نیمه ی  شهریور

حواست باشد

شهریور که به نیمه برسد

بهانه ها رنگ‌ پاییز‌ می‌گیرند...

هوای آمدن ها

عطر دوست داشتن‌ ها...

شمعدانی ها بی بهانه می‌رویَند

پیچک ها در علاقه ی باران و آسمان می‌رقصند...

و نسیمی از سر خیال

گلبرگ‌های خسته را

خواهد بوسید...

شهریور که به نیمه برسد

پاییز در یک قدمی ست

و دل سرشار می‌شود

از انارهایی نورس

که بی بهانه

تَرَک برمی دارند

از عبور شهریوری بی تاب...

بعدازظهرهای جمعه

من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را بیاد دارم که در غروب آنها در خیابان از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم ، نه غریب اما این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت

می گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی گردد اما نمی دانم چرا این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

روز تولد

میگن امروز تولدمه ....

ولی من هیچوقت دلم نمیخواد خودمو به عدد و رقم محدود کنم .... به نظرم یه آدم ، تو طول عمرش بارها و بارها متولد میشه ..... مثلا هر بار که از ته دلش، احساس خوشحالی میکنه، یا هر بار که بعد از یه زمین خوردن اساسی بلند میشه و ادامه میده .... اولین باری که عشق رو لمس میکنه، یا اولین باری که احساسِ نابِ دوس داشتن پاشو به زندگیش میزاره ، هر بار که از یه مسیرِ اشتباه برمیگرده، یا هر زمانی که خاطرات تلخشو دفن میکنه، انگار دوباره متولد شده .... لحظه ای که با محبتش باعث شادیِ دلی میشه، یا جلوی شکسته شدن قلبی و ریخته شدن اشکی رو میگیره، یا هر وقت که کسی رو با تمام وجودش میبخشه، هر روزی که سعی میکنه خب باشه و هر شبی که با احساس رضایت از خودش میخوابه، انگار یه تولد دوباره ست ..... و هر بار که تو زندگیم هر کدوم از این حس ها رو تجربه کردم، به خودم گفتم :

"تولدم مبارک

خط نشان

يكى از همين جمعه ها

خودم را بر مى دارم

ميانِ پياده روهاىِ هميشه مرده ى اين شهر

كه هيچ لبخندِ آشنايى، نمى يابى در آن ...

يا بهتر بگويم: لبخندى نمى يابى!

در مركزى ترين نقطه اش مى نشينم

پايم را در يك كفش مى كنم؛

كه يا همين حالا

آشناترين لبخندِ دنيا را ، تحويلِ من ميدهى؛

يامن، همه ى روزهاى باقيمانده را

همين جا مى نشينم !

خط و نشان نمى كشم، اما

باوركن! من ديگر ، نگاه غريبه ها را

تاب و توانم نيست!

تنهاترین

و اگر فکر میکنی عاشق

عشقش را که داشته باشد

دنیایی را دارد

اشتباه کرده ای

آدم عاشق تنهاترین است

چه در کنار یار

چه در خیال یار!

هوای خرداد

نفسم می گیرد

و انگار تا ابد

هوای خرداد

سنگین باقی خواهد ماند

آه…که از آدم بودن خسته ام

و شاید اگر پیله ی تنهایی ام

از جنس ابریشم بود

تاکنون پروانه ای

با بالهایی پُر از نوشته

از شعرهای فروغ،

از این مردم و شهر

دور میشدم…

عشق گذشته ام،

ببخش که هنوز زنده ام

و تو فکر میکنی

باید خیلی قبلتر از نا امید کردنت میمُردم…

بهار در راه است

اسفند، اردیبهشتی‌ترین حالتِ زمستان است...

از همان ماه های خوب خدا که جان می‌دهند برای دل را به خیابان زدن‌های بی‌هوا و قدم زدن‌های طولانی...

انگار تمام آدم‌ها، تن‌پوشی از مهربانی به تن کرده اند و لب‌های تمام عابران شهر، در صمیمانه ترین حالت لبخند است...

اسفند، به گرگ و میش صبح می‌ماند،

به خورشیدی در آستانه‌ی طلوع،

و به رنگ‌های بنفش و سرد و بی روحی، در آستانه‌ی سبز شدن...

اسفند یعنی زمستان رفتنی‌ست ،

یعنی بهار، در راه است...

خدایا

نفس میکشم تا به جای مرده ها خاکم نکنند........

آری اینگونه است حال و روز زندگیم

..........خدایا.........

ساده از خطاهایم بگذر

همانطور که ساده از آرزوهایم گذشتی.....

روزهای بی تقصیر

منتظرم که جمعه بیاید و

همه ی ي تقصیر ها را

بندازم گردن آن بیچاره !

اصلا

خودم هم میدانم

روزها هیچ تقصیری ندارند …

عشق که نباشد

هر روز

پر از دلتنگی ام …

چه فرقی میکند

سه شنبه باشد یا جمعه

طولانی ترین شب سال

یلدا منم که چمدانم را جمع کرده ام که بروم

اما نه جایی جز اینجا و نه کسی را به جز تو

و نه دلی برای رفتن دارم

می مانم، می مانم، می مانم

تا صبحی که دیرتر از تمام صبح های دیگر میرسد

من طولانی ترین شب سالم

دم رفتنم اما دلم نمی آید دل بکنم و بروم

من دیر تمام میشوم مثل یلدا

اما من هم تمام میشوم بالاخره!