل از یک مقطع مشخص از دوران زندگیم نباشه و این برمی گرده به تصمیم من که چه قدر میخوام خودم در زندگی خودم نقش آفرینی کنم.

 برای من که در قرن و دورانِ مترقیِ ارتباطات و عصرِ فن آوری و فراوانی مراکزِ اطلاع رسانی و منابعِ متنوع و کاملِ تحقیقاتیِ گسترده قرار گرفتم که میتونه به راحتی و با کمترین هزینه در دسترسم قرار بگیره و از نظراتِ موافق و مخالف در باره هر دیدگاهی با نگاهی عینیت گرایانه برخوردار بشم و به برکتِ این وضعیّتِ روشنگر دامنۀ نگاه من به دنیا با در هم شکستنِ سلواهایِ تنگ و محدودی که برام ساختن و از میان برداشتن عقایدِ تعصبی و بازدارنده و عواطف احساسی مخرب و زیان آور از همۀ زوایا گسترده تر شده ، می تونه همه چیز به شکلی متفاوت و با دستانِ خودم و البته با بکارگیریِ قوّه تشخیصی که در سرشتِ آفرینشم قرار داره که به من کمک میکنه به روشنی و درستی خوب رو از بد تمیز بدم و در مقابلِ مواردِ آسیب رسان به من هشدار میده رقم بخوره.

یک انسان تا یک سنِ مشخصی در سلولِ جبرِ محیط و شرایط قرار داره و درست در همون زمانه که با بی مسئولیتی هایی که در نسلِ انسانی رایج و متداول شده و هر کسی می خواد به هر قیمت داشته ها و باورهای خودش رو که مسلماً خودش هم هیچ اطلاعاتِ قوی و محکمی در اون باره ، که در مسیرش زحمتی رو متحمل شده باشه نداره و متأسفانه خودش هم در وضعیت جبرِ شرایط و محیط به اون چیزهایی که در دست داره رسیده ، در دیگری تزریق و تلقین کنه (درست به همین علّته که وقتی یک سئوال ریشه ای در مورد مطالبی که با ژست و اعتماد به نفس خاصی بیان می کنن ازشون می پرسی یا طوطی وار بدون هیچ تحلیل و اثتنباتی نقل قول می کنند و یا از مجلس بیرونت می کنند و یا وعده سرخرمن بهت میدن و یا با دندون های فشرده و تنی لرزان می گن به وقتش بهت میگیم حالا اون یه وقت کیه و منظورشون از اون یه وقت چیه معلوم نیست و یا طوری باهات برخورد می کنند و تحقیرت میکنند که دیگه هرگز جرأت نکنی سئوال بپرسی و یا اینکه در بدترین شرایط حرفهایی رو به خوردت میدن شگفت انگیز و اسرار آمیز که آدم از تعجب شاخ درمیاره و تازه خودشون هم با شهامت اقرار می کنند که خودشون هم ندیدند و نمی دونند بلکه فلانی گفته که خیلی هم آدم متشخص و راستگویی بوده به ابوالفضل) و شور بختانه از رده های سنی پایین هم برای هر چه موفق تر شدن در این منظور جنایتکارانه شروع و سرمایه گذاری و برنامه ریزی میکنند ، در زیرِ سلطۀ مجموعه ای از رفتارِ ناشایست موردِ ظلم و تجاوز (البته نه از اون لحاظ) قرار می گیره ، اما همیشه که در این حال نمی مونه مگر اینکه خودش نخواد از خودش اعاده حیثیت کنه و در ظلم و ستمی که بر زندگی و سرنوشتش روا شده باقی بمونه که خوب این هم یک تصمیمه حالا درست یا غلطش برمی گرده و مربوطه به هر کسی که همچین تصمیمی می گیره.

*-آنگاه که به جایگاهی از استقلال نائل گشتی که می توانی برای زندگی خود بدونِ دخالتِ دیگران تصمیم بگیری موظف خواهی بود تمامِ زندگی خود را از ابتدا مرور و مورد بازبینی و کنکاش قرار داده و دربارۀ همه آنچیزهایی که تا آن زمان در بایگانی وجود خود چه مستقیم و چه غیر مستقیم اندوخته ای خردمندانه بیندیشی و با تلاش و کوشش کافی آنان را ، حتّی در مورد آنان که یقین به درستی آن داری موردِ تحقیق و تحلیل و بررسی و مطالعۀ موشکافانه و کالبد شکافی دقیق و متعهدانه قرار دهی.

 چه بسا انسان با یک انتخابِ غلط و یا درکِ ناصحیح از یک راه با در نظر گرفتنِ فرصتِ محدودی که تویِ زندگیش داره تا سرحدِّ خرابی و فساد و یا نابودی پیش بره و زندگیش رو با بی کفایتی به بی حاصلی و بی ثمری و تباهی برسونه و درست نقطه مقابلش هم وجود داره یعنی اینکه با انتخابِ درستِ یک راه و دست یابی به مجموعه ای از تجربیاتِ روشن و دست آوردهایِ مفید و نتایجِ سازندۀ انسانی در همۀ ابعادِ زندگی میتونه تبدیل به یک وجودِ خاص و ویژه بشه که در همه زمینه ها پیروز و شایسته و برازنده باشه.

 پس باید انتخابم با کمالِ دقّت و ظرافت و حساسیت انجام بگیره ، نباید صرفاً به توصیه ها و تشریحات و توضیحاتِ انسان هایِ دیگه اکتفا کنم ، مخصوصاً در بدترین شکلِ ممکن که من همیشه برای تحقیق مراجعه می کردم به کسایی که خودشون در متن اون راه بودن و سالیان زیادی از عمر شون رو در اون راه سپری کرده بودند و عقلم رو کمپلت و چشم و گوش بسته میسپردم دست اونها تا هر جور که خواستند به سلیقه خودشون و بدون دخالتِ من گلچین پرش کنند و یا اکتفا می کردم به منابعِ محیطی که در اون قرار داشتم و اکثریتِ آدمهایِ اطرافم در اون محیط سرسختانه و بی چون و چرا که دلیلش هم به خودشون مربوطه در راهی خاص پافشاری می کردند و تمامِ امکانات اون محیط به هر وسیله و ترفندی و به هر دلیل حالا هر چی در راستایِ تبلیغ و اثباتِ راهی بود که در اونجا رایج و متداول و مرسوم بود.

*-هرگز حقیقت و واقعیّت یک راه را بدون آنکه خود در آن راه گام برداری از دهان کسانی که در آن راه ذی نفع بوده و یا زمانی طولانی را در آن راه صرف نموده اند و خود را به آن سپرده اند نخواهی شنید زیرا مسلماً این همان چیزی بوده است که آنان با تمام وجود پذیرفته اند و خود را در آن قرار داده و هرگز نخواهند پذیرفت و اقرار نخواهند نمود که تمامِ عمرِ خود را به گمراهی سپری نموده اند که در غیر اینصورت اکنون در مقام پاسخگویی و دفاع رودررویتان قرار نمی داشتند.

 این از یک لحاظ خوبه اما نه در اوّل کار که هنوز هیچ چیز برایِ من روشن نیست و هیچ چیز قابل اعتنایی در موردِ یک راه نمیدونم و از بیرون دارم به ظواهرِ راه نگاه می کنم ، استفاده از تجربیات و دست آوردهایِ انسان های دیگه در هر راهی زمانی میتونه خوب و مفید باشه که من یک راه رو در فرصتی مناسب و کافی و با اختیار و انتخابِ خردمندانه خودم و با در نظر گرفتنِ شاخصه هایِ یک انتخاب و اختیارِ درست پذیرفته باشم و بعد اونوقت در راستایِ حرکتِ تجربی خودم در اون راه و هر بار به مقدارِ پیشروی و گامهایی که به سمتِ جلو برخواهم داشت و به قول معروف گاماس گاماس و به اندازۀ مرحله ای که در اون حضور دارم از پیشتازان و با تجربه هایِ برندۀ راه به اندازه نیاز برخوردار بشم نه مثل همیشه که دوست داشتم همیشه زودتر از اونچیزی که درک کردم و براش زحمت کشیدم ته ماجرا رو بدونم و ببینم و همیشه جلوتر و یا آخر قضیه بودم نه اونجایی که باید قرار داشتم و با دقت اون رو می فهمیدم و این ناشکیبایی همیشه باعث میشد درصد خطای من در هر انتخابی حتّی جزئی ترین انتخاب های شخصیم بالا باشه .

*-تنها اندیشیدن به مقصدِ سفری که در پیش گرفته ای باعث می شود که زیبائی ها و دیدنی ها و وقایع و صحنه های ارزشمندِ راه را از دست بدهی.

*-آن چیزی که دربارۀ یک مسئله و یا موضوع در کتابها می خوانی و با تصورات ذهنی برایِ آن برنامه ریزی و حسابرسی میکنی و درموردِ اقدام به برخورداری از آن خیال پردازی می نمایی و در اندیشۀ خود بسیار راحت و آسان گوارا آن را به انجام میرسانی و در مسیر آن گام برمی داری بسیار متفاوت است با آن چیزی که در واقعیّت با آن روبرو می گردی.

این یک نکته مهمه که بدونم خودم باید مسئولیتِ انتخاب هایِ خودم رو بر عهده بگیرم ، انتخاب هایِ من نباید بر اساسِ توصیه ها و مبناهایی از این دست و صرفِ اینکه ایشون نور از سر و روشون می باره و یا اینکه ایشون اصلاً قیافش نمیخوره به اینکه دروغگو باشه و یا اینکه من وقت ندارم و زندگی به من مجال نمیده و گرفتارم و از این زیر کار در روئی ها و شونه خالی کردن هایی که سالهایِ زیادی از عمرِ من رو تلف کرد و من رو دچارِ هزار تا درد و رنجش و مرض هایِ مختلف و گرفتاری هایِ فراون کرد و آخرشم معلوم شد واقعاً ، حقیقت اون چیزی نبوده که تو طول اون سالها با هزار تا آب و تاب و قصه و آهنگ و قرار دادن من در شرایط احساسی و انگشت گذاشتن روی نقاطِ حساسِ وجودم تویِ گوشم خونده بودند حالا شما هر چی میخوای اسمش رو بذار پای خودتون : دروغ ، کلاه برداری ، دقل بازی ، منافع طلبی و یا اینکه نه ، اینطور هم میشه گفت که اونهایی که اون حرفهایِ قشنگ و جیگر رو برام تعریف کرده بودند که هوش رو از سرم پرونده بود درست همون چیزهایی رو بلغور می کردند بیچاره هایِ مادر مرده که یه روز مثلِ من تویِ گوششون خونده بودند و الان پس از سالها در به دری و دل سپردن به این راه عزمِ خودشون رو جزم کرده بودند که این کلاه گشاد رو حالا هر چی که هست با انداختن همه عواقب اون بر گردنِ اونهایی که از اون ابتدا این حرفها رو ساخته بودند بر سر مبارکشون با کمال افتخار بپذیرند و حالا برای من و امسال من هم تجویزش کنن واللّللّللللللّللّلللّلله کی حالشو داره از نو شروع کنه و حتماً پیش خودشون گفتند : ما که غرق شدیم چرا همه نشن.

نه آقا جون اینطوریا هم نیست سر خدا که نمیشه کلاه گذاشت که ، پروردگار بزرگ همه امکانات و ابزار و وسایلِ تحقیق و بررسی و مطالعه و این همه نعمت هایِ پیچیده و بزرگ رو به آدمی مثل من نداده که دیگران بجایِ من فکر کنند و بجایِ من تصمیم بگیرند و بجای من حرف بزنند و بجایِ من انتخاب کنند که ، خجالتم خوب چیزیه .

 من باید بتونم خودم رو باور کنم تا بعدِ مدتهایِ مدید بتونم جلویِ سوءِ استفادۀ عده ای کلاش و از خدا بی خبر و یا گمراه رو بگیرم تا نتونند هر جور که خواستند چه آگاهانه و چه ناآگاهانه در کمالِ تحقیر و توهین و بی احترامی با من رفتار و برخورد کنند دور از جون شما ، روم به دیوار من که گوسفند نیستم که کفتار های خدا نشناس . بععععععععععله ما خودمون خطم روزگارییییم آاآقا .

*- انسان ارزشمند و محترم که مسئولانه به زندگی خود می نگرد و به شأن و منزلت و مقام خود ایمان دارد برای انتخاب های خود وقت و دقتِ عمیق و کامل و کافی صرف می نماید و هیچگاه از این بابت نگرانی به دل راه نمی دهد که زمان را از دست خواهد داد زیرا زمانی که در راه تحقیق و بررسی و مطالعه از دست برود بسیار نکوتر است تا زمانی که در هر راهی در ناخبری و غفلت و گمراهی بگذرد.

بازهم ادامه دارد اگه خدا بخواد...

تولد دوباره قسمت 14

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً..

*************************

شاید شما هم این اصل مهم رو شنیدید که هر کمبودی باعث یه ابتکار و یا اختراع جدید میشه .

این یعنی اینکه تجربه انسانی ثابت کرده احساس و درکِ کمبود و احتیاج و یا نیازمندی شدید به چیزی برای زندگی بهتر موجبِ پدید اومدنِ انگیزه ای فزون تر و حرکتی تند تر برای رفعِ مشکل و یا مسئله و دست یابی به راه حل اون مسئله یا مشکل میشه به شکلی که کمبود مورد نظر رو پوشش میده .

این دیدگاه سازنده به من این آگاهی رو هدیه داد که من اگر چه از نظر ظاهری دچار نقص و یا کمبود فیزیکی نیستم اما پذیرفتم و درک کردم که از نظر اخلاقی و رفتاری و شخصیتی و در فرهنگِ زندگی کردن بر اساسِ معیارها و اصلوب های درونی دچارِ مشکلات و کمبودهای بیشماری هستم که باعث میشه خلاء بزرگی در روح و روانم ایجاد بشه و من رو اساسی دچار بهران و آلودگی و آسیب چه در مورد خودم و چه اثرات آن در مورد پیرامونم کنه پس باید هر طوری شده این مشکل رو به هر طریق و به بهترین شیوه و روش و مهم تر از همه آگاهانه و خردمندانه حلش کنم .

*-انسان ها باید با دست یابی و درک یک آگاهی بزرگ ابتدا خودشون رو و بعد در حرکتی فراتر همدیگر رو در هر شکلی درک کنند و راحت تر همدیگر رو ببخشند و با هم کنار بیان و محیطی بی تنش و امن رو برای هم بوجود بیارن و به این شکل بزرگترین کمک رو در جهت رشد و بالندگی یکدیگه به همدیگه بکنن چون همۀ نسل انسانی اگه واقع بین باشیم و صادقانه خودمون رو مورد ارزیابی و شناخت قرار بدیم از معلولیت هایی رنج می برند.

