نظر

سلام

 

با عرض خسته نباشید خدمت همه دوستان خوبم

 

دوست دارم همه کسانی که به این وب سر میزنن

 

حتما به وب

 

http:/www.biya2tark.mihanblog.com/


 

سر بزنید و اگه کسی رو میشناسید که احساس

 

میکنین به این وب نیاز داره حتما این وب رو بهش

 

معرفی کنید

 

باشد که به خاطر این کار خیر خدا هم از گناهانمون

 

بگذره

 

با تشکر

 

admin:   vaheed

god


صبحدم گشتم چنان از باده انوار مست




صبحدم گشتم چنان از باده انوار مست

كافتاب آسا فتادم بر در و ديوار، مست.

جبرئيل آمد، براق آورد، گفتا: «برنشين!

جام بر دستند بهرت منتظر، بسيار، مست.»

برنشستم، برد بر چرخم براق برق سير؛

ديدم آنجا قطب را با كوكب سيار، مست.

در گشادند آسمان را و به پيشم آمدند

«ابشرو» گويان ملايك، جمله از ديدار، مست.

از سپهر چارمين روح‌الله آمد پيش من،

ساغر خورشيد بر كف، از مي انوار، مست.

گفتم: «اي چون تو هزاران در خمار جام عشق،

كي شود مخمور جز در خانه خمار، مست؟»

دست او بگرفتم و با خود به بالا بردمش؛

برگذشتيم از سواد عرصه اغيار، مست.

بحر ظلمت ماند از پس، بحر نور آمد به پيش؛

عقل گفتا: «بگذر از اين تا رسي در يار، مست.»

برلب درياي اعظم كشتيي ديدم، در او

احمد مرسل به حال و حيدر كرار، مست.

دست من بگرفت حيدر اندر آن كشتي نشاند؛

بگذرانيدم از آن درياي گوهربار، مست؛

از مقام «قاب قوسين»‌ام به «او ادني» كشيد؛

گفتم آنجا راز را با ساقي ابرار، مست.

باده از دست خدا نوشيدم و بوسيدمش،

آستين افشان گرفتم دامن دلدار، مست.

گفتم: «اكنون باز مي‌داري در اين محفل مرا؟

يا مرا گويي برو در عرصه بازار، مست؟»

گفت: «ني، ني، ساربان ما تويي، اي شمس دين،

رو مهار اشتران گير و بكش قطار، مست.»



یک شبی مجنون نمازش را شکست


 



http://images2.persianblog.ir/359160_5CZgMcMq.jpg

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان وپیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید



http://www.shiaupload.ir/images/82688092081414307894.jpg


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما


http://axgig.com/images/63358910785243531008.jpg



ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

                                       ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

                                       جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

                                       آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

                                       پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

                                       وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

صد بار اگر توبه شکستی باز آی


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/70555511115237566099.jpg

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا

یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما

آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران

بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی

دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده

آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله

چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را

بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس

ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما

نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا


عاشورا


http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-11/26/15011-57269.jpg




خواب دیدم خواب این که مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی خواند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو اسم تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خود کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانی اش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یاحسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دلش قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذز رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز عاشورا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد ، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

آنکه بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است


آشتی با خدا



http://asrejahad.ir/wp-content/uploads/2012/09/12312-copy.jpg

چوپان پارسايى را گفتند: گرگ ها در ميان گوسفندان تو اند

 و آسيب نمى رسانند.. از كى گرگها با گوسفندان آشتى كرده اند؟

 گفت : از آنگاه كه چوپان با خداى خويش آشتى كرده است.

سجده






شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد
خود را برای سجده آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز
او سجده را برآدم و این بر خدا نکرد

خدمت به والدین




آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن
از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.


یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.

آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول
بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!
ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

غزلی از مولانا:





    
بیایید بیایید به میدان خرابات
مترسید مترسید ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است
بگویید بگویید به رندان خرابات
همه مست در آیید در این قصر در آیید
که سلطان سلاطین شده مهمان خرابات
همه مست و خرابید همه دیده پر آبید
چو خورشید بتابید بر ایوان خرابات
همه دیده و جانند همه لطف و امانند
همه سرو روانند به بستان خرابات
در آیید در آیید ، مترسید مترسید
گنهکار ببخشید به سلطان خرابات
چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد
گنهکار رها کرد سلیمان خرابات
زهی امر رهایی زهی بزم خدایی
زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات
زهی مفخر تبریز زهی شمس شکر ریز

که بر راند فرس را سوی ایوان خرابات       



بشنو از نى چون حكايت مى‏كند




بشنو از نى چون حكايت مى‏كند

از جدايى‏ها شكايت مى‏كند

كز نيستان تا مرا ببريده‏اند

در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق‏

هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش‏

من به هر جمعيتى نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏

هر كسى از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من‏

سر من از ناله‏ى من دور نيست

ليك چشم و گوش را آن نور نيست‏

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست

ليك كس را ديد جان دستور نيست‏

آتش است اين بانگ ناى و نيست باد

هر كه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است كاندر نى فتاد

جوشش عشق است كاندر مى‏فتاد

نى حريف هر كه از يارى بريد

پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد

همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد

همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد

نى حديث راه پر خون مى‏كند

قصه‏هاى عشق مجنون مى‏كند

محرم اين هوش جز بى‏هوش نيست

مر زبان را مشترى جز گوش نيست‏

در غم ما روزها بى‏گاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باك نيست

تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست‏

هر كه جز ماهى ز آبش سير شد

هر كه بى‏روزى است روزش دير شد

درنيابد حال پخته هيچ خام

پس سخن كوتاه بايد و السلام‏

بند بگسل، باش آزاد اى پسر

چند باشى بند سيم و بند زر

گر بريزى بحر را در كوزه‏اى

چند گنجد قسمت يك روزه‏اى‏

كوزه‏ى چشم حريصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر كه را جامه ز عشقى چاك شد

او ز حرص و عيب كلى پاك شد

شاد باش اى عشق خوش سوداى ما

اى طبيب جمله علتهاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما

اى تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد

كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسى صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمى

همچو نى من گفتنيها گفتمى‏

هر كه او از هم زبانى شد جدا

بى‏زبان شد گر چه دارد صد نوا

چون كه گل رفت و گلستان در گذشت

نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت‏

جمله معشوق است و عاشق پرده‏اى

زنده معشوق است و عاشق مرده‏اى‏

چون نباشد عشق را پرواى او

او چو مرغى ماند بى‏پر، واى او

من چگونه هوش دارم پيش و پس

چون نباشد نور يارم پيش و پس‏

عشق خواهد كاين سخن بيرون بود

آينه غماز نبود چون بود

آينه‏ت دانى چرا غماز نيست

ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست‏

بشنويد اى دوستان اين داستان

خود حقيقت نقد حال ماست آن

شعری از سعدی




خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان


بنه گر همتی داری، سری در پای درویشان


گرت آیینه‌ای باید، که نور حق در او بینی


نبینی در همه عالم، مگر سیمای درویشان


قبا بر قد سلطانان، چنان زیبا نمی‌آید


که این خلقان گردآلوده را، بالای درویشان


به مأوی سر فرود آرند، درویشان معاذلله


وگر خود جنت‌المأوی بود مأوای درویشان


وگر خواهند درویشان، ملک را صنع آن باشد


که ملک پادشاهان را کند یغمای درویشان


گر از یک نیمه زور آرد، سپاه مشرق و مغرب


ز دیگر نیمه بس باشد، تن تنهای درویشان


کسی آزار درویشان تواند جست، لا و الله


که گر خود زهر پیش آرد، بود حلوای درویشان


تو زر داری و زن داری و سیم و سود و سرمای


کجا با این همه شغلت، بود پروای درویشان


که حق بینند و حق گویند و حق جویند و حق باشد


هر آن معنی که آید در دل دانای درویشان


دو عالم چیست تا در چشم اینان قیمتی دارد


دویی هرگز نباشد در دل یکتای درویشان


سرای و سیم و زر در باز و عقل و جان و دل سعدی


حریف اینست اگر داری سر سودای درویشان


مردان خدا

 مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
   
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
   
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
   
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
   
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
   
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند

مرغان نظر باز سبك سیر «فروغی»
از دامگه خاك بر افلاك پریدند

عید قربان




http://www.econews.ir/fa/Files/NewsImages/2009/Eide-Ghorban_Fixd.jpg


بندگی کن تا که سلطانت کنند …     

تن رها کن تا همه جانت کنند

خوی حیوانی سزاوار تو نیست                

ترک این خو کن که انسانت کنند

چون نداری درد، درمان هم مخواه               

 درد پیدا کن که درمانت کنند

بنده ی شیطانی و داری امید …                      

 که ستایش همچو یزدانت کنند؟!

سوی حق نارفته چون داری طمع؟ …

 همسر موسی بن عمرانت کنن

شکر و تسلیم سليمانیت کو؟ …   

 ای که می خواهی سلیمانت کنند

از چَهِ شهوت، قدم بیرون گذار …

تا عزیز مصر و کنعانت کنند

بگذر از فرزند و مال و جان خویش …  

 تا خلیل الله دورانت کنند

سر بنه در کف برو در کوی دوست …  

 تا چو اسماعیل قربانت کنند

در ضلالت مانده ای چون سامری …  

آرزو داری که لقمانت کنند

چشم لاهوتی اگر داری بیا …

تا به بزم قرب مهمانت کنند

چون علی در عالم مردانگی …

فرد شو تا شاه مردانت کنند

همچو سلمان در مسلمانی بکوش …

ای مسلمان تا که سلمانت کنند

تا توانی در گلستان جهان …

خار شو تا گل به دامانت کنند

همچو خاک افتادگی کن پیش از آن …

 که به زیر خاک پنهانت کنند

خوانده ای گر تو یحب الصابرین …

صبر کن تا از محبانت کنند

با یتیمان مهربانی پیشه کن …

تا پس از تو با یتیمانت کنند

همچو ذاکر ذکر حق کن روز و شب …

 تا مگر از اهل ایمانت کنند


گفتگو با خدا

                                                                                                            
Interview with god

گفتگو با خدا


I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.


So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟


If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید.


God smiled

خدا لبخند زد


My time is eternity

وقت من ابدی است.


What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟


What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


Go answered ....

خدا پاسخ داد ...


That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.


They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.


That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.


And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.


By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.


They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود.


Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.


That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.


And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.


And then I asked ...

بعد پرسیدم ...


As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟


God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.


To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.


What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد.


learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.


To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.


But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد


To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.


And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.


To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.


To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.


But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.


To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.


To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.


They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.


And to learn that I am here.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

داستان زیبا


ارزو


ارزویت را براورده میکند

آن خدایی که اسمانی را برای خنداندن گلی

 میگریاند


خدای تو ویوسف یکیست


یوسف می دانست تمام درها بسته هستند

اما بخاطر خدا

بسوی درهای بسته دوید و

تمام درها برایش باز شد...

اگر تمام درهای دنیا هم برویت بسته بود

بدو

چون خدای تو ویوسف یکیست