تقدیم به خدا...
تقدیم به تنهاترین کسی که در تنهایی،تنهایم نگذاشت:
دیر زمانی است که آرزوی وصال دارم.
میدانم که بال و پرم را خودم شکسته ام.
خدایا درمانده از نفس خویشم.
اما میدانم که باران لطفت آنچه رویانده، نمیخشکاند.
خدایا!
میگریم بر آن که باید باشم و نیستم.
اینک که رخساره بر خاک نهاده ام، به مدد فیض تو محتاجم.
خدایا!
قدم در بیرهه ها گذاشته ام.مرا دریاب و با من سخن بگو.
چندی است که دیگر صدای تپش قلبم را نمیشنوم.
چندی است که دیگر دستانم توان نوشتن ندارند.
آیا از حقارت وجودم است که چنین شده ام؟
خدایا دلم را ببین که به سویت آمده است.
و حال با خودم هستم ای بنده حقیر خدا!
هر وقت تنها شدی و فکر کردی که تنهایی.
هر وقت تنهایی روح تو را خرد میکند.
به باران فکر کن!به دریا!به آسمان!
به خدایی بیندیش که آنقدر رحیم است،
که در پیش خطرهای مکرر باز هم ما را از رحمت خود مایوس نمیکند.
مرا دریاب...
و کوچه مهر باران شد!
آنزمان که صدای قدمهایت را شنید.
همراه نم نم باران که هر دومان عاشق عطر و خیال آنیم.
و چه لبخند شیرینی بر لبانمان میرقصید.
و شوقی که در سینه ام نهان و در چشم هایم هویدا شد.
و تو نیز زیبا بودی مثل همیشه.
و تا نیمه های شب، مدام در خاطرم می آمد.
لحظه ای که از کوچه مان گذشتی.
و تنهایی و غربت کوچه را همراه خود بردی.
آه که چه صفایی دارد سکوت عاشقانه شب.
نگاه در چشم های گیرایت.
لبخند زیبای لبهایت و عطر باران.
ای آشنای دل!
محبوس خلیج تنهایی ام و راه گریزی از آن نیست.
کسی صدایم را نمیشنود،چشمان بارانی ام را نمیبیند.
و ساحل نجاتی برای آرامش من نیست.
جز تو ای مهربان من!
مرا دریاب و باور کن تا جان فدایت کنم.
روز مرگ من نزدیک است!!!
تقدیم به او......
چند ماه تمام صحرا صحرا برایت نیلوفر کاشته ام.
شبها به یادت از آسمان ستاره چیده ام.
در سکوت ظلمت بار، تصویر تو را بر چهره مهتاب ترسیم کرده ام.
روزها در کنار برکه صمیمی دوست داشتن تنها نام تو را زمزمه کرده ام.
در انبوه یاسهای سپید، بوی تو را احساس کرده ام.
در دشتی پر از نیلوفر سایبانی از عشق بر پا کردم.
بر فراز دشتی پر گشودم که سنگ سنگ آن دشت یادگاری از تو داشت.
و حالا چندین وقت است که با ضربان قلب تو نفس میکشم.
اگر فردا پایان من است می خواهم تا صبح به نام تو زندگی کنم.
تنهایی من......
روزهاست قلبم گواهی تنهایی می دهد.
دلم با غربت بی کسی، گریستن آغاز کرده است.
در این میان دل مهربان توست که،
یدک کش بار اندوههای پنهان و آشکار من است.
نمی دانم چگونه حرفهایم را روی کاغذ بیاورم.
چون عادت به واضح نوشتن ندارم.
یعنی دلم عادت ندارد.
عادت ندارد آنچه را تحمل میکند،
به سادگی به سپیدی کاغذ بسپارد.
اما من سعی میکنم گوشه ای از حرفهای ناگفته ام را بنویسم.
بدان که احساس غم و اندوه،
تقریباً از لحظه ای که از من جدا شدی
قامت لرزان وجودم را دستخوش خود قرار داده
باور کن که گاهی احساس با تو بودن و حسرت بودن در کنار تو،
عقده های فرو خفته دلم را باز میکند.
بغض سنگین غم، به های های گریستن تبدیل میشود.
شاید نمی دانی که قلبم از خودم به تو نزدیکتر است.
تقدیم به روح سبزباران
تقدیم به جان بال و پر شکسته ام.
تقدیم به آنکه بالم را شکست.
باران پاییزی، هوایم را دگرگون میکند.
دیگر هوای نشستن ندارم.
دلم هوای خندیدن ندارد.
باران، نصیب گریه ها ی من است.
باران، یادآور دوران عاشقی من است.
کاش همیشه باران میبارید تا همیشه خیس شوم.
زیر پای ترد باران مثل یک کبوتر سفید، تمیز می شدم.
کاش همیشه باران میبارید.
تا چشمان همیشه نمناکم را در هوای گرم عشق میشستم.
در زیر سایه باران به بهاری ترین لحظه عمرم بال و پر میدادم.
و همچون یک قاصدک به هوا میفرستادمش.
تا برایم از عشق، پیغام آشنایی و دوستی آورد.
کاش همیشه باران میبارید،
تا همیشه در ترنم عشق، عاشق بودم.
روز بارانی...
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
محرم آمد!
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد
تدبیروامید