 برخی برای معلولیت های ظاهری جسمشون بر روی ویلچر نشسته و نیازمند به وجود آوردن شرایط مناسب براشون و کمک و درک ما هستند و برخی دیگر که جامعه خیلی بزرگتری رو تشکیل میدن برای کمبودها و نقص های درونی ، روحشون بر روی ویلچر معلولیت قرار گرفته.

از این منظر و دریچه یه بینش دیگه که خیلی هم منطقی بود هم در من پدیدار شد و کلّی درگیری ها و کشمکش هام رو که با خودم و اطراف و پیرامونم داشتم حل کرد و یا لااقل اینکه تحملش رو برام خیلی راحت تر کرد و میشه گفت مدّت درد کشیدن و رنج بردن و میزان آسیبی که از هر لحاظ بر من وارد میشد رو به مرور زمان هی کوتاه و کوتاه تر کرد و مقیاس و تراز ظرفیت و شکیبائیم رو زیاد و زیادتر کرد و اون هم این بود که من فقط در مورد خودم اینطور فکر نمی کردم که تنها من دارای معلولیت ها و نواقص خاصی هستم تا بتونم خودم رو درک کنم و به خودم فرصت بدم و خودم رو مورد شکنجه و خودآزاری قرار ندم بلکه دامنه این بینش و آگاهی رو که خودم با اختیار خودم برای زندگیم انتخاب کرده بودم کم کم برای اینکه بیشتر بتونم به حرکت و تصمیمم به سوی آرامش و بهبودی و سلامتی کمک کنم به بیرون از خودم هم گسترش دادم و درمقابل بسیاری از کسانی که رفتار و پندار و کارهاشون من رو آزار میداد و هیچ جوری نمی تونستم و اصلاً راهی وجود نداشت که مسیر زندگیم رو از اونها لااقل مقطعی هم شده جدا کنم و همیشه با اونها به هر دلیلی سروکار داشتم و در همه حال و در هر شرایطی دچار مشکل بودم هم همین واقعیّت قابل قبول و درست رو از نظر باور خودم در برخوردم با اونها در پیش رو گرفتم.

 یعنی بدون اینکه اصلاً به روشون بیارم در پندارم به اونها در برابر هر کردار و رفتارشون کاملاً حق می دادم و سعی می کردم که درکشون کنم و قبول می کردم که اونها مسئول رفتار و کردار خویشونن و می تونند انتخاب خودشون رو داشته باشند و این به من هیچ مربوط نمیشه و نباید روی من تأثیر بزاره و مهمتر از همه اینکه اونها هم درست مثل من دارای مشکلات و درگیری و بهران و نقص های عدیده تویِ دنیای درونِ خودشون هستند این فکر به من کمک میکرد که من با اونها حس همدردی مشترک داشته باشم و این همدردی باعث میشد که نه تنها احساسهای بد سراغم نیان بلکه گاهی براشون دعا هم میکردم و از خدا می خواستم که همون طوری که من رو با قرار دادن یه بینش زیبا بر سر راهم نجات داده اونها رو هم نجات بده .

 پس سعی کردم در مواقع خاص و وقتی که از نظر من از اونها کارهای زننده و آزار دهنده و زشت سر میزنه و تبعاتش موجب آزار و اذیت من به هر دلیلی میشه ، می تونستم راحت و در کمال خونسردی روحشون رو بر روی ویلچری تصور کنم که از کمبودها و نواقص فراوانی در رنج و سختی و عذاب بسر میبرن پس باید بهشون حتی با یه لبخند و سکوت و خونسردیم هم شده کمک می کردم و یا لااقل اینکه راحت شون میگذاشتم و خودم رو از چشمشون دور می کردم تا تجربه های مختلف رو خودشون از سر بگذرونن و روی پاهای خودشون بایستند تا بلاخره در مسیر زندگی به یک نتیجه درست و مفید برسند دیگه هم هیچ به موضوع و مسائلی که پیش میومد فکر نمی کردم و سعی میکردم که خودم رو بسپرم و متمرکز بشم به جریان باشکوهی که در لحظه بعد از هر صحنه ای در پیش چشم های من به نمایش در میومد و از زندگی و لحظاتم به بهترین وجه و درست ترین انتخاب لذت می بردم .

*-دیگران نمی توانند حتّی اگر تمام نیروی خود را بسیج نمایند من را مورد آزار و اذیت قرار دهند مگر اینکه من اجازه دهم و بپذیرم که هر بلایی که تصمیم گرفته و در سر می پرورانند و دوست دارند بر سرم آورند و فرامین خود را در من پیاده و من را وادار به واکنش دلخواه و اطاعت از احکام و اوامر خود کنند ، پس از همان گاه است که من به دستور آنها شاد و یا غمگین ، آرام یا عصبانی ، تیره یا روشن ، متنفر یا راضی ، توانا یا ناتوان ، فعال یا کسل و پیروز یا شکست خورده خواهم بود.   

این کمترین کاری بود که من می تونستم براشون انجام بدم و تنها کمکی هم که از من برمیومد این بود که اونها رو درک کنم و بهشون فرصت بدم تا خودشون رو پیدا کنند بیچاره ها ، بجای اونکه باهاشون بجنگم یا باهاشون کل کل و مقابله به مثل کنم و مشکلاتشون رو تحریک و بیشتر کنم یا بدبختی شون رو دامن بزنم.

 من با انتخاب های درستی که در لحظه برای عملکرد خودم در مواجهه با شرایط مختلف برای راحتی و سلامتی جسم و روح و روانم داشتم می تونستم فضائی از آرامش رو بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم و یا دچار بازی و ریا و ظاهر سازی بشم ناخواسته برای اونها به بهترین شکل ممکن با برخورد و رویارویی عملکردی درست و خوب که برای خدمت به وجودم به انجام می رسوندم بالطبع بوجود بیارم و به نمایش بزارم تا شاید بتونم نگاه شون رو جلب کنم و براشون جاذبه ای به وجود بیارم تا شاید ناخواسته متوجه شون کنم که میشه با اختیار فردی و هر کی متناسب با انتخابش یه جور دیگه هم زندگی کرد و شیوه و روش زندگی رو در همه ارکان به گونه ای دیگه طراحی و تغییر داد که مهم ترین و ارزشمند ترین بخش اون اینه که همه اینها رو می تونیم با اختیار و انتخاب خودمون انجام بدیم و رقم بزنیم.

*-اگر با انتخاب آگاهانه خود می توانی در کمال دقت و حساسیت و به هر قیمتی و با تمام توان و بسیار پر انرژی در مواجهه با مسائل زندگی زشتی و پلیدی را در کامل ترین شیوه و ترکیب به انجام رسانی مطمئن باش و شک نکن که اگر عزم خود را جزم کنی خواهی توانست راستی و نیکی را هم بسیار زیبا و در اوج راحتی و در کمال ایمنی به درست ترین ترتیب و شکل به هر قیمت به مرحله اجرا در آوری.   

 پس به این نتیجه رسیدم که باید کاری کرد و ابزارها و راه کارهائی رو یافت تا بتونم خودم رو از نو بسازم ، باید خودم رو درک کنم و خودم رو بفهمم و خوب و صادقانه خودم رو بشناسم ، باید به اندازه کافی به خودم فرصت بدم تا بتونم با سعی و کوشش ویرانی های زشت و ناپسند دنیای خودم رو بازسازی و بهسازی و تغییر بدم .

 من باید به این ایمان می رسیدم که : من در برابر هستی و وجودم به تمام معنا مسئولم .

*-پروردگار بزرگ جسم انسان رو کامل از ابزارها و امکاناتی کافی خلق میکنه که این مجموعه توانایی و قابلیت ها زمینه ساز رسیدن و دست یابی انسان برای کسب کمال در آگاهی و مهارت در زندگی کردن به برترین مفهوم و زیباترین شکل در آموزشگاه و زیستگاه دنیا میتونه باشه که خود انسان باید اون رو در خودش خلق کنه و بسازه و ماهیّت و هویّت راستینش رو باید خودش با انتخاب هاش بیافرینه.

 پس احتیاج به یک ایده و فرهنگ و مکتب و دریچه جدیدی داشتم تا بتونم به اون با کمالِ اعتماد تکیه کنم و بهش ایمان بیارم و از اون طریق دنیای جدیدی رو با بینش و دقت کافی برای خودم درست کنم و یا به عبارتی خاک وجودم رو دوباره اما این بار با دست های خودم شکل بدم و بسازم .

 پس باید بهترین ها و زیباترین ها رو متعهدانه برای خودم انتخاب کنم چون از این به بعد در برابر هر انتخاب و اختیارم مسئولم و دیگه نمیتونم بعد از این کسی رو و یا چیزی رو مسئول گرفتاری ها و درگیرهای خودم بدونم.

آره باید راه درست و مستقیمی رو انتخاب کنم که من رو برای همیشه در سلامتی و سعادت و بزرگی حفظ کنه و از من در برابر هجوم های پی در پی خطاها و آسیب ها نگهداری و محافظت کنه.

بازهم ادامه دارد اگه خدا بخواد...

تولد دوباره قسمت سیزدهم

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً..13

*************************

*-پیدا کردنِ عواملِ مخرب و پذیرش اینکه آلودگی های بسیاری در وجودِ من با هر نام و شکلی جای گرفتن و پخش و پلا شدن و نقشِ یه آشغالِ آزار دهنده رو تودنیای درونِ من بازی می کنن و گاهی لحظه ها و روزهای من رو به کثافت و لجن می کشن نکته ای بسیار قابل توجه و اساسیه چون زمانی یه انسانِ متعهد و منطقی و دانا یه چیز رو از خودش دور می کنه یا از خودش بیرون می اندازه و خونه تکونی می کنه که به روشنی به صدمات و آسیب ها و مشکلاتشون پی برده باشه.

پس الان می تونم بگم که یه جورائی گلاب به روتون ، بلا نسبت شما من خیلی علیل و عاجزم ، آره واقعاً می تونم این اعتراف رو برای خودم لااقل بکنم و با خودم صادق و روراست باشم .

 خوب که نگاه می کنم می بینم که این خیلی هم بد نیست ، یعنی میشه گفت از نظر من اصلاً هم بد نیست جای خود ، بلکه یه دست آورد و کشف بزرگه که میتونه عواید و منفعت زیادی رو نصیب من کنه البته از بعضی جهات و اگه از زاویۀ درست به این قضیه اصولی و مهم نگاه کنم، یعنی بهتره بگم رسیدن به این دیدگاه و بینش مواجه شدن با یک واقعیّت بزرگ و حقیقت انکار ناپذیره که خیلی هم نقش اساسی و محوری و بنیادی ئی رو تو همه ارکان زندگی من در همۀ ابعاد بازی کرده و می کنه.

پس دریافتِ این موضوع که من دارای نقایص و معلولیت های روحی و روانی و اخلاقی و کمبودهای شخصیتی می تونم باشم برای من که می خوام خودم رو خیلی روشن و واضح از نو با دستای خودم بسازم و زندگی جدید و آگاهانه ای رو شروع کنم یه نعمت بزرگ و ارزشمنده البته تا وقتی که این توجیهی برای کوتاهی و حالت حق به جانب و دلسوزی نسبت به خودم در نیاد و به بیچارگی و بیخودی و پوچی و از کارافتادگی خطم نشه.

*-هر انسانی زمانی به دنبال علاج و شفای بیماری های خودش می گرده که امراض خودش رو شناسائی کرده باشه و بدونه و یقین کنه که این ویروسها و میکروبها و عفونت های مربوط به اون دردها اون رو از پا می اندازه و در زندگیش خلل وارد می کنه و یا کلاً وجودش رو از بین می بره و فرصت لذت بردن از زیبائی ها و بهره مندی فرصت های زندگی رو ازش می گیره.

 احساسِ عجزِ واقع بینانه به عنوان یک حقیقتِ فراگیر و مشترک و اجتناب ناپذبر به من کمک میکنه و فرصتی رو در اختیارم میزاره که احساسِ نیازمندی کنم و در ابتدا یک توفیق اجباریه که بدونم باید از همنوعانم کمک بخوام و به اونها نزدیک بشم و رابطه ای دوستانه باهاشون داشته باشم و از تجربیات و دست آوردهای دیگران با کمال فروتنی و با کمک خردمندی خودم بهره مند بشم و یا اگه لازم باشه تجربیات خودم رو در اختیارشون بزارم و یه تعامل خیرخواهانه و احترام آمیز رو تو زندگیم بوجود بیارم ، اصلاً این یک مسئله مهمه که تجربه در طول سالها به من ثابت کرده و اون از این قراره که : من به اون اندازه که در خودم احساس عجز و کمبود میکنم کمک میخوام و با دیگران تماس برقرار میکنم و دست به ابتکارعمل در روابطم می زنم و تا وقتی که نسبت به چیزی احساس توانائی و یا سرآمدی و کمال میکنم و خودم درباره یک موضوع و مسئله یه پا مدعیم هیچ وقت نیازی رو تو خودم نمیبینم که حتّی در موردش فکر کنم چه برسه در موردش تحقیق و تفحص کنم و اون رو قابل بررسی و تجدید نظر بدونم و یا درباره اش از کسی کمک بخوام و یا اصلاً نظر دیگران رو مورد توجه قرار بدم و به اونها گوش بسپارم ، احساس عجز به من کمک می کنه تا وخامت اوضاع را دریابم و رنج و درد و مشکلات رو به درستی احساس کنم و به دنبال همدردانم بگردم و پیداشون کنم و با اونها همراه و همگام بشم تا با کمک و یاری و تلاشی همگانی به راه حل و محصولِ قابل توجه و کارسازی برسیم و در سایه این نتیجه نجات دهنده و زندگی ساز به تفاهم و توافقی جمعی دست پیدا کنیم و یک همزیستی عاشقانه و مقدّس در میان ما بوجود بیاد و بتونیم در کنار سلیقه های متفاوت و دوست داشتنی و جالب هم که هر یک فرصتی برای آموختن و کسبِ تجربه برای دیگری میتونه باشه زندگیِ مصالمت آمیزی در کنار هم داشته باشیم .

*-نقاط مشترک بنیادی و ریشه ای در بین انسانها آشنائی و شناخت و دوستی همه جانبه و دوسویه در بین اونها ایجاد می کنه و یک پیوند ناگسستنی و قلبی رو در اجتماع و جامعه شون رقم می زنه که منجر به نزدیکی و توافق و تفاهمی محکم و همه پسند میشه و باعث میشه تا اونها همدیگر رو بدونِ معیارها و موازین بازدارنده درک کنن و در آرامش و زیبایی و صلح و سازگاری در کنار هم زندگی کنند و از وجودشون لذت ببرن.

 پس دونستن این موضوع که من در بسیاری از جهات در فکر و اندیشه و تصمیم گیری و بکارگیری روش و شیوه برخورد و مواجه شدن با مسائل و وقایع تو زندگی فردی خودم به دلایل گوناگون که ریشه در منابع آگاهی و محیط و شرایط و رشد بینش و سطح دید و زاویه نگاه من در طول زندگی داره به واقع عاجزم ، دروازه ای شد که من در همه جهات و همه جانبه هر چه بیشتر روی فرایند فکری و تصمیم گیری ها تو شرایط مختلف دقیق بشم و خودم رو موردِ ارزیابی و تحلیل و بررسی شهودی قرار بدم .

