قسم نامه

دل به دلت ندادم

دست در دست ت نگذاشتم

پا به پایت نیامدم

که دادم - که گذاشتم - که آمدم

پــس

تو را به خـــــدا

دیگر

ســر به ســرم مگذار

باش

بگذار باشــم...

زاد روز

نفسم

تولدت مبارک

به جای شمع های تولدت

فوت کن تمام شعله هایی که در قلبم از دوری تو شعله ورند..

 

 

 

 

22

زن نوشت : دل تنگم بیا

مرد نوشت : وقت کار است ، چه جای دلتنگی ست؟.

زن: عمر را اعتباری نیست....ما مانده ایم و یک قلم شکسته ، برای که بنویسیم؟

مرد: بگذار چند ماه تابستان هم بگذرد ، پاییز که رسید و فصل گریه،

شانه های من است و دلتنگی های تو....

پاییز رسید...

زن نبود !

                شانه های مرد بود و دلتنگی هایش ...

 



21

 

چیه ؟

می ترسی؟

سایه ت دنبالته

یا

می ترسی زمین بخوری 

 با سر زمین بخوری و کسی نباشه بلندت کنه

مگه تا اینجاش که رسیدی کسی بوده

غیر از اینکه خودش بوده و خودش

خودش هواخواهت بوده و هوادارت

پس دیگه این ترست از چیه

آها نکنه خسته ای

آره خسته ای

خسته از روز

خسته از شب

خسته از این همه تکرار

به قول دوست  : (( روز نو روزی نو - کفش نو گیوه ی نو ))

این همه سوالت واسه چیه؟

این همه کنجکاوی - این همه سرت میکشی تو کارش

میدونم کفر نمیگی - سوال داری

یه عالمه محال داری

چیه حالا؟ دلت میخواد برگردی به کودکی

دیگه چی؟

آخه کیو دیدی

کیو دیدی که برگرده به کودکیش

برگردی که چی بشه

که اوناییکه یادت رفته برداری با خودت بیاری

نمیشه

نمیشه

نمیشه

مگه یادت نیست حسین رو

اونم میخواست و نشد

برگشتن ممکن نیست

نیست

دلت هم که تنگه

دیگه واسه چی

واسه کی

خب

شایدم دلتنگ نیستی

و

دل گرفته ای

آره دلت گرفته

از روزگار دلت گرفته

از بود ونبوداش

از حکم و اجباراش

از بیرحمی اش

هی

بی خیال روزگار ..........

چه میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نهایتش میگن ت صبر و تحمل 

 

20

عزیزتر از جانم

تن هایی یعنی:

ذهنم پر از تو

و خالی از دیگران...

اما کنارم خالی از تو

و پر از دیگران...

 

 

25/01/1391

محبوبم

تولدت مبارک

 

و باز من نیستم کنارت

سرفصل همه ی نامه نوشت ها

 

دنیا رو

              حریفم

 

 

 

ادامه نوشته

19

احساس میکنم که خدا قول داده است...

 

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 

ادامه نوشته

18

دلم پره

سرم سنگینه

باید بگم

بنویسمت

ولی

نای

گفتنم نیست

توان

نوشتنم نیست

شانه ها تو میخوام

نفسات

17

وقتایی هست که از خواب که بیدار می شی هزار هزار بار افسوس میخوری از بیدار شدن

طوریکه دلت میخواد تا آخر عمرت توی همون خواب می موندی

وقتایی هم هست که از خواب که بیدار میشی

هزار هزار بار خدا رو شکر میکنی که خواب بودی و حالا بیدار شدی

و میگی که کاش زودتر بیدارت میکردن تا کمتر میدیدی.

چی هست این خواب!

شاید عجیب ترین پدیده ی زندگی بشر

نمی دونم

نیمه شب دیشب که از خواب پریدم

هزار هزار مرتبه خدا رو شکر کردم

 که خواب بود هرچی که بود و

بعدش حتی میترسیدم چشم روی هم بزارم

ادامه نوشته

16

 