خوب است سانتریفیوژها بچرخد
بشرط آنکه چرخ زندگی مردم بچرخد
رای ما دکتر روحانی

یوسف!!!



به نظر شما تو کدوم عکسا نازتر؟؟؟؟؟؟؟
غصه چرا؟
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛
تو بگو از ته دل:من خدا را دارم.
من و سازم چندی است که فقط با اوئیم.
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند
که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا

عجب زمانه ای است...
محبت را در بازار زر و سیم فروشان باید جستجو کرد
ایمان را با داغهای حک شده بر پیشانیها می سنجند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
فخرفروشی مایه مباهات وافتخار است
دنیا پرستی سرلوحه هر مکتب و مدرسه می باشد
سبقت در مال ومنال دنیا برترین مسابقه هاست
مرگ هم میدان برتری جویی و افاده و غرور گردیده
مهربانی گم شده هر کوی و برزن است
چهره ها پر از تزویر و پر از ریاست
عجب زمانه ای است .....
محرم آمد!!!

اصلا حسین جنس غمش فرق میکند
این راه عشق پیچ وخمش فرق میکند
این جا گدا همیشه طلبکار میشود
این در که آمدی کرمش فرق میکند
صد مرده زنده میشود از ذکر یاحسین
عیسای اهل بیت دمش فرق میکند
التماس دعا
میترسم!
می ترسم پشت اون نقاب زیبا تو نباشی
می ترسم که دلم با این حقیقت رو به رو شه
برام نقشه ی عاشق پیشه رو بازی کنی باز
میترسم که یهو برای من دست تو رو شه
مثل دیوونه ها چشم هامو بستم که حقیقت رو نبینم
یه رازی پشت حرفاته که هنوزم من ازش چیزی نفمیدم
ولی ای کاش اتفاقای زمونه جوری می افتاد که یه روز میشد
حتی تو خوابم شده آیندمو یک روزی من از نزدیک میدیدم
دفتر مشق...
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو تمیز بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…
این کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
به نظرتون کیه؟

فواید سربازی رفتن خانم ها!
مثلا اگر دخترها هم برن سربازی چی میشه؟! ....
۱) قضیه فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه (پسرها) می خوان برن
سربازی ... حتی اونهایی هم که قبلا رفتن می خوان دوباره برن!!
۲) غذای پادگان ها نسبت به گذشته خیلی بهتر میشه ( دخترها می خوان
هنرهاشون را نشون بدن)
۳) هیچ کس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور کچل ها هم می خوان بیان سربازی!!!
۴) اضافه خدمت برداشته میشه ... کارایی که قبلا باعث اضافه خدمت می شده
حالا باعث کاهش خدمت میشه
۵) ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن توی دانشگاه کم میشه و ازدواج در
پادگان و عشق من هم سنگر من مد میشه!
۶) فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا می کنه .... دیگه سربازها فحش رکیک به
هم نمیدن از شوخی هم خبری نیست(بخاطر حضور بانوان!)
۷) حمام و دست شویی های پادگان ها بالاخره روی بهداشت رو هم می بینن
۸) دیگه رژه ها در پادگان درست انجام میشه .... چون دخترها را میذارن صف اول
۹)خاموشی از ۹ شب به ۱۲.۵ - ۱ شب میرسه
۱۰) همیشه می تونی یکی را پیدا کنی که پوتین و جورابات را بشوره
۱۱) خدمت سربازی از ۲سال به ۶ ماه کاهش پیدا می کنه ... اگه خواستی
میتونی اصلا نری ... چون تا ۱۵ سال بعدش سرباز نمی خوان از بس داوطلب هست
۱۲) بعد از ۶ ماه که از سربازی بر می گردی اندازه ۶ سال خاطره داری!!!

هر روز پاییزه!
هم دیدنی بودی هم خواستنی بودی
هم چیدنی بودی هم باغچمون گل داشت
زنجیر می خواستم دستاتو بخشیدی
از من تا اون دستات هر دره ای پل داشت
پل بود اما ریخت گل بود اما مُرد
عمر منم قده عشقت تحمل داشت
هر روز پاییزه هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه هر سال پاییزه
پنهونم از چشمات ماه پس ِ ابرم
من کاسه ی صبرم این کاسه لبریزه
آروم نمی گیرم از دست زنجیرم
بی عشق می میرم من روز دیدارم
از دوستی پر من از دوست دلخور من
آجر به آجر من ، من پشت دیوارم
لعنت به این دیدار لعنت به این دیوار
لعنت به این آوار من زیر آوارم
هر روز پاییزه هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه هر سال پاییزه
پنهونم از چشمات ماه پس ِ ابرم
من کاسه ی صبرم این کاسه لبریزه
تفاوت کودکی با بزرگی!
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن
بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه
درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم
بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم از کنارش رد میشیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ مه شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…
بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم
پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها
پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم .
گفتگوی ماوخدا...
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد
بیشتر بدانیم!
-جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.
ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.
ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.
ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.
ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند.
ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.
ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد.
-قورباغه به اندازه ی قدم های یک اسب میجهد .
منطق چیست؟
شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
*استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد* *-** پیش
من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد**
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!
(البته این آپ به کمک بابام بود آخه بابام استاد فلسفه و منطقه!)
آه من!!
غــم دنیا تو دلت نشــــست آه مـــنه
اگه زندگیــــت خــــراب شــــد آه منه
خوشی هات همه عذاب شــد آه منه
اگه میگه ازت خستـــه ست آه منـــه
همه در ها به روت بسته ست آه منه
اگه میـــــگه ازت سیـــــره آه منـــــه
اگــــــه میخنـــــده و میــــره آه منــه
آه منه
کـــه داری بد میاری
آه منه
مـــثل ابر بــــــهاری
آه منه
هیچکسی رو نداری
آه منه
رفت و اشکاتو نـــدید
آه منه
یه دفعه ازت بــــرید
آه منه
کارت به اینجا کشید

دستمال کاغذی و اشک!

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟ عاشقم ! با من ازدواج میکنی ؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر سادهای ! خوش خیالِ کاغذی !
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش !
دستمال کاغذی ، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد
آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد ، مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد ، چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت
روز تولد من!
لحظه ها می گذرند و روز ها را خاکستر می کنند
و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم به دنبال چی نمیدانم؟!
هراسانم از آن فصل ها پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم
شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم
به آنچه که خواسته ام به آنچه که باید میرسیدم
و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشتم تشنه لبم
دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم
دریا میخواهم به وسعت آفاق.به وسعت دریا!!!
(۹ اسفند روز تولد من)
بالاخره شدم

فراموش میکنم
فراموش می کنم
فراموش می کنم تقدیری را که با تو رقم خورده شد
فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد
فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد
فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد
فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد
فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد
فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد
فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد
فراموش می کنم
فراموش می کنم
زندگی!
دوست!
تو....
همه چیز را فراموش می کنم
من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم...
.jpg)
من شاه شطرنجم!!!
گیرم که باخته ام!!!
اما کسی جرات ندارد به من دست بزند...
یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد،
شوخی نیست...من شاه شطرنجم !!!
تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم...
آرزو طلب نمیكنم، آرزو میسازم...
لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی،
من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ...
لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده،
هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم...
زانو نمی زنم،حتی اگر سقف آسمان،کوتاهتر از قد من باشد!
زانو نمی زنم،حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند!
من زانو نمی زنم...
درگیر من نشو، همـدم نمیشوم!!!
طنز!!!!
اين روزا عمر عاشقي دو روزه ايشالا پيره عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق كه جمعه عاشقند وشنبه فارغ !
گذاشته روي ميز من يه پوشه كه اسم عشق هاي بنده توشه
نگين و نازي وشهين و نسرين مهين و مهري و پرناز و پروين
چهارده فرشته و سه اختر دو ليلي و سه اشرف و دو اذر
سفيد وسبزه گندمي و زاغي بلوند وقهوه اي پر كلاغي...
هزار خانمند توي اين ليست باعده اي كه اسمشون يادم نيست
گذشته دوره اي كه ما يكي بود خدا و عشق ادما يكي بود
نامه مجنون به حضور ليلي مي رسه اينترنتي وايميلي
شيرين ميره ميشينه پيش فرهاد روي چمن توپارك بهجت اباد
زلفاي رودابه ديگه بلندنيست پله كه هس نيازي به كمند نيست
تو كوچه غوغامي كنند ودعوا چهار تا يوسف سر يك زليخا
نگاه عاشقانه بي فروغه اگه ميگن عاشقتم دروغه
كجاشد اون ظرافت و كرشمه نگاه دزدكي كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن كنار جوب اب گريه كردن
دلاي بي افاده يادش به خير دختركاي ساده يادش به خير
من از ركود عشق در خروشم اگر دروغ مي گم بزن تو گوشم
كشته ي دلبرند وارتباطش فقط براي برخي از نكاتش!!!
پرنده پر كلاغه پر صفا پر صداقت از وجود ادما پر
دلا!قسم بخور اگه كه مردي كه ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رك و راستيم عشق اگه اينه ما نخواستيم
خدایا چه کنم؟
اسم من چست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست ، امشب آماده شدم تا چه کنم یادم
نیست ، من که همسایه ی نزدیک شقایق بودم ، پا شدم آمدم اینجا چه کنم یادم
نیست ، من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ، و بنا شد که دلم را چه کنم یادم نیست ،
من نشانی دل دربدرم را باتو ، از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ، این نوشته غزل
کیست که من می خوانم ، اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست .
من از این پس به همه عشق جهان می خندم ، به هوس بازی این بی خبران می
خندم ، هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم ، خنده ی من از گریه غمگین تر است
، کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .
نفرین
خدا کنه که حسرت خورشید به قلبت بمونه
یه بی وفا مثه خودت ریشه هاتو بخشکونه
یکی باشه که هر نفس آتیش به جونت بزنه
بهت خیانت بکنه زخم زبونت بزنه
کاشکی اونم بدونه که خوبی بهت نیومده
این همه خوبی آخرش چی به سر من اومده
پشت سرت هر جا بری نفرین من به راهته
به اون چشه دربدرت به اون دل سیاهته
همین قدم که خواستمت از سرتم زیادیه
فکر نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه
خیال نکن به یادتم بدون که مردی تو دلم
خودت میدونی جای عشق نفرتا کاشتی تو دلم
حالا که میری یه نظر پشت سرت را هم ببین
ببین که تنها نمیشم تنها تو باختی نازنین



سلام.من حسینم پیش تجربی هستم.من قبلا یه وب داشتم که بنا به دلایلی حذفش کردم. امیدوارم از این وبم خوشتون بیاد.دوستدار شما حسین!!!