 تازه اینجا بود که دیدم چه موجودِ پیچیده و عجیب و ناشناخته و گاهی ترسناک و خطرناک و متجاور و جنایتکار و فاسد و اغتشاش گری هستم و البته گاهی هم درست در نقطه مقابل بسیار خوب و نیک و خیرخواه و منصف و بخشنده و مهربان و نجات دهنده و امین و قابل اعتماد و فهمیده و از این جور چیزا به تمام معنا که در هر صحنه و محیط و موقعیتی به تصویر و نقش و چهره ای در میام و شخصیتی کاملاً متفاوت و متناقض و ناهمگون و متضاد رو بنا به مصلحت و منافع و حساب و کتاب ها و معادلاتِ خودخواهانه و خودبینانه از خودم به نمایش میزارم.

از همین اینجا بود که آگاهی به عجز و ناتوانی در مدیریت و سرپرستی بر اجزاء پراکنده شخصیت های قدرتمند چندگانه و کاملاً خودمختار وجود که در زمان های مختلف زمامِ امور زندگی و حالت  ها و شرایط و وضعیت دنیای درونم رو بدون اینکه من از خودم اختیاری داشته باشم و حق انتخاب من مهم باشه به دست می گیرن و در همه موارد بر من حکومت می کنن برام توانائی ها و ارزش های بیشماری رو به همراه آورد و شناخت و آگاهی های نابی رو برای من رقم زد و کم کم ماهیت واقعی من رو پس از سالهای دور درد و غریبی و و رنج تنهایی به من معرفی و من رو با شایستگی ها و نقاط قوت و درخشان وجودم آشنا کرد تا بتونم پایه های سلطنتم رو دور از جون شما پابرجا و قوی و مستحکم کنم و بتونم به رویایویی و مقاومت در مقابلِ نقاطِ ضعف و کمبود های خودم ادامه بدم و قدم به قدم دامنه حکومت خودم رو گسترش بدم تا تمام حجم قلمرو خودم رو به فرمانروایی و کنترلِ توانمندی های خودم داشته باشم.

*-شناخت و آگاهی کافی و درست زمینه ساز هر کار و اقدام و حرکت زیبا و مفید به سوی نتیجه ای ایده آل و حاصلی ارزشمند و دست آوردی شایسته و تجربه ای درخور و برآزنده خواهد بود.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد

تولد دوباره : قسمت دوازدهم

 تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

........................................................................

*-هر آنچه که انسان تو زندگی خودش بکار می گیره تا بتونه زندگی کنه و زندگی می کنه تا فقط بتونه اون چیزها رو بکار بگیره و بدون اون چیزها دچار تنش و کشمکش و مشکل و درگیری با خودش و دیگران میشه و جز انجام اون کارها هیچ چاره ای را در خودش پیدا نمی کنه یعنی اینکه اصلاً نمی تونه که پیدا کنه و در برابر فشار فرامین و دستور اون چیز ها حالا هر چی چون بندگانی اسیر و دست و پا بسته و مطیع باشه همون چیزها حکمران  بلامنازع زندگی اوست. ( همش شد چیز !!! حرف نباشه همینه که هست ، خودت رو گول نزن آراش ، بپذیر ، باتوام بپذیر گفتم . آفرین)

واقعاً بعضی وقتها چه قدر عاجر میشم . آره آره همینه " عاجز " ، پس منظور من مشخص شد یا بهتره بگم درد من ، مشکل من ، مسبب بیماری ها و دردسرهای جورواجورِ من ، غده ای به این هوا (@) که عوامل و عواقب و تأثیراتش مادام در حال اذیت و آزار و بازی دادن و شکنجۀ جسم و جان و روان منه و هیاهو و دغدغه و آشوب و درگیری و طوطئه و کودتا های سیاه و رنگی و بیوقفه و شدید و پشت سرِ همی رو تو دنیایِ وجودم و همچنین تأثیرات و عواقبش به دنیای بیرون و مناسبات و معاشراتم رقم می زنه و من رو دچارِ ناهمگونی و سستی و بی ثباتی و بی ماهیتی و بی هویتی و بلاتکلیفی و پراکندگی و بدتر از همه ناامیدی و بن بست و دلزدگی و بیتفاوتی و خستگی و بیزاریِ مفرط می کنه .

پس یعنی میشه گفت معما تا حدودی برام حل شد و حالا می تونم با تمرکز و دقّت بیشتری با اون روبرو بشم و همۀ نیرو و توانمندیِ خودم رو  به یک سمت و جهت جمع کنم و خط سیر حرکتم رو  برایِ پایان دادن به این شرایط و روزگارِ نکبت بار و آشوب زده مشخص کنم .

 البته این رو باید در درجه اوّل مدنظر قرار بدم که حالا که ریشه درد رو شناختم نباید دچار شتابزدگی و دستپاچگی و کردارِ نسنجیرۀ باز هم احساسی از نوعی دیگه بشم و باید با کمال بردباری و شکیبایی و با برنامه ریزی دقیق و کامل و حساب شده و هم با مشورت گرفتن از یک یا چند مشاور باتجربه و متخصص برای کسب شناخت و آگاهی و دانش کافی و لازم به سراغ این مهمونی برم که از خوبی و مهمون نوازی زیاده از حدِّ من سوء استفاده کرده و الانه خودش یه پا صاحب خونه شده برا خودش و اساساً مدعی هم شده برام اساسی و قصد از صحنه خارج کردن من رو هم تو برنامه هاش گنجونده صهیونیست کثیف .. و کلی دستورات و فرمایشات ریز و درشت رو در طول روز در هر لحظه برام ردیف می کنه ، من هم که مهربوووون باید همش رو چشم و گوش بسته براش به انجام برسونم طوری که از همه زندگیم و اهداف بزرگم عقب موندم و اصلاً سالهاست که اونها رو به دست فراموشی سپردم و فقط در خدمت این اغتشاش گرِ خرابکارم.

*-هیچ وابستگی و توقع بیرونی در همۀ ارکان زندگی برای انسان به وجود نمیاد مگه اینکه ریشه های اون در درون انسان وجود داشته باشه و این وابستگی ها و توقعات از بین نمیره مگه اینکه ریشه های اون در درون انسان به دست خود انسان خشک و یا کنده و یا جایگزین بشه.

 باید به خودم فرصت بدم ، باید فرصت کافی و بیشتری رو به خودم بدم که وقت کافی برای شناخت و کشف این سرزمین اسرار آمیز و شگفتی ساز درونم داشته باشم دنیایی که تازه با تابیدن یه نور روشن و شفاف دارم باهاش به درستی آشنا میشم ، نوری که یه بینایی ژرفترتر و گسترده تر و مسلط تر و واقع بینانه تری رو به من هدیه داده و می بینم که چه دنیای بزرگ و عجیبیه و چه موجودات جورواجور و دیدنیِ کمیاب و گاه وحشتناک و خطرناکی توش زندگی میکنن ، غار فراموش شده و مبهم و تاریکی که در طول سالیانِ دور در دل کوهی بزرگ وجود داشته و اصلاً وسعتش به ظاهر و از بیرون به چشم نمیومده که به شکلی مستقل با قوانین و شرایط خودش و توی حجم و محتوای خودش بسر می برده و از درون دامنه حضور خودش را تو همه ارکان و ریشه های کوه گسترش داده و به این صورت شکل پذیرفته و فرمانروایی خودش رو به همه نقاط گسترش داده .

*-دنیای درون من یک شبه به یک شکلی در نیومده و یا داغون نشده و به این روز نیفتاده تا الان بخوام یک شبه اون رو تغییر و بازسازی و یا ترمیمش کنم و تازه باید اینبار طوری با دانش و آگاهی و تجهیزات و تکنولوژی پیشرفته با جدید ترین متد روز و با در نظر گرفتن همه جوانب و استحکامات و پیش بینی های لازم ، آگاهانه و خردمندانه بسازمش که دیگه به این راحتی ها به ویرانه و خرابه ای بدل نشه و یا به زیر آب فرو نره و یا زیر گدازه های آتشفشان مدفون نشه یا به راختی مورد هجوم واقع نشه و به آوار و خرابه ای بدل نشه.

 پس مفهوم عاجز اینه آررره ، گاهی در شرایط و موقعیّتی از تصمیم گیری قرار می گیرم که هیچ اختیار و اراده و قدرتی در انتخاب و اختیار دربارۀ نظامِ و برنامه ها و نیات زندگی خودم در مقاطع مختلف و در آنِ واحد ندارم و طابع یه سری داده های از پیش تعیین شده و انباشته گشتۀ احساسی و عاطفی و یا اعتقادات و باورهای پیش فرض و از قبل مشخص شده یا متداولی میشم که مجموعه ای از قوانین و احکام و اصولیه که تو طول زندگی در زمینه های مختلف از محیط و منابع  و اطرافم به من تحمیل و تزریق و یا به ناچار در من ذخیره شده و معمولاً در عین حالی که فکر می کنم چه کار دارم می کنم به صورت خودکار و اتوماتیک اونها رو بصورت روتین به انجام می رسونم یا بهتره بگم مجری اوامر اون حالات و احساسات و یا احکامیم که یهویی تو وسط هر کاری میپرن وسط معرکه و من رو وادار به اطاعت از شیوه هایی می کنن که همونها اون رو به من دیکته می کنن و گاهی کاملاً مغایر با خواسته و میل قلبی منه و من هیچ وقت خیلی درست و روشن روشون فکر نکردم و بهتره بگم که هیچ شناخت و منطق و ایمانِ شفافی ازشون ندارم و فقط همین ها رو میفهمم و می تونم که به انجامشون برسونم و وقتی که در مسیر هر یک از اونها قرار می گیرم با فشاری مثل یه تریلی هجده چرخ به من برخورد می کنن که اگه باهاشون همراه نشم واقعاً لهم می کنن ، باور کنید ، به ابوالفضل یا حضرت عباس حالا هر کدوم رو که شما خودتون بهش اعتقاد دارید ، به انتخاب خودتون و با تکیه بر قسمی که انتخاب کردید حرفهای من رو قبول کنید .

 من همه درها رو به روی خودم برای بررسی و مطالعه و پیگیری و بازرسی تو این قضایا و یا در مورد هر چیزی که در درونم از قبل جاخوش کرده بود می بستم و خودم رو تو یه سلول بسته و تنگ و محدود قرار می دادم و اصلاً یک لحظه هم به خودم فرصت نمیدادم که فکر کنم یه سرکی به اطراف بندازم تا شاید یه چیزهای دیگه ای رو هم بشه دید و پیدا کرد و جای گزین این چیزها کرد و یه جور دیگه و یا از ابعاد دیگه ای هم بشه به مسائل نگاه کرد و کارهای دیگه ای رو در مواجهه با مناسبات زندگی به انجام رسوند و یا در قبالِ کنش هایِ مختلف واکنش هایِ متفاوت تری رو شاید بهتر و کاملتر و حتّی متفاوت با اونچه تو جامعه رایج و متداوله به انجام رسوند و در هر صحنه از زندگی با یه مفاهیم و معانی و تعاریف و تعابیر جدید و درست تر پا به عرصه نمایش و عمل گذاشت که هم از توقف و رکود خسته کننده و یکنواخت فرار کرده باشم و صفایی با طبیعت وجود نموده باشم و هم اینکه یه تنوع اساسیِ هلوئی رو تو زندگیم رقم بزنم.

*-انسان میتونه و یا اینکه بهتره بگم باید مثل یه حکمران مقتدر در دنیای درون خودش حکومت کنه و مجال حکمرانی رو به احساسات و عواطف و حالات متعددی که در درونش وجود داره به شکلی که همه تصمیم های زندگیش رو تحت الشعاع خودشون قرار بدن و اراده و خواست قلبی اون رو زیر سئوال ببرن نده و با مدیریت درست و قدرتمندی در وقت و مکان لازم از اون ابزارهایی که میتونن بهش به بهترین نحوه و زیباترین شکل و نیکو ترین روش کمک برسونن در پیشبرد زندگی و یک آرمان کلی استفاده کنه.

بازهم ادامه دارد اگه خدا بخواد...                 

تولد دوباره : قسمت یازدهم

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخش های قبل لطفاً...

..................................................................................................

*-هر تصمیم و احساسی که به جسم و جان و روان و جایگاه و شأن انسان آسیب برسونه ، با هر نام و در هر شکل و قالبی و در راستایِ هر هدفی نمیتونه یه تصمیم و احساس واقعی و درست باشه و باید از اون اجتناب کرد و با یه مدیریّت منطقی تصمیمی دیگه رو اتخاذ کرد.

 ادامه : راستی متوجه شدید؟ تو همین چند لحظه پیش و در مطلبی که تو پست گذشته  از زندگی خودم و مختصات دنیای درونم براتون تعریف کردم و نوشتم دو حالت متفاوت رو تجربه کردم .

 چی بود؟ راستی نمی دونید ؟ خوب خودتون که دیدید ، یکیش این بود که بدونِ اینکه خودم بخوام و بدونم و اراده ای بینش مندانه در مورد کارهام داشته باشم تو یه وضعیّت از پیش تعیین شده و اتوماتیک که به صورتِ خودکار در مواجهه با مسائل در وجودم پدید میومد و عکس العمل نشون میداد و اینقدر روتین و نرمال به نمایش در میومد که انگار یه برنامه رو در مورد یک یا چند وضعیّتِ مشخص شده داده باشی به یه آدم ماشینی که هیچ کاری رو به غیر از انجام اون کارهای شناخته شده و معمول که تو هاردش ذخیره کردن نشناسه قرار می گرفتم* در این مواقع یه حس حق بجانب و دلسوزی نسبت به خودم و یا یه فضای گنگ و پوچ و عبث و بیخود که یه فشار سنگینی رو به من تحمیل می کرد و همین ابتدای کار می خواست من رو حق بجانب و ناچار و یه موجود دست و پا بسته و بی تقصیر و بی اراده که دیگه چاره ای جز این نداره مخصوصاً بعد از کسب نتیجه های فاجعه بار نشون بده و من رو از راه اصلی و برگشت به مسیر واقعی بدر کنه که ریشه های این حالت برمی گرده به بهانه جوئی یک انسان که میخواد از زیر بار مسئولیت کارهاش در بره و خودش رو لااقل پیش خودش و در برابر سرزنش های درونیش بی گناه نشون بده و توجیحی برای خودش درست کنه که وظایف خودش رو به درستی و طبق اصولِ انسانی و اخلاقی و تأیید شده به انجام نرسونه که اساساً سخت تره و مستلزم تلاش و زحمت بیشتر و این سختی و تلاش بهای رسیدن به بزرگیِ واقعی و کسب و دریافتِ ویژگی هایِ خاصیه که انسان رو متفاوت و برجسته می کنه و این برمیگرده به یه خصیصه به نام راحت طلبی و مصلحت اندیشی غریزی که ناشی از ذهنیتیه که در خدمت کالبد فیزیکیه و با فشار شدیدی اون رو روی جاش میخکوب میکنه و با توجیهات به ظاهر کاملاً منطقی دلسردی و بی تفاوتی رو به وجود انسان تزریق میکنه و هی تو گوشش میخونه که بابا ول کن نتیجه نمیده ، از کجا معلوم که کارت درست باشه ، حالا خوب که چی بشه همینی که هست خوبه مگه چشه تازه تضمین شده هم هست ، مگه چند سال میخوای عمر کنی؟ که حالا میخوای این همه دردسر رو متحمل بشی ، راحت باش و به خودت سخت نگیر و بگیر بشین سرجات و حالشو ببر ، آه قربونش برم آفرین آفرین ، و از این حرفهای ذلیل کننده که منجر به این میشه که انسان دم دست ترین و راحت ترین و ساده ترین راه رو برای انجام امورات مختلف در هر رشته و با هر موضوع انتخاب کنه که بیشتر همون واکنش های معمولی و متداوله که در هر دوره و در فرهنگ های مختلف و در وضعیّت ها و شرایط گوناگون به شکل های مختلف در بین انسانها رایج میشه که این حالت به عقیده من به نفع قوانین فیزیکی انسان اقدام میکنه و حکم صادر میکنه و میشه گفت که مختص احکامِ دنیایِ خاکیه که سعی داره از انسان موجودی همجنس و همقواره خودش بسازه و اون رو از بلندپروازیها و پرداختن به مشیّتِ واقعیش دور کنه و همین اوامر باعث میشه که انسان به روزمرگی و پوچی و بن بست برسه.

