ایران وطن من . . این است

ایران زادگاه پیامبران است:

از کیومرث و زرتشت پاک گرفته تا مانی و مزدک

ایران زادگاه بزرگان است:

از کوروش بزرگ و شهربانو گرفته تا برزویه

ایران زادگاه دادگران است:

از داریوش بزرگ و اردشیر بابکان گرفته تا انو شیروان وکریمخان

ایران زادگاه وزیران پرهنر است:

از بزرگمهر و نظام ا لملک گرفته تا امیر کبیر

ایران زادگاه هنرمندان است:

از فرهاد کوهکن و احمد نیریزی گرفته تا کمال الملک

ایران زادگاه دانشمندان است:

از پورسینا و جابر بن حیان گرفته تا رازی و دکتر حسابی

ایران زادگاه اندیشمندان است:

از خوارزمی و بیرونی گرفته تا خیام و ملاصدرا

ایران زادگاه سرداران است :

از آریو برزن و سورنا گرفته تا کاوه آهنگروستارخان

ایران زادگاه اسطوره ها است:

از فردوسی بزرگ و سعدی گرفته تا حافظ و اخوان ثالث

ایران زادگاه شاعران است:

از مولوی و عطار گرفته تا سهروردی

ایران زادگاه ایرانیان است

خوشا بر من که من ایرانیم

از نژاد پاک آریایی

###################

ایران ملت ایران . . ایران اسلامی

ب: ايران ملت ایران

بیشتر جمعیت این کشور، کارمند و کارگر و راننده تاکسی و آژانس و

اسنپ و تپسی و پیک و کارشناس و بیسواد و کودکان کار و

زنان بی سرپرست و کارتن خواب و زباله گرد و دیپلمه و آهنگر ونجار

و فروشنده و خریدار و کشاورز، معلم و استاد دانشگاه و دانشجو هستند!!!

دلار در این کشور از 40000 الی 50000 تومان به‌فروش می‌رسد!!!!

همه آنها از بیرون تحریم و در داخل کشور فیلتر هستند!!!

همه آنها پول زیادی را برای برق و گاز و سوخت پرداخت می کنند!!!

همه آنها با بحران آب دست و پنجه نرم می‌کنند!!!

همیشه در صف مرغ و گوشت و پیاز و.... درگیر میباشند

بیشتر آنها خانه ندارند و مستاجرند!!!

بایستی کلی مالیات پرداخت کنند تنها در قبال آسفالت یک بزرگراه!!!

علی رغم میل شان باید به تمام کشورهای فقیر ناخواسته کمک کنند و

تازه از همان کشورها فحش هم می‌شنوند!!!!!!!

به دلیل اینکه چهره‌های آنها فیلتر است، تلویزیون ملی ندارند که چهره‌های ترک‌خورده آنها را به نمایش بگذارد!

گل در این کشور نیست و بلبلی هم در کار نیست!

آمریکا هم در این کشور همیشه در حال انجام غلط‌هایی است و

هیچ‌کس جرأت حرف زدن را ندارد

بیشترشان در حوادث رانندگی یا سیل یا زلزله کشته میشوند. برای

زنده ماندن فروش اعضای بدن در این کشور رواج دارد

رفاه این مردم، فقط خوردن نان شب است!

تفاوت زیادی بین مردم دو کشور «ایران اسلامی» و «ایران ملت ایران »

وجود دارد.

راستی شما در کدام ایران زندگی میکنی

........................................................

ایران ملت ایران . و . ایران اسلامی

دو کشور به نام «ایران» وجود دارد:

الف: کشور ایران اسلامی

ب: کشور ملت ایران وطن من

الف: ایران اسلامي؛

بیشتر جمعیت این کشور، یک عده‌ای هستند که برای آن‌ها حداکثر

دلار ۴۲۰۰ تومان است!!!

اقتصاد همیشه برای اینها رونق دارد!