مثل اینکه قرار بر اینه که این روزا نشه ببینمت

پس بزار بنویسمت

امید عزیزم

حافظ مهربان

مهدی عزیزتر از جانم

سلام

جدا از دلگیریم و شکایت

 ته دلم خوشحالم که این روزا هر بار به دلیلی دیدارمون میسر نشده

خوشحالی م نه که از ندیدنت باشه

نه

زبانم لال

که ندیدنت برام مثل نفس نکشیدنه

خوشحالیم از این بابته که این نشدن ها

خودش دلیلی شده

تا کسی این اجازه رو پیدا نکنه

 که  یه طرفه قضاوت کنه و

 با تو بودن رو برام زیر سول ببره و

 از درستی و غلطی کارم بگه

محبتی رو که از تو به دل دارم

هر چارچوب و دیواری رو برام بی معنی و بی ارزش میکنه

در برابر تو

نه

در کنار تو

همراه تو

فقط خودم هستم

می خوام فقط خودم باشم

خودی که هیچ چیز و هیچ کس نیست

که مجبور باشم مراعات کنم و ملاحظه کاری

همراه تو بودن

محبت تو رو داشتن تنها اتفاق درست این روزاس

چرا که احساسی رو که برام زنده کردی

 و بوجود آوردی جز راستی و درستی نیست

یادت هست مدتها پیش از ترسم گفتمت

آره

می ترسم

از خیلی چیزا می ترسم

ولی یه ترس

یه ترس از همه بیشتر و بزرگتر

که نه

یه کابوس

برام درست شده

ترس از نبودنت و نداشتنت

هرچند هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه تو رو ازم بگیره

نه حتی خودت

ابتدای آشناییمون یادت هست

مثل کسی بودم که برای اولین بار درون آبی افتاده باشه

و بدون داشتن تجربه ای از لذت با آب بودن

وحتی بدون درک عمق اون آب

فقط دست و پا میزدم برای خلاص شدن و رهایی

گفتمت اون زمان

که می ترسیدم

از وابستگی

گریزان بودم از وابسته شدن بهت

آره

می ترسیدم و گریزان بودم که نکنه یهو وابسته ت بشم

در حالیکه غافل بودم که داشتی آروم آروم دلبسته م میکردی

دیروز یه پیام از یکی از دوستام واسم رسید

نوشته بود  "  مفهوم دلتنگی تنها زمانی فهمیده میشه که طعم وابستگی رو چشیده باشی "

ومنی که دلتنگت بودم پیام رو اینطور واست فرستادم که

" مفهوم دلتنگی رو زمانی دریافتم که طعم دلبستگی رو چشیدم "

و اینچنین شده که هر لحظه ی زندگیم

و هر نفسی که فرو می برم

دلتنگت هستم و هستم

 

گفتیم دلت میخواد اشکام رو در بیاری

از اون روز تا حالا نشده که بگمت دلم میخواد نفسم رو بند بیاری

 

15

تولدت مبارک

این دومین سالگرد تولدته

که کنارت نیستم

میخوام که آخریش باشه

14

سلام

هرچند الان نیمه روزه ولی احساسم همون احساس دیشب و شبهای قبل ترشه

نمی دانم دلم از چی پره

یا که

چی میخواد

بگو

هرچقدر دلت میخواد بهم بگو

خدا لعنتم کنه...

 

13

تو که برام آرام میخوای

نگاهی که بهم آرام میده

چرا دریغش میکنی

چیه دلیلش

که گفتی می گی و نگفتی تا حالا

12 (اقرار نامه)

سلام

نفسه که بدون اون حتی یه لحظه نیستیم

گفته بودمت چطور نفس برام شد نفس؟

توی سختی روزگار اون سالها

حتی یه لحظه هم بدون نفس آرام و قرار نداشتم

بدجور وابسته ش شده بودم

و اونم بدجور وابسته م شده بود

شبا باید کنارش میخوابیدم

دستش توی دستم بود و صدای نفسش توی گوشم

که اگه آروم بود و

صدای نفسش یکنواخت

آرومم میکرد و برام خواب میاورد

(حتی اگه گوشه تخت بیمارستان بودم)

اگرچه پنج شش ماهی میشه خودمو ازش دور کردم

و همینم واسه خودم شده عذاب و احساس گناه

اول بخاطر خودش

و بعدم بخاطر خودم

که اگه یه وقتی نبودم کنارش......

حالا هم نفسم شده دو تا

هیچ لحظه ای

نه هیچ نفسی بدون تو ازم در نمیاد

تویی که هستی و نیستی

دو تا نفسی که مثل هم می مونن

گفتمت دو سه باری و پرسیدی چرا

شمایین که میگردین و پیدا میکنین

ببینین من چی رو دوست دارم

و چی میخوام

همونو بخواین برام

شمایین که میخواین

باشم

باشم و

بی غصه

باشم و

خنده به لب

باشم و

محکم

محکم و محکمتر

.....

ولی خب نمیدونین که

نفهمیدین تا حالا

نخواستین تاحالا

ندادین تا حالا

اونیکه که میخوام

اونیکه محکمم میکنه

اونیکه خوشحالم میکنه

اونیکه دل شادم میکنه

چی بوده اون

سلامتی بوده

سلامتی بوده و بی درد بودن شماها

بی غصه بودن شماها

دیدن نگاه بی غم و غصه تون

.....