*-ذهنیت انسان که میتونه در هر قالبی مثل تنبلی توجیح گرائی  و ... جلوه گر بشه با اینکه هیچ وزنی نداره گاهی به راحتی میتونه یه انسان رو با هر وزنی روی جاش میخکوب و بیچاره کنه تا نتونه از جاش بلند شه و بره یه لیوان آب بخوره و از تشنگی نسوزه .

یعنی بهتره اینطور بگیم که میخواد بگه که آقا جون اینجا حیطه و قلمرو منه و من میگم که باید چه کار کنی و چطور باشی و چی بخوای و چی نخوای ، این رو اون میگه شما چی میگی ؟ قبول میکنی؟ یعنی باید قبول کرد؟.

میشه گفت قوانین دنیایِ خاکی درست مثل ارگانیسم و نظمِ اصولی بدن وسیستم دفاعی یه موجود زنده عمل میکنه یعنی اینکه نیروهایِ دفاعی و حافظ منافع خودش رو میفرسته به سراغِ انسان و در مقابلِ وجود و جنبه های روحانیش و اقداماتی در راستای این اصلِ اساسی موضع گیری میکنه و سعی میکنه اون رو در نطفه خفه کنه و یا سرجاش بشونه و مثل یه موجود خارجی با اون برخورد میکنه و سعی میکنه که اون حس رو از بین ببره و یا با جلوه گری و غلوِ ابزارها و امکانات موجود در خودش در چشم انسان پرده ضخیمی از فراموشی رو بر روی این ساختار اصلی و مأموریت و خط مشی واقعی آدمی بکشه.

*- باید بدونیم که انسان یه موجود مادّی نیست که بر روی زمین معنویت رو تجربه میکنه بلکه انسان موجودی روحانیه که اومده تا زندگی مادی رو تجربه کنه.

  بعد از اون حالتِ ابتدائی و درست در نقطۀ مقابل ، وقتی که لحظه ای با شنیدنِ ندایِ یه جنبه و بُعدِ دیگه از وجودم که فریاد میزد ای هوار به حرف این خبیث گوش نده یارو ، پاشو ، بابا ناسلامتی آدمی خیر سرت یه لحظه قبل از انجامِ هر کاری فکر کن ، تو باید بتونی خلاقیت و ابتکار عمل داشته باشی ، تو باید خودت باشی با همۀ توانمندی های وجودت و جلوی هر قدرتی بایستی تو باید هر چیزی رو که مانع حرکت و پیشرفتِ تو میشه از خودت دور کنی و بکوبی و درهم بشکنی  و از این حرفهای حماسی که جیگر آدم رو صفا میده به خودم اومدم و بی اعتنا به فشارهایی که بازهم مدام از سوی نیروی اوّلیه به من وارد میشد از جایِ خودم بلند شدم و با یه دیدِ واقع بینانه و نگاهی وسیع تر و برتر که برگرفته از موجودیت و سرشت حقیقی ، یعنی بُعدِ اصلی و روحانی یا الهی من می بود دقیق به شرایط و وضعیّت خودم نگاه کردم ، درست از بالا و با دیدی وسیع ، مثل عقابی که از بالا و دور ترین نقطه آسمون و با احاطه کامل به قضایا نگاه میکنه و هیچ جنبشی از چشم های تیز بینش دور نمی مونه نه مثلِ اُردکی که تو یه گودال گِل آلود دور خودش میپیچه یا یه مرغ که تو چاله میشینه و خاک چاله رو رویِ خودش میریزه و به غیر از دور و برش و چند قدم اونطرفترش هیچ چیز براش قابل مشاهده نیست و خطر رو حتّی چند قدم دورتر از خودش اگه یه مانع کوچیک بینشون باشه نمی تونه تشخیص بده و ازش باخبر بشه و یه تصمیم و اختیار بجا و هوشیارانه رو اتخاذ و مدیریتی بیدار رو که از یه مجموعه آگاهی و بینشی که خودم با تلاش و کوشش و پویش پیداش کرده بودم و تو این مدّت خوب روش اندیشیده و مورد کاوش قرار داده بودم و به عنوانِ یه سری تجربۀ کارآمد و درست به خودم افزوده بودم که درستیش لااقل تا اونموقع برام مورد قبول بود و خیلی بهتر و درست تر از رفتارهایی بود که فقط تقلید می کردم و هیچ وقت بهشون حتّی فکر هم نکرده بودم که اون هم از یه تصمیم اساسی و عهدی که با خودم بسته بودم ناشی می شد در پیش گرفتم .

 انتخاب یه هدف که میخواست از من یه ماهیت بزرگ بسازه ، یه فرمانروای واقعی ، یه آدمِ خودکفا و ویژه ، یه انسان با تمامِ بزرگی و قدرتش .

 در همین راستا بود که یه تصمیم تو همون مایه ها که من رو از زیر فشار خرد کننده و عذاب آور و نفرت برانگیز بیچارگی رها کرد و به ادامه راه و زندگی امیدوار و من رو به پیش برد و چه با افتخار و مبارک.

* - همه زندگی انسان یه انتخاب میتونه باشه ، انتخاب در مقابل تعارفات و پیشنهاداتی که ما اون رو به اسم وسوسه یا تمایل میشناسیم که هم میتونه وسوسه خوب باشه و هم وسوسه بد.

باز هم ادامه دارد اگه خدا بخواد .

*(عکس العملی که بر اساس باورهای انباشته شده و عادات  گذشته و متداول که در حافظه انسان به مرور زمان و به نسبت شرایط و محیط ثبت و ذخیره میشه و در صحنه های مختلف زندگی به خودی خود به مرحله اجرا درمیآد  ، این مطلب رو با یه مثال واقعی و مدرکی قابل پیگیری میشه اینطور روشن کرد : درست در مورد رانندگان با تجربه ای که سالیان دور پشت فرمون ماشین می شینن و اصولاً کار و شغلشون رانندگیه صدق میکنه یعنی اینکه اونها در بیشتر مواقع برای انجام عملیات تعویض دنده و یا در مواجهه با حوادث مختلف که به یکباره تو مسیر براشون اتفاق میفته اصلاً لحظه ای فکر نمی کنند و به صورت خودکار دستها و پاهاشون به حرکت در میاد و همونجور که دارن آواز میخونن کارهای مربوط به ماشین رو انجام میدن و یا بیشتر شون با چشمهای بسته هم یه جاده رو که سالهای مدید ازش عبور کردن طی میکنن و درست به موقع سر پیچها میپیچن و در سربالائی ها و سر پائینی ها دنده عوض میکنن و یه ذره هم از جاده منحرف نمیشن ، اینا همونان که پشت ماشینشون میخونی : گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش .  وای یا علی . باور نمی کنید ؟ به ابوالفظل عباس . می تونید از خودشون بپرسید . فقط مواظب باشید)

تولد دوباره قسمت دهم

                                              

 تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

............................................................................................................

خوب الان که یه مقدارِ جزئی و البته برای ذکر مثال از امراض و بیماریهایِ خودم رو در اینجا بازگو کردم و اینا که تا این قسمت و امروز به عرضتون رسوندم ، همش تنها گوشۀ کوچکی بود از مواردی که من کاملاً در موردشون عاجز و ناتوان و دست و پابسته و مفلص بودم و میشه گفت که من براشون یه کارگر ؛ کارگر که چه عرض کنم یه برده و اسیرِ تمام وقت  و بی خواب و خوراک و بی مرخصی و امّا با مزد و مواجبی که نفع و فایده اش برام جز فلاکت و بدبختی و رنج و عذاب و سرخوردگی و پشیمانی و افسوس و رنجش و انزوا و خستگی و بیزاری چیزِ دیگری نداشت .

من تبدیل به غلام حلقه بگوش و اماده به خدمت برایِ فرامین و اوامر این کارفرمایانِ زورگو و قدرتمند شده بودم.

پس میشه گفت با آگاهی بر این واقعیّت و پذیرش این حقیقتِ مهم و اساسی یه کم بهتر و آماده تر برایِ شروع سفر محیا شدم و دنباله ماجرای زندگی و دنیای درون خودم رو هم که بسیار زیاد و از همه جورش موجوده تو مسیر ، هر جا که بهش برخوردیم و جاش بود و احساس کردم که ذکرش لازمه و مناسبت داشت سفره دلم رو براتون باز می کنم.

 پس شروع می کنم به حرکت ، خسته نشدید که؟ خوب خدا رو شکر :

آیا واقعاً من یه موجود بیچاره و بی اختیار بودم ؟ که هیچ ماهیتی شناخته شده و قابل اعتنا از خودش نداشت ؟ آه ه ه ؛ واقعاً نمی دونم چرا آفریده شدم و هدف از خلقت من چی بوده ، آخه چرا اینجوری؟ چه قدر من بدبختم ،  فکر کردن به این سئوال هم من رو دچار انزجار و کشمکش و تنش وعصیان می کنه .

 اما نه نه قرار نشد که متعصبانه و احساسی و با ذهنیت و دیدگاهی بسته و با روحیه ای

 دلسوزانه که همیشه گریبان گیر من بود و نتیجه و حاصلِ کارهام رو خیلی به ظاهر درست و حساب شده و منطقی توجیه می کرد و نگاهی حق بجانب نسبت به خودم به من می داد به قضیه نگاه کنم و باز هم مثلِ همیشه با خود شیفتگی و خودبینی و توقع طلبی وافر با زمین و زمان در بیفتم و طلبکار و عاصی با انتظارهای یک طرفه و خودخواهانه با همه چیز و همه کس لج کنم و عواقب پس از اون یعنی جنگ و درگیری و کینه و نفرت و انتقام و شکنجه و دردِ دائمی و بی وقفه و پشت سر هم رو تقبل کنم که دائماً تو اون شرایطِ بهرانی پشت سر هم صف می بستن تا مثل مار سرازیر بشن تو صحنه هایِ ذهنم و نیش کاریشون رو به روح و روانم وارد کنن و زهرِ کشنده شون رو تو سرتاسر وجودم گسترش بدن و  من رو از هر لحاظ از پا در بیارن و توان و نیرو انرژی و شادکامی رو از من دور و برام دست نیافتنی کنن.

 البته بهتره بگم که من فقط با خودم لجبازی می کردم نه با زمین و زمان ، زمین و زمان و محتویاتش که روال طبیعی خودشون رو داشتن و توجهی که به من نداشتن ، اونها طابع قوانین کلّی و اصولی بودن که از ازل و بدو آفرینش در نهاد و ضمیرشون نهفته و بایگانی شده بود و این من بودم که به عنوان یک عضو از این نظام خلقت باید خودم رو با این شرایط وقف و هماهنگ می کردم چون به مسیر گذشته که نگاه می کنم می بینم که کیفر و بازتاب و ثمرۀ همۀ این خیالات و باورها و توهماتِ خودفریبانه و بازیهایِ الکی و بی حاصل و بازدارنده و بهانه جویی های بی مورد و آزار دهنده تو طی همه این سالها واقعاً به صورت مستقیم و ملموس و قویاً به خودم برگشت و در عمدۀ موارد فقط به من آسیب رسوند و من بودم که ضررِ اصلی متوجه من می شد و می سوختم و از بسیاری جهات ورشکسته می شدم .

 لااقل میشه گفت قسمت عمده و مخرب تری از آسیبها فقط مالِ خودم بود ، نه برای کسی یا چیزِ دیگه ای ، دیگران به هر حال زندگی و انتخابهای خودشون رو داشتن و مجاز بودن هر جور که دوست دارن زندگی و در مورد مسائل مختلف اختیار کنن حالا خوب یابد مسئولِ زندگی خودشون بودن و معاشرت و برخورد هاشون با من حتّی در موردِ نزدیک ترینِ کسانم مقطعی و موردی و محدود و غیر دائمی بود و تعهّدی هم نسبت به یه رابطه دائمی و مطلق و طولانی مدّت با هر حالت و شرایطی رو هم که نداشتن و حق هم داشتن چرا باید اونها در معرض یه ضرر و آسیب و لطمه همیشگی قرار می گرفتن؟

 یه چند بار که با مشکلات و برخوردهای ناهمگون و آسیب رسان و شکنجه آور آزار دهنده من مواجه می شدن و پس از پایان نیرو و توانشون در تحمل من و بعد از ناامیدی از تجدید نظر در برخورد و رفتار از سوی من و یأس در ایجاد یک روابط سالم و مفید و دوستانه و منطقی و دوسویه با من کم کم و به مرور زمان ازم دور می شدن و دیدشون در موردِ من عوض می شد و تمایلِ شون رو نسبت به من از دست می دادن حالا چه قلباً چه جسماً که در هر دو مورد برای من فرقی نمی کرد من اونها رو از دست داده بودم و فقط شاید در بهترین شرایط در کنارشون بودم نه باهاشون.