آمریکا در این کشور هیچ غلطی نمی‌تواند بکند !!!

تحریم اثر ندارد و پول نفت بیش از آن چیزی که قول داده شده بود

سر سفره هایشان است!

مردمان این کشور خودروی ملی ندارند و تمامی خودروهای آنان

با قیمتهای میلیاردی و ساخت اروپا و آمریکا است!

قانون اساسی دارند و تنها مردم این کشور هستند که با کارت ملی

مخصوص از مزایای قانون اساسی استفاده می‌کنند!

همه آنها قصردارند و کاخ نشین هستند!

ژنهای مردم این کشور از نوع خوب و مرغوب بوده و

همگی گرین کارت آمریکایی و تابعیت اروپایی دارند و

هیچ تحریمی شامل حالشان نمیشود

بیکار هم باشند، باز از چند جا حقوق میگیرند!!!

بستنی ۳۵۰هزارتومانی با پودر زعفران و نارگیل تناول میکنند و

پرس کباب یک میلیون تومانی سفارش میدهند!!!

کلاً این کشور پر از گل و بلبل است و

به همین علت معروف به کشور گل و بلبل است!

هم آب دارند و هم هوا دارند و هم گاز...

هم زمین و آسمان دارند هم دریا و کوه

انرژی اتمی هم حق مسلم آنهاست! چون ۲۴ ساعته برق دارند و

مشکلی از بابت گرمی هوا هم ندارند!

انقدر منابع طبیعی غنی دارند که حتی صادر هم می‌کنند!!

رفاه این مردم، رفتن به کشور آمریکا ، اروپا و كانادا است و

تفریح آنها گرفتن ویزای شینگن!

علت رفاه و امکانات مطلق "ایران اسلامی" جمعیت کم و

معادن و ثروتهای زیاد هستش و این کشور

ازجمله کشورهای دنیاست که ویزا به هیچ غیر خودی نمیدهد

بزودی . . .

ب: ايران وطن من؛

##############

تفاوت ره از کجا تا بکجاست ؟؟!!!!

ناگهان و بی اراده تصمیم گرفتم

از انسانی با تمامی خصائل ممتاز انسانی بنویسم

بدین جهت یاد عزیزگرانقدری افتادم که در کامنت خصوصی گفته بود

چرا وبگاه شما بدون تصویر است !! فوری یکی از تصاویر زیبای

پُروفسوررا کار کردم!!

غافل که مجرم شده بودم !! خطا آمد و . . آنچه دانی و دانم !!

البته مانند زین العابدین عبدالکلام بسیارند

پروفسور زین العابدین عبدالکلام

در گذشته ای نه چندان دور

به مدت پنج سال رئیس جمهورکشور هند بود.

او در سال (27ژوییه 2015) در سن هشتاد سه سالگی درگذشت و

ملت هند را به عزا نشاند.

تلویزیون ملی هند دارایی و ثروت او را چنین اعلام کرد:

سه دست کت و شلوار

شش عدد پیراهن

یک عدد ساعت مچی

دو هزار و پانصد جلد کتاب

یک آپارتمان دولتی که مدت ها پیش

به جامعه دانشمندان هند تحویل داده شد.

موجودی بانکی حداقل

و آن چه همیشه همراه اش هست

دعای یک و نیم میلیارد جمعیت هندوستان است .

این هندوی گاو پرست کجا؟!

و روحانی های خدا پرست ما کجا؟!

.................................

آزادی یعنی . . .

