سلام دوستان گل

ضمن عرض سلام خدمت همه شما که به وبلاگ ما سر میزنید
 
 
امروز بعد سال ها وارد این وبلاگ شدم و یاد گذشته ها افتادم
 
 
و از اینکه میبینم هنوز یه سدی میان با داستان های قدیمی من حالشون عوض میشه خوشحال میشم
 
 
اگه عمری باقی باشه مجدد استارت اینجارو میزنم و شروع به نوشتن متن میکنم 
 
 
خیلی دوستتون دارم و مارو دنبال کنید رفقا

داستان عاشقانه و غمگین عشق و اجل

داستان عاشقانه و غمگین عشق و اجل

قابل توجه دختر خانومای زیبای 15 ساله

بیا ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان واقعی یک دختر عاشق

داستان واقعی یک دختر عاشق 

اینجا مرجع داستان های عاشقانه میباشد

نظر فراموش نشه

بیا ادامه مطلب

 

 

 

ادامه نوشته

داستان ابجی زری

داستان ابجی زری

نظر فراموش نشه لطفا

بیا ادامه مطلب
 

 

ادامه نوشته

عشق گمشده

عشق گمشده...
داستان عاشقانه پر بازدید
زیباترین هارا از ما بخواهید
بزرگترین مرجع داستان های عاشقانه واقعی
بیا ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

 

 

ادامه نوشته

داستان عاشقانه و واقعی یک دختر وفادار به عشق+تصاویر

داستان عاشقانه لن و لاریسا

نظر فراموش نشه

 

 

 

ادامه نوشته

داستان ابجی پری و داداش فرهاد

داستان ابجی پری و داداش فرهاد

شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد

ادامه نوشته

داستان عاشقانه شاید جالب

داستان عاشقانه حتما بخونید

ضرر نخواهید کرد

 

 

 

ادامه نوشته

داستان عاشقانه

باز هم عشق و عشق و عشق

خدایا چقدر عشق هست توی این دنیا

کاش حداقل یکی از ان ها واقعی بود و برای من بود

نه نمیخوام زبانم را داغ میگذارم تا دیگر از عشق نگویم

و این است حال و روز من تنهای تنهای تنها

ادامه مطلب را بخوان و نظر بزار

ادامه نوشته

داستان جدید

این هم داستان جدید

راستش به دلیل داشتن کارهای فراوان شخصا نخوندمش

امیدوارم که شما بخونید و اگه مشکی داشت بهم بگید

با تشکر از همه شماها که سال هاست با ما همراه هستید

بیا ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستانی سرشار از عشق

هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.

اما صورت محسن خيس عرق.

عرق ترس،عرق شرم.

در ماشين رو باز کرد و پياده شد.

پير مرد افتاده بود روي آسفالت کف جاده.

محسن هنوز باورش نشده بود که

با صدوده کيلومتر سرعت زده به يه پير مرد...

 

بقیه داستان در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه و شاید هم غمگین

دوستان به دلیل ندادن نظر و نگفتن حس خود نسبت به هر پست نویسندگان این

کلبه هیچ حسی برای ادامه کار ندارند لطفا نظر بزارید

ادامه مطلب

خودکشی جوان 17 ساله

خودکشی یه داداش گل 17 ساله

داستانی کاملا سوزناک و همراه با اشک

لطفا حتما بعد از خوندن احساستون رو بگید

سایت های معتبر اجازه کپی کردن فقط این داستان را دارند

توجه کنید و نظر بدید با تشکر از حضورتون در داستان های عاشقانه واقعی

ادامه مطلب



ادامه نوشته

داستان عاشقانه دختر 16 ساله

داستان عاشقانه دختر 16 ساله

حتما بخونیدش

داستان در ادامه مطلب قرار دارد

از اینکه دیر اپ شدیم شرمنده مشکلات در کد نویسی وب به وجود امده بود

دوستون دارم

ادامه مطلب



ادامه نوشته

داستان واقعی گریه دار

اولش زیر بار نرفتم

یه چند مدتی چت کردیم بعدش  مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم


 جواب یکیو دادم


 هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر


تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام


چرا نمیخوای بفهمی؟/


گفتم خب که چی؟


گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی..


گفتم فعلا زوده برای این حرفا


گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم


در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟


ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم


کم کم سعی کردم بهش دل ببندم


هر روز بیشتر دلبسته میشدم


کم کم ازش خوشم میومد...


 دیگه نمیتونستم زیاد بهش بزنگم


فقط گه گه گاهی از گوشی مامانم ابجیم


یا تلفن خونه بهش زنگ میزدم


بعد چند ماه گوشیمو بهم پس دادن


اما من هنوز با اون در ارتباط بودم


اون رفت داشنگاه اصفهان


ما برای تمام زندگیمون اینده حال همه چی برنامه ریختیم


همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون


هرکی باهاش حرف میزد


بقیه در ادامه  مطلب

ادامه نوشته

داستان عشق و غم و گریه

داستان عشق و غم و گریه


نظر فراموش نشه هاااااا


بیا ادامه مطلب



ادامه نوشته

داستان زیبای دختر هوس باز

داستان دختر هوس باز


نظر فراموش نشه


بیا ادامه مطلب


ادامه نوشته

داستان ابجی عاطفه

داستان ابجی عاطفه
سلام این داستانو مینویسم شاید جالب نباشه ولی دوس داشتم بقیه هم بدونن
مهدی پسر فامیل بود از بچگی ازش خوشم میومد وقتی میدیدمش تنم میلرزید حس خوبی داشتم

یه روز با بابام رفتیم بیرون داشت درمورد مهدی حرف میزد با مامانم گفت که مهدی گفته میخاد

زن بگیره من سال اول دبیرستان بودم خیلی حالم بد بود داشتم میمردم رو خودم نیاوردم وقتی

دیدمش باروی خوش بهش تبریک گفتم اونم گفت ...

ادامه نوشته

حتما نظر بدید

داستان دوسته ابجی ثنا

سلام.من ثنا هستم.این داستانی كه براتون می نویسم داستان عشق یكی از دوستامه.امیدوارم لذت ببرید:
مهرانه یكی از دوستای صمیمی منه.خیلی دختر مهربون و پاكیه.همیشه شاده و احساساتی.هر حرفی كه تو دلش هست رو به من میگه.خلاصه با هم خیلی صمیمی هستیم.یه روز سر كلاس معلم ما به من ، مهرانه ،نیما و افشین(دو نفر از هم مدرسه ای هامون)گفت كه در مورد یك مقاله با هم تحقیق كنیم.خلاصه كل كلاس روبه چهار گروه تقصیم كرد و موضوع تحقیق در مورد مقاله رو آزاد گذاشت.من و مهرانه هر روز در ارتباط بودیم و ...

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه نوشته

داستان ابجی سماء

مهر89 رفتم دانشگاه اونموقع هنوز18 سالم نشده بود از بچه های كلاس متنفربودم ولی بعداز یه مدتی فهمیدم بچه های خوبی هستن چون تو كلاس كم سن ترین فردبودم و زیاد زرنگ بودم وگاهی اوقات شیطونی هایی هم میكردم منو مخ كلاس یا فلفل كلاس صدا میزدن زیادزیادخوشگل نیستم از اون دخترایی نیستم كه جلف بگردم یه دختر خلاصه ساده ی ساده هستم كه حتی بدون یه ذره رژدانشگاه میرفتم زیادبهم پیشنهاددوستی میشد ولی قبول نمیكردم اخه تو عمرم باكسی دوست نشده بودم.

راستی بزار بگم كه اگه داستانم یه ذره طولانی شد منو ببخشید مدتها بود دلم میخواستم اتیش درونم رو به كسی بگم جاداره كه از اقا فرزاد هم تشكر كنم كه به ما جوونا اجازه داده درددلامون رو بگیم مرسی .....

ادامه داستان در ادامه مطلب...




ادامه نوشته

داستان عشق و ....

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ازدواج کردم…

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما...


      بیا ادامه مطلب  





      

ادامه نوشته

داستان عشق یک طرفه و نامردی

زندگینامه یه دوست


نظر فراموش نشه



بیا ادامه مطلب

ادامه نوشته

هیچ وقت اعتراف نکن فصل اخر چهارم

هیچ وقت اعتراف نکن فصل اخر چهارم


نظر فراموش نشه


بیا ادامه مطلب


ادامه نوشته