بدتر از همه این بود که این من بودم که نمی تونستم از خودم جدا بشم یا از خودم فرار کنم و با دنیای وجودم قطع رابطه کنم و همیشه با خودم بودم و وزنه و کوله بار سنگینی از این همه بدبختی ها و مشکلاتی که مجموعه ای شلوغ و زجر دهنده ای از پلیدیها و مسائل و بهرانها و تنشها و درگیریهایِ شدید و لاینحل رو مدام در همۀ لحظات و تو خواب و بیداری با خودم حمل و جابه جا می کردم می کردم و مسلماً دیگه توان و نیروئی برای پرداختن به مسائل و موارد دیگر زندگی برام باقی نمی موند و همیشه با خودم در جنگ و ستیز بودم که در ذهنم با نقش آفرینی و مشارکتِ یه عالمه آدم که به هر شکلی در باطن و خیالم با اونها مشکل پیدا می کردم و فرقی هم نمی کرد چه طور با اونها آشنا می شدم ، می تونست از طریق رادیو یا تلویزیون ، یا با خاطراتی دور یا نزدیک ، افرادی شناخته یا ناشناخته ، آشنا یا نا آشنا و خویشاوند یا غریبه یا اصلاً فرق نمی کرد از چه صنفی سیاسی ، دینی ، اجتماعی خواننده ، راننده ، پزشک ، بنا ، نقاش ، بیکار ، دیوانه ، دوره گرد ، گدا... پس با همه این تفاسیر نتیجه این میشه و وقت اون رسیده که الان با کشف و شناسائی این همه بدبختی و غده هایِ سرطانی که در اندیشه ام به عنوانِ باورهایی که نقشِ ابزارهایِ رفتاری و عکس العملهای متقابل و امّا البته از رده خارج و غیر استاندارد را در امورِ اجرائی و اداری زندگی در مواجهه با مسائلِ مختلف رایج و متداول انباشتم بپذیرم که کلّه خودم به درد من نمی خوره یعنی اصلاً بهتره با کلّه قبلی خودم به این جریان و یا بهتره بگم که از این به بعد به هیچ جریانی تو زندگی و مسائلِ طبیعیِ در پیش رو و جریاناتِ روزمرۀ دنیا نگاه نکنم .

 واقعاً هم همینطوره تا الان که به هیچ وجه اون طور که باید و شاید و درست و منطقی و عادی که بشه روش حساب کرد و منجر به موفقیتِ کامل و با ثبات من بشه به دردم نخورده حالا یه چیزهائی اتفاقی هم در کنار هزار تا گرفتار و دردسرهای زیاد خوب از آب در اومد برایِ خودش ، که اون هم برای این بود که قانون احتمالات به اون موارد اصابت کرد وگرنه اگه دست فرمانروائی کله من بود اونها هم حال و روزِ خوبی نداشتن و با راه کارها و داده های غلط و توقع طلبانه و ستیزه جویانه اش که در اختیارم برای اجرا می گذاشت هزار تا مشکل و کارهایِ نیمه تمام و شکست هایِ کوچیک و بزرگ تو همه مواردِ شغلی ، عاطفی ، اخلاقی و خانوادگی و اعتقادی و فکری و در کل تو همۀ ابعادِ دنیا معنا معاشرت گذاشته بود رو دستم پس دیگه چرا باید بهش اعتماد و اطمینان می کردم ؟؟ و اینهمه پافشاری رو چیزی که بارها آزموده و به بن بست خورده بودم.

 قرار شد شاهد باشم و ناظر ، باید یاد بگیرم که با عینیت گرائی(بدون پیش قضاوت و به عنوان شاهد) به موضوعات و مسائلِ مختلفِ خودم نگاه کنم و خودم رو مورد تحلیل و بررسی و مطالعه قرار داده و از خودم تجربه کسب کنم و از تجربیات گذشته درس بیاموزم و به نتیجه جدیدی برسم.

 به چیزهای باارزش و شایسته و خوب و زیبائی که که از این دیوی که خواسته یا نواخواسته و یا به دلیل غفلت در درون خودم پرورش داده و آفریدم و اون رو حاکم بلامنازع وجود خودم ساختم یه فرشته بسازم یا اینکه به قول معروف این دیو رو بیرون کنم که تا فرشته در آید .

تا اینکه سعی کنم تکنولوژی و سیستم و ابزارها و امکاناتِ جدیدی رو درست و کامل و به هر قیمتی از بهترین و پیشرفته ترین و جدیدترین نوعش با خرد و بینش و اندیشه و تلاش و کوشش و تحقیق کامل یافته و برای جعبه ابزار اندیشه خودم تهیه و جمع آوری کنم تا به زیباترین شکلِ ممکن بتونم با زندگی و شرایط مختلف که همیشه در حال تغییر و تحول و در جریانه مواجه بشم و مشکلاتِ خودم رو در همۀ زمینه ها با تدبیر درست برطرف کنم و به موقع پیچ و مهره های شُل رو تو هر بخشی سفت و قطعات مستحمل رو در هر قسمت به موقع و درست تعمیر یا تعویض کنم و استوار و یکنواخت و متعادل گام بردارم و به پیش برم و در ضمن خدماتِ خوب و محصولِ قابل قبولی رو از کارگاه وجودم عرضه کنم به دنیایی که توش دارم زندگی می کنم و از نعمات و ثمرات بی حد و حصر و زیباش که دور و برم پراکنده شدن و من به صورتِ مفت و مجانی ازشون برخوردار میشم و به این شکل بدهکاری و دین خودم رو به این بستر پر برکت که من رو تو خودش پرورش میده و امکانات لازم و کافی رو برای رشد و باروری من در هر صورت در اختیارم می زاره بپردازم.

 یعنی اینکه نقش خودم رو خوب ایفا کنم و وجودم رضایتبخش و مفید و همون طور که باید ارزشمند و شایسته باشه .

 پس خوب و راحت بدونِ اینکه با فکرای پوچ و ناامید کننده و عذاب اور خودم رو مورد شکنجه و سرزنش و آزار قرار بدم با یه نفس عمیق و بیرون انداختن این ذهنیت از فکرم با انگیزه ای جدید و در تولدی دوباره باز هم نو شدم و تازه و بدون هیچ پیش فکر و دلهره و شک و و دلواپسی و نگرانی و ترسی دوباره به راه خودم ادامه دادم .

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد....

تولد دوباره قسمت نهم

 

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.....................................................................................................

خیلیا هم که همیشه در صددِ فرصتی برایِ استفاده کردن از همه چیز و همه کس برای منافع و پیشبرد اهدافِ ریز و درشتِ خودشون بودن و هستن و خواهند بود و حاضرن که هر چیز و هر کس رو فدای خواسته های خودشون کنن و به جای اینکه بر اساس وظایف و اصول انسانی یه جوری با رفتار و کردار و برخوردِ اخلاقی و وجدانی و درست شون دوستی و رفاقت رو که خیلی هم ادعاش رو داشتن در حقّم به جا بیارن و برام جاذبه ای داشته باشن تا شاید جرقه ای چیزی چه میدونم انفجاری زلزله ای در من رُخ بده و منو وادار به تفکر و برگشتن به مسیر واقعی و اون راهی کنه که بتونم واقعاً رنگِ آسایش و آرامش و راحتی رو ببینم و از این همه کشمکش و جنجال و تنش جدا بشم و البته نه از طریق نصیحت و ارشاد و هدایتِ منبری که معمولاً مرسومه ها نه (که همین الانشم نه خودم این کار رو پسندیده میدونم در موردِ دیگران و نه از سویِ دیگران در موردِ خودم و هرگز تن به این کار نمیدم و خیلی راحت و در کمال آرامش خودم رو از این چنین وضعیتهائی جدا  و رهاو به جائی میرم و پیش کسائی که با من همفکرن و باورهامون با هم تفاهم دارن و یا نزدیکن که از لحاظ روحی و روانی آسیب نبینم) که طرف راحت ترین و آسون ترین راه و شیوه رو انتخاب میکنه و میاد میشینه با حالتی بسیار بزرگ منشانه و مقدّس معابانه که انگار خودش دیگه تو زندگی هیییییییییییچ مشکلی نداره هو همۀ گرفتاری ها و بیچارگی ها و بدبختی هایِ خودش رو حل کرده و الانه سبکبال و پاک و مطهر و معصوم تشریف دارن ایشون تو دنیا که اصلاً از هیچ چیز دق نمیکنن و نمیمیرن برای هیچ چیز و فقط الان به اینجا رسیدن و به نقطه ای که دیگران رو از فرو رفتن در گرداب تباهی و گمراهی نجات بدن که اصلاً یه لحظه هم تاب و تحمّلِ این حالت و ازین بازیهایِ چندش آور رو نداشتم و ندارم چون اگه راه حلِ مشکلات این باشه که من خودم یه پا زرنگ این کار و یه پارچه نصیحت کننده قهار و استادِ این کار بودم با خدمات پس از فروش و با جدید ترین و پیشرفته ترین تجهیزات ، میشه گفت دقیقاً تنها هنری رو که به درستی و بدونِ هیچ سختی و با اعتماد به نفس کامل و بسیار طبیعی انجامش میدادم و با تلاش و کوشش جدّی با درجه فوق دکترای هسته ای (یعنی تا تهش ، مغزش رو در آورده بودم ) از این رشته فارغ التحصیل شده بودم همین حرفه بود و اگه کسی در صدد وارد شدن به این حیطه شخصی و شغل اختصاصی که همیشه می خواستم امتیاز و انحصارش فقط برای من باشه بر می اومد دماری از روزگارِ فرد ناصحِ مهربان و مرشدِ خیرخواه و اصلاح طلب و اصول گرا و چه میدونم هر کوفت و زهر ماری تو این مایه ها در میاوردم که نگو و نپرس ، اون رو میشوندم ساعتها به جای اینکه بشینم یا اینکه اون منو بشونه و چنان نصیحتش میکردم که طرف شاخ در می آورد و شرمنده میشد عجیب ، میفرستادمش تو کار و شغل شریف برداشت اسفناج ، فرار هم که نمی تونست بکنه بدبخت ، نیست با یه حالتِ آدم خوبه و آقا مقدّسه وارد شده بود ناچار بود دندوناش رو روی هم فشار بده و یه لبخند بچسبونه به لبای لرزون و کجش که یعنی من چه قدر انسان بزرگیم و اهل منطق آه ببین و نگام کنه و گوش بده و تریپ بزرگوارنه به خودش بگیره و در آخر هم پشیمون میشد و از خدا طلب مغفرت می کرد و دو رکعت نماز اشتباه محض و غلط واجب از اینکه چنین جسارتی کرده و گناه کبیره ای رو مرتکب شده بود یا اینکه دعایِ ذلیل عاجل و عذاب الهی و یا ریشه برکنی و براندازی هر چه زودتر من از پهنه دنیا که اینقد دلشو رنجوندم و آتیشش زدم و سوزوندمش حالا هر جاشو ، چون آخه من که مشکلی نداشتم که ، خودم خیلی قشنگ تر و با احساس تر از این حرفها رو بلد بودم خوب ، و به همین علّت و با داشتن این امتیاز از طرفِ من بیچاره هایی که از این طریق میخواستن وارد بشن مواجه میشدن با یه خروار حرفهایِ فیلسوفانه و جملاتِ قصار که با هزار توجیح و دلیل بسیار قوی خروار خروار میریختم تو دامنشون و قدرتِ ابتکار عمل و عرض اندام و حرکتِ استراتیژیک رو ازشون میگرفتم و مغزشون رو مختل میکردم اساسی و میزاشتم کف دستشون ، حسابی تصویرشون میرفت و برفکی میشدن ای حال میداد میشد دود رو که از گوش و دماغ و کله طرف میزد بیرون ببینی و حس کنی.. هی میگفتن اینجا چه قدر گرمه و خفست ، سرم دردگرفت یهو ، آب یخ دارین و از این حرفها حالا تو زمستون و یخ بندان ها ، اینقده حرفهایِ خوب بلد بودم که نگو و حز می کردم که برای دیگران بازگوشون کنم و از احساسِ خوبی که بهم دست میداد لذّت ببرم فکر می کردم در اون حالت کامل تر میشم  وقتی انجامش میدادم و تا شاید از تحوّلی که در اونها ایجاد میکردم یه وقتائی حسابی کیف کنم و مست بشم و حالاتِ جیگری رو در خودم به وجود بیارم و جوّی رو دور و برم حاکم کنم که تأیید دیگران به همراه حریم معنویت به سمت و محوریتِ من توش موج بزنه تا من هم دلی از شنای کرال پشتِ روحانی در بیاریم ((شنیدید محمود دیکی (دُکی نه ها دیکی خودتون حدس بزنید یعنی چی و از من جایزه بگیرید) میگه من حاله نور دارم و برق سه فاز و از این جور حرفها.. خوب آفرین آفرین همون.. مگه من چیم از محمود زپرتی کمتره )) آره داشتم می گفتم انگار خیلی دور شدم از موضوع : که وقتی که میفهمیدن من دارایِ این روحیه ام گاهی ، گاهی که بیشتر در بیشتر اوقات ، اون رو به عنوانِ یه ضعفِ بزرگ و حربه ای بر علیه من استفاده میکردن تا من رو غیر مستقیم به اون هدفی که مدِّ نظرشونه وادار کنن بدونِ اینکه زحمتِ زیادی به خودشون بدن ، یعنی همون سلاح رو برایِ اجابتِ خواسته هاشون از طریق من بر ضد من بکار میبستن و با حرکات و برخوردهایِ هدفمند خواسته هاشون رو به من تحمیل میکردن بدون اینکه چیزی ازم بخوان و یا اینکه حتّی اون رو به زبون بیارن ، مثلاً وانمود میکردن چه قدر حرفهام گیراست یا اینکه یه جور نقش بازی میکردن که چه قدر متحوّل شدن و دارن وا میرن از تحوّل ، یا اینکه هی تماس میگرفتن با منو میگفتن که چه قدر حرفهات مؤثر بوده و اونها رو به فکر واداشته الان یه جور دیگه به زندگی و مسائل نگاه میکنن ، یا اینکه در بهترین حالت با یه جمله تیر خلاص رو به قلبم میزدن که : تو چه آدم بزرگی هستی تو خیلی زودتر از زمانت به دنیا اومدی حیف ، بابا مرد ، ناجی ... ، من هم که غش میکردم برای این حرفهای زیبا آاااااه سوپر من ، حاضر و آماده که زندگی و جونم رو فدای این آدمهایِ با احساس و محبوب و فهمیده و چیز فهم و درست و حسابی کنم .