مرد را اگر دردی باشد خوش است

یادته

این جمله ایه که بارها برام گفتی

نمیخوام

درد نمی خوام

دردی که همیشه درده

درد رو برای عزیزام نمیخوام

دردشون رو به جونم میخوام

دست

اونم از دستت

که مثل دستش

این چند وقته شده سنگینی رو قلبم

و هیچ کاری نمی تونم براتون بکنم

وقتی دستت رو اونجوری باندپیچی شده

اونجور سنگین

بالا نگه میداری

چه میدونی

جه میگذره بهم

نفسم نمی دونه

خودش میگه میدونه

ولی نه

اگه میدونست

اگه میخواست خواسته م رو

اگه میخواست کم کنه ازغصه قلبم

از سنگینی ش

نمیکرد

نمیکرد کاری که

ورم اون دست بیشتر بشه

و دردش

و بیشتر کنه دردم رو

و امان از اون روزی که گفتی

دکتر گفته تاندون دستت آسیب دیده

کدوم دستت

دستی که برام شده یه دنیا

پریشب که  اون موقع شب برام پیام دادی و

گفتی رفتی دکترو گفته هیچی نیست

و خوب میشه

پیامت شد از اون پیام هایی که دنیا رو میده به آدم

هرچند با خودم گفتم نکنه فقط برای دلخوشی من اینجوری گفتی

ولی خب هرچی بود دلخوش شدم..

11 (روز نامه)

بازم  سلام

از اون سلامایی که از طرف تو جواب سلامی نداره

روز روز تولد آقاست

آقایی که یه دنیا انتظار دیدنش رو داره

آقای تمام عالم

نیمه شعبان

تویی که هم نام اون آقایی

عیدت مبارک

توی خونه تنهام

به کی بگم

و

چی بگم

نمی دونم

خودمم نمیدونم واقعا" چمه

همه چیز مثل همیشه س

هیچی تغییر نکرده

نه خوب و نه بد

فقط منم که باز خوب نیستم

احساس خوبی ندارم

الانم که از کم خوابی دو شب گذشته سرسنگینم

میدونم دلم چی میخواد

یه گریه درست و حسابی

..و

یه کسی کنارم

یه کی که سر بزارم رو شونه هاش و تا می تونم گریه کنم

یه کی که واسه خاطر گریه کردنم نشم براش عذاب

و

گریه م بشه سنگینی شونه هاس

یه کی که بزاره گریه هام تموم شه

 و بعد

که اشکام تموم شدن

آرومم کنه

نپرسمه ازم چمه و چرا گریه؟

اینقدر محکم باشه که محکم نگه م داره

دلش قرص باشه و پاهاش محکم رو زمین

 

(قرار بود  شب نامه باشن

ولی الان که تازه اول روزه!!!!!!!!!!!!!!!!)

 

10

سلام

اول از همه ببخش اگه ناخواسته و ندانسته

کاری می کنم و نمی کنم

 حرفی می زنم و نمی زنم

و باعث ناراحتی ت می شم.

بعدش بزار برات از پارک امروز بگم .

 امروز واقعا" نمی خواستم بیام اونجا

یعنی قرارم رو با خودم اینجور گذاشته بودم

نمی گم مجبورم کردی

ولی انگار آهنی بودم

و آهنربایی قوی بودی که کشوندیم اونجا

اونجا توی اون پارک چیزی هست

نه

توی اون پارک چیزی نیست

مربوط به اون پارک نیست

خودت

برای اینکه وقتی نیستی

بدون تو

حتی یک لحظه هم نمی تونم اونجا آروم بگیرم و فراری ام ازش

ولی وقتی هستی

روی به قول خودت نیمکتمون یه چیزی هست

که حتی وقتی هیچی نمیگی و هیچی نمی گم

اونجا محکم نگه م می داره

اینقدری که دل کندن از اونجا رو برام سخت میکنه

وقتی اونجام اون سنگینی نیست

شایدم هست ولی من حسش نمی کنم

سبک م

ولی هیچ میدونی آدمای توی اون

پارک چقدر برام عذابن

دلم میخواد وقتی اونجاییم پارک فقط مال خودمون باشه

و هیچکی اونجا نباشه

چشمها  و نگاههای توی اون پارک عذابند

مردهای میانسالی رو که از روبرومون رد می شدن رو دیدی

اون آخری رو منظورمه همون پیراهن سفیده

دیدی ش

ولی نگاهش - نه ندیدی- فکر نکنم دیده باشی نگاهش رو

نگاه بابا بود انگار که افتاد به نگاهم

خیلی سنگین

کوفتم شد تمام لذت اونجا بودن

شاید به نظرت بچه گانه یا احمقانه بیاد

ولی واقعا" احساس بدی بهم دست داد

نسبت به خودم

و اونجا بودنم

برای همین خواستم دیگه توی اون پارک نباشم

نمی دونم چرا وقتی بهت گفتم گفتی تقصیر خودته و رفتی

غیبت زد یهو

آره راست میگی

تقصیر خودمه

خودم اون نگاه رو خریده بودم برای خودم

و اون احساس رو

 

