چرا ترکش نمی کنی؟
به ماه نگاه کردم و جواب دادم تو می تونی آسمونو ترک کنی؟
چرا ترکش نمی کنی؟
به ماه نگاه کردم و جواب دادم تو می تونی آسمونو ترک کنی؟
شبی آیینه و سنگم
شبی از زندگی سیرم،
شبی با مرگ می جنگم
تو آتش می شوی بر خرمن احساس تنهاییم
تورا با هر نفس می بویم ،اما باز دلتنگم.
از وقتي كه مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است
يادت هست؟
حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي كردم
آرام و بي صدا مي گفتمت
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد
تا لحظه ي مرگ
مرا از تنهایی چه باک که بی آن تنها تر از تنهایی ام
خسته ام
خسته ام از این زنده بودن های بیهوده
خسته از اغوش سرد ٬از بی وفایی
من از این زندگی ها سخت بیزارم
خسته ام
خسته از دل بستن و عاشق بودن
من مرگ را در اغوش میگیرم
من به خدا سلام میکنم ...

لحظه ي خدافظي ، به سينه ام فشردمت اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت ... دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت ...گفتي به من غصه نخور ميرم و بر مي گردم همسفر پرستوهات ميشم و بر مي گردم ...گفتي تو هم مثل خودم ، غمگيني از جدايي گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم ...عزيز رفته سفر کي بر مي گردي , چشمونم مونده به در کي بر مي گردي ...؟
امشب دلم از آمدنت سرشار است / فانوس به دست کوچه دیدار است
آنگونه تو را در انتظارم که اگر / این چشم بخوابد ، آن یکی بیدار است

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ 
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم



پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرو آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته ای روی صندوق شد:
صدقه عمر را زیاد میکند
منصرف شد و رفت...