 نیست بنده همیشه تو سر این و اون سیر میکردم و دارای قوّه عجیب و غریب پیش گوئی و پیش داوری و قدرت مافوق غیب گوئی بودم دیگه بقیه اش رو خودم در یک سریال هزار قسمتی میساختم ، آره ، به همین علّت همه چیز رو قبل از اینکه اتفاق هم بیفته یا اینکه یه بنده خدائی حتی حرفی بزنه هم همه چیز رو تمام و کمال میدونستم و قادر بودم همه چیز رو ببینم به قول خودم و بر اساس اون برداشت قدم بعدی و حرکت یا هر چیز دیگه ای رو تو زندگیم میساختم و به کردار میبستم و لازم هم نبود که حتماً حرف میزدن و چیزی میگفتن مگه من مرده بودم خودم براشون بهتر و زیباتر درستش میکردم ، به همین علّت بود که زود از همه چیز و همه کس خسته میشدم و همه چیز خیلی زود برام رنگ میباخت و هیچ کار و یا فرایندی رو تو زندگیم به صورتِ واقعی دوست نداشتم آخه اونها و کارها اونجوری که من کارگردانی میکردم و میخواستم و بر اساس فیلم نامه ام و اون چیزی که از پیش طراحیش کرده بودم پیش نمیرفت ، آخه هیچ صحنه  و هیچ بازیگری رو تو فیلم طولانی زندگیم حتّی روابط و معاشرتم رو واقعی و به میلِ قلبی خودم و بر اساسِ واقعیّتی که وجود داشت انتخاب نکرده بودم که واقعی هم خاطرشون رو بخوام و برای یه عمر بتونم از اونها لذت ببرم و اونها از من و درکشون کنم که ، همینجوری یه وقتی تو یه مقطعی حدس زده بودم که همینا خوبن و یا حس کرده بودم که اینا دیگه آخرشن و یا این یکی دیگه اونیه که منو به اوج برسونه و یا فکر میکردم که رضایت و سعادت رو برام به ارمغان بیاره و خواسته هایِ قلبیم رو برآورده کنه و همه اینها به خودی خود و شانسی باید رقم میخورد و هر کی کارهائی رو اتوماتیک اونطور که من فکر میکردم به انجام میرسوند ، آره اینطوری بود این افکار لامذهبم به جون خودم که نه ، جون خودم که قابلی نداره به جون همون محمود زپرتی اصلاً به مرگِ خودِ بد مذهبُ و قیافه نکبتش.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد..

تولد دوباره قسمت هشتم

                                     

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.....................................................................................................

 شاید می تونستم به زور و یا علی برایِ فاصله و مقطع ای اندک و ناچیز این کار رو با زحمت و اجبار و هزار مصیبت و بدبختی و تو شرایط و فضایی احساسی که برایِ مدّت زمانِ کوتاهی یک انرژی و نیرویِ کاذب رو موقّت به من تزریق میکرد به مرحله انجام برسونم اما این امر زیاد طول نمی کشید چون اصلاً قادر نبودم فشار کشنده و مقاومت و اعتراضاتِ سرسختِ سیستم بدنم رو تحمّل کنم (انقلابی به پا میشد آقا بکش بکش... شنیدید تهران شلوغ شده؟ ) چون من به هیچ وجه مرحلۀ آشنائی و شناخت رو که بررسی و مطالعه و برنامه ریزی و مرور شرایطِ لازم و کافی در هر تصمیم و پروژه ای در هالۀ وجودی من پدید میاره و خودش به معنایی آمادگی روانی و نوعی محیا سازی و مشورت و توجیح و توضیح و تشریح به ناخودآگاهِ ضمیر و شالودۀ حیاتی منه که از طریق تصویر سازیِ ذهنی و جریانِ مکانیسمِ عاطفی و عصبی و احساسی به تمامیِ ارگانیسمِ بدن انتقال پیدا میکنه تا برایِ شروعِ یک امر و تصمیمِ جدید در کارهایِ روزمره و رایج زندگیم به امرِ عادی و قابل قبول و پذیرفته شده ای تبدیل بشه پشت سر نذاشته بودم و به یک باره بدون هیچ پیش زمینه و آماده سازی با یک تصمیمِ نسنجیده و تحتِ شرایطِ تلقینی و تأثیری سعی در به انجام رسوندنِ عملی رو داشتم که برایِ سازمان و ساختارِ فیزیکی و روحی و روانیم غریب و نا آشنا و مشکل آفرین بود.

همون طوری که سیستمِ دفاعیِ بدن در مقابلِ یک هجومِ خارجی و تجاوزِ بیرونی که به حیطه و حریمِ دستگاهایِ چرخۀ حیاتی یک پیکره وارد میشه از خودش مقاومت و پایداری و سرسختی نشون میده و تا اون رو از خودش دفع و خارج و محصور و قرنطینه اش نکنه و یا از بینش نبره و یا خودش از بین نره دست از پا یداری و هجوم و حمله و نبرد نمیکشه و برای این کارش دلیل قانع کننده و دستورِ مستقیم و تام الاختیار از سوی مشیتی داره که در غریزۀ ژرفایِ بنیادین خودش داره و اون اینه که این ورود غیر قانونی رو تهدیدی برایِ سلامتی و آرامش و برهم زدنِ نظم عادی و اخلال در وضعیّتِ طبیعیِ کالبدِ فیزیکی میدونه و همین عکس العمل و مقابله به مثل یه چیزائی شبیه همین که با هم در موردش حرف زدیم اما به شکلی دیگر و با تحرکاتِ از جنس خودش در سیستمِ روانی و بُعد اثیری و جانِ یک وجود هم به همین شکل واردِ عمل میشه و سازمانِ دفاعی فکر و اندیشه با ابزاری به نامِ ذهن در مقابلِ یک ایده و ایدئولوژی و تصمیمِ جدید در هر شکل و قالبی به مقابله و مقاومت می پردازه و با شروعِ روندِ کار و فعّالیّت به هر شیوه ای چه نظری و چه عملی که مرحله اوّلِ ورود یک برنامۀ نو و تازه برایِ به انجام رسوندنِ یک عملِ در سازمانِ وجودی و زندگیِ یک انسانه شروع به مانع تراشی و بهانه جوئی و مزاحمت و کشمکش و موضع گیری و لجبازی و توجیه و درگیری و ایجادِ ترس و استرس و بی اهمیّت جلوه دادن و مقایسه و کمرنگ کردن و در نهایت بی رنگ و حذف و نادیده گرفتن و انهدام و منصرف کردنِ سوژه جدید از مسیر اصلی به مرورِ زمان میکنه چون اعتقاد داره که : " ریسک نکن بابا همینی که هست خوبه ، خودت رو به دردسر ننداز ".

پس باید یاد می گرفتم که قبل از هر کاری اون رو با این جایگاه و وضعیّتِ محوری وقف بدم ، اما آقا نمیدونید که اینقد عجله داشتم برای به انجام رسوندن یه کار جدید که نگو و نپرس چون اولش که دلواپس بودم نکنه یه وقت یکی قبل از من به این کار مبادرت کنه و یا خبری رو پخش کنه و سرم بی کلاه بمونه و از نظر دوم اینکه باید همه میفهمیدن از نظر من چی خوبه چی بد دیگه ، آخه ، مگه بده؟ باید همه به یه چیز خوب و راه درست و راستی که من به قول خودم امروز پیدا و بهش رسیده بودم و مفتی به کفم اومده و فکرم رو به جولانگاه خودش تبدیل کرده بود و کاملاً هم معتقد بودم که دیگه این ته و آخرشه ،  هدایت میشدن خوب ، چرا همه نباید چیزی رو که خوبه و من بهش رسیدم و پیداش کردم انجامش بدن ، خوب نفعش به خودشون میرسه به من که نمیرسه اصلاً ، همه باید درست بشن دیگه اونطور که من میگم و میفهمم و با باورهام جوره چه اشکالی داره؟  اصلاً من می تونستم مراد و رهبرشون باشم و اونها رو به سر منزل مقصود و سعادت برسونم اگه از من تمنّا می کردن به جون خودم ، چرا که نه؟ مگه من چیم از این و اون کمتر بود؟ والله... اما هیشکی قدرم رو نمیدونست و درکم نمیکرد و از وجود پر برکتم استفاده ای نمیکردن هیچ محل سگم هم نمیگزاشتن .

 و بعد از ابرازِ هر کدوم از این دست آوردهایِ زود گذر بود که باز فکر خودم رو کاملاً و دقیق برده بودم تو سر اطرافیان و دوستانم و جامعه کلاً و حتّی خیلی بهتر از خودشون به جای اونا اونطوری که من می خواستم و دوست داشتم و می پسندیدم فکر می کردم و تصمیم می گرفتم .

یا حتّی گاهی که چه عرض کنم همیشه فکر می کردم که اونا یعنی همۀ مردم الان دارن چه جوری در موردِ من تصویر سازی میکنن  و فکر میکردم که حتماً الان همه کارو زندگیشون رو دست برداشتن و دارن منو تمام رخ کنترل و کالبد شکافی میکنن و حتماً همه به من حسودیشون میشه و داره چشمشون در میاد و یا به من قبطه میخورن و یا دارن حسرتمو میکشن و یا نه اصلاً چشم دیدنم رو به هر دلیل ندارن و میخوان سر به تنم نباشه و باز میخوان یه جوری بهم نیش بزنن و ناکارم کنن و بدتر از اون این بود که بدبختانه من بر اساسِ فکری که خودم جاشون میکردم باهاشون برخورد و رفتار میکردم که گاهی از تعجب و بی تعادلی من در رفتار برخورد باهاشون که ساعت به ساعت متغیر بود از تعجب خوشکشون میزد آه میخ و بهت زده و هاج و واج و حسابی یکه میخوردن گاهی هم در مقابلِ همون فکری که من خودم تو کله ام ساخته بودم و اون بدبختا هیچ نقشی درش نداشتن دست به مقابله به مثل و انتقام و دافعه و جاذبه و نیش و کنایه و ادا و اصول میزدم و گاردهای به خصوصی رو به طرفشون می گرفتم که حسابی گیجشون میکرد و راه و بیراه و وقت و بی وقت بود که با نگاهی تأسف بار آدرس و کارت روانپزشکای جور واجور و آدرس درمانگاه های روانی بود که به طرفم سرازیز میشد .

 واقعیّت این بود که در بیشتر مواقع طرفِ مقابل اصلاً روحش هم خبر دار نبود بیچاره و یا اصلاً کاری به کارم نداشت بنده خدا ، کارها و تصمیمات من برای اون اهمیّتی نداشت و براش فرقی نمیکرد که اصلاً من چه کار میکنم و یا به چه چیزهائی فکر میکنم مگه بی کارن مردم؟ چه برسه به این که تمامِ وقت و زندگیش رو بزاره برای اینکه ببینه من از چی خوشم میاد و یا عقاید و باورهام و دیدگاهم نسبت به دنیا چیه .

 من خودم تمامِ استعداد و خلاقیتم رو پایِ این ابتکارِ عمل گذاشته بودم که هر حرکت و نگاه و جنبشی رو از طرفِ هر کسی که یه جوری بر سرِ راهم قرار می گرفت چه کوتاه مدّت و چه بلند مدّت برایِ خودم تفسیر و حلاجی و معنی و منظور سازی وتوصیف کنم و بر همون اساس بی کم و کاست هم زمینۀ معاشرت و برخورد و مناسباتم رو باهاش پایه ریزی کنم.

  این یعنی اینکه من فقط و فقط و مطلق داشتم به خاطر دیگران و برای جلب نظر و رضایتشون بدون هیچ موجودیت مستقل و با ثبات و خودکفائی زندگی می کردم و این احتیاج به صرف یه انرژی فوق العاده و عجیب و غریب و شگفت انگیز داشت که اصلاً من یه خورده اش رو هم نداشتم یعنی بهتره بگم که هیشکی اینقد نداره مخصوصاً اگه مثل من غافل از خودش باشه و اصلاً خودش رو نشناسه و به همین دلایل مثل من در اون مواقع خیلی زود از دنیا و زندگی خسته و بیزار میشه و همه چیز براش بی معنی و پوچ نمود میکنه .

 این از عهده و قدرت و توانم خارج بود تا بتونم نظر دیگران رو که هر یک با سلایق و علایق و دیدگاه های متفاوت و بی شمار در پیرامونم حضور داشتند و دارند تأمین و برآورده کنم و به همین خاطر همیشه همه چیز رو نیمه کاره و ناتمام و ناقص رها میکردم و تو کارهام ناموفق بودم و زندگیم شده بود انباشته ای از کارهای ناتمام و نصفه نیمه که در بیشتر مواقع با یاد آوری اونها احساس شکست و دلسوزی نسبت به خودم و سرخوردگی و سردر گمی تمامِ وجودم رو در بر می گرفت و ذهنم رو با خودش درگیر میکرد.

من باید در ذهن خودم حک میکردم که من همه چیز برای همه کس نتوانم و نخواهم شد.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد...

تولد دوباره قسمت هفتم

             

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.....................................................................................

من خودم رو زیر خروارها شخصیّت و تیپ و الگو و اصلوب و شاخص و قالبی که مثل یه نقاب نامأنوس و نا متناسب بر روی ارزشها و چهرۀ واقعیم کشیده بودم و هر کدومش رو از یک جا همینجوری کنده و از دم ، درهم ، ریز و درشت بدون هیچ حقِّ انتخابِ " حقیقی " که با فکر و تحلیل و اندیشه گرائی و بینشمندی که در خورِ یک موجودِ صاحبِ شعور باشه و فقط با تکیه بر نما و ظاهر و زرق و برقِ چشم گیر مثلِ یه کلاغ که هوش رو از سرم می بردن و فقط میخواستمشون و با چشمائی مات رفته و جادو شده و میخ ، خاطر خواهشون می شدم چه جور... هلو و تأثیر و تلقینی که با برانگیخته گی و قلیانِ احساسات و عواطفِ هیجانی و تزریقِ محیطی که از حرکت و نمادی جمعی در یک حیطۀ اجتماعیِ رایج و مُد می شد (که معلوم نبود که انتخاب و اختیارِ اونها هم آگاهانه و بر پایه تحقیق و بررسی درست و روشن و به دور از مصلحت اندیشی و منافع طلبیِ صرفِ مادی و دنیائی و یا هر چیز دیگه ای بوده باشه و تابع رأیِ اکثریتی که همیشه نمیتونه درست و مطابقِ موازین و معیارهایِ عمومی و اخلاقیِ مشترک و مفید باشه و همچنین از سویِ سیاستها و منافع نظامِ حاکم بر مدیریتِ اجتماعی در هر جامعه نبوده باشه) و به صورت کورکورانه در من جریان می گرفت قوی و سیل آسا که بدبختانه چون پردۀ زخیمی بر رویِ عقل و خردِ پاک و سالم و بیدار و زندۀ اصلی و دست کاری نشده که اگه از طرف من فرصت می یافت که وظایفش رو به انجام برسونه و به اقتشاش و بهران و آشوب و تیرگی و فساد و آلودگی کشیده نمی شد و به درستی و با سرپرستیِ هوشمندانه به کار گرفته می شد می تونست سازندۀ همه شئونات و اخلاقیات و مفاهیمِ نیک و برتر و عاملِ بهسازی و نوسازی و فضا سازیِ پیشرونده بر مبنایِ دریافتهایِ متعالی و پرداختی زیبا و مفید در راستایِ مشیتِ غائیِ خلقت و امرِ آزمون و تجربه و رشد و گسترش و بالندگی و ارتقاع در مرحلۀ دنیایی و مشخص ساختنِ آرمان و اهدافِ زلال و روشن و از میان برداشتن موانعِ دید و بندهایِ دست و پاگیر و بازدارنده و واهی و ناکارآمد و  با تمرکز بر نعمات و برکاتِ فراوان از گنجینۀ گستردۀ هستی و تکیه بر خلاقیتِ ذاتی و بنیادی که میراثِ هر انسانیه ، بسیار متفاوت و تأثیر گذار مثلِ خیلی ها که تونستن با خودباوری و احترام به نفس تحولاتِ شگرفی رو تو زندگیِ خودشون و پیرامون و یا دنیاشون به وجود بیارن ، برای یک گذرانِ پیروز و لذت بخش و پر ثمر و کامروا و واقعی برایِ من باشه و رضایت و آرامش و آسایش رو برای من حاصل بیاره و رقم بزنه ، مدفون کرده بودم.