از دونه دونه قرمزی های باغ خدا برام خوندی

چقدر قشنگ نوشته بودی

دونه دونه قرمزی های باغ خدا

که با  نور دلت چیده بودی به نیت شفا

که خواستی و  شدن

امسال

دونه دونه قرمزی های باغ خدا رو شفا کردی برام و

پارسال

دونه دونه سفیدی های جشن خدا

یادته

اونا رو هم به نیت شفا آوردی

آره یادته

یادته که چطور و کی برام آوردی

و چی گفتی ازشون برام

یادته و خوب یادمه

اولین دونه هاش شدن شفای نفس

ولی میدونی چند نفر دیگه

از اون دونه ها خوردن و اونا تموم نشدن

نمیدونم چرا

ولی واقعا" توی اون دونه ها یه چیز خاص بود

و برای هر کی که گفتم

و به هر کی که تعارف کردم

با حس و حال عجیبی قبول کرد و خورد.

میدونی

 آدمای ۵ شهر تابحال از اون دونه ها خوردن

 و اونا هنوز تموم نشدن

 

چی میخواد از تو که منو کرده دچارت

یا چی میخواد از من که تورو کرده دچارم؟

ولله نمیدونم

این سوالیه که بارها از خودش و خودم پرسیدم

و نرسیدم به جوابی

نقاله ) میگن نام یکی از فرشته های خداست.

مامور خدا

مامور نقل و مکان آدما

اینکه هر آدمی در هر زمانی کجا باید و باشه

حکمت خدا

اینکه چرا الان من و تو هستیم

و قبل ترش نبودیم رو نمیدونم و

 اینکه بعدش قراره کجا باشیم

فقط میدونم خواسته ی خودش بوده و خودش

گفته بودمت وقتی برگردی

 میخوام برام یه چیز رو روشن کنی

ولی خب سخت بودن گفتنش

 بخاطر همون تاریک بودنشه

بهم نگو احمق وقتی صادقانه و بی ریا می پرسمت

شاید سوالم احمقانه باشه

 که خب حتما" برات همینطوره که میگی

جواب بده

یه جواب عاقلانه بده و از این حماقت در بیارم

ار اون اولش که با هم اومدیم

راه زیادی رو اومدم

تغییرات زیادی بوده

چیزای زیادی رو خواستی و خواستم

چهار چوبهای زیادی رو حذف کردم

حتی اونایی رو که خودم ساخته بودم و بهشون اعتقاد داشتم

و مغرور بودم از داشتنشون

گفتم و نوشتم خیلی چیزا رو

حق به جانب نیستم ها

فقط میدونی

فکر میکنم هنوز هست یه چیزی بینمون

که خیلی وقتا باعث سکوت میشه

باعث شرم میشه

شرم یا شاید حجب و حیا

مگه خودت نگفتی:

هیچ حائل نیست..........

اشتباه نکنی ها

فقط خودم رو نمیگم ها

خودت هم اینجوری هستی

نگو نه که اصلا" قبول ندارم

خودت هم خیلی چیزا رو می گی و نمیگی

چیزی که ازت میخوام اینه

از روز اول گفتی سلام

گفتم علیک

گفتی بگو یا علی

گفتم یا علی

گفتی بیا

آمدم

گفتی بردار

حذف کن

نترس

و کردم

سرسختی کردم

 ولی خب

خواستم خواسته هات رو

پس حالا نگو

بگو تا بگم

تو گرفتی دستام رو و تا اینجا آوردی

یادته

تو خواستی و سوارم کردی

بردار

حتی حتی اگه از طرف من باشه

اون حائل

اونیکه نمیزاره

 

روز ۵ شنبه

اومده بودم که برات درد و دل کنم

که بگم از دلخستی هام و دلتنگی هام

اینقدر بگم که از یادت ببرم غم و غصه خودت رو

ولی وقتی نشد

وقتی اونجوری شد

مصلحت

نه مصلحت نه

حکمت

فکر کنم حکمت خودش اینجوری بود

نگو نه

اگه نه که اون اتفاق می تونست

یه روز قبل

 یا یه روز بعد

یا حتی دو سه ساعت بعد

 بیفته

که نیفتاد

درست همون لحظه ای که رسیدم دم بانک خون......