گفتاری از جاوید نام

زنده یاد وطندوست ایرانی

شاعر بلند آوازه

سیمین بهبهانی

آزادی تنها این نیست

که بانوان هموطن خرمن گیسو در باد افشان ﮐﻨﻨﺪ

آزادی تنها این نیست

که تو با جفت خود در خیابان آزادانه قدم بزني

آزادی تنها این نیست

که تو نیمه شب مست در کنار زاينده رود غزل بخواني

آزادی تنها این نیست

که بانوان پوست تن را بی‌ هیچ حجابی به بوسه‌ آفتاب

کنار دریای خزر و خلیج پارس بسپارند

آزادی تنها این نیست

که پسركى لب دخترکی را از سر شوق ناگهان

در پیش چشم مردم ببوس

...../ اینها ابتدائی‌ترین حقوق انسانی‌ است /......

آزادی این است که نه تو

به نیمه عریان بودن ديگرى کار نداشته باشی‌ نه او بحجاب تو

آزادی این است که نه من

به میگساری تو کار داشته باشم‌ نه تو به نماز شب من

آزادی این است که نه تو

به بی‌ خدایی من کار داشته باشی‌ نه من به خدا داری تو

آزادی این است که نه تو

به زور در پی‌ نوشاندن شربت کوثر به من باشی

و نه من به زور در پی‌ بخشیدن لذت شراب به تو

آزادی این است که نه دین تو بر من حکم براند

نه من تو را بی‌ دین بخواهم

آزادی این است که نه تو مرا با بی‌ دینی من تکفیر کنی

و نه من تو را با دین تو تحقیر

حقیقت چز این نیست که تو گفتی

زنده یاد که تا همیشه بیادت هستیم

داستانی از خسرو فیضی . . 17

خواهش که بخوانید و

نظر ارزشمندتا را بنویسید

....................................................

ـــ ببینید آنچه ما در جامعه شاهدش هستیم باز تاب رفتار و گفتار و عمل کرد دولت مردانمان است . چهره های سرشناسی که بخوش نامی و خیر خواهی مشهور شده اند . اغلب شان همانی نیستند که نشان میدهند . مانند بابک. که زنانش را بخارج می فرستاد . یک هفته است به تمام دوستان و آشنایان می گوید با من بخارج از کشور سفر خواهیم کرد . ساعت پرواز 5 صبح است از دوستان می خواهد برای بدرقه زحمت نکشند . . خب همان شب مرا مسموم می کند . یا با یک متکا خفه می کند . با حوصله در زیر زمین گوری حفر می کند چالم می کند دو . سه روزی بیرون نمی رود روز چهارم از خارج بر می گردد و بدیهی است گردن بند را باید به زن دیگری بدهد

ـــ شما از کجا به فکر زیر زمین افتادید ؟؟

ـــ در همین اواخر که به همه ی کارهایش شک کرده بودم به زیر زمین رفتم . جایی متروکه با مساحتی حداکثر 9 متر مربع . یک بیل و یک کلنگ و مقداری لوازم بنایی دیدم و یک دست لباس کار بنایی . از بابک پرسیدم این ها چیست ؟ گفت خواستم زیر زمین را بسازم بنایی آوردم او با وسایل اش آمد . زیر زمین را دید . گفت میرود تا یکی دو کار گر بیاورد او حتی لباس کارش را هم اینجا گذاشت . رفت و تا کنون بر نگشته است . و من هوشیاریش را تحسین کردم . بیل و کلنگ تنها جرم را مشخص می کرد ولی تمام لوازم بنایی همراه لباس کار خود بنا . . بکسی اجازه شک و تردید در مورد حرف های بابک را نمی داد . مساحت زیر زمین کوچک است یک ساعت کار باور دارم به دو جنازه میرسد . آخر مگر می شود دختری بخارج برود و دو بار نامه های پرینت شده برای مادرش بفرستد و دیگر هیچ !!! این تنها اشتباه بابک بود .