 بنده باید در ادامه اینطور بگم که : من بدونِ هیچ برنامۀ خاصی انباری از خرت و پرتِ جورواجور و رنگ و وارنگ رو تو ذهنم انباشته می کردم و خودم رو در لابه لایِ همین شلوغ کاریها و ریخت و پاشا گم کرده بودم و دخالت و فضولی و نقشِ این پوششها اونقدر در من قوی شده بود که تشخیصِ یه موردِ مهمی برام خیلی مشکل شده بود که بفهمم کدومشون که در مواقعِ تصمیم گیری جلوم برایِ به انجام رسوندن و به کارگیری عملی ظاهر می شده ذاتاً مال من بوده و از ضمیر و شالودۀ من سرچشمه می گرفته و با باورها و معیارهایِ مورد پسند و سیستم و فرمِ روانی و شخصیتی من سازگار و جور و همنوا بوده و یا که نه اصلاً متعلق به یه جایِ دیگه است که خودمم نمیدونستم کجا و کلاً یادم نبود چون نیست اینقده زیاد بودن و مختلف و اجق وجق اینا که اصلاً نمیشد ریشه اش رو پیدا کرد ، همینجوری از زیر بوته سر در می آوردن انگاری و برای من فقط یه ادا و حرکت نا ملموس و نمایشی بود و کلّی باشخصیّت و ماهیّت و منش و ساختار و سازمان و مقیاسهایِ وجودی من که به نوبه خودش تک و یکتا و بی همتاست فرق میکرده و مسلّم بوده که با اعمالِ نفوذِ ضربتی و فوری و زورکی و خودخوهانه و ناآگاهانه ، در حرکت و روندِ طبیعیِ رفتار و اعمالم خلل وارد کنه و سیستمِ به هم پیوستۀ موجودیتم رو به عنوانِ یک انسان که با فراهم نساختنِ فرصتِ درک و زمینۀ هماهنگی در همۀ ارکانِ ساختارِ حیاتی از لحاظِ روحی – روانی – جسمی دچار تنش کنه و با اخلالی که در زندگیِ معمولِ من به وجود اومده همۀ سازمان برنامۀ های منظمم رو دچار تنش و بهران و آسیب و برام شاخ درست کنه .

بدتر از همه اینکه اینقدر تو خوابِ عمیقی بودم که این مسئله به طورِ کل برام عادی و نرمال شده بود و اصلاً بهش فکر نمی کردم یعنی نمی دونستم که باید فکر می کردم ( خوب منم یکی مثل همه که دور و برم بودن والله، یا منم خودمو میگم جسارت به دیگران نباشه خدای نکرده ، مثلِ همه موجوداتِ زندۀ دیگه چه میدونم مورچه ، مگس و زنبور ، طوطی و از این جک و جونورا و اینا که یه سری کارهایِ از پیش تعیین شده و مرتب و منظم رو به خوبی و بدون هیچ کم و کسری انجام میدن و خوب دارن زندگی می کنن دیگه ) و بدون هیچ درنگ و مکثی خودم رو مملو از این داده ها می کردم و به زور و هن و هن و عرق ریزون همه انرژیم رو به کار می گرفتم تا اون رو هر جور که شده به نمایش و به مرحلۀ اجرا بزارم و به همین خاطر هیچ وقت از خلاء و کمبودها و نارسائی ها و تناقض ها و واموندگی ها رهائی نداشتم زیرا کارم با اون چیزی که ضمیر و شالودۀ درونی من باشه در تضاد و ناهمگونی بود.

دردها و تنشها و رنجها و بهرانها و فشارها و شکستهایِ پی در پی و هر روزه ام که منجر به سرخوردگی و پوچی و بن بست میشد رو هم به حسابِ روحیّات و کاهش و تحلیلِ انرژی و نیرو و یا امراضِ موذی و میکروبی و انگلی و مداخلۀ عواملِ بیرونی حالا هر چیزی : روابط با آدمهایِ دیگه تو هر جایگاهی ، آب و هوا ، تأثیراتِ ستارگان و کهکشانها ،طِلسم و جادو و جنبل ، قدم شومُ سق سیاهُ چشمِ شورکه آرزویِ ترکودنشون رو تو سینه می پروروندم ، نبودِ امکانات در حدِّ کافی و جور اون طوری که من می پسندیدم ، نبودنِ شرایطِ موجود و محیط و آدمها کاملاً بر وقفِ مرادِ من و هزاران توجیح و ردیف کردنِ مسائلِ حق به جانبانه ای که مسلماً همیشه بودن و الان هم هستن و بعداً هم خواهند بود و نه من قادر به تغییرشون بودم و نه هیچوقت حتی به اندازۀ ذره ای و سر سوزنی بی انصافا از سیر و روالِ عادیشون به خاطرِ من عقب نشینی میکردن ، میدونستم.

من این امرِ اساسی رو بلد نبودم و کسی هم به من یاد نداده بود و هیچ جا هم نخونده بودم که : به جایِ آئینه خودم رو باید بشکنم.

 من باید زود تر از اینها با دقّت حرفها و فریادهائی که تمامِ حجمِ وجودم با بیانی روشن و با زبونِ بی زبونِ خودشون که برام به روشنی قابلِ حس بود و کل کل و کلنجاری که بی محابا و همیشۀ خدا با من داشتن و البته من اونها رو خواب و خیال میدونستم و حتّی باهاشون می جنگیدم و بد و بیراه بارشون میکردم رو می شنیدم[1] و به این نتیجه می رسیدم که بدن من تنها یک عروسکِ خیمه شب بازی و یا یک ربات بی اختیار و مترسک پر شده از کاه نبوده و نیست که نفهمیده و نسنجیده هر چیزی رو که دوست داشتم و نفهمیده و نسنجیده ازشون خوشم می اومد و الکی دلم غش میرفت براشون رو تند تند تو هاردش ذخیره کنم مُشت مُشت و اون هم همه رو بدونِ هیچ عکس العمل و تجزیه و تحلیل و مقاومتی به راحتی به مرحلۀ اجرا بزاره .

 نه جانم اینطوری که نیست من با این کارها و بی توجهی غیر مسئولانه کلّی ویروسِ کوفتی رو می انداختم به جونِ دم و دستگاهِ این سازمانِ شگفت انگیز که در بیشتر اوقات به صورتِ شدیدی اون رو دچارِ زحمتِ مضائف و مشکلِ جدّی می کردم و تنشها و ضررهایِ جبران ناپذیری رو با بی تعهّدی نصیبش می کردم و به جایِ اینکه زمینۀ مناسبی رو با مدیریتِ درست برایِ خدمت رسانیِ اونها فراهم و آماده کنم و از این طرق بهشون و در اصل به خودم کمک کنم و عملاً سپاسگزاریم رو برایِ این همۀ تلاش و فعالیّتِ بی چشم داشت به خالقِ مهربان تقدیم کنم ، آسیب زیادی رو به حریمِ سازمانِ مقدّس وجودم که بدونِ هیچ توقعی صادقانه مشغولِ خدمت رسانی به من بودن وارد می کردم و در واقع هیچ چیزِ پایدار و تازه ای که شناخته شده و قابلِ قبول باشه رو به خودم نمی افزودم بماند ، ذخیره هایِ قبلی رو هم گاهی در بیشترِ اوقات دچارِ اخلال و مشکل می کرد و عملاً از کار می انداختم و میشستم و جلز و ولز میسوختم و خاک رو هوا میریختم رو سرم چه جوووورِ ناجووور.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد...



[1]  شاید در این لحظه بگید چطووور؟ مگه بدن هم با آدم حرف میزنه یارو؟ بررو آقا!!! حال ندارییم مگه میشه !!! و من هم یهوئی مثل سوپر من یا تارزان میپرم وسط معرکه و با نیشی که تا بناگوش باز شده میگم آره آره میشه!!! دلیلشم معلومه شما فکر می کنید دردهایِ مختلف که تو بدنِ ما ایجاد میشه برای چیه؟ حتماً نعوذ باالله فکر نمی کنید که یه عذاب الهیه که خدا همینجوری و یا به خاطرِ اینکه کارهایِ بد و خبیثانه و شیطانی ئی که کردیم و می کنیم و خجالت هم نمی کشیم می اندازه به جونمون که کفرمون رو در بیاره و حالشو خودش ببره تنهائی و سرگرم بشه و کلّی با فرشته هاش بشینهُ شکمشو بگیره و بزنه رو پاش و بخنده و کیف کنه و سرگرم بشه و دلش غش بره استغفرالله ، نه با با درد یکی از بزرگترین نعماتِ خداونده که در بدن انسان تعبیه شده تا به ما بفهمونه که یه مشکلی ، چرکی ، عفونتی ، کوفتی در یه نقطه از بدن به وجود اُومده که اگه بر طرفش نسازیم و یا کمک به بر طرف کردنش نکنیم امکانِ خطر و آسیب و فاجعۀ بدتر و شدیدتری برامون به وجود خواهد اومد یا تا حالا شما هم حس کردید که بدنتون هوسِ شدید به یک غذا ، میوه و یا هر چیز دیگه ای رو پیدا کنه؟ آره؟خوب حالا می تونیم با هم آخ جون به اماکنِ علمی مراجعه کنیم و بپرسیم و اونها بهمون خواهند گفت که : این احساسها از تقاضا و نیازِ بدن به اون موادِ غذائی و یا خاصیّت  و ویتامینیه که در اونها وجود داره به وجود اومده و ما باید هر چه زودتر اون رو به بدن تزریق کنیم و بزنیم تو رگمون این نعماتِ الهی رو اما نه در حدِّ خودکشی چون در روز خیلی از این حسها اگه توجه کنیم از چیزهایِ مختلفی میاد به سراغمون که ما به دلیلِ اینکه نکنه یه وقت تبدیل به یه موجود 500 کیلوئی بشیم از خوردنشون خود داری و صرف نظر می کنیم چون که نرفتیم و تحقیق نکردیم که ببینیم طریقه درست خوردن چه طوریه و فکر میکنیم که هر چیزی رو باید به مقدار زیاد بخوریم تا نفعش رو ببریم و در واقع بیشتر می خوریم تا حالشو ببریم تا منفعتش رو و نمی دونیم که هر چه قدر هم زیاد از یه چیزی بخوریم بدن فقط به مقدارِ لازم ازش بر میداره ، مثلاً ما چه یه دونه پرتقال بخوریم چه 10 تا بدن ما فقط میتونه به اندازه معین ویتامینِ ث رو دریافت کنه و بقیه اش رو الکی خوردیم ، ما باید بدونیم که برنامۀ غذائی که ما برای خودمون در نظر گرفتیم خیلی بیشتر از اون چیزیه که بدن ما به اون احتیاج داره و خیلی مثالهایِ دیگه که میشه زد که از حوصله الان ما خارج خواهد بود ، در مورد مسائل روانی هم همینطوریه همون چیزی که به عنوانِ وجدان در بینِ همۀ جوامع بشری معروف و رایج شده رو میشه مثال زد که یه جورائی و البته بخشی از حرفهائیه که وجودمون در مواقع و مقاطع و انجامِ عکس العملهایِ مختلف و در رفتارها و تصمیمهایِ گوناگون که هر روزه بارها به اون دست میزنیم و مفهومِ زندگی همون به کار گیریِ تصمیم ها و اختیاراتِ ممتد و بی پایانه ، با هامون میزنه بی محابا. ( خدائی آقا شایدم خانم از این بهتر نمیشه اما افسوس کو گوش شنوا؟)

تولد دوباره قسمت ششم

        

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.............................................................................................................................

 یا اینکه همیشه کاملاً ذوم می کردم شدید روی این مسئله که الان دیگران در موردِ اقداماتِ متهورانه من البته از دید خودم چی فکر می کنن و یا الان دارن چی میگن و یا اینکه طوری رفتار می کردم که خوبِ خوب تو دیدشون باشم و توجه شون رو به خودم جلب و معطوف کنم و واضح ببینند من چه کار دارم می کنم یا اینکه چی میگم و باورهام چیه از چه منش و مکتبی پیروی می کنم و چه جناح سیاسی رو نقد و یا به کدوم تعلق خاطر و وابستگی دارم (من اینجا مینویسم  می کنم ، دارم ، میگم و شما بخونید می کنند ، دارند ، میگند چون هیچ کدومش که مال من نبود هر قطعه اش رو از یه جا قلمبه ای کنده بودم و برداشته بودم و با کلّی زحمت و حتماً خیلی هم دست و پا شکسته و ناقص تو حافظه کوتاه مدّتم حفظشون کرده بودم و علمشون کرده بودم با رنگ و لعاب تو مقطع خاصی و فقط چیزهائی بود که من خیلی ازشون تو اون زمان خوشم اومده بود و به نظرم خیلی جیگر بودن اون موقع و یا تشخیص داده بودم که می تونه نظرِ دیگران رو به طرفم جلب کنه حالا هر چی ، هر چی)  و قصدم این بود که تحسین و تشویق و تأیید دیگران رو داشته باشم با این کارهایِ به قولِ خودم بزرگ و قابل توجه ای که داشتم انجام می دادم خیلی دوست داشتم میگفتن که : با با تو دیگه کی هستی آفرین آفرین ، به به به به ، و به گونه ای عجیب به این اوامر یعنی تقدیرِ دیگران حالا به هر صورتی که به سمتِ یکی از لایه هایِ رفتار ، گفتار ، پندار و ظاهر و یا هر چیزی که ارائه و به نمایش و معرض دید اطراف و پیرامونم در محیط های مختلف میگزاشتم حتّی به اندازه یک نگاه معنی دار وابسته شده بودم و دلم رو میپرُند به اوجِ ابرها و اصولاً روزگار و اُموراتم نمی گذشت و هیچ چیز به دلم نمی نشست و به هِم حال نمی داد و زندگی بی معنی می شد و همه چیز خاصیتشون رو برام از دست میدادم اگه تمجیداتِ روح بخشِ دیگران رو حس و استشمام نمی کردم ، وای که نمی دونید چه احساسِ خوبی بهم دست می داد ، کاملاً فکر می کردم که با نظراتِ مثبتِ اونها کاملتر می شم و احساس بزرگی و رضایت و آرامش همۀ وجودم رو فرا می گرفت اما افسوس که خیلی زود گذر و سطحی بود و باید سریع دوباره به فکر یه خوراک دیگه میگشتم تا نشئه بشم ژون داااش و اساساً میمردم برای تأیید طلبی و توجه دیگرون و اصلاً هم فرق نمی کرد که اون فرد کی باشه ، آشنا باشه یا غریبه ، دوست باشه یا دشمن ، کوچیک باشه یا بزرگ ، باور کنید راست می گم و اصلاً غلو نمی کنم به خودِ جونِ خدا قسم.