از اون روز هیچی نفهمیدم

ولش کن اصلا"

وقتی نمیشه کاری کرد

من به خود نامدم که به خود بازگردم

یادته

بسپاریم دست خودش

 

ای عجب

دیدی بازم نوشتمت

 

یاد کارتون بابالنگ دراز افتادم

یاد( نوشته ها) نه نامه های جودی ابوت

واسه باباش

بابای لنگ دراز

 

 حرف برای گفتن زیاده

ولی ...

 

9

حوصله هیچکس رو نداری حتی خودت) 

در زندگي لحظه هاي هست

روزهايي هست

و شبهايي

مثل لحظه ها و روزها و شبهاي گذشته

همه چيز هست و همه هستن

ولي حوصله ي هيچ چيز و هيچ كس رو نداري

حتي خودت

 تنهايي

تنهايي و غريب

انگار كه يه چيز يا يك نفر خاص بايد باشدت كه نيست

بدون اينكه بدوني چيه يا كيه؟

 مدتهاست که حوصله هیچکس رو ندارم حتی خودم.................

8

سلام

ساعت از ۱۲ گذشت

و

بازم نشد كه بياي ببينمت

بعضي وقتا گيج مي شم از اين نشدن ها

چرا هر وقت كه ميخوام درست و حسابي بگمت و بشنومت نميشه

اين وسط چي سرجاش نيست

چيه كه نميذاره بشه

دليلش رو نميدونم

(ميدونم و نميدونم)

الانم كه نيستي

باز كجايي و چي شده الله اعلم

ولي  لعنت بهم كه احساسم چيز خوبي بهم نميگه

فقط دعا ميكنم

دعا مي كنم و از خدا ميخوام سلامت باشي

خودت و بقيه

دعا ميكنم براي خواسته ت

و از خدا ميخوام خواسته ت رو

گفتم كه چند وقتيه حس خوبي ندارم

اونروز اصلا" دل و دماغ ه رفتن رو نداشتم

خودم و روزگار خودم به كنار

اون يكي دو روزه حالم گرفته بود از حال گرفته ت

از چهره ي غم گرفته ات

از هميشه بيشتر بود

از خودم

كه هيچي نتونستم برات بكنم

وقتي گفتي وايسا تا بيام

خوشحال شدم

گقتم خوبه ميبينمت و ميشنومت و ميرم

بدرقه م ميكني و يه چيزي بهم ميگي

 شايد با حس خوبي روانه بشم

نشد

نشد كه بشه

چهل دقيقه تمام سماجت كردم براي ديدنت زير اون آفتاب و اون موقع ظهر و ...

ولي نشد

شايدم آه دی جی اون روز باهام بود

اون از نديدنت و اونم از بلايي كه به سرم آمد (بماند)

حتما" مستحقش بودم

كاش نرفته بودم

بهتر بود نمي رفتم

بزار بگم اينو

پامو كه از شهر بيرون گذاشتم نصف شدم

وجودم خالي شد

احساس مي كردم نصف وجودم تو شهر جا مانده و شدم يه آدم نصف نيمه

هر چي دورتر شدم بدتر

موقعي ام كه اونحا بودم

نبودم

تمام فكر و ذكرم اينجا بود

تو بودي و غصه ت و چهره ي گرفته ت

داداش بود و مامان و بابا و حتي سارايي كه طفلك اين روزا چه حال و هوايي داره

ميشا بود و مامانش

ميشايي كه تا حالا غير چند تا عكسش كه نشونم دادي خودش رو نديدم

ولي بشتر از شايد سي چهل بار خوابش رو ديدم

محصوصا" اين چند وقته گذشته

اونجا بابام رو كه ميديدم بابات رو ميديم

مامانت رو تو چهره مامان ميديدم

و ..........

خودم كه...

اصلا" نميدونم چرا الان دارم اينا رو مي نويسم

پريشب حالم اصلا" خوب نبود و تا صبح نخوابيدم

دم دماي صبح كه خوابم برد

اومدي تو خوابم

باز مثل هميشه بهم ميگقتي فقط بنويس

بنويس و كارت به هيچي نباشه

از چی

نمی دونم.

بيا اينم از نوشته هاي بي سر و ته من

اونم فقط واسه خاطر تو

ولي بي انصاف آخه چرا

 بي انصافيه بهت بگم بي انصاف

اينم از خوبي ت كه هيچي نميگي از خودت و روزگارت

گفتمت كه من كه خودم هم ميدونم هيچ كاري نميتونم برات بكنم

ولي خب نبايد بگيم؟

اينجوري ميخواي من بگم و ينويسم

آخه اينطوري كه نميشه

نيومدي كه فقط بشي حافظ

سراغ روزگار منو بگيري و ووووووو

هي بخواي باشي براي من و

من هیچ

نميخوام

اينجوري نمي خوام

نميذاري داشته باشمت

نمي دوني داري چكار ميكني

شايدم ميخواي و ميدوني!!!

 (نه)

ولي بهت گفتم حرفم رو

پشيمون ميشي از اين كار

نه پشيمون نه

اينجوري نميگم

اينطوري خوب نيست

پروژه ت نيمه كاره مي مونه

باعث ميشي ديگه نتونم بگمت و بنویسمت

باعث ميشي يه روزي كه ازش مي ترسم (روزی که امیدوارم نباشم که همچین روزی رو ببینم)

روزي كه بايد باشي و میخوامت

.

ديگه واقعا" نتونم داشته باشمت

نباشم كه بودنت رو حس كنم

نمیدونم متوجه منظورم میشی یا نه

امیدوارم باز نشه مثل دفعه های قبل

یه چیزی بگم و یه چیز دیگه بگیری

خیلی چیزایی دیگه تو فکرم هست که دلم میخواد همه رو همینجا و همین الان بگم

(اینم از جوابی که بهم دادی -خوب - خواب - بخواب)

واقعا" خوابی ؟ بعید میدونم . یک در هزارش هم بعیده که البته امیدوارم باشی

نمیدونم اصلا" اینایی که  نوشتم می خونی یانه . اگه تا صبح شدت بخونی که خوندی. اگرم نشدت که اصلا"چیزی رو از دست ندادی  . بازم نشده دیگه . صبح که بیدار شم اول کاری که کنم پاک کردن این نوشته هاس- اگر خونده بودی بقیه ش هم همینجا واست میذارم . اگرم نه. که مثل کاغذهایی که پاره شدند و مثل حرفایی که گفته نشدن پاک میشن.

چشمام دیگه صفحه لپ تاپ رو نمیبینه

بابا و دی جی  پایین خوابن

نفس نیست. ماندگار شد اونجا . به اصرار ما. ولی هر چند دقیقه صداش رو می شنوم که صدام میکنه

گفتمت وقتی مامان نیست این خونه برام مثل زندانه. شاید ده روزی زندانی باشم.

شبت بخیر

 

7

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل

توان شناخت زسوزی که در سخن باشد

شب نامه 6

خلاصه بگمت

خیلی خسته ام از روزگار

دلم میخواد نباشم

ولی یه جوری که هیچکی نفهمه نبودنم رو

شب نامه 5

هميشه که گفتن نيست

گاه سكوت است

گاه نگاه است

و گاه

انتظار

و

انتظار...

شب نامه 4

چقدر دلتنگم امروز

دو روزه نفس نيست

و وقتی نفسم نیست

یعنی خودم نیستم

این خانه بدون نفس برام زندانه

نفس هست

نفس هست

نفس هست

نمیخوام به نبودنش فکر کنم

...............

و اما تو

تو هم كه نيستي

تو چرا؟

تا بوده همین بوده

من بینوا محکومم

به نبودن اونایی که باید باشن

الان بايد  بودي

چقدر زود كوتاه مياي

صبح كه گفتي بعداز ظهر چكاره اي

خواستمت بگم كه مگه بايد چكاره باشم

دو روزه كه تنهام

دلتنگم و بايد .....

خودت كه ديدي باز يه مرگيم شده بود

و هيچكي

هی...

 چه ساده كوتاه آمدي و هيچي نگفتي

بايد به زور هم كه شده امروز مي كشونديم بيرون

 

 چقدر تنهایی برام سخت شده

قبل تر ها چقدر تنهایی رو دوست داشتم

دارم خفه میشم

دارم دق میکنم

خدایا خودت آرامم بده

...

آسمون خدا هم دلش مثل من بود امروز

خوشبحالش كه بغضش تركيد

بارون گرفت

 

(تا الانشم هيچي)

راست ميگي

خودم هم ميدونم

بهت هم كه گفتم

خودت منكرش شدي

تا الان هيچي بهت ندادم

واست هيچي نبودم

نبودم اونيكه تو براي من شدي

و اگه ميخوام نباشم جز اين ندارم دليلي

اگه ميگم ديگه چيزي ازت نميخوام

ديگه چيزي بهم نده واسه همينه

وقتي نمي تونم چيزي بهت بدم

عذاب مي كشم

مي بيني اين عذابم رو

نه كه نمي بيني

انقدر حالم خرابه كه نوشتن هم برام سخته

نشستم همونجايي كه براي اولين بار ديدمت

تو همون اتاق

همونجايي كه اومدي به خوابم

اينقدر واقعي بود كه هر وقت چشمام رو ميبندم

جلوي چشمام مياد

كت و شلوار خاكستري به تن داشتي

موهاي سرت هم همينطوري كه هستن

يكي سياه يكي سفيد

يكي به رنگ دلم

يكي به رنگ احساسم

و نگاهت آرام آرام مثل هميشه

فقط خدا ميدونه سه روز بعد از اون خواب وقتي براي اولين بار اومدي تو اتاق كارم

چه احساسي بهم دست داد

تمام مدتي كه نشستي و مشغول نوشتن شدي حواسم بهت بود

و زير چشمي نگاهت ميكردم

شك كرده بودم به اينكه خوابم يا بيدارم

زمان و مكان برام گم شده بود

سه روز بود گيج بودم كه اوني كه توي خوابم ديدم كي بود

اميد كي بود

من كسي رو به اسم اميد نمي شناختم

كي بود كه تو خواب اينقدر احساس نزديكي بهش داشتم

چرا داشتم به خاله معرفيش ميكردم

توي خواب با اون نگاه آرامش چي گفت به خاله كه حالش رو خوب كرد

و اونروز تو همينطور آرام نشستي و اون فرم رو پر كردی

آرام و با وقار

در حاليكه تمام بدن من ميلرزيد

قلبم داشت از سينه م بيرون ميومد

ميترسيدم كه نكنه صداش تا اونجايي كه تو نشستي برسه

همونطوري كه ميترسيدم وقتي برگه رو ازت ميگيرم لرزش دستام رو ببيني

كه نميدونم ديدي يا نه

وقتي چشمم به فرمي كه پر كردي افتاد

چي ديدم

اميد

اميدي

ديگه هيچي نميگم

نمي تونم با كلمات بيانش كنم

و تو رفتي

و من موندم با هزار و يك سوال بي جواب

و بعدها چه شد كه گفتم برات

گفتي بهم تو اين اتاق خوابيدي

بايد همينجايي باشه كه الان نشستم

همون جایی که خوابت رو دیدم

 

بارون رفت

ابرا از پنجره ديده ميشن

دارن ميرن

باد داره همشون رو ميبره

خورشيد هم داره نورش رو يواشكي از پشت ابرا ميندازه بيرون

با اينكه ديگه داره غروب ميكنه

چقدر زود دله گرفته  آسمون باز شد

خوش بحالش

كجان اشكام

چرا گريه کردن اينقدر برام سخت شده

نميدونم

شايد خدا خودش ازم دريغ ميكنه

چشمه چشمام خشك شده

ديگه هر وقت گریه م ميگيره توي دلم گريه ميكنم

و چقدر بده

 

توي تمام اين مدتي كه با هميم حتي يكبار هم اسمت رو صدا نكردم

ميدوني چرا

تا حالا شاگردي رو ديدي كه محو استادش بشه

مثل مريضي كه شیفته ی طبيبش بشه

يه چيزي اين وسط درست از آب در نمياد

انگار كه يه چيزي شده كه نبايد مي شد

يه احساس شرم

احساس گناه

احساس اينكه خطا كرده باشي و گناه كاري

و تو براي من اون استادي كه بايد ازت ياد ميگرفتم

اون طبيبي كه بايد درمانت رو مي پذيرفتم

ولي من شيطنت وار سر باز زدم و ...

 

احساس شرم ميكنم

شرمنده م از اينكه هر بار اينهمه راه رو تا اينجا مياي

منم هيچ

حساب تعداد دفعاتي رو كه اومدي ديگه از دستم در رفته

خودت ميگي مياي ولي نميدوني چرا

شايد ميخواي بگي دختره ي نفهم بفهم من براي چي اينهمه راهو ميام

بگو

خودت بگو

و من

من بي هيچ

هيچ نميگم

و اگر مقدورم بود و دستام رو توي دستات ميگرفتي

شايد اونوقت ميديدي م مثل يه گوله آتيش گر گرفتم

همين دستايي كه ميخوام ديگه جزئي از وجودم نباشن

از همون روزي كه توي پارك بوديم و تو دستت رو كه درد ميكرد

با دست ديگه ات ماساژ مي دادي و درد ميكشيدي

و من فقط نگاه کردم و

 دريغ كردم گرمي دستام رو

در حالیکه مطمئن بودم که ...............

لعنت

صد لعنت و هزار لعنت

 

3

با خودم قصدکردم یه چیزی ازت بخوام

( با اینکه با این کار مرگ خودم رو دارم از خدا میخوام)

ولی دیگه طاقت ندارم نمی تونم .

هیچم

میخوام ازت پیادم کنی . یادته گفتی قضیه من و تو چیه .

هر بهانه ای که بیاری قبول . 

نه

پیادم نکن.

خاکم کن .

تا همینجا که رسوندیم برام بس.

ممنون

ممنون

بازم ممنون .

بخاطر تمام خوبيهات و بخاطر ...

ولی با شرط .

به شرط اینکه بعدش اصلا" یادت نیاد .

خاک یادت ببره هر چی که بوده و نبوده. 

بدون خداحافظی.

فقط

خدانگهدارت باشه

همیشه

2

میدونم و نمیدونم چته 

خودت هم که هیچی نمیگی

 امروز بازم روز من نبود و تو نفهمیدی

 

1

پیش نوشتار:

اين اولين نوشته اي نيست كه مي نويسمت .

بارها قبل از اين نيز نوشته بودم فقط براي تو و به حكم تو

خيلي هاشو خوندي

خيلي هاشم نرسيد دستت كه  خونده بشه

نوشتن اولين چيزي بود كه ازم خواستي .

 اولش برام سخت بود .

خيلي

 خيلي

ولي نوشتم...

خيلي چيزا رو بهت گفتم و نوشتم.

خيلي چيزا هم هنوز نه گفتم و نه نوشتم.

از گفتن و نوشتن خيلي هاشون پشيمانم

ميدوني چرا

براي اينكه احساس كردم تعبير ديگه غير از اونيكه ميخواستم رو كردي

اشتباه از من بود

بد گفتم و بد نوشتم

براي گفتن و نوشتن خيلي از اون چيزا بارها با خودم كلنجار رفتم كه آخر گفتم و نوشتم

حالا هر جوري

ولي اينجا

اينجا ميخوام كاري رو بكنم كه تو گفتي

گفتي بنويس

فقط بنويس

اينجا ميخوام فقط بنويسم

از هر چي و از هر كي

هر وقتي كه حالم خوب بود

هر وقت كه دل گرفته بودم از اين روزگار

مي نويسم براي تو

هرچند نمي دونم روزي مي رسه كه تو اينا رو بخوني يا نه

خب ميدونم ممكنه يه روز بزنه به سرم و همشو پاك كنم

بايد يه چيزي بهم بدي كه بتونم بزارم اينا رو بخوني

بايد مطمئنم كني

 

سلام

امروز روز تولدت بود

ولی حتی درست و حسابی بهت تبریک نگفتم

صبح که دوباره اینهمه راه رو اومدي تا سر کوچه كه با هم بريم سر كار

حال هر دومون مثل هميشه بود

ولي باز مثل هميشه نه من چيزي گفتم و نه تو

گفتي اومده بودي هديه تولدت رو ازم بگيري

دنيا رو رو سرم خراب كردي

و باز مثل هميشه

هيچ

لعنت به من

لعنت

لعنت

لعنت

.

.

.

براي عصر قرارمون شد توي همون پارك و روي همون نيمكت

ساعت چهار و نيم

از ساعت سه و نيم از شركت زدم بيرون

به قول خودت نه آرامم بود و نه قرار

اي بي معرفت باز بد قولي

نيم ساعت زود رسيدم و نيم ساعت دير كردي

و اين يك ساعت توي اون پارك تنها چقدر بهم سخت گذشت

بايد امروز سرمستت ميكردم

ولي باز تو بودي كه منو مست كردي

مست مست خودت

چقدر دلتنگ شعر خوندنت بودم و نمي تونستم ازت بخوام

و باز خودت خواستي و ...

اين سومين شعري بود كه برام خوندي

...

شعر طولاني بود

نفست گرفته بود

ولي خودخواهانه دلم ميخواست تموم نشه

و خودت خواستی و تا آخرش برام خوندي

با حوصله و مثل هميشه در اوج احساس

آخرش هم گفتي

اين اولين بار بود كه شعري رو تا آخر براي كسي خونده بودي

(اونم شعر به اون طولاني)

یادت نبود

کتیبه رو یادت نبود

شعر فاضل هم همینطور

......

ممنون ممنون بازم ممنون

 

كاش ميتونستم و بهت ميگفتم

كه چقدر دلم ميخواد

يه بار هم اينطوري روبروم بشيني و برام ساز بزني

و من زل بزنم به اون دستات و

حركت دستات رو روي تارهاي سازت ببينم و

 مست آهنگي بشم كه

 با احساس تو و با دستاي تو جون ميگيره

كاش ميتونستم و بهت ميگفتم

 شبايي كه خوابم نيست

 دلم ميخواد

 تو خواب باشي و

من پر بزنم و بيام

 تو خونت

بيام تو خونت و

بالاي سرت بشينم و

 تا صبح خواب آرامت رو نگاه كنم

كاش مي تونستم

كاش مي تونستم و

بهت ميگفتم اوني رو كه ازم ميخواي

خواستی و تا حالا نگفتم

...