ـــ هوشیاری شما را قبلاً تحسین کرده بودم . باور دارم این چنین است که می گویی . در زیر زمین گودالی خواهم کَند وسیع شاید به اجساد هم برسم . امشب بابک را می آورم و دفن می کنم . کف زیر زمین را به قطر نیم متر بتون می ریزم . بعد هم با ایزوگام و سپس باز هم سیمان و نهایت موزائیک خواهم کرد . از زیر زمین یک انباری کوچک خواهم ساخت . منزل باجناقم را تمیز می کنم . هیچ آثاری بر جای نمی گذارم . و البته می دانم شما هم همه ی طلا و جواهرات مغازه را در یک چمدان با خود میبری کجا نمی دانم و مغازه را قفل می کنی شاید بخارج بروی و در هر بار که بر می گردی مقداری که مجوز داده شده با خود بخارج میبری تا تمامی طلا و جواهرات را منتقل کنی و یک زندگی مستقل . . شاید نزد پدر و مادرتان برگشتید که این خیلی بهتر است . و اما . می ماند من و این خانه . . خانم شفیق آرزویم بود که در این کاخ زندگی کنم . خانه ام را می فروشم و بدین جا خواهم آمد بابک شفیقی دیگر نیست و شما هم خود را صاحبخانه نمیدانید که این به نفع شماست بنابراین این خانه بدون مدرکی تا ابد متعلق بمن است البته انتخاب با شماست . . هر جور که راحت هستید تصمیم بگیرید . .

تابابک را نزد زنان سابق اش بگذارم . . . پایان !

با سپاس از همراهی شما

########################

داستانی از خسرو فیضی . . 16

خواهش که بخوانید و

نظر ارزشمندتان را بنویسید

.......................................

صدف خونسردی وهوشیاری خودش را تحسین می کرد . چونان یک هنرپیشه

نقش اش را بخوبی بازی کرده بود . بنابود بابک او را در زیرزمین کنار آن

دوتا دفن کند . این را یقین داشت . از کاری که کرده بود نه تنها ترسی

نداشت و یا پشیمان نبود دلش می خواست به همه ی زنان بگوید

چه کرده است . درهمین افکاربود

که صدای دست زدن های پی در پی را شنید . گویی یک نفر از پله ها

بالا می آید و شادمانه دست میزند !! خدا . این روح بابک است ؟

از ترس تا مرز سکته رفته بود . کاش کارد آشپزخانه را نزد خود نگه می داشت . . حالا چگونه از خود دفاع کند ؟؟ درهمین افکار بود که آقای مجیدی در

چهار چوب در نمایان شد

ـــ آفرین . شما دختر شجاعی هستید . از همان اولین شب که نیروی انتظامی کلید خواست دانستم که این یک سناریو کاملیست اما باید صبر می کردم تا سناریست را بشناسم یادتان هست وقتی کلیدها را از من گرفتید بشما چه گفتم ؟؟ بشما گفتم . منتظرتان بودم . این درخواست شما را پیش بینی کرده بودم . بشما گفتم بمن

اعتماد کنید . من راه را برایتان هموار می کنم . اما شما عصبانی شدید

خب حق هم داشتید .و من نیز چیز زیادی نمیدانستم ولی امیدم شما بودید

هر چند می دانستم رهبری این صحنه ها با شخص بسیار هوشمندانه ایست

وقتی کلید ها را گرفتید دانستم آن رهبر شایسته شما هستید .

ـــ بفرمائید بنشینید آقای مجیدی . سخنان شما برای من مبهم است

از چه صحنه سازی ها می گویید ؟؟ من از چه چیزهایی آگاه هستم ؟؟

چرا در لفافه سخن می گویید ؟

ـــ خانم شفیق . جنازه شوهر شما هنوز آنجاست . و من یک شاهد عینی

ولی من و شما می توانیم با یک معامله برد برد . هر یک به آرزوهای

خود برسیم . شوهر شما یک قاتل بود

قاتلی که بر علیه او مدرکی نبود . بنابراین کار شما جنایت نیست

خدمتی است برای جامعه زیرا زنده بودن او شما و زنان بعدی را بخارج

می فرستاد و من هنوز این معما را حل نکرده ام . خب شما چه میدانید ؟؟

با سپاس از همراهی شما

قسمت پایانی بزودی

############################

داستانی از خسرو فیضی . . 15

خواهش که بخوانید و

نظر ارزشمندتان را بنویسید

..........................................

بابک همانطور که قول داده بود شب هنگام خیلی زود آمد . عطر برنج

و زعفران . ته چین مرغ . را نوید میداد غذایی که فوق العاده دوست داشت

صدف را در آغوش گرفت بوسید

ـــ میدانی صدف . . تو نه تنها بهترین همسر که بهترین کدبانوی دنیایی . . بخصوص دنیای من !! و من امشب هوس هر دوتایش را کرده بودم !!

ـــ خب تو هم مرد دوست داشتنی و بی ادبی هستی !!

و هر دو خندیده بودند . شب هنگام خواب . بابک از صدف قول گرفته بود در هر زمان و هر موقع اول او را بیدار کند . . و صدف با بوسه ای قول داده بود

دقایقی از ساعت 2 بامداد گذشته بود . که صدف بدون آن که تکان بخورد چشمانش را باز کرده بود .بابک در آرامش کامل خوابیده بود . از تخت پائین آمد وقتی بدر اتاق رسید همسرش را صدا کرد بابک بسختی بیدار شد و صدف با وحشتناک ترین لحنی که می توانست بگوید گفته بود

ـــ بابک من تلفن نکردم . . خودم قاتلین را دیدم . . خودم میروم . .

و سپس خیلی سریع به طبقه پائین رفت آنجا کمی مکث کرد گویی چیزی را می خواست . و سپس از منزل خارج شد دَر حیاط منزل آقای رضایی را باز کرد و داخل شد . . دَر را همچنان باز گذاشت . امیدوار بود بابک دنبال او بیاید . . و بابک نیز از پله ها پائین آمد برای آن که بطرف دَر خروجی منزل برود باید از جلوی آشپزخانه اوپن می گذشت . اگر یک نگاه به جایگاه کاردهای آشپزخانه می کرد متوجه میشد کارد بلند سلاخی مخصوص گوشت سرجایش نیست . کاردی فوق العاده تیز و بُرنده . او از منزل خارج شد و بداخل منزل همسایه رفت . ماهتاب تا حدودی روشنگر محیط بود داخل هال شد . کلید برق را زد . اما لامپی روشن نشد . . بداخل سالن رفت و کلید برق را زد . . گویی برق قطع شده بود . . کمی ترسید . سکوت حاکم بر فضای خانه کمی ترسناک بود . اتاقی را که صدف نشان می داد بلد بود بطرف اتاق رفت . در را باز کرد ماهتاب تا حدودی اتاق را روشن کرده بود .بابک پی در پی صدف را صدا میزد . یکی دو قدم داخل اتاق شد . . که ناگهان صدف در مقابلش ظاهر شد . با همان لباس خواب.سپید و بلندش . . اما . چهره اش از خشم کبود شده بود . با تمامی قدرت دسته ی کارد سلاخی را که در دست داشت می فشرد . هدف گلوی بابک بود . کارد تا دسته در گلوی بابک فرو رفت بطوری که نیمی از کارد از پشت گلویش بیرون آمد . دست صدف عقب رفت کارد را بیرون کشید و هدف دوم قلب بود . کارد بخوبی می درید . صدف این بار خودش عقب رفت . بابک چون گوهی از گوشت و استخوان در سکوت کامل بروی زمین افتاد . هنوز زنده بود که صدف در گوشش گفت . این دو ضربه انتقام زنانی است که کشته بودی . . این همه مال نگار و کارد پشت بابک را شکافته بود . هر چند دیگر بابک شاید این درد را احساس نکرده بود . صدف به آرامی و در کمال خونسردی از اتاق خارج شد . به طرف گوشه حیاط رفت . فیوز برق را که صبح از کار انداخته بود وصل کرد . از خانه خارج شد در را قفل کرد بداخل منزل خودش رفت . در آشپز خانه کارد را بدقت شست و در سر جایش گذاشت . به طبقه بالا رفت . روی تخت خواب نشست . گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت .

ـــ الو اینجا پاسگاه نیروی انتظامی است بفرمائید

و صدف سعی کرده بود صدایش لرزان و باز گو کنند ترس و هیجان و التهاب باشد

ـــ الو . . جناب سروان . . بخدا راست می گویم . . الو

ـــ خانم محترم خود را معرفی کنید

ـــ من . . من صدف شفیق هستم . . نه . . بابک باور کن راست می گویم . .بابک ولم کن . . جناب سروان . . قاتلین را دیدم . .

. لبخند تلخی بر لب های افسر نگهبان نشست . با خود زمزمه کرد بود . عجب زن جوان و زیبایی . بیچاره آقای شفیق . حیف است واقعاً حیف است . خدا کند در خارج شفا یابد . و گوشی را گذاشته بود . صدف لحظه ای مکث کرد . متوجه شد افسر نگهبان گوشی را گذاشته است . به شادی از ته دل خندیده بود . . خود را بروی تخت پرت کرد . در همین هنگام صدای دست زدن های پی در پی را شنید . گویی یک نفر از پله ها بالا می آید و دست میزند .

با سپاس از همراهی شما

ادامه بزودی

##################################

داستانی از خسرو فیضی . . 14

خواهش که بخوانید و

نظر ارزشمندتان را بنویسید

..............................................

سرگروهبان با ادای احترام از دفتر افسر نگهبان خارج می شود . . آقای شفیق از صدای صدف بیدار می شود و به طبقه پائین می آید .

ـــ صدف باز هم دچار بحران شدی . . تو را بخدا دیگر بس کن . . اول مرا بیدار کن الآن پلیس می آید و هیچ چیزی نیست . . جز شرمندگی ما . .

ـــ نه من کلید دارم . خودم سریع میروم و راه فرار قاتل را می بندم !! باور کن این دفعه راست می گویم

و بلافاصله از منزل خارج می شود در ورودی منزل روبرو را باز می کند و در همین هنگام ماشین پلیس هم میرسد . بدرون منزل می روند . چراغ ها را روشن می کنند و تمام منزل را جستجو و ناامیدانه از پیدا کردن اثری !! صدف برای گروهبان قسم می خورد که دیده است . چند نفر با کارد یک نفر را تکه تکه کردند !! و همراه گروهبان حیرت زده از منزل خارج می شوند . گروهبان که چهره ای خندان دارد . به آقای شفیق که تازه از منزل خارج شده گزارش تحقیق میدهد و اجازه مرخصی می خواهد . آقای شفیق ضمن تشکر از این که نیمه شبی مزاحم شده اند عذر خواهی می کند . سرگروهبان خندان راهی می شود . و صدف و همسرش بداخل منزل میروند

ـــ صدف تو که در زمان صرف شام حالت خیلی خوب بود . چرا اول مرا بیدار نکردی ؟؟ این چه کاری بود که کردی ؟؟

ـــ عزیزم من قاتل را دیدم . . چرا باور نمی کنی ؟؟

. و بابک حرف های پزشک صدف را بیاد آورد . . باید قبول کند که صدف راست می گوید . اما . برایش سخت بود .

ـــ خب پس شما که همه جای منزل را گشتید و کسی نبود . پس قاتل و مقتول کجا هستند ؟؟

صبح بعد از صرف صبحانه صدف از همسرش عذر خواهی کرد

ـــ مسله ای نیست عزیزم امیدوارم که دیگر تکرار نشود . اگر هم دچار این چنین حالتی شدی فقط مرا بیدار کن . همین تا چند روز دیگر با هم بخارج خواهیم رفت . و از حالا از تمامی دوستان خداحافظی می کنم . . زیرا تصور می کنم ساعت پرواز ما 5 یا 6 صبح باشد نمی خواهم در این ساعات مزاحم کسی شده باشیم . در ضمن من امروز چند جایی کار دارم و شاید مجبور باشی ناهارت را تنها بخوری . . اما قول میدهم شب زود بیایم . . و درهمین حال موهای همسرش را ناز می کرد و نهایت با بوسیدن صورتش خداحافظی کرد و رفت

صدف خندیده بود . گویی با خودش حرف میزند . .

پس پروازهای زنان فبلی هم ساعت 5 صبح بوده ؟

لبخند تلخ و خشم آلودی لب هایش

را کشید. . نه عزیزم دو سه روز دیگر . . خیلی دیر است . . خیلی دیر !!

با سپاس از همراهی شما

ادامه بزودی

############################

داستانی از خسرو فیضی . . 13

خواهش که بخوانید و

نظر ارزشمندتان را بنویسید

...........................................

ـــ خب اگر تو ناراحتی می گویم تا خیالت راحت شود . احساس می کنم دیگر دچار آن بحران روحی نشوم . . خودم هم می ترسم . . شاید یکبار دیگر هم . . اما . . نه . . نه . . نمی خواهم بیش از این تو را آزرده خاطر کنم . و البته بهبودی خودم را مدیون حمایت های بی دریغ تو میدانم . با وجود این امروز صبح کلید منزل آقای رضایی را از آقای مجیدی برای یکی دو روزی امانت گرفته ام اگر باز هم چیزی دیدم دیگر نیازی به آقای مجیدی نداشته باشیم . این باعث فرار قاتل می شود . خودم سریع در را باز خواهم کرد

ـــ عزیزم باور کن آنچه تو دیده ای یک توهم بوده است

ـــ دارم خودم را قانع می کنم . بیشتر به این که تو را باور دارم . بگذار خودم بدرستی واهی بودنش را احساس کنم . تو بهترین مرد دنیا هستی

وقتی بمنزل رسیدند بابک صدف را در آغوش گرفت نوازشش کرد

و با بوسه های تکراری به اتاق خوابش برد و با آرامش خوابیدن

دقایقی از ساعت 2 بامداد گذشته بود که صدف بی آن که تکان بخورد

چشمانش را باز کرد . همسرش در خواب عمیقی فرو رفته بود . از تخت پائین

آمد و آرام به طبقه پائین رفت . گوشی تلفن را بر داشت . شماره ای را گرفت .

ـــ الو بفرمائید اینجا پاسگاه نیروی انتظامی است

صدف سعی کرد با نفس نفس زدن های هیجان انگیزی که ترس

و وحشت را به شنونده القا کند حرف بزند

ـــ الو . . جناب سروان . . خواهش می کنم . . آآه . . نه . . همانجا . . قاتلین . .

ـــ خانم محترم شما کی هستید ؟؟

ـــ من . . من صدف هستم . . آن شب . . یادتان می آید . .

لبخند تلخی لب های افسر نگهبان را از هم گشود . . سری از روی تاسف تکان داد

ـــ چشم خانم شفیق همین الآن به آنجا خواهیم آمد

و گوشی را گذاشته بود . یکی از همکارانش را خواست

ـــ ببین سرکار سریع خودت را به جردن برسان . همانجایی که دیشب رفتیم

ـــ مگر باز حادثه ای اتفاق افتاده ؟

ـــ نه . حال همسر آقای شفیق زیاد خوب نیست کمی دچار توهم می شود ببین سرکار نمی خواهم بگویم روانی . . تو همین یک شب را هم برو تا وجودمان را در آنجا ثابت کنیم . . و بعد دیگر هرگز به هیچ عنوان به آنجا نخواهیم رفت

سپاس از همراهی شما

ادامه بزودی

#########################