 بر عکسشم که یعنی انتقاد و بی توجهی و ایراد و اشکال و بی حسی و سردی و از این جور چیزهای کسل کننده هم که روزگارِ منو سیاه و تیره و تار می کرد و همۀ ساعاتم رو به سستی و پوچی و رنج و تنش و درگیری و عصبانیت و کینه و شکنجه و انتقام و هزار کوفت و زهرِ مارِ کشندۀ دیگه مبدّل می کرد ، یعنی می تونم به جرأت بگم که همیشه سرم بله کاملاً به همراه نیمی بیشتر از بدنم تو کلّه دیگران پیچ و تاب میخورد و از چشم و فکر اونها اونهم هر جوری که خوشم میومد و طراحیش میکردم و فکر میکردم که درسته دنیا و خودم رو دید میزدم که ببینم الان تو ذهنشون چی ساختن ازم ، یا با چه دیدی دارن حالا به من نگاه میکنن و یا چی دارن میگن در موردم که الان کاملاً باور دارم که در بیشتر مواقع یه توهم عبث و خیالی بی محتوا و غیر واقعی و خالی از حقیقت بیشتر نبود و بدتر از همه اینکه بر همین اساس هم نسبت بهشون عکس العمل نشون میدادم یعنی با  همون معیار و چیزی که خودم ازشون تو فکرم!!؟ تو فکرشون!!!؟ چی میدونم ساخته بودم.

خیلی دیونه وار و بچه گانه فکر می کردم همه کارهاشون رو تعطیل کرده و کرکره هایِ زندگیشون رو آورده بودن پائیین و کاری نداشتن جز اینکه منو کنترل کنن و یا کارهایِ منو زیر نظر داشته باشن و همۀ تحرکاتِ منو موردِ بررسی و تحلیل و موشکافی قرار بدن ، یک لحظه هم از خودم نمی پرسیدم که : مگه من کیم ؟ و چه تفاوتی با دیگران مگه دارم ؟ منم یکیم مثل همه اونها دیگه نه کمتر نه بیشتر ، چرا نباید عادی باشم؟ یعنی همونی باشم که باید و اینقدر در تب و تاب یه چیز دیگه ای نباشم ، اما مگه اون موقع حالیم بود آقا ، این حرفها تو کتم نمیرفت که ، شما یه چیز می گید دیگه ، حالا بگذریم.

 به همین علّت و با این دیدگاه هم همیشه کارهائی می کردم که سرو صدا و هیاهویِ زیادی رو به همراه داشت و توجۀ روشن دلان و خواب آلودگان و خماران و بیهوشان رو هم به خودش جلب می کرد چه برسه به روشن چشمان و تیز بینان که دیگه جای خودش رو داشت ، خیلی هم دلم غش می رفت و دوست داشتم در این مورد با من مصاحبه و مباحثه کنن و در این باره یعنی همه جزئیاتِ کارهائی رو که به یک باره و یهوئی و رنگُ وارنگ و جور واجور که هیچ وجه تشابه و تناسبی به هم نداشتن و کاملاً متناقض و فاصلۀ محتوائی و باوریِ متفاوتی با ضریب اختلافِ کاملاً یکصد و هشتاد180 درجه ای که با هم داشتن رو که من تو برنامه هام به شیوه ای عجیب به انجام می رسوندم ازم بپرسن و تحقیق کنن و گوشهاشون رو مفت و مجانی و کاملاً با رضایت کامل ساعتها به من بسپورن و هر وقت که دلم خواست وقتشون رو کلاً در اختیارم بزارن با تمام وجود و همۀ اشتیاق و بدون خستگی و بدون هیچ اعتراضی تا اونها رو حسابی شگفت زده کنم همینجوری الکی.

 اما عزیزانم چشمتون روزِ بد رو نبینه خدا کنه ، کی حوصله داشت و اصلاً برایِ کی اهمیّت داشت؟ با با ول کن حوصله داری و ولش کن و دست بردار و خستم کردی و کر کر خنده وُ ، گوشه کنایه وُ متلک وُ از این حرفا بود که جیگرم رو آتیش می زد و اساساً همۀ اون چیزی رو که تو نقشه هام رشته بودم پنبه می کرد و اصلاً باور نمی کردم که چی فکر کرده بودم و چی شدُ و او بال و پرش سوخت ولی من جیگرم سوختُ نه این ربطی به این موضوع نداشت ببخشید و از این جور ضرب المثل هایِ نا امید کننده و تأسف بار و رقت انگیز که از سر و کولم بالا می رفت تند تند و همین امر که یه توقع طلبی محض و مطلق بود باعث رنجش و حس قضاوتِ دشمنانه شدید و شُک هایِ پی در پی چند درجه ای و تشنجهایِ  خانمان برانداز که همۀ شوق و ذوق و امید و اعتماد به نفسم رو بر باد می داد از یک طرف که منجر به از دست دادنِ انرژیِ عضیمی چیزی حدود نود و پنج درصد 95% از کلِّ چند درصد ناچیز که از من می گرفت و از طرفِ دیگه یک درد و رنج و کرختی و کدورتِ فراگیر همیشه بر رویِ قلب و روحم سنگینی می کرد این هوا ، کدوم هوا ؟ این (--------------) هوا و مسلماً با این اوضاع دیگه هیچ نیرو و انگیزه و تمرکزی برای پرداختنِ درست به مسائلِ مختلف زندگی برام باقی نمی موند چون همه چیزهایِ شوق انگیزم وارداتی بود و از بیرون تأمین می شد و اگه یک روز قطع و برآورده نمی شد به کلّی از کار می افتادم و از دور خارج میشدم.

خوب که فکر می کنم می بینم که اصلاً منی وجود نداشت که من به روشنی بشناسمش تا که بخوام روش برنامه ریزی حساب شده ای داشته باشم یا اصلاً بتونم بهش تکیه کنم قدرتِ تشخیصِ خودِ واقعیم رو به مرور زمان از دست داده بودم به همین علّت روز به روز منزوی تر و گوشه گیرتر و حساس تر با هجوم فزاینده باورهائی با یک صدایِ کوبنده و اِکوی کر کننده ای که تو مغز من می پیچید و تو گوشم می خوند و سعی داشت به من بقبولونه و ثابت کنه بهم که : هیچ کس تو را درک نخواهد کرد هیچ کس ای آراااااش ، هیچ کس قدر تو تافته جدا بافته و یه چیز دیگه رو نمیدونههههه ، هیچ کس اصلاً چشم دیدن تو را ندارهههههه طفلکیییی و از این شعارهایِ مزخرفی که یک حسِّ ترحم و دلسوزی رو نسبت به خودم برمی انگیخت که باز باعث می شد با روحیه ای حق به جانب و مدعی همیشه به درگیری و مشاجره و تنش با دیگران دامن بزنم و سعی کنم انتقامم رو از زمین و زمان بگیرم که باز هم موفّق نبودم ، آخه مَردُم که خودشون رو از سر راه پیدا نکرده بودن که هر جوری که من می خوام باشن و یا با سازِ من برقصن که، اگه خیلی بزرگواری میکردن و خودار و با کلاس بودن خودشون رو از من دور می کردن و به من نزدیک نمی شدن به هیچ وجه و هر بار به بهانه های شاخ دار قرار رو بر قرار ترجیح میدادن و اگه هم نه ، چنان کولی بازی و علم شنگه ای به پا میکردن و پاسخ دندان شکنی بهم میدادن که جون عزیزم همه جای آدم چنان میسوخت اساسی که نگو و نپرس تا چند وقت...

باز هم ادامه دارد اگه خدا بخواد...

تولد دوباره قسمت پنجم

    

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.................................................................................

برای اینکه موضوع بحث قبل روشنتر بشه بهتره که یه تجربه ملموس تو زندگیم پیدا کنم ، مثلاً فرض کنید تو کودکی همه کارهام به صورتِ وسواسی و با ظرافتِ خاص و مطلق از طرفِ والدینم مدیریت و هدایت و جهت دهی میشده و محوریتِ کارهام همیشه بر اساسِ الگوها و داده ها و سر مشقهایِ اونها بوده و معیارِ سنجش و ارزیابی در پیشرفت و درستی و موفّقیتم با عیار و محک و معیار و برآوردها و حالات و عکس العملهائی بوده که در قبالِ کارهام از خودشون نشون میدادن ، البته این رو میشه الان در نظر گرفت که بدونِ داشتنِ دانش و تجربه و معلوماتِ کافی در زمینۀ رفتار شناختی و علمِ روان شناسیِ کودک میتونسته مصیبت بار هم باشه که شد ، مخصوصاً با شیوۀ تربیتی بد و سنتی و سالارانه و حاکمانه و موروثی و غلطی که تو خانواده ام بود (یعنی اینکه من همانند یکی از مایملک شخصی و شش دانگ والدین بودم و رفتارشون با من بر همین اصول و منوال بود و قدرتِ عرض اندام و مانور و ابتکار عمل خود به خود از من سلب میشد ) و به دقّت موردِ کنترلِ شدید و بازخواست و بازجوئی بی قید و شرط و جبارانه اونها در نوعِ انتخاب و اختیار و تصمیم گیری در همۀ موارد و جنبه هایِ زندگی قرار می گرفتم و همانندِ یک جسم بی اراده و بازیگری که نمیتونه و یا نباید هیچ نقش و خلاقیت و ابتکارِ عملی تو شیوۀ بازی و انتقالِ حالات و احساسش داشته باشه و تنها هدفش ایفایِ یک سری حرکات و تلقیناتیه که کارگردانِ خشک و خشن و مقرراتی و سخت گیرش ازش طلب میکنه و مجموعه ای از دیالوگهایِ مکتوب و معیّن و از  پیش تعیین شده ای که ازش میخواد رو میتونستم رو صحنه به اجرا در بیارم و تو همون چهار چوب و اصلوب و بدونِ هیچ تغییر و تحولی (البته در مورد مسائل زیر بنائی و عمیق و اساسی و ریشه ای که پس از اون همه ارکان زندگی روی اونها بنا میشه و به نوعی به اونها ربط پیدا میکنه ) عمل کنم و به نوعی این آموزش و مکتبِ دژخیمانه به من القاء شد که فقط باید برایِ کسبِ رضایت و تحسین و تأیید پدر و مادر و بعد بر طبقِ مراتب به نسبتِ رأسِ حِرم در گذرانِ زندگی ، برادر و خواهر و همینطور به مرور زمان که دامنۀ زندگیم گسترده تر می شُد همسایه ها و دوستان و بعد آقا معلم و خانم ناظم و اونهائی که به هر طریق در قالب یه هدف و الگو و یا کسائی که به طریقی بهشون احساس نیاز میکردم و در هر صورت به گونه ای برام جلوه گر میشدن یا بر سر راهم با هر عنوانی قرار میگرفتن و تا امروز که مسئولین تو رده هایِ مختلفِ کاری و شغلی و اداری و بعدشم مدیر عامل و مراتب اداری و وابستگیهایِ شغلی در همه قسمتهائی که کارم به اونجاها میفتاد و ... یا به طورِ اجمال بیاید راحتتون کنم برای همه کس و همه چیز غیر از خودم . آه راحت ؛ شاید در آن زمان هیچ بد هم نبود و به طورِ مقطعی خوب بود و به دلیل انداختن مسئولیت بر دوش دیگران در مواقع شکست یا خرابکاری و رفعِ تکلیف در مواردِ نافرجامِ کاری کمی هم آرامش بخش و در بیشترِ زمینه ها من رو مصون از حوادث و تحدیداتِ روزگار هم میکرد.

 اما عیبش در حالِ حاضر اینه که من هنوز هم ، الانه که دیگه شدم یه خرس گُنده بلا نسبت شما و روپای خودم می تونم وایستم و در حدِّ منطقی و عمومی و شخصی و خصوصی لااقل به خودم متکی باشم دارم از همون شیوه و روش پیروی می کنم و هنوز نتونستم این بینش رو از خودم جدا کنم و تو تمامِ کارهایِ فردیم حتّی اون جاهائی که فقط باید خودم تصمیم بگیرم اوّل نظرِ و تشخیصِ دیگران رو مد نظر قرار میدم و اولویت برایِ من نگاه و قضاوتِ دیگرانه و اون هم به صورتِ خودکار و کورکورانه و لازم الاجرا و این برام مشکل ساز که چه عرض کنم فاجعه بار میشه در بیشترِ اوقات و معمولاً .

 یعنی میشه به طور کلّی گفت که من اونی میشم که بهش یا بهشون در هر مورد و مسئله ای که اتکا کردم و یا میکنم و بدون هیچ خرد و اندیشه و شناختی به اونها متکی و وابسته ام به صورت دربست و دست و پا بسته .

با حالتِ روحی و یا اخلاقی اون یا اونا خوبم و یا بد ،  باید با انرژی باشم یا بی حال ، خوشحال باشم یا ناراحت ، غمگین باشم یا شاداب ، از نگاهِ اون یا اونها موفقم یا شکست خورده و آنها میگن (مستقیم یا غیر مستقیم و یا از طرف خودم با سلیقه مورد پسند اونها بدون اون که اونها بخوان یا اصلاً بدونن بنده های خدا) که چی بپوشم ، چطور آرایش کنم و به خودم برسم ، چه ادکلنی ، چه مارک لباس و یا چه مُد و الگوئی برای تیپ و سِت و ریخت و قیافم قبول کنم ، چه رنگهائی رو برای لوازم و وسایلم انتخاب کنم و چی بخونم ، چی گوش کنم و چی نگاه کنم ، طرز فکرم چی باشه ، چی باید بگم و به کجاها برم ، چه نوع احساس و یا حرکاتی داشته باشم و به طور اجمال حال و روزم چی باشه ....

(البته میدونم حالا که حرفم به اینجا رسید تو دلتون  میگید واقعاً چه موجود تأسف بار و ترحم انگیزی... شایدم گفتید میمردی بهتر بود به تو هم میشد گفت آدم ، راست میگید من هم قبول دارم اما لطفاً یه نگاه به خودتون در حال حاضر بندازید و بشینید صادقانه یه کاغذ و قلم بردارید و بی باکانه مواردی رو که شبیه من بودید لیست برداری کنید ، البته اگه تو دلتون چیزی گفتید ، اگه نگفتید که من مخلص شما هم هستم تمام وقت.